<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 شهریور ماه سال 1382
سلام

میدونید هیچ چیز به این اندازه لذت نداره که آدم دفتر خاطرات کسی رو بخونه . لعنت بر شیطون !! ولی خب خیلی کیف میده .
این نوشته پایین از دوست عزیزم « سینا » ست . البته با اجازه دوستم اینو برای شما اینجا میارم که شما هم اگه دوست داشتید بخونیدش . اگه میخواهید کمتر مرتکب این عمل لذت آور بشید میتونید یه چشمی بخونیدش . آخه گناهش نصف میشه . بازم میگم که با اجازه خودش این رو اینجا وارد میکنم .


...................................................................................................................

امروز دوشنبه سومین روز از شهریور سال 1382 است . ساعت چهار بعد ظهر که لباس پوشیدم و به طرف انزلی حرکت کردم برای دیدن یکی از دوستان قدیمی .
حوالی ساعت پنج به انزلی رسیدم و به منزل دوستم رفته و بعد از یک ساعت بیرون رفتیم و پس از چند ساعت با هم بودن نزدیک ساعت نه و نیم شب به طرف خانه حرکت کردم .
منتظر ماشین ایستاده بودم که یکی از آشنایان جلوی من نگه داشت و من هم سوار شدم و به طرف منزل حرکت کردیم . در بین راه یک نفر دیگر هم سوار شد و بعد از چند دقیقه شروع به صحبت کرد . اهل خلخال بود و برای کار به گیلان آمده بود . به ظاهر خیلی کاری میامد . کارش تعمیر لوازم خانگی بود ، همین طور که در حال حرکت بودیم ناگاه متوجه شدیم چند متر جلوتر جمعیت زیادی جمع شده اند . وقتی به محل اجتماع رسیدیم و پرسیدیم چه اتفاقی افتاده است ، گفتند که یک مرد پنجاه و پنج ساله کشته شده است .
یک لحظه همه ناراحت شدیم و در همان لحظه یک نفر سوار ماشین شد و شروع به تعریف ماجرا کرد . گویا عده ای کارگر برای کار در یک سمت خیابان ایستاده بودند و قصد رفتن به خانه هایشان را داشتند و در بین آنها این مرد پنجاه و پنج ساله که در حال آمدن به سمت دیگر دیگر خیابان بود ، یک وانت نیسان در خلاف مسیر حرکت این مرد از راه میرسد و آن بیچاره را زیر میگیرد و همه دوستانش دنبال سر این مرد رو گرفتن که ببیند چه اتفاقی برایش افتاده همه به اتفاق دورش جمع میشوند و و به دنبال راننده میگردند ولی از راننده خبری نبود تا اینکه پلیس از راه میرسد و مشغول برسی حادثه میشود .
در بین توضیحات آن مرد که داشت ماجرا رو تعریف میکرد چند کیلومتر جلوتر در تاریکی مطلق جاده شخص دیگری سوار ماشین شد که متوجه شدم خیلی پریشان و مضطرب است چند لحظه به آن مرد نگاه کردم و بعد متوجه آن مرد خلخالی شدم که مدام به آن شخص نگاه میکرد تا اینکه آن شخص پیاده شد و کمی جلوتر شخصی که حادثه را تعریف میکرد پیاده شد و و مرد خلخالی پس از پیاده شدن آنها گفت که راننده آن وانت را میشناسد . همه تعجب کردند !!!!
مرد خلخالی گفت که راننده وانت همان شخصی بود که چند کیلومتر بعد از حادثه در تاریکی جاده سوار شده بود و برای ما که تعجب کرده بودیم گفت که او ، آن شخص را میشناسد و گویا آن فرد هم اهل خلخال بود و او را از پلاک ماشینش شناخته است . ( این همان قاتل بود که فرار کرده بود )
در همان لحظه که راننده از آشنایان من بود به حدی خشمگین و عصبانی شده بود که میخواست برگردد و آن شخص را......................................................

« سینا پورشهباز »
...................................................................................................................

فقط یک سوال :

آیا تاریکی شب میتواند جنایت ها و خیانت ها را مکتوم کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


...................................................................................................................

امیدوارم همیشه شاد باشید .

پنجشنبه 27 شهریور ماه سال 1382
سلام

یه چند وقتیه که اینجا رو سخت میشه به روز کرد . دلیلش خط های خراب ماست که باعث میشه اینجا رو نتونم به روز کنم .
این داستانی که در پایین نوشتم یه واقعیت تلخه . خیلی تلخ که هنوز هم به فکرش هستم چند وقت پیش اینو نوشتم ولی دوباره اونو اینجا قرار دادم . این میتونه همون حرکت جوهری ملاصدرا باشه
که هر چیز در ذات و باطن خودش تغییر میکنه و این تغییر به ظاهرش انتقال پیدا میکنه . اگر دوستی داشته باشید و به خیال خودتون اونو کاملا بشناسیدش نمیتونید ایمان داشته باشید که اگه اون دوست رو چندین سال بعد هم ببینید اونو همون قدر که سابقا میشناختید حالا هم میشناسید .
گفتم ملا صدرا ، اگه اجازه بدید یه جمله هم از ملا صدرا بگم . وقتی که شاه عباس ملا صدرا رو تبعید میکنه که دور کویر بگرده و در واقع کویر سوزونش میکنه ، اون وقت ملاصدرا در جواب همراهانش که ازش میپرسن علت این همه آوارگی ما چیه ؟ جواب میده که : « زمانی که با زمانه خود نساختی و با مسند نشینان و امربران ایشان کنار نیامدی و آنچه را که جاهلان میگویند جاهلانه باز نگفتی ، لاجرم به تبعید ابدی روح گرفتار خواهی شد ، حتی اگر در کنج منزلی در شهری ساکن باشی و اگر در نپذیرفتن پای فشردی ، آواره ات خواهند کرد ، یا به زندانت خواهند انداخت و به دارت خواهند کشید . »

امیدوارم همیشه شاد باشید .

سه شنبه 25 شهریور ماه سال 1382

سلام

 

داری از کنار خیابون رد میشی ، یک لحظه مکث ، بعدش هم یه چهره آشنا ، یه جایی قبلا دیدیش ، کمی فکر ، آره میشناسیش ، آره خودشه ...

 

.

..

....

بعد ظهر با هم قرار میگزارید .

....

چقدر عوض شده دیگه اون آدم سابق نیست ، کلی تغییر کرده ، پژمرده و غمگین ، زیر چشماش گود رفته ، آب دماغش پایینه ، گونه هاش تو رفته ، تو هم  به روش نمیاری ....

.

.

.

از بچگی میگید..........

  ازاون زمانی که میخواستید با هم صابون بسازید وکلی آزمایش به خیال خودتون انجام داده بودید وکلی علم شیمی رو دست انداخته بودید............

  از اون موقعی که گنجشک کوچولوها رو میگرفتید ( چقدر گنجشک ها به هم شبیه بودن ، نمیدونم چرا فکر میکردم که ما هر روز یه گنجشک رو شکار می کنیم ،همون گنجشک روز قبل ، عجب گنجشک خری بود ، نه !!!!!!! ) اونم پس از ساعتها کشیک دادن تا اینکه یه گنجشک بخت برگشته به دامتون میوفتاد و دیگه روزش سیاه بود تا  مثل سرخپوستها بلایی  سرش نمیاوردید آزادش  نمیکردید ، یه بار هم خواستید کبابش کنید که نگذاشتن این کارو بکنید، چقدر قشنگه حس بزرگ شدن توی اون سن ( اما بعد که بزرگ شدید این حس اصلا قشنگ نیست )........

 از اون موقعی که سنجاقک ها رو میگرفتید به دمشون نخ می بستید تا اینکه پروازشون به اختیار شما باشه، اگه زیاد بالا میرفتن با زور میکشیدشون پائین ، اینقدر این کار رو ادامه میدادید تا اون بنده خدا از زندگیش پشیمون بشه ، حالا اگه لطف کردنتون گل میکرد آزادش میکردید که بره اگه نه میگذاشتید که خستگی در کنه ، بعدش روز از نو و روزی از نو، چقدر قشنگ بود حس پرواز ...............

از اون موقعی که از ساعت نه صبح تا نه شب با هم بودید و کلی با هم بازی میکردید.......

 از اون موقعی که با هم سوار دوچرخه میشدید ، بعد هم اون جلو مینشست و تو هم عقب دوچرخه و برعکس اون مینشستی ، جوری که دو تا پشتاتون به هم میخورد، اون عقب نشسته بودی و اون با تمام قدرتش رکاب میزد که تند تر بره و تو هم همه چیز رو در حال دور شدن میدیدی.......

از اون موقعی که تو همیشه تو خونه اونها پلاس بودی.................

  از اون موقعی که مادر بزرگت بهتون به زور سوپ میداد و تو هم که از چربی بدت میومد و میدونستی که اگه نخوری مجبورت میکنن که بخوری و به اون میدادی که بخوره و جور تو رو بکشه ، اون هم با اینکه خوشش نمیومد ولی جورتو میکشید( آخه یه بار انداخته بودید دور و بعدا متوجه شدن و کلی نوازش شده بودید ، باید حتما سر به نیست میشد این چربی لعنتی و این فکری بود که اون موقع به نظرتون میرسید و اون رفتن چربی توی شکم یکی از شما دوتا بود ).......

  از اون موقعی که با هم میرفتید و با بچه ها  دعوا میگرفتید و اون از تو دفاع میکردبا اینکه کوتاهتر از تو بود.......................

از اون موقعی که اونقدر بازی کرده بودید که همه چیز رو فراموش کرده بودید حتی وقت رو... و اون وقت دیر میریی خونه کلی نوازش میشی و بعد فردا که می بینیش ، کلی با همدیگه میخندید ، آخه اون هم نوازش شده بود.....................

 ازون موقعی که همش به فکر ساعت چهار بعد ظهر میشدید که از خونه بزنید بیرون ( آخه مجبور بودید بعدظهر ها بخوابید و تو از این کار متنفر بودی ، اصلا چه فلسفه ای داشت ،الانشم نمیدونم ؟؟؟ )..................

 از اون روزی که یکی از بچه های بزرگتر از خودتون رو اذیت کرده بودید و اون هم میخواست که شما رو بگیره و شما هم فرار میکردید و اون هم مثل همیشه جلو رکاب میزد و تو هم عقب نشسته بودی ، همون طور که مثل همیشه مینشستی و تو اون پسره رو میدیدی که داره دنبالتون میکنه و اون نمیتونست که اونو ببینه ، تو واون ترسیده بودید و تو همش داد میزدی و اون هم همش رکاب میزد آخرش هم اون پسره خسته شد و دیگه دنبالتون نکرد اما بعد حسابی جبران کرد و نتیجه اش این شد که تا یه مدتی توهیچ بازی فوتبال اجازه نمیداد که شما بازی کنید ، شما هم انگار نه انگار که تحریم اقتصادی میشید میرفتید برای خودتون بازی میکردید.............

 ازاون موقعی که تو داشتی از پیشش میرفتی و اون هم بغض کرده بود و تو هم میخواستی گریه کنی..............

 از این بهترین دوست دوران کودکی ....

.

.

.

کم کم حرفاتون تموم میشه ، دیگه چیزی ندارید که تعریف کنید ، میخواید برید توی خیابون ، اما اون میگه بریم پارک بشینیم ، اون نمیخواد کسی تو رو با اون ببینه ، هنوز مثل گذشته هواتو داره ، دیگه حرفی نیست ،..... ، سکوت..... ، سکوت ،...

فاصله خیلی زیادی بین شما بوجود اومده  .....

 

اون سیگارشو در میاره و شروع میکنه به کشیدن ، اولش خجالت میکشه ، ولی بعد ....

دومی و سومی ....

 

با اون سیگار میکشی ، یه نخ و دو نفر ( اولشو تو میکشی و آخرشو میدی که اون بکشه ، میخوای باز باهاش باشی ، حتی از کاری که ازش متنفری ، این عشق تو نسبت به اونه) ....

 

این اولین و آخرین سیگاریه که با هم میکشید ...

 

فاصله کمتر میشه ....

میگی : چیه ؟ سرما خوردی؟ ( خودتو میزنی به خریت ) اونم جواب میده آره. بهش میگی برو دکتر ، اونم میگه که دیگه دارم خوب میشم .

هنوز هم همون قدر خلاقه ، همون طور که نمیتونی فکرشو بکنی ، دقیقه ای یک میلیون نظریه، اونم نظریه های عجیب قریب ، دوباره یاد بچگی ها میوفتی ....

.

.

.

با هم برمیگردید خونه ....

 

.....................................

 

تنها سوال توی ذهن تو اینه ، چرا هیچ وقت باهاش قهر نکردی ؟ چرا هیچ وقت باهش دعوا نگرفتی ؟ چرا هیچ وقت اونو نزدیش ؟...........حتی حالا؟؟؟؟؟؟

 

....................................

.

.

.

زمان همه چیز رو تغییر میده به خصوص اخلاق و رفتار انسانها رو........ ولی........  زمان نمیتونه طبیعت انسانها رو تغییر بده...

.

.

.

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم ...............................................................................

 

خوش باشید.

 

 

 

 


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 259209


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها