<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 تیر ماه سال 1383

سلام

 امروز می خوام که بر خلاف  این چند مدت که جمله های زیبا رو که خونده بودم براتون می نوشتم می خوام که یه داستان زیبا رو بنویسم . امیدوارم که تا آخرش اونو بخونید .

یک روز هنگامی که « ویشتاسب » شاه ایران از یک سفر جنگی باز می گشت ، به جایی رسید که در آن زرتشت شاگردانش را آموزش می داد و خود با شاگردانش در آن مکان که باغی بود زندگی می کردند . نام زرتشت در آن زمان  نامی مشهور و مورد اعتنا بود و شاه مدت هایی در انتظار فرصت بود تا زرتشت را ملاقات کند و درباره جهان و خلقت و بسا مسایل دیگر از وی پرسش هایی کند . پرسش هایی که دانایان و حکیمان درباری نمی توانستند به آنها پاسخ گویند .
پس شاه و همراهانش به باغ وارد شدند . مردی دیدند که در نخستین نظر ، آموزگاری می نمود که شاگردان پیرامونش را فرا گرفته بودند . آنان در حین کار زراعت و پرورش گیاهان و درختان و دانه ها ، تعلیم می دیدند .
شاگردان چون شاه را دیدند از پیرامون استاد خود کنار رفتنه و راه را باز کردند . « ویشتاسب » برابر زرتشت ایستاد و گفت : ط توصیف تو را بسیار شنیده ام و می دانم مرد بزرگی و دانایی هستی . من به نزدت آمده ام تا در باره راز آفرینش و قوانین طبیعت و آن چه که به این جهان نظم می بخشد پرسش  کنم . هرگاه در واقع آن چنان که مشهور است دانا باشی ، پاسخ این سوالات برایت بسیار آسان خواهد بود و من نمی توانم مدتی چندان در این جا درنگ کنم چون برای مسائل و مشکلات کشوری بایستی هر چه زودتر پس از این غیبت در پایتخت باشم.»
زرتشت درحالی که اندیشمندانه « ویشتاسب » شاه را می نگریست ، دانه گندمی از زمین برداشته و در دست وی نهاد و به او گفت : « این دانه کوچک گندم هرگاه نیک بیندیشی در بر دارنده همه پرسش های تو می باشد و شامل راز آفرینش و قوانین و ناموس طبیعت و نظامی است که بر این جهان حکم فرماست . »
شاه را از این گفته و کردار شگفتی آمد و چیزی درک نکرد . چون اطرافیان را ملاحظه کرد که می خندند ، خشم بر وی چیره شد. اندیشید که مورد استهزا قرار گرفته ، پس دانه گندم را بر زمین افکند و خطاب به زرتشت گفت : « چنین باور داشتم که تو دانایی بزرگ و بی همتایی می باشی . اینک می بینم که مردی نادان هستی و این نادانی را با اعمال شگفت و حیرت بار توجیه کرده و پنهان می کنی و من نیز نادان بودم که وقت با ارزش خودم را این گونه تباه کرده و به دیدار تو شتافتم . »
ویشتاسب این سخنان را گفت و مزرعه را ترک کرد و به سوی پایتخت روان شد . زرتشت به آرامی دانه های گندم را از زمین برداشت . با اندیشه و تفکر بدان نگریست و به شاگردان گفت : « این دانه گندم را نگاه خواهم داشت ، چون به زودی روزی فرا میرسد که مورد نیاز شاه و آموزگار وی واقع خواهد شد . »
سالیانی چند بر این ماجرا گذشت . شاه « ویشتاسب » هم چون یک مرد بهره مند از زندگی پرتجمل در کاخ خود و یک شاه پیروزمند در جنگ بود و زندگی می کرد . اما روحش از نعمت دانش و اندیشمندی خرسند نبود . شباهنگام ، در تنهایی بسیاری از اندیشه ها ، فکرش را به خود مشغول می کرد . به بسا مسائل می اندیشید و و برای آنها پاسخی پیدا نمی کردکه : فقر از چیست و ثروت از کجا ناشی میشود ، علت عدم مساوات مردم بر چه اصل و قرار است . من در اینجا با ناز و نعمت زندگی می کنم و از خور و خواب و وسایل باشکوه برخودارم اما پشت دیوارهای این کاخ عده ای گرسنگی و فقر و سرما و بینوایی دست به گریبانند . چرا من یک شاهم و چرا بیش از دیگران قدرت دارم . مرگ چیست ، آیا هنگامی که مرگ مرا درربود چه خواهم شد ؟ آیا پس از مرگ نیز زندگی هست ؟ آیا این مقام و قدرت و جلال برایم باقی خواهد ماند ووو

منتظر بقیه این داستان زیبا باشید .

امیدوارم همیشه شاد باشید .


پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1383

سلام

توماس آلوا ادیسون :

( هیچ چیز در جهان بقدر عفت و عصمت . زن را بالا نمی برد . )

امیدوارم همیشه شاد باشید .


چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1383
سلام

سعدی :

( هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ . )

امیدوارم همیشه شاد باشید .

<<    1      2      3      4   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 269578


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها