<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
جمعه 27 آذر‌ماه سال 1383

سلام

با بچه ها رفتیم بالا برای دیدن جایی که ممکنه به ما بدن تا اونجا نمایشگاه بم رو که قراره هفته بعد به مناسبت زلزله بم قراره برگزار بشه رو ببینیم . هنوز هم مشخص نیست که به ما این فضا رو بدن . بچه ها خیلی برای برگزاری این نمایشگاه زحمت کشیدن . تا چی از آب در بیاد و چه حرفهایی که پشت این همه زحمت بگن رو خدا می دونه . باید منتظر بمونم و ببینم چی میشه ؟ اما رفتیم نمایشگاه بالا که بر بچه های تاریخ زده بودن . عکس ها رو که نگاه می کردم یکی از اونها خیلی جالب بود . عکس یه پیر زن که از اهالی جنوب بود چمباتمه زده بود و چایش رو توی نلبعکی ریخته بود و داشت هورت میکشید توی اون گرما و چایی ؟ پیر زن یه عینک ته استکانی زده بود عینکی که قابش کاملا شکسته بود و اون قاب رو با کش و چسب هر جور بود روی بینیش قرار داده بود . این عکس خیلی چیزها رو می خواست بگه . از همه مهمتر ویوی اون بود . جایی بود که خیلی با دقت و با سلیقه انتخاب شده بود . بعد از ورود اولین عکسی که میدید همین عکس بود . شاید می خواست بگه شما ها که امروز غافل از پیر شدن هستید یه روز پیر میشید . من هم یه روز جوون بودم و هزار تا خواستگار از ناخدا و ... داشتم . اما حالا چی ؟ اونقدر پیر و ضعیف شدم که دیگه قدرتی ندارم . اینو گفتم یاد یه چیزی افتادم . یه روز توی کرمان توی چهارراه احمدی ایستاده بودم ( شاید هم توی ماشین نشسته بودم تا تاکسی پر بشه و برم میدون آزادی . یه مدتی گذشته و کمتر یادم میاد توی اون موقع چه وضعیتی داشتم . پیر مردی اونجا ایستاده بود و می خواست از چهارراه احمدی رد بشه یه جوونی که مثلا 30 تا 40 سال سنش تخمین زده میشد برگشت به حاج آقا و شروع کرد به حال و احوال پرسی با همون لحجه قشنگ کرمونی . بعدش برکشت به حاج آقا گفت . حاج آقا شما الان چی کار می کنید . حاج آقا هم برگشت و در جواب یارو گفت : من الان هیچ کاری نمی کنم . هیچ کار همون جوری که شما الان هیچ کاری نمی کنید . این رو گفتم یاد یه چیز دیگه افتادم . یه روز یه پیرمردی رو دیدم گفتم حاجی یه چند تا نصیحت کن ما رو تا توی زندگی استفادش کنیم . حاجی هم گفت آدم وقتی جوونه می تونه جواب هر حرفی رو که میشنوفه بده اما وقتی پیر میشی دلت نازک میشه و وقتی کسی بهت حرف میزنه شما مثل بچه ها سریع گریه تون در میاد . ولی هیچ کدوم از جونها فکر پیریشون نیستن . خیال میکنن که این جوونی همیشه میمونه . بعدش گفت هر چیزی یه عمری داره . یه روز عمرش تموم میشه . بگذریم از کجا به کجا رسیدیم .
عکس اون خانوم خیلی چیزها می خواست بگه . شاید هم تلنگر . شاید می خواست بگه کسی که توی اون هوای گرم داره چای رو هورت میشکه عادت کرده . شاید می خواست بگه آدم به همه چیز عادت میکنه حتی به جهنم . و وقتی عادت کردی به سختی و فقر و هر چیز بد و خوب دیگه ای اون کار رو انجام میدی .
زندگی برای بعضی از ما ها عادت کردنه . تکرار شدنه . انجام یک سری کارهای روزانه و چند تا اتفاق بد خوب و آخرش هم فینیشینگ . چند روز پیش این جمله زیبا از دکتر علی شریعتی رو نوشتم که : " زندگی را چون سوسماری در لانه خود خزیدن و تنها به فکر زن و فرزند خود بودن برای من درد آور است . "
شاید هم اون خانوم جنوبی می خواست همون حرف اخوان روبزنه که می گه : "
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم و قدم در راه بی برگشت بگذاریم ... ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟؟ "
آیا میشه ما هم یه روز نگران اون بچه ای بشیم که نداره ؟ ممکنه خجالت بکشه وقتی مدرسه میره و کفشش پاره است یا اینکه سوراخه و آب از توش میزنه به پاهای کوچولوش ؟ آیا میشه یه روز به این نتیجه برسیم که فقط به فکر خودمون نباشیم . یکی از دوستام که خیلی وقته ندیدمش یه روز برکشت بهم گفت میدونی مهم این نیست که آدم جورابش سوراخ باشه مهم اینه که آدم دلش سوراخ نباشه . چقدر از ماها دلمون سوراخه . شاید یه روز به این نتیجه برسیم که همه باید بریم . و اینجا فقط یه گذر که بعضی ها خیال می کنن همیشه توی این گذر میمونن . حالا که صحبت به اینجا کشید اجازه بدید که جمله ای رو که از موریس مترلینگ یادم میاد رو براتون بنویسم . موریس مترلینگ وقتی توی بستر مرگ بود به پرستارش مینویسه : " هنگامیکه فرزندم آمد این عصا و کوله بار ، مرا به او بسپار و بوی بگوکه من چهل سال پیش این عصا را بدست گرفتم و این کوله را بر دوش انداختم و  براه افتادم اکنون راه را بدینجا آمده ام و تو فرزندم ، اینک عصایم را بدست بگیر و کوله بارم را بر پشت نه و این راه را از اینجا که من آمده ام ادامه بده و تو نیز در پایان زندگی آنرا به فرزند خویش بسپار .  "

آیا ما هم برای بچه ها و آیندگان خودمون عصا و کوله باری آماده کردیم که اونها هم اونها رو بردان و راه رو ادامه بدن . یا نه همه چیز های خوب رو دور انداختیم و میگیم با گرفتن اعضای دیگران می تونیم عمر جاودانی پیدا کنیم و گور بابای همه فقط من . فقط من .

امیدوارم همیشه شاد باشید .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656292


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها