<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
شنبه 28 آذر‌ماه سال 1383

سلام

همه همدیگر رو می شناسن . همه از همون روز اول بهشون گفتن که خواهر رو برادرن . وقتی کوچیک بود زیاد به این چیزها توجه نمی کرد . چرا هیچ کدوم از بچه ها یعنی از خواهر رو برادر ها به همدیگه شبیه نیستن . اون موقع ها همه به سرش دست میکشیدن . اونو و خواهر برادرهاشو نوازش می کردن .
 اون موقع ها توی تنهایی کودکی خودش همش از خودش میپرسید پس بابا مون چرا نمیاد . چرا همه بچه ها باباهاشون رو میبینن اما من و داداشی و خواهری هیچ وقت بابامون رو نمی بینیم . دلش برای خودش و داداشی می سوخت . آخه خواهری خیلی کوچولو بود و این چیز ها رو نمی تونست بفهمه . فقط بعضی موقع ها عمو هاشون میومدن و شب ها بهشون سر میزدن . اما فقط یک بار . دیگه هم پیداشون نمیشد . اما اون هیچ کدوم از عمو ها رو نمشناخت . مادرش همیشه می گفت باید عمو هاتون رو دوست داشته باشید . اونها هم مثل پدرتون هستن . براتون پفک و شوکولات می خرن . مگه باباها چه کار می کنن که عمو ها اون کار رو نمی کنن . اون هم فقط میموند و نگاه میکرد . اما اون موقع نفهمید که باباها چه کار می کنن . حالا بزرگ شده . باز هم عمو ها میان خونه اونها اما حالا دیگه براش شکلات نمی خرن . حالا دیگه یه جور دیگه نگاهش می کنن . ... .... چقدر وحشتناک ....   حالا شاید متوجه شد که بابا ها چه کار می کنن . ولی اون حالا می دونه که بابا ها به بچه هاشون محبت می کنن . کاری که عمو ها نمی کنن . این خلا همیشه تو زندگی اون میمونه ......

امیدوارم همیشه شاد باشید .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656284


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها