X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

سلام
 
آقا ما توی اتاقمون نشسته بودیم و داشتیم تلاوت قرآن می کردیم ( البته نه اینکه من قرآن نخونم ها ) اما این تلاوت با اونکه آدم می خونه خیلی تفاوت داره . آخه امتحان قرآن دارم و خیلی از این امتحان که نه تاثیری داره و فقط باید پاس کردش می ترسم . بابا دست خودم نیست . چرا به هر کس می گم بهم می خنده . یکی می گفت مگه بچه مسلمون نیستی ؟ هه هه .. یکی می گفت بابا داره فیلم در میاره ؟ بابا جون دست خودم نیست قرآن خوندنم خوب نیست ازش می ترسم . اصلا بد مصب هر وقت من قرآن رو مثلا جلو استاد دوره راهنمایی مون می خوندم اینقدر غلط قولوت می خوندم که مثل اینکه اعوذ با لله داشت آیه نازل میشد . اصلا یه چیز دیگه بود و یه چیز دیگه از آب در می اومد . داشتم می گفتم که داشتم قرآن می خوندم و همین طور که می خندم ماتمم هم گرفته بود که آیا این امتحان رو قبول میشم یانه ؟ داشتم با خودم حساب مب کردم که خب قرائت رو که نمره نمیارم . ( فقط اگه شانس بیارم یارو منو از کلاس موقع امتحان نندازه بیرون که مرتیکه چند روز دیگه باید پروژه دیپلمت رو بدی و برای خودت بلا نسبت چیز بشی هنوز بلد نیستی قرآن بخونی . ) بعدش داشتم به ابوالفضل بدو بیراه می گفتم . حسابش رو بکنید یه آیه بخونی . یه کم ماتم بگیری و بعد هم دستت به جایی بند نباشه دوستت رو مورد شماتت قرار بدی . آخه اون اغفالم کرد که آقا جان معدل ترم قبلت خوب اومده بگی برای ترم آخر نزار این قرآن رو . منم که هنوز بدنم گرم بود و خبر از سرمای زمستون نداشتم هول شدم و توی انتخاب واحد گرفتیم این قرآن جان رو . هیچی آقا داشتم براتون می گفتم همینطور که داشتم حساب می کردم که از قرائت که نمره نمیارم برم سراغ پرسش ها بلکه بتونم یه نمره سر شاخی مثل ده بگیریم و کلامون رو بالا بندازیم . بعد آیه بعدی رو خوندم . دیدم فایده نداره . آیه تا به حال چند بار خوندم و باز هم غلط غلوط می خونم . شاید بگید استادت بد بوده که به این روز افتادی . نه باور کنید اون بنده خدا هیچ تقصیری نداره  خیلی تلاش کرد سر کلاس که منو آدم کنه ولی نشد که نشد . باز هم غلط غلوط می خونم . اصلا این ترس از دوران راهنمایی توی ذهن من مونده . همینجور با ما اومده تا اینجا که بیخ خر ما رو گرفته . راستش به چند امام متصل شدیم چند تا امامزاده نظر کردیم که این امتحان قرآن رو قبول بشیم . داشتم می گفتم . همینجور که توی این وضعیت بودم داشت یواش یواش خواب به چشمای مبارکمون نفوذ می کرد ( اصلا اینجور موقع ها که آدم بلد نیست و حوصله هم نداره خواب اینقدر میچسبه ) که دیدیم یه صدایی میاد . اینور رو نگاه کردیم . اون ور رو نگاه کردیم . دیدیم خبری نیست . دوباره یه لعنت فرستادیم به اون صدا و شروع کردیم به خوندن . دوباره داشت خوابمون میبرد که دیدیم این بار صدا با شدت بیشتری میاد . یه مقدار چشمامون رو باز کردیم که ببینیم که آیا فرشته اومدن به ما قرآن یاد بدم که آبروی بلا نسبت مهندس مملکت سر امتحان نریزه . دیدیم باز هم خبری نیست . دیگه خواب از سرمون پرید . داشتیم باز با همون حال ماتم گرفته ها ( مثل اینکه تمام کشتی های ما غرق شده بود ) قرآن می خوندیم باز هم طبق معمول غلط که دیدیم یه چیز داره میجنبه /؟؟؟؟ خدایا چی می تونه باشه این موقع شب ؟؟؟؟ یا کی می تونه باشه ؟ اولش گفتم بی خیال پسر مهم نیست کارت رو ادامه بده . این چیزها می خوان باعث بشن که تو حرکت رو به موفقیت رو ادامه ندی . اما این بی خیال شدن مثل اینکه فایده نداشت . دیدیم یه چیزی باز داره میجنبه . آقا جان دل رو به دریا زدیم و رفتیم جلو .... چشمتون روز بد نبینه ... یه نعره وحشتناک ... قلبم داشت وا می ایستاد ... یه موش  ....  این جونور دیگه از کجا پیداش شده بود ... از نعره من اول خود من ترسیدم بعد هم اون موش بیچاره چنان زهره ترک شد که فکر کنم چند تا سکته پشت سر هم کرد . موشه فرار و ما هم فرار هر کدوم به یک طرفی . یه چند دقیقه ای که گذشت حالمون که سر جاش اومد به خودمون گفتیم که ای بابا اون فقط یه موش کوچولوهه و تو مثل آب خوردن می تونی بگیریش اینکه ترس نداره . تو توی زندگیت با مشکلات عدیده تر از این برخورد کردی و مثل رستم دستان از هفت خوان عبور کردی . برو جلو و نترس . از چی می ترسی . همینجور که داشتیم به خودمون قوت قلب می دادیم . دیدیم که موشه هم مثل اینکه داشت به خودش قوت قلب می داد تا به حال اون هم داره میاد بیرون مثل اینکه موشه هم داشت به خودش ماجرای رستم و هفت خوان رو تعریف می کرده و حالا داشت بیرون میومد که ما دویدیم که بگیریمش اون هم مثل رستم دستان . ( حالا توی این هیر و ویر دیگه کی می تونه قران بخونه . تمام فکر وحواسمون پیش موشه بود . قبلش که فکرمون سر امتحان بود همش غلط می خوندیم وای به حال الان ) داشتم می گفتم دویدیم که موشه رو بگیریم . ما بدو موشه بدو . با دلهره نزدیک شدیم که دیدیم اون ناکس  داره فرار می کنه اما از شانس بد به بیرون نه بلکه پرید داخل اتاق و رفت توی اون کوهی از کاغذ هامون که اون بغل افتاده بود . از میون تمام بچه های معماری همه سلیقه دارن و ما یکی بی انضباطیم اتاق بهم ریخته و آشفته مثل روده زلیخا . حالا که وضعیت اتاق خوبه وای به وقتی که بخوام ماکت بسازم دیگه جایی برای نشستن پیدا نمیشه . یه روزی بابا بی خبر اومد ما هم چشمتون روز بد نبینه موقع ماکت سازیمون بود و از اونجایی که ما شبا خیلی بهتر از روز کار می کنیم شب رو تا دیر وقت بیدار بودیم . صبح ساعت نه بود که دیدیم در میزنن . گفتیم جون مادرتون من ساعت هفت صبح خوابیدم کیه این موقع صبح . آقا یه چشممون باز و یه چشممون بسته رفتیم که در رو باز کنیم . در رو که باز کردیم چشمتون روز بد نبینه دیدیم یه عدد پدر جان . آقا ما که توی خواب و بیداری بودیم کم کم اون یکی از چشمامون هم باز شد بعد هم کم کم از حالت خلسه خواب
آلودگی در اومدیم دیدیم که پدر جان روبرومون ایستادن . ما هم که تازه حواسمون داشت سر جاش میومد دیدیم که بابا جان رو دعوت نکردیم . هول شدیم و تند تند ایشون رو بوسیدیم و دعوتشون کردم داخل منزل . آقامون که اومد اتاق رو دید فقط یه ربع سر پا ایستادن که ماجایی برای نشستن پیدا کنیم . یا به عبارتی جا باز کنیم . بعد هم جاتون خالی یه دو تا نوازش پدرانه شدیم که مرتیکه این چه وضعیتیه . آقا بگذریم ما هم که عادت به ریخت پاش داریم و از اونجایی که عادت نکردیم تمیز کنیم اتاقمون رو دیدیم که موشه رفت لای کاغذ هامون . . آقا من و موشه مثل اینکه آتش بس اعلام کردیم . هر دو یه مدتی متارکه کریدم و داشتیم استراتژی جنگی بس سخت رو میچیدیم . هر دو تا داشتیم فکر می کردیم چه استراژیی رو به کار ببریم .  من که می خواستم مثل بوش عمل کنم و یه جنگ الکترونیکی راه بیاندازم  داشتم فکر می کردم مثل این فیلم های امریکایی با واکس خودم رو سیاه کنم و به اصلاح خودم رو استتار کنم که موشه منو نشناسه بعد هم حمله کنم . موشه هم حتما داشت استراتژی خاص خودش رو به کار می برد . آقا ما می خواستیم جنگ روانی ایجاد کنیم و بعد هم مثل آمریکا که به عراق حمله کرد حمله کنیم . آقا سر انجام ما تصمیمون رو گرفتیم و هر چقدر از ما حمله از موشه دفاع . تمام کاغذ ها رو زیر رو کردیم اما موشه مثل صدام حسین رفته قایم شده ما هم الان با تجهیزات کامل نشستیم پای کامپیوترمون داریم جنگ اینترنتی با اون می کنیم . احتمالا فردا باید برم و یه عدد از اون تله موشهای انفجاری بخرم بعد هم موشه رو بگیرم و بعد هم دادگاه تشکیل بدم و از اینجور برنامه ها .

امیدوارم همیشه شاد باشید .

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام عمو جون سیبیلو.قرآن خوندن و عملیات تعقیب و گریز موش و وصف نابسامان وسایلت را خیلی قشنگ به تصویر کشیدی.جالب بود و باعث مسرت .شاد زی
چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1383 ساعت 05:44 ق.ظ
امتیاز: 0 0