<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1384

سلام

این شعر پایین از من نیست . توی سفر یه کتاب خوب خوندم . سایه عقاب ( ژان دنکور ) – ترجمه ذبیح الله منصوری . ص69 این کتاب چیز جالبی نوشته بود . با اینکه ذبیح الله منصوری ( خدا رحمتش کنه ) زیاد به همه چیز شاخ و برگ میده و بعضی موقع ها با اینکه چند صفحه رو ورق میزنید باز از زیاد بودن بعضی از توضیحات خسته میشید و به روح و روان نویسنده فاتحه ای میخونید اما در این جا حکیم الهی دشتی اعتراف کرده بود که هیچ دخل و تصرفی نکرده و نص تاریخ رو نوشته .
گفته های ناپلئون به روبو ( شخصی که شبیه ناپلئون بود و گروهی اعتقاد دارند که این روبو بود که در جزیره سنت هلن به جای ناپلئون فوت کرد . واقعا چیز عجیبیه که میشه سر تاریخ رو هم گول مالید فقط باید زبون محکمی داشت . ) :

من امشب می خواهم خود را همانطور که هستم به تو معرفی کنم که خوب مرا بشناسی من در قلب خود عاطفه ای مانند مادرها دارم و از اینکه خود را به یک زن شبیه می کنم خجالت نمی کشم .
ولی همانطور که در قلب من زود عاطفه بوجود می آید بمحض اینکه احساس نمایم حق ناشناسی می کنند عاطفه ام از بین می رود من حق ناشناسی را زشت ترین صفات می دانم معهذا آنهایی که اطراف یک امپراتور هستند بیشتر در فکر منافع خویش می باشند .
فقط کسی که مورد اعتماد من است ( دروک = آجودان مخصوص ناپلئون ) می باشد ولی این مرد مال اندیش نیست و جز نوک بینی خود جایی را نمی بیند . من امشب از این جهت این حرفها را بتو میزنم که میدانم تو با دیگران فرق داری برای اینکه تو مثل سایرین فاسد نشده ای و اسرار مرا حفظ می نمائی نه اینکه هنگام ضرورت مانند پیکانهایی که در میدان جنگ جمع آوری می نمایند بطرف خودمن برگردانی و مرا هدف کنی .
ارسطو می گوید تا وقتی که یک ( موئیه ) نمک با کسی نخورده باشی او را به دوستی انتخاب ننمائید و می گویند که یک موئیه در یونان قدیم صد کیلوگرم امروز داشته لیکن من با اینکه با تو یک گرم نمک نخورده ام حاضرم تو را دوست خود بدانم و اگر خواهان دوستی من هستی باید وفادار بمانی و سوگند یاد کنی هرچه از من می شنوی به هیچ کس حتی (( راوی ))) ( راوی محافظ و نگهبان روبو بود ) نگویی .
روبو گفت : امپراتور من ، سوگند یاد می کنم که اگر روزی مرا مجبور کردند اسرار شما را بروز بدهم مرگ را ترجیح داده و اسرار شما را حفظ می کنم .
ناپلئون گفت : از روزی که من زمامدار شدم و مقرر کردم که تمام ادوات کشوری و لشکری ، کارمندان و افسران جزء و سربازان سوگند یاد کنند و من عقیده دارم که کسی که بر خلاف سوگند عمل نماید لایق ادامه حیات نیست برای اینکه شرافت ندارد و فقط انسان شریف ذی حق است که از موهبت حیات بهرهمند شود .
روبو گفت : امپراتور من خوب می فهمم شما چه می گویید . امپراتور گفت : ( روبو ) اگر می خواهی که محبت و وفاداری تو نسبت به من متزلزل نشود فکر تحصیل مقام و ثروت را دور بیانداز از برای اینکه مقام و ثروت انسان را بی وفا و سست عهد می کند زیرا کسی که دارای مقام و ثروت شد مجبور است برای حفظ آن ( مقام و دارایی ) ، بعضی از اصول را  زیر پا بگذارد .
........
...
..
خب این ها رو توی سفر خونده بودم . پنجشنبه بود که اولین شعر رو گفتم تا به حال هیچ شعری نگفته بودم و یه جورایی اومد و ما هم نوشتیم .

همه دنبال خداییم ....

همه دنبال خداییم
همه جا می گردیم
همه جا می جوییم
همه کس می بینیم
هم را می کاویم

چیست در بر این عالم دور
چیست در پس هر عالم وحی
چیست در گمشده باغ خیال
چیست در چهره آن معشوقه

ما به دنبال چه هستیم
هیچ آیا ... به دنبال خود هستیم

...

این هفته هفته سختی خواهد بود . خدا به خیر بگذرونه .
a


چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1384

سلام

چند روز رفته بودم مسافرت . جاتون خالی . خوش گذشت .

این هم سوغات سفر :

باز کن پنجره را
بال بگشا و بیا
تا دل بیشه دور
تا به انبوهی جنگل برسیم
تا به سرشاری رود
تا به خاموشی سنگ
تا به بالای صنوبر برسیم

بال بگشا و بیا
تا به تنهایی جان
تا به بیتابی دل
تا به سرچشمه اشک
تا به پاکی محبت برسیم

بال بگشا و بیا
تا به مهتابی شب
تا به پهلوی سکوت
 تا به بارانی ابر
تا به خوشبوئی گلها برسیم

بال بگشا و بیا
تا به سر حد خیال
تا به اوج ملکوت
 تا به پهنای افق
تا به آن سوی تمنا برسیم

بال بگشا و بیا
تا کنار ساحل
تا دل دریاها
تا غریو طوفان
تا به همخوانی مرغان مهاجر برسیم

بال بگشا و بیا
تا دل گندمزار
تا به سبزی چمن
تا شکوفائی گل
تا به سرخی شقایق برسیم

بال بگشا و بیا
تا لب جوی جمال
تا به پاکی نسیم
تا سر کوی وصال
تا به سرمستی نرگس برسیم

بال بگشا و بیا
تا سر کوی مغان
تا به میخانه دل
تا به پیمانه و می
تا به سرجوشی خم
تا به لبریزی ساغر برسیم

بال بگشا و بیا
تا پریشانی زلف
تا به بیصبری جان
تا به دیوار فنا
تا قریبی وفا
تا به سرسینه نالان برسیم

باز کن پنجره را
بال بگشا و بیا
تا دل باغ خیال
تا بن کوچه ذوق
تا به مهتابی شب
تا به سرجوشی خم
تا به سرچشمه معنی برسیم .

 

 


پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1384

سلام
امروز دیگه باید داستان ( خانه خالی – عزیز نسین – ترجمه ثمین باغچه بان ) رو بنویسم .


خانه خالی ( ترجمه ثمین باغچه بان )

از بس گرفتارم نتوانسته ام سراغشان بروم . من فرید را واقعا دوست می دارم . از آن بچه های نازنین است . زنش هم همینطور . راستی که خوب زنی است . تا چند روز دیگر یکسال تمام از تاریخ عروسیشان می گذرد . چند دفعه هم رسما دعوتم کرده اند . راستش را بخواهید گرفتاری و کار بهانه است چیزی که نگذاشت به سراغشان بروم نه گرفتاری است و نه کار بلکه فقط بی پولی است . صورت خوشی ندارد آدم با دست خالی به دیدن رفقائی که تازه عروسی کرده اند برود . لعنت بر بی پولی ! آدم روش نمی شود پرده را کنار بزند و هر چی نگفتنی است روی دایره بریزد . چه آباژورهای قشنگی تو مغازه هاست چه مجسمه هائی چه گلدانهایی پشت ویترین ها هست چه کریستالهایی ! ... خلاصه هرچه دلت خواسته باشد هست . منتها من پولش را ندارم .
چند روز پیش به طور اتفاقی فرید را دیدم . از اینکه تا امروز به سراغشان نرفتهام سخت گله مند بود . گفتم :
(( فرید جان ! همین یکشنبه میام ... حتما . ))
فکر کردم تا روز یکشنبه می توانم پولی دست و پا کنم ولی هر چه این در و آن در زدم موفق نشدم پولی گیر بیاورم و هدیه ای تهیه کنم . فکر کردم از چیزهایی که توی خانه هست ببرم آن هم بی فایده بود . جز روزنامه و مجله کهنه و خرت و پرت معمولی چیزی پیدا نکردم . چون قول داده بودم باید می رفتم و ناچار با دست خالی راه افتادم .
امثال ما مردم وقتی ازدواج می کنند اگر سر و صدایشان بیشتر نشود کمتر که حتما نمی شود ... من هم درست سر بزنگاه رسیدم . صدای زنش از دم در به خوبی شنیده میشد :
(( مگه من زندونیم ؟ ... هفت ماه تمومه که از خونه پا بیرون نذاشتم ... ))
صدای فرید که سعی می کرد زنش رو آروم کند به سختی شنیده می شد :
(( عزیزم ! ... تو که وضع منو قبل از ازدواج هم می دونستی ... ))
(( بس کن تو رو به خدا ... تا بخوام یک کلمه حرف بزنم فوری وضعتو به رخم می کشی ... آخه این چه جور زندگیه ؟ آدم شده که هفته ای یک شبم سینما نره ؟ ... ))
(( عزیزم ! آخه مگه سینما رفتن آسونه ؟ با صلوات که آدمو تو سینما راه نمیدن . تازه واسه بلیت باید پول داشته باشی . واسه اتوبوس لنگی خط اتوبوس عوض کردن بخواهی تا ایستگاه اتوبوس بری باید تاکسی بشینی ! تازه دو کورس هم که حساب کنی جیغ شوفره در می آید و به ات بد بیراه میگه ! ))
(( - بسه تا دهنمو وا می کنم که یک کلمه حرف بزنم دو وجب زبون در میاری یک دونه صناری را هم حساب می کنی اما پول سیگار خودت هیچی : آتیش به آتیش روزی دو پاکت دود می کنی .... ماهی شصت تا پاکت سیگار می کشی می کنه ماهی سصت لیره ... آخه من که اسیر نیستم تو خونه دیگه دارم دق می کنم ... ))
قبل از اینکه دعوا بیخ پیدا بکند زنگ زدم . زن و شوهر با لبخند زورکی و خوشروئی ساختگی در را به رویم باز کردند . خطوط عبوس و برنده و حالت گرفته صورتشان از زیر لبخند ظاهریشان کاملا دیده می شد . برای این که آرامشان کنم شروع به گفتن انکدوت و پرت و پلا کردم . نیم ساعتی که گذشت گفتم :
(( یا الله حاضر بشین بریم گردش ... روز یکشنبه که کسی تو خونه نمیشینه ... لباس بپوشین راه بیفتیم . ))
زن فرید از خدا خواسته بود اما فرید خودش یواشکی زیر گوشم گفت :
(( ول کن تو رو به خدا داداش نمی خواد خودتو تو خرج بندازی ... تو خونه می مونیم گپ می زنیم . بهتره ... ))
گفتم : (( پاشو کاری به این کارها نداشته باش ... بالاخره یه کاری می کنیم ... درسته که پول نداریم ولی محکوم به خونه نشینی هم که نیستیم ... ))
از در خانه خارج شدیم . فرید پرسید :
(( خب داداش ! مقصد کجاس ؟ ))
گفتم : (( تا کجا پیش بیاد ! (( زنش گفت : (( میریم سینما ؟ ... )) گفتم : (( سینما و تاتر که همیشه رفت . امشب یه جای دیگه میریم ! ))
قدم زنان به شیشلی رسیدیم . چشم من به پنجره آپارتمان ها بود . فرید و زنش از وضع من نگران شده بودند و یک ریز می پرسیدند :
(( داداش نگفتی کجا می ریم ... ))
چیزی رو که دنبالش می گشتم پیدا کردم : روی پنجره یکی از آپارتمان ها اعلان (( آپارتمان خالی برای اجاره )) نصب شده بود . گفتم :
(( حقیقت مطلب اینه که من از منزل شما زیاد خوشم نیومد پدرهامون بیخود نمیگفتن (( خونه ای که آفتاب نداشته باشه دوا و دکتر ازش کم نمیشه ! .. )) مگه میشه تو زیر زمین زندگی کرد ؟ آفتاب که هیچی هوا هم داخل خونه شما نمیشه . ))
هردوشان با نگرانی و تعجب تو چشمای من نگاه می کردند . گفتم :
(( بریم ببینیم ... شاید یک طبقه مناسب تری توی این آپارتمان براتون پیدا کنم ... ))
فرید با هراس به و دلهره جلوم را گرفت و گفت :
(( داداش ! تو رو به خدا چیکار می کنی ؟ ما کرایه همین هلفدونی رو هم زور زورکی می رسونیم ! ))
وزنش هم با ترس مخصوص اضافه کرد : (( از اون گذشته ... از خونه مون هم چندان ناراضی نیستیم ! ))
گفتم : (( نمی خواد پرحرفی کنید ... یالله دنبال من راه بیفتین . ! ))
وارد آپارتمان شدیم . وقتی که زنگ سرایدار را میزدم . گفتم :
(( شما هیچ دخالت نکنید .. فقط من حرف میزنم . ))
(( به سرایدار که سر رسیده بود گفتم :
(( می خواستیم یک دستگاه خالی ببینیم .
(( بفرمایین .
(( صاحبخونه تشریف ندارن .؟
(( چرا ... ارباب خودشون طبقه سوم میشینن .
(( برو بگو می خواستیم منزل ببینیم . ))
چون آن روز یکشنبه بود پیش بینی کرده بودم که صاحب خونه باید منزل باشد . سرایدار به مستخدمه ای که از بالا سرک می کشید گفت :
(( به ارباب خبر بده مستاجر اومده ...
مستخدمه پس از لحظه ای خبر آورد که :
(( ارباب فرمودن ببینن .. بعدا اگه پسندشون شد تشریف بیارن بالا ..
گفتم (( نه ... چون وقتمون کمه می خواستیم خود آقا هم تشریف داشته باشن که به اتفاق هم ببینیم – تا اگه اشکالی بود حضورا صحبت بشه ))
یکی دو دقیقه بعد ارباب پیدایش شد . آپارتمان هفت طبقه بود و هر طبقه اش دو دستگاه داشت . حالا اگر شعور دارید خودتان می توانید قیافه و ریخت صاحبخونه زو جلوی چشمانتون مجسم کنید : اول شکم ارباب وارد شد . کمربند روب دوشامبرش هم به درشتی یک به روی شکمش گره خورده بود . وقتی به زحمت توانست خودش را بعد از شکمش از میان در که فقط یک لنگه اش باز بود – بیرون بکشد  من فرصت را مغتنم شمرده و گفتم :
((  در این اواخر درها را واقعا تنگ درست می کنند ! ))
یارو پس از اینکه بادی به گلو انداخت با یک سرفه ثروتمندانه جواب مرا داد .
فرید وزنش در برابر عظمت ساختمان و گندگی شکم صاحبخانه پاک دست و پایشان را گم کرده بودند خودشان را جمع و جور کرده سرهاشان را تو گردنشان فرو برده بودند و سعی می کردند تا جایی که ممکن است کوچکتر بشوند . بعد از سرفه ارباب هم دیگر پاک خودشان راباختند و هر دو پشت سر من قایم شدند .
خب به این ترتیب مگر میشد بیش از این قضیه رو کش داد ؟! من هم در جواب سرفه او سرفه پدر و مادر داری کردم و از شما چه پنهان – مال من از مال ارباب هم پر زورتر در آمد . نخواستم یارو خیال کند ما از آن بی کس و کارهای صد تا دو پولی هستیم .
فردی دامن پالتومو کشید و گفت :
(( داداش داری چیکار می کنی ؟ ))
اما سرفه من کار خودش را کرده بود . صاحبخانه هم خودش را جمع و جور کرد و گفت :
(( معذرت می خوام که با لباس راحتی خدمت رسیدم . ))
من سرفه آبدار دیگری ترکاندم و گفتم :
(( اختیار دارین ... می خواستم یک دستگاه خالی ببینیم ... سرایدار جماعت هم که حرف حالیشون نمیشه ... اینه که مزاحمتون شدیم . ))
یارو قبل از هر جمله سرفه محکمی می انداخت :
(( اوهووو ! خواهش می کنم بفرمایین ... بفرمائین ملاحظه کنید . ))
بعد مثل اینکه تازه از خواب پریده و عقلش سر جاش آمده باشد یکی دیگر از آن سرفه ها ول داد و پرسی :
(( سرکار چند اتاقی لازم داشتین ؟ ... ))
من هم در برابر سرفه ارباب چنان سرفه ئی تحویل دادم که طفلک مستخدمه پاک جا زد یکی دو قدمی عقب رفت چپید تو اتاق پهلوییو در را بست .
گفتم : (( حداقل شش اتاق ! البته به شرطی که سالن هایش بزرگ باشن . ))
هوس کردم که بعد از گفتن این حرف وضع فرید را ببینم ... زیر چشمی نگاهش کردم :
طفلکی پشت سر من قایم شده چنان توی بارانیش کز کرده بود و به خودش فرو رفته بود که درست بشکل لاک پشت در آمده بود . به اش گفتم :
(( شش تا اتاق کافیتونه ؟))
در جوابم نالید ... حتی نالید هم درست نیست . صداش مثل صدای آخرین نفس محتضری که دارد جان به جان آفرین تسلیم می کند زورزورکی در آمد و گفت :
(( کافیه !
سرایدار در یکی از دستگاهها را باز کرد ... همین که وارد شدیم گفتم :
(( هال که خیلی تنگه مگه نه فرید ؟...))
فرید جانی گرفت و گفت :
(( تنگ چیه داداش نمیشه توش جم بخوری ! ))
(( دیدم که فرید هم سر نخ دستش آمده . هالی که فرید می گفت : (( نمیشه توش جم بخوری چند برابر اتاق خوابشان بود و کف آن با بهترین و شکیل ترین چوب ها فرش کرده و جلا داده شده بود .
گفتم : (( سقف هم خیلی کوتاهه !
فرید تو حرفم دوید و گفت :
(( کوتاه هم شد حرف ؟ یه وجب بالا بپری سرت میخوره به سقف !
صاحبخانه هم لال شده بود . ما شروع کردیم به گردش در اتاق ها ... هر اتاق به وسعت یک ییلاق !
(( اتاقاش کوچیکن ! ...
(( کوچیک چیه ! بگو لونه مرغ ! ))
کم کم زن فرید هم وارد معرکه شد و چنان اظهار وجودی کرد که وافعا باید گفت مرحبا !
گفت : (( اسباب و اساس منو چطوری تو این اتاق ها جا بدیم ؟ ( واقعا بارک الله به تو . تو دختر با هوش ))
(( به این آشپزخونه عجب تاریکه ! ))
صاحبخانه پس از یکی از همان سرفه های معروف تو حرف ما دوید و گفت :
(( اختیار دارین ... این آشپزخونه رو میگن تاریکه ؟ ... چار طرفش شیشه و پنجره س ))
من پس از اینکه با یک سرفه پر زورتر جواب سرفه اش را دادم گفتم :
(( خیر ... تاریکه ... معمارش کدوم گوساله ای بوده ؟ ( من در همین موقع از تمام جامعه معماری معذرت میخوام ولی باید عین کلمات رو تایپ میکردم امیدوارم این توهین رو ببخشین . ) ... آشپزخونه که نباید طرف مغرب ساختمون قرار بگیره ... جای آشپزخونه قسمت شرقی خونه س . ))
صاحبخانه گفت : (( نقشه خونه رو بنده کشیدم . ))
زن فرید پرید تو حرف یارو
_ اگه سر منو ببرین تو خونه ئی که آشپزخونه ش رو به مغرب باشه نمی تونم زندگی کنم ....
(( که فرمودین سالن اینجاست . بله ؟ ))
- بله
- والله آدم روش نمیشه به این بگه (( سالن )) ... این یک راهروه ...
فرید گفت : از فرم این شو فاژ ها هم هیچ خوشم نیومد ... چه رادیاتورهای بی ریختی ! ))
صاحبخانه دیگر از سرفه افتاده بود .
(( حضرت آقا لابد خودتونم مسبوقین که تو بازار جنس پیدا نمیشه ... اطمینان داشته باشین که از بهترین جنس های موجود در بازار استفاده کرده ایم .
(( مال چه کارخونه ایس ؟ مارکش چیه ؟
(( یونکرس .
(( ای آقا ... اینکه معمولی ترین مارک شوفاپه !
(( فقط یه مستراح داره که ....
(( نه خیر دوتاس ... یه مستراح معمولی یه مستراح فرنگی ... مستراح فرنگیش توی حمومه . ))
زن فرید توی حرف و گفت
(( به ! فقط دو تا مستراح ؟ ... دو تا مستراح ابدا واسه ما کافی نیست . ))
.
..
..


دیگه خسته شدم بقیه رو در روزهای آینده می نویسم .


   1      2      3      4      5      6    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 259182


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها