<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1384

سلام

ص 348 . 27 مه 1914

از یک هفته پیش همسایه ی اتاق من هر شب می آید و با من کشتی بگیرد .
من او را نمی شناسم و از طرفی تا به حال هنوز یک کلمه هم باش حرف نزده ام . همین قدر صداهایی از خودمان در می آوریم که اسمش را به هیچ وجه نمی توان ( حرف ) گذاشت . یک < یا الله > است که کشتی را افتتاح می کند . یک پست فطرت با بی شرف است که گاهی یکی از ما زیر فشار جثه ی آن دیگری  ناله کنان از دهنش در می رود . یک < د بگیر ! > است . که معمولا همراه ضربه ای غیر مستقیم تلفظ می شود و یک < بسه > هم هست که علامت پایان کار است . گو اینکه بعد از این کلمه هم باز چند لحظه یی به هم می پیچیم .
حتی اغلب اوقات مجددا با یک خیز از دم در می جهد به وسط اتاق و آن چنان ضربتی به م می زند که کله معلق می شوم ! آن وقت به اتاق خودش می رود و از پشت تیغه برای من شب خوشی آرزو می کند .
اگر بخواهم بالمره رابطه ام را با او به هم بزنم تنها راهش این است که اجاره ی اتاق ام را فسخ کنم و اتاق دیگری بگیرم چون بستن در اتاق و کارهایی از این قبیل تلاش های مذبوحانه یی بیش نیست و سر مویی نتیجه نمی بخشد .
یک روز که هوس مطالعه به سرم زده بود و در اتاقم را بسته بودم تا همسایه کشتی گیر مزاحمم نشود : در را با تبر شکست و از آن جا که وقتی ویرش به چیزی گرفت دیگر خیلی به اشکال می توان منصرفش کرد چیزی نمانده بود تبر برای خودش هم مخاطراتی تولید کند .
من هم حالا دیگر یاد گرفته ام خودم را چه جور با او انطباق بدهم :
چون او هر روز سر ساعت معینی می آید در آن ساعت به کارهای ساده یی سرگرم می شوم که در صورت لزوم بتوانم فی الفور ازش دست بکشم . مثلا به ترتیب و تنظیم یکی از قفسه ها می پردازم یا چیز می نویسم یا کتابی دست می گیرم که هیچ علاقه ای به خواندنش نداشته باشم . کاملا مجبورم که خودم را به این نحو سرگرم کنم چون به مجردی که سر وکله اش در آستانه ی در پیدا شود ناچارم اگر آب در دست داشته باشم زمین بگذارم . اگر سر قفسه ام هستم بی درنگ درش را می بندم . اگر مشغول چیز نوشتن هستم فورا قلم بیندازم کنار یا اگر دارم چیزی می خوانم مثل برق کتاب را ببندم . او فقط عشقش به کشتی گرفتن است و بس .
در این حال اگر قوه و قدرتی تو خودم سراغ داشته باشم من هم در بدو امر کمی تحریکش می کنم و می اندازمش سر قوز و برای این کار جا خالی می دهم و سعی می کنم از چنگش در بروم . چهار دست و پا می خزم زیر میز و صندلی ها را لای دست و پایش گیر می دهم و از دور به ش چشمک می زنم . البته مسلم است که پرداختن به شوخی هایی از این قبیل آن هم با یک چنین موجود عجیب و غریبی از نهایت بد سلیقه گی خبر می دهد .
اما هیکل های ما اکثرا اوقات بدون این مقدمات به هم می پیچد . کاملا آشکار است که همسایه ی من محصلی است که تمام طول روز را کار می کند و مایل است که پیش از خواب حرکات سریعی به دست و پا و هیکل خود داده باشد . منتها مرا حریف خوبی یافته و از ناسازگاری بخت که بگذریم شاید میان ما دو نفر فرد قوی تر و لایق تر منم اما بی گفت و گو او حریف سخت گیر و ثابت قدم تری است .

(( فرانتس کافکا ))

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656292


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها