<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
یکشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1384

سلام

22 ژوئیه ی 1916

یک رسم عجیب قضایی این است که سر محکوم در هلفدونی اش به دست جلاد قطع می شود در حالی که حضور اشخاص دیگر ممنوع است .
محکوم پشت میز نشسته دارد نامه یا آخرین غذایش را تمام می کند که د را میزنند .
جلاد است .
می پرسد : - تمام کردی ؟
سوال  هایی که جلاد می کند یا دستور می دهد بر حسب ترتیب یا مضمون شان در طول زمان برایش جا افتاده . نمی تواند از آنها عدول کند .
محکوم که ابتدا از جا جسته بود دوباره می نشیند و راست رو به رویش را نگاه می کند . دست کم صورتش را تو دست هایش پنهان نمی کند .
جلاد که پاسخی نشنیده جعبه ی ابزارش را که رو تخت سفری گذاشته باز می کند . کاردهایش را انتخاب می کند و تیغه هاشان را باز هم می آزماید . چون هنوز هوا خیلی تاریک است فانوس کوچک قابل حملی را در می آورد روشن می کند .
محکوم دزدکی سرش را به طرف جلاد می چرخاند اما وقتی می بیند که مشغول چه کاری است رویش را بر می گرداند و دیگر نمی خواهد چیزی ببیند .
جلاد پس از لحظه یی می گوید : - من حاضرم .
محکوم با فریادی می پرسد : - حاضر ؟
از جا می جهد و تصمیم می گیرد حالا دیگر جلاد را درست از روبه رو نگاه کند :
- تو مرا نمی کشی . رو تخت سفری درازم نمی کنی سرم را ببری . چون هر چه نباشد یک انسانی . رو سکوی اعدام می توانی در حضور نمایندگان قضایی به کمک دستیارهایت کلک یکی را بکنی . اما نه اینجا . نه تو این هلفدونی عین قاتلی که پشت و پسله کسی را می کشد .

اما چون جلاد که رو جعبه ی ابزار خم شده چیزی نمی گوید . محکوم با لحن آرام تری اضافه می کند : - این غیر ممکن است .
و چون جلاد حتی حالا هم سکوتش را نمی شکند محکوم باز می گوید :
- این رسم عجیب قضایی درست به خاطر همین غیر ممکن بودنش برقرار شده . دیگر نباید مجازات اعدام صورت بگیرد اما خواسته اند سنت را حفظ کنند . تو مرا می بری به یک زندان دیگر که البته مدت درازی آن تو نخواهم ماند اما اعدام نخواهم شد .

جلاد کارد تازه ای سوا می کند که در جلد پارچه یی اش است . و می گوید :
- لابد تو فکر قصه هایی هستی که در آن ها به نوکری امر می شود بچه ای را ببرد بگذارد سر راه اما نوکر فرمان را اجرا نمی کند و تصمیم می گیرد بچه را به شاگردی پینه دوزی بگذارد . آن یک قصه است . اینجا که قصه مصه ای در کار نیست .


(( فرانتس کافکا ))


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656920


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها