<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
دوشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1384

سلام

این چند روزه خیلی بهم ریخته بودم . سر مسئله بیمارستان . شاید خیلی با خودم کلنجار میرم . شاید برای کسی اینقدر مهم نباشه ولی برای من این مهمه که وقتی دارم یه اثری رو خلق می کنم این اثر از تمام گوشت و خون و پوست من باشه . کسی نمی تونه مثل بیمارستان من رو خلق کنه چون اون مثل من نیست . گیر کرده بودم . رفتم یه بیمارستان توی ابهر . وقتی وارد شدم یه خانوم مسنی داشت یه مرد جوون رو همراهی می کرد یعنی زیر بغلش رو گرفته بود و داشت اون رو با خود به ورودی اوپانس می برد . هر دو زار میزدند و گریه می کردند و به زبان خودشون حرف میزدند در واقع ناله میکردند . رسیدند به جمعی که اونها هم با دیدن ( فکر می کنم مادر و پسر بودن ) اونها هم شروع به گریه و زاری و شیون کردند . دل آدم به درد میومد . الان هم که دو روز از اون حادثه گذشته وقتی دارم اینها رو می نویسم دلم ریش میشه . ایرانی ها فکر می کنم هنوز یه چیز براشون مونده و اون اینکه در غمها به داد هم میرسن . رفتم یه گوشه و گرفتم نشستم . از یکی که کمی جلوتر از من و نزدیکتر به اونها بود پرسیدم چه اتفاقی برای اونها افتاده . اون طرف هم جواب منو داد که بچه شون توی مهد کودک از تاب افتاده و مرده . گفتم خدا بیامرزدش . مردم که از کنارشون رد میشدن یا کمی میموندن و نگاه می کردن ویا رد میشدند ولی اونها توی حال و هوای خودشون بودن و انگار نه انگار که توی دنیا کسی هست . ( میشه گفت یه جور تنهایی مطلق تا تجربه نکرده باشید نمی دونید چه جوریه . ) یکی دو نفر هم رفتن برای اونها آب آوردن . اما اونها حتی می تونستن حتی آب رو بخورن . همش گریه می کردند و داد میزدند زهرا جان و بعد به یزبان ترکی چیزهایی می گفتن با اینکه زبان ترکی رو نتونستم یاد بگیرم اما می دونید توی هر زبان و هر قوم و هر کشوری که باشید و اگه زبان اونها رو هم بلد نباشید وقتی جملاتی با حالات مختلف مثل شادی و غم و مسخره کردن و هر چیز دیگه که باشه شما احساسش می کنید . با اینکه نمی دونستم چی دارن می گن ولی اب تمام وجود احساس کردم که توی غم اونها شریکم .
بعدش بلند شدم و رفتم به بخش های مختلف سر بزنم . وقتی داشتم می رفتم دیدم که ماشینی اومد تا زنهای عزادار رو ببره . به بخش زایمان رفتم . چقدر بد بو و تاریک بود . احساس کردم که چون کنج ها چهارگوشه باعث میشه اینقدر میکروب جمع بشه . نمی دونم . در اون لحظه دلم می خواست زودتر بیام بیرون . توی بخش زایمان که رفتم دیدم آدمها ( مردها و زنهایی ) پشت اتاق زایمان منتظرن . وقتی داشتم میومدم بیرون صدای جیغ طفلی که تازه پا به این جهان خاکی گذاشته بود رو شنیدم . چقدر عجیبه ؟ ( شاید خدا خواست توی اون لحظه این اتفاق بیفته تا بهم بگه میبینی بشر یکی داره از غم ازدست دادن طفلش اون بیرون گریه میکنه و این یکی داره خوشحالی بچه تازه به دنیا اومده اش رو جشن میگیره . میبینی تو بیمارستان هم مرگ هست و هم شادی . از این گریزی نیست . نه از مرگ و نه از شادی . این شوک بزرگی برای من بود . ) اومدم بیرون و وقتی می خواستم از در بیام بیرون دیدم که همون مرد جوون ( که فکر می کنم پدر زهرا کوچولو بود ) داره باز گریه می کنه . شاید منتظر بود تا جسد طفل رو تحویل بگیره . ( من نمی دونم برای یه مرد چقدر سخت میتونه باشه وقتی میخواد جسد طفلش رو تحویل بگیره . اما حس فجیعیه که کلمات نمی تونن بیانش کنن ) از اونجا که بیرون اومدم رفتم یه بیمارستان توی خرمدره . ابهر و خرمدره خیلی به هم نزدیکنو این بیمارستانی که من میگم بیمارستان بوعلی سینای خرمدره است که درست سمت چپ کارخونه مینو قرار داره . اونجا که رفتم یکی از بچه های خودمون رو دیدم . بهش میگیم حاجی . دیدیم حاجی هی از این ور به اون ور داره میره . رفتم پیشش و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم چی شده ؟ گفت بناشون از داربست افتاده و اون رو آورده اینجا . بعد از مدتیکه با هم بودیم ازش جدا شدم . رفتم کتابخونه تا کتابی رو که گرفته بودم پس بدم . یکی از چیزهای بد من اینه که وقتی فکرم سر چیزی یا جایی مشغول باشه دیگه حواسم رو نمی تونم به دور و اطرافم متمرکز کنم . خب دیگه چند بار ماشین کم بود منو بزنه ( هنوز توی فکر همون پدر و مادری بودم که توی بیمارستان ابهر دیده بودم و گریه های اونها . به خودم گفتم اگه یه روزی این اتفاقات بخواد برای من اتفاق بیفته من چه کار می کنم حتی از فکر کردن به اونها هم نمی دونم چرا اینقدر میترسم که اصلا نمی خوام به اونها فکر کنم . ولی از واقعیت که گریزی نیست . ) توی کتابخونه هم رفتم کتاب انتخاب کنم که یه با خوردم به آکواریومی که اونجا بود و کم بود تمام کاسه کوزه اونجا رو بهم بریزم . کلی دست و پا چلفتی بازی . بعد هم خواستم برم توی مخزن که اجازه ندادن . البته کتابخونه اش بزرگ نیست که مخزنی اونچنانی داشته باشه شاید کتابخونه بابا یک سوم اون باشه . اومدم از کنار میز کتابدار رد بشم دستم خورد به دسته گلی که اونجا بود و ( با اینکه گلها همه لطیفن نمی دونم چرا اون گله اونقدر خار داشت . دستم رو خراش داد و ناخود آگاه ما هم یه آخ گفتیم نمی دونم چرا یهو هم حس ناراحتی توی من اوج گرفت و هم عصبانیت . ) آقا همه اونهایی که اونجا بودن شروع کردن به هرهر و کرکر . کارد میزدید خونم در نمیومد . توی کتابها چشمم به یه کتاب خورد که برام جالب بود . ( دنیای وارونه . نوشته عزیز نسین ) یادم میاد که چندین سال پیش کتابهای عزیز نسین رو جمع می کردن . کتاب رو انتخاب کردم و اومدم بیرون . ( کتابهای عزیز نسین که با ترجمه رضا همراه رو اگه گیر آوردید بخونید . اکثر کتابهاش رو که من دیدم با ترجمه رضا همرا جیبی بودن ) خوشبختانه تا خونه اتفاق حاد دیگه ای رخ نداد . فقط یه چند بار کرایه رو نصف دادم که دیدم راننده نگاه چپی بهم انداخت و من تازه متوجه شدم که ای بابا کرایه رو اشتباه دادم و یه چند بار هم کم بود با راننده تاکسی کتک کاری کنم بجز اینها اتفاق مهم دیگه ای رخ نداد . میدونید تمام مدتی که به این فکر ها بودم فقط یه جمله توی ذهنم داشت میگشت و یه شعر پروین بود که داشتم با خودم می خوندم . ( وقتی توی تاکسی و جاهای دیگه داشتم اینها رو با خودم زمزمه می کردم نمی دونم مردم پیش خودشون چی فکر می کردن . حتما می گفتن یارو یه تخته کم داره . بیچاره هنوز جوونه . )


ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو تنها عشق و مهر مادری است
شیوه ما عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق خود را مباز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز
سطح آب از گهوارش خوشتر است
دایه اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوییم ما آن می کنند
ما به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سیل و موج فرمان می دهیم
 نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این به دوش خود منه
به که برگردی بما بسپاریش
کی تو از ما دوستر می داریش
نقش هستی نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب سرگردان ماست
قطره ای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود
ما بسی گم گشته باز آورده ایم
ما بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست هر کس بینواست
آشنا با ماست چون بی آشناست

توی اون لحظه که از در بیمارستان ابهر می خواستم بیم بیرون نمی دونم چرا خیلی دلم میخواست این شعر رو برای اون پدر عزا دار می خوندم . ولی هر سخن جایی برای خودش داره . دیشب موقع خواب داشتم داستان های کوتاه عزیز نسین رو می خوندم . یه داستان خیلی جالب بود که براتون مینویسمش :

خانه خالی ( ترجمه ثمین باغچه بان )

از بس گرفتارم نتوانسته ام سراغشان بروم . من فرید را واقعا دوست می دارم . از آن بچه های نازنین است . زنش هم همینطور . راستی که خوب زنی است . تا چند روز دیگر یکسال تمام از تاریخ عروسیشان می گذرد . چند دفعه هم رسما دعوتم کرده اند . راستش را بخواهید گرفتاری و کار بهانه است چیزی که نگذاشت به سراغشان بروم نه گرفتاری است و نه کار بلکه فقط بی پولی است . صورت خوشی ندارد آدم با دست خالی به دیدن رفقائی که تازه عروسی کرده اند برود . لعنت بر بی پولی ! آدم روش نمی شود پرده را کنار بزند و هر چی نگفتنی است روی دایره بریزد . چه آباژورهای قشنگی تو مغازه هاست چه مجسمه هائی چه گلدانهایی پشت ویترین ها هست چه کریستالهایی ! ... خلاصه هرچه دلت خواسته باشد هست . منتها من پولش را ندارم .
چند روز پیش به طور اتفاقی فرید را دیدم . از اینکه تا امروز به سراغشان نرفتهام سخت گله مند بود . گفتم :
(( فرید جان ! همین یکشنبه میام ... حتما . ))
فکر کردم تا روز یکشنبه می توانم پولی دست و پا کنم ولی هر چه این در و آن در زدم موفق نشدم پولی گیر بیاورم و هدیه ای تهیه کنم . فکر کردم از چیزهایی که توی خانه هست ببرم آن هم بی فایده بود . جز روزنامه و مجله کهنه و خرت و پرت معمولی چیزی پیدا نکردم . چون قول داده بودم باید می رفتم و ناچار با دست خالی راه افتادم .
امثال ما مردم وقتی ازدواج می کنند اگر سر و صدایشان بیشتر نشود کمتر که حتما نمی شود ... من هم درست سر بزنگاه رسیدم . صدای زنش از دم در به خوبی شنیده میشد :

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656117


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها