<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
یکشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1384

سلام

این هفته امتحان سازه داریم ( بتن ) خدا به خیر کنه . البته میشه گفت خیلی فجیع تر از سازه های فلزیه . باز هم خدا به خیر کنه .  خلاصه زبان رو هم قراره که بپرسه . دیگه زندگی خیلی داره خوش میگذره . جای همه شما ها خالی . کار سایت یه عالمه مونده . هم من دو در می کنم و هم بقیه و با همدیگه کلی می خندیم . چون توی یه کار  گروهی و این قدر تفاهم .
 قرار بود که متن جدید رو بنویسم . هنوز هیچ چیز ننوشتم . فکر کنم ساعد کله منو بکنه . راستی یکی از چیزهایی که باعث شده این زندگی از این بیشتر خوش بگذره اینه که باید برای پنجشنبه پلان بیمارستان رو ستون گذاری کنم . دیگه خیلی داره خوش میگذره . به نظر شما ماها زنده میمونیم . راستی این سفر که رفتم کرمان رفتم پیش مهندس جلال کمالی . ( یکی از بهترین انسانهایی که من توی زندگیم دیدم و نه، نمی گم یکی از بهترین معمارها . چون به نظر من تا یه معمار به درجه انسان بودن نرسه کارش به درد عمه مبارکش میخوره . من دفتر مهندس کار می کردم . البته کاری که بلد نبودم و اونجا رو جارو میزدم و اونجا بودم که دیدم و یاد گرفتم که  مهندس جلال کمالی چگونه با هر فرد برخورد میکنه . ) با دایی بودیم دایی برگشت گفت مهندس چرا اینقدر سیگار میکشید و مهندس گفت به اندازه کافی تمام خوشبختی ها و بد بختی های زندگی رو دیدم و برام فرقی نمی کنه که پنج سال بیشتر یا کمتر زندگی کنم . امیدوارم همیشه سلامت باشه و سایه اش بالای سر ما . توی دفتر مهندس جلال کمالی این شعر نوشته بود :

از کران تا به کران لشکر ظلم است بسی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

( اون روزها داشتم یه ماکت می ساختم که یکی از کارهای مهندس جلال کمالی بود و کلی دهن مبارکمون صاف شد . البته نیمه کاره موند این بار که رفتم دفتر دیدم ماکت رو یکی تمومش کرده . نمیدونید چه حسی میشه اون موقع داشت . اینکه هنوز فراموش نشدی . اینکه اثر نیمه کاره تموم میشه . مهم ترین چیز توی این کارها بستن کاره و تموم کردن اون . )
می دونید مهندس جلال کمالی یه روز به من می گفت : می دونی یه آدمی رو میبینی که مثل یک مکعب میمونه از یک وجهش با خانواده و از یک وجه با زن ... برخورد میکنه . بعد گفت میدونی کسی که مثل یه کره باشه میتونه از تمام وجوهش با جهان پیرامونش ارتباط برقرار کنه . این نکته بزرگی بود .

برای خاتمه می خوام این رو که دایی گفت بنویسم :
" دایی که یکی گفت :

به ما آموخته اند که رفتن به راه نیست به نبودن است و بودن نه اینکه به وجود باشد به حضور است و حضورش را که احساس نکنی او رفته است .   "


 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656117


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها