<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
جمعه 10 تیر‌ماه سال 1384

سلام

این ادامه داستان تماشاخانه اثر هاوارد فاست نویسنده بزرگ امریکائیه . لطف کنید این داستان رو از اول یعنی از 4 پابلیش قبل مورد قرائت قرار بدید . ممنون .

شکتر نزدم آمد و با لحنی گرفته گفت : " دوری ، شیطان دست به کار شده است ؟ "
" چی ؟ "
" میدانی من اهل مبالغه نیستم . "
" این را میدانم ."
" بسیار خوب ، امروز کیلی را دیدم که وارد کارگاهش شد . "
" این کار چه چیزش آن قدر غیر عادی است ؟ "
" می خواستم با او صحبتی بکنم . "
" خوب ؟ "
" به دنبالش رفتم . در دفترش را باز کردم و وارد شدم . اما آنجا نبود . "
" شاید پیش از آن که تو وارد شوی خارج شده بود . "
" به شما که گفتم ، او را دیدم که وارد کارگاهش شد . در کارگاهش را نگاه می کردم - همان دری که به سالن ورودی باز می شود . او را دیدم که وارد شد . تا وقتی که در را باز کردم از آن چشم بر نداشتم . هیچ کس از کارگاهش خارج نشد . هیچ کس . "
به آرامی گفتم ، " پس در همان جا بوده است . "
" لعنت براو - آیا من احمق هستم ؟ اتاق خالی بود . "
" چطوری می توانست خالی باشد ؟ تو که گفتی ابدا چشم از آن در برنداشته بودی . "
" دقیقا . با این حال آنجا خالی بود . "
آهی کشیدم ، " بسیار خوب ، فکر می کنم باید هر دو نگاهی به آنجا بیاندازیم . نه شیطانی وجود دارد ، نه کلیدی ، نه معجزه ای - همه ی اینها را برای کیلی کاملا روشن کرده بودم ، بنابراین فقط نگاهی می اندازیم . "
شکتر که آرواره هایش را محکم به هم می فشرد ، قبول کرد :
" بسیار خوب ، بسیار خوب . "
مرا به سالن ورودی برد و همین که به آنجا رسیدیم به جوخه ای از راهنماها اشاره کرد که دنبال ما بیایند . وقتی به کارگاه کیلی رسیدیم به شکتر گفتم :
" واقعا نیازی به اینها هست ؟ "
" هوشیار بودن نخستین قاعده نظامی است ! اینها راهنماهای ما هستند ، دوری ! اینجا جای آنها ست ! قول میدهم آنها را با هر عنصر پلیدی که بخواهد برای براندازی سر بلند کند به مقابله وادارم .! "
" هان ، دست بردار شکتر - ما که قرار نیست کیلی را به براندازی متهم کنیم . "
" اگر اتهام وارد باشد - "
" هیچ دلیلی نیست که چنین اتهامی وارد باشد ، یا اینکه کیلی مرتکب خطایی شده باشد . بگذار نگاهی بیندازیم . "
در کارگاه را باز کردم . چندین روز بود که به آنجا نرفته بودم اما کیلی تعهداتش را انجام داده بود . قطعات کاملا نو ماشین های فروش خودکار روی میز کارش بود . اما خوش آنجا نبود .
شکتر پرسید ، " خوب ؟ "
به سالن ورودی باز گشتم و به راهنماها گفتم ، " آیا کیلی در طی ساعت گذشته از سالن ورودی رد نشده ؟ "
به نشانه نفی سر تکان دادند .
به کارگاه بازگشتم و در را پشت سر خود بستم .
اکنون که فقط شکتر در کنارم بود ، با چشم های باز بارها محل را وارسی کردم . اتاق کوچکی بود و جایی برای مخفی شدن نداشت ، نه کنجی و نه گوشه ای و نه شکافی .
شکتر پرسید ، " خوب قربان ، مجاب شدید ؟ "
" وقتی مجاب شوم به شما خواهم گفت ، شکتر ."
با خود لبخندی پیروز مندانه زد ، و من به سراغ در دیگر رفتم و آن را امتحان کردم . شکتر هشدار داد " آن یک در قفل شده است ، دوری "
" میدانم که آن لعنتی کثافت یک در قفل شده است ."
"  بسیار خوب ، فقط فکر کردم - "
" برایم ابدا مهم نیست که چه فکری کردی ، شکتر . بیا از اینجا برویم . "
شکتر از آن اتاق به سالن ورودی رفت که راهنماها در آنجا منتظر بودند ، و من به دنبالش رفتم و در را پشت سرم بستم . در آن لحظه از داخل کارگاه صدایی شنیدم ، به شکتر گفتم : " تو همین جا ، بمان ، من به آنجا بر می گردم . "
برگشتم و در کارگاه کیلی را دوباره باز کردم ، داخل شدم و پیش از آن که شکتر بتواند سر برگرداند و ببیند چه می کنم ، در ار پشت سرم بستم . اکنون کیلی در اتاق بود . با خوشنودی و هیجان می خندید و تکه ابزار فلزی کوچکی در دست داشت که برق می زد .
فریاد زدم ، " کیلی ، کدام جهنمی بودی ؟ "
" بیرون "
" مقصودت از بیرون چیست ؟ "
به در قفل شده اشاره کرد و گفت : " از آن در . "
" چی ؟ دیوانه هستی ؟ آن یک در قفل شده است . هیچ کس از یک در قفل شده رد نمی شود ! "
" من رد شدم . "
دستم را بلند کردم و انگشت نشانه لرزانم را به سوی او گرفتم ، " کیلی ، آیا عقل از سرت پریده ؟ حواست پرت است ؟ حرف های جنون آمیز می زنی . چنان حرف های جنون آمیزنی که دیگر نخواهم توانست از تو حفاظت کنم . از عبور کردن از یک در قفل شده حرف میزنی . دری که قفل است ، قفل است . هیچ کس از آن رد نمی شود . "
کیلی تقریبا با پرده دری و با خشنودی گفت : " من قفلش را باز کردم . "
با سردی و تحقیری عمدی گفتم ، " آن را باز کردی ؟ خردمند ترین مغزهای ما درباره درهای قفل شده تحقیق و ثابت کرده اند که آن درها را هرگز نمی توان گشود - اما تو آن را باز کردی ، خودت تک و تنها . "
کیلی فریاد زد ، " با یک کلید ! شما گفتید که نمی توانم کلید بسازم ، اما من ساختم . بفرمائید ، این است . " تکه فلزی را با دست بلند کرد ، به طرف من آمد و آن را به سویم گرفت .
" دور بمان ! آن شیئی لعنتی را از من دور نگاه دار ! من که بتو گفتم چیزی به نام کلید وجود ندارد ! "
" اما این کلید است - بفرمائید ، این است ، دوری باور کنید ، من قفل را گشودم و بیرون رفتم - " چرخی زد و به در قفل شده اشاره کرد . " از آنجا بیرون رفتم ، از در قفل شده ، خدای بزرگ ، دوری ، در آن بیرون خورشید با چنان شکوه طلائی می درخشد که ذهن توان تصورش را ندارد ، و در آنجا علف های سبز و درخت های سبز و ساختمان های بلند و مردم وجود دارند - هزاران هزاران نفر از مردم ، مردم واقعی که لباس هایی به رنگ های روشن پوشیده اند و آفتاب بر آنها می تابد ، و دختر هایی با ساق های کشیده و موهای قهوه ای و طلائی و سیاه ، که همه واقعی هستند ، دوری ، واقعی ! نه مانند آن سایه هایی که آپاراتچی روی آن پرده بزرگ به ما نمایش می دهد . آیا فکر می کنید این اکتشاف ها واقعی هستند یا حتی اصلا اکتشاف هستند ؟ آنها واقعی نیستند . آن ها سایه هایی هستند ، دورغ هایی ، و رویاهایی - اما در بیرون آن در ، دنیا واقعی است - "
بر سرش داد زدم ، " کافی است ! خدا تو را لعنت کند ، کافی است ! "
در را باز کردم و با شتاب به سالن ورودی رفتم و فریاد زدم ، " شکتر ! شکتر - فورا خودت را با آن راهنماهای لعنتی ات به اینجا برسان ! "
شکتر و راهنماها به آن اتاق کوچک ریختند ، کیلی را به چنگ آوردند و دستگیرش کردند . کیلی تقلایی نکرد ، فقط با چنان حیرت و شگفتی دردناکی به من خیره شد که گفتم ،
" آه شکتر ، تو را به خدا ، دست از سرش بردار . "
" چی ؟ "
" گفتم او را به حال خودش بگذار و آن راهنماهای لعنتی ات را از اینجا ببر - همین الان ."
" مگر خودتان همین الان مرا صدا نکردید ؟ "
" داری حوصله ام را سر می بری ، شکتر . برو بیرون و راهنماهایت را هم با خودت ببر . "
شکتر با رنجیدگی و اخم ، نگاهی نفرت بار به کیلی و من انداخت و راهنماهایش را از اتاق بیرون برد ، و من با خستگی رو به کیلی کردم و گفتم ، " یقینا داری گند کار را در می آوری ، غیر از این است ؟ در اینجا من خودم را به هزار دردسر می اندازم تا تو را به عنوان جوان ترین عضوی که تاکنون کمیته داشته است انتخاب کنم ، و در عوض چه چیزی نصیبم می شود ؟ یک یاوه گوی دیوانه ، این چیزی است که نصیبم می شود . "
" دوری من یاوه گوی دیوانه نیستم . "
" پس چی هستی ؟ "
" من رفتم بیرون . دیدم - "
" ساکت شو . "
کیلی لب هایش را به هم فشرد ، و من گفتم ، " کیلی ، بگذار این نکته را روشن کنم . هیچ کس یک در قفل شده را باز نمی کند . هیچ کلیدی وجود ندارد ، و تو هم بیرون نرفتی . "
او که آن قطعه فلزی را در دستش بلند کرده بود ، پرسید ، " پس این چیست ؟ "
" یک تکه فلز . هیچ چیز . کلیدی وجود ندارد . هیچ بیرونی وجود ندارد . "
" آه دوری ، من به آن بیرون رفتم . "
به او گفتم ، " می دانی قضیه چیست ؟ برایت شرح می دهم ، کیلی . تو بیرون نرفتی . نه ، هیچ جا نرفتی . حالا اگر این را به مغزت فرو کنی - اگر فقط تصدیق کنی که تمام این قضیه ی تو یک دروغ و یک داستان ساختگی است ، خوب ، در این صورت ، شاید بتوانیم کاری بکنیم . شاید . شاید هم نتوانیم . ولی شاید - "
خدای من دوری ، می دانید از من می خواهید چه کاری بکنم ؟ "
" که دروغگویی را موقوف کنی . "
کیلی پرسید ، " شما قبل از این در این اتاق بودید ؟ "
" بله "
" شکتر هم بود ؟ "
" لعنتی ، بله ! حالا که چی ؟ "
" آیا من اینجا بودم ؟ می خواستم به اینجا برسم ، دوری - آیا من اینجا بودم ؟ "
تقریبا فریاد زدم ، " نه ! "
" پس کجا بودم ؟ "
" از کجا باید بدانم که کجا بودی ؟ "
کیلی گفت " .......

ادامه دارد .

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656110


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها