<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
شنبه 11 تیر‌ماه سال 1384

سلام

این قسمت پنجم داستان کوتاه تماشاخنه اثر بی نظیر هاوارد فاست نویسنده بزرگ امریکائیه . لطف کنید اگه برای اولین بار این پیج رو باز کردید . برگردید به پنج پابلیش قبل و از اول این داستان رو بخونید و به اون فکر کنید . ممنون .

کیلی گفت : " بسیار خوب ، بسیار خوب ، دوری . پس به من یک فرصت بده . این تنها خواهش من است . اجازه بده آن در بسته را باز کنم . من روی آن کار کردم ، و این کلید را ساختم . اکنون در دست من است . " آن را بلند کرد تا ببینم .
" بگذار آن را به کار ببرم . در را باز کنم . بگذار تو را بیرون ببرم . "
" نه ! "
" چرا ؟ "
" برای این که چیزی به نام کلید وجود ندارد و برای این که نمی توان در قفل شده ای را گشود . "
" پس این کار را خواهم کرد - " و راه افتاد و به سوی در قفل شده رفت .
فریاد زدم ، " کیلی ! " صدایم چون شلاق بر او فرود آمد . همین قصد را هم داشتم . مردد شد ، و من پرخاش کردم . " کیلی - اگر یک قدم دیگر برداری شکتر و راهنماهایش را صدا می کنم . "
ملتمسانه رو به من کرد ، " چرا ؟ چرا ؟ "
" برای اینکه بیرونی وجود ندارد . برای این که تو شخص منحرف و بیمارگونه ای هستی . اکنون کیلی ، برای آخرین بار می گویم - تصدیق می کنی که داری خیال بافی می کنی ؟ "
" نه . "
" پس باید با من نزد آپاراتچی بیایی ، کیلی . آیا به میل خودت می آیی یا باید شکتر را صدا کنم . "
" آه خدای من ، دوری ، نمی خواهی بگذاری آن در لعنتی را باز کنم - فقط یک ذره - فقط به اندازه ای که بتوانی تابش آفتاب را ببینی ؟ "
" نه . "
" خواهش می کنم - آیا باید در برابرت زانو بزنم ، دوری ؟ "
" نه ، حلا بگویم راهنماها بیایند ، یا خودت با زبان خوش می آیی ؟ "
کیلی که اکنون شکست خورده و شاهنه هایش فرو افتاده و نور از چشم هایش رفته بود ، گفت : " با تو می آیم ، دوری "
به هر حال خبر پخش شده بود ، و وقتی ما وارد سالن ورودی شدیم مردم آنجا جمع شده بودند و با سکوت تماشا می کردند . کیلی خیلی محبوب بود . و فقط شکتر و راهنما ها او را با نفرت می نگریستند . کیلی را از مسیر تماشاخانه به طرف راه پله بردم . اکنون نوبت کودکان بود ، و در برنامه ی امروز یک سری دوازده بخشی کارتون های باگزبانی را نشان می دادند . بچه ها دست می زدند و شادی می کردند ، و ما از پشت ردیف آخر می گذشتیم . کیلی گفت :
" دوری ، چرا نمی توانید فکر کنید که در بیرون برای اینها چه شرایطی فراهم است ؟ "
" باز هم همان حرف . به آپاراتچی چه خواهی گفت ؟ "
" حقیقت را . "
" بله ، خوشوقت خواهد شد . "
اکنون در پشت اتاقک آپاراتچی بودیم ، در طبقه ی بالا و در انتهای بالکن دوم . هرگز کسی وارد آن اتاقک نشده بود . باید دگمه را فشار می دادیم و بعد با یک لوله مکالمه صحبت می کردیم .
" حالا خیلی گرفتارم ، دوری - راستش دارم بخش جدیدی از دنیا را به طور کامل سر هم می کنم ، سفر نامه های فیتز جرالد . به این ترتیب نه تنها اکتشاف بلکه یک برنامه پژوهش و تحقیق خواهیم داشت . پس می توانید صبر کنید ؟ "
" فکر نمی کنم ، آپاراتچی . "
" فوری است ؟ "
" بله ، آپاراتچی . "
" ممکن است اشاره ای به چگونگی فوریت آن بکنید ، دوری ؟ "
" موضوع کیلی جوان است . "
" عضو کمیته شما ؟ "
" بله ، آپاراتچی . او مدعی است که یک در قفل شده را گشودده است . "
" لابد شما به او گفته اید که درهای قفل شده را هرگز نمی شود گشود - و این شیوه ای است که خداوند جهان را ساخته است . "
" به او گفته ام . "
" بسیار خوب ، جانم ، به دفتر من بروید . آیا او همراهتان است ؟ "
" بله . "
" آیا مطیع و سر به راه است ؟ "
" هیچ مسئله ای برایمان ایجاد نخواهد کرد ، آپاراتچی . "
" خوب ، به دفتر من بروید ، دوری ، و منتظر باشید . "
" چشم آپاراتچی . "
سپس کیلی را به دفتر او بردم . دفتر آپاراتچی در همان طبقه ی اتاقک نمایش فیلم بود ، اما در ته تماشاخانه قرار داشت . وارد شدیم و روی مبل های چرمی نشستیم ، و مدتی که منتظر بودیم یک راهنما با ذرت بو داده و بستنی های گلوله ای یخ زده ، و قهوه ی داغ به آنجا آمد . اکنون باید ناهار آپاراتچی را برایش می آوردند ، و آپاراتچی فرستاده بود از پایین غذای اضافی برای کیلی و من بیاورند . این کار دقیقا روش آپاراتچی بود ، ملایم و مراقب همه نیازهای دیگران .
از کیلی پرسیدم ، " آیا ترسیده ای ؟ " آخر او هنوز پسری نوجوان بود ، و انتظار می رفت ترسیده باشد .
" نه ، خوب ، شاید کمی . "
" نباید بترسی . حالا قضیه به عهده ی آپاراتچی است . "
" با من چه کار خواهد کرد ، دوری ؟ "
" نمی دانم ، اما هر کاری بکند ، کار درستی خواهد بود . در این باره می توانی روی آپاراتچی حساب کنی . او خیلی عاقل است . وقتی تصمیمی می گیرد ، واقعا تصمیم است . باور کن . "
" بله تصور می کنم همین طور باشد . "
" تصور نکن ، کیلی . مطمئن باش . فقط کافی است آن افسانه لعنتی را از سرت بیرون کنی "
سپس آپاراتچی وارد شد ، هر دو با احترام برخاستیم . با ملایمت سر تکان داد و گفت بنشینیم . قدم زنان پشت میز بزرگش رفت و روی صندلی گردان نشست ، از این نوع صندلی هایی که قاضی ها در پشت کرسی قضاوت از آن استفاده می کنند .
با لحنی دوستانه گفت : " پس ایشان کیلی جوان است . آدم خوش قیافه ای هستید . پدرتان را می شناختم . کیلی ، مرد خوبی بود - بله ، واقعا خوب بود . پدربزرگتان را هم می شناختم . مردمان خوبی بودند ، یک خانواده خوب . " و سپس رو به من کرد ، " مسئله چیست ، دوری ؟ "
" ترجیح می دهم کیلی خودش برایتان بگوید . "
آپاراتچی گفت : " شروع کن ، کیلی . "
" چشم آپاراتچی . " صدای کیلی کمی می لرزید ، اما هر وقت اشخاص آپاراتچی را می دیدند این موضوع غیر عادی نبود . کیلی ادامه داد ، " می دانید ، دوری به من اجازه داده در آن اتاقک بی مصرف کنار راهروی ورودی یک فروشگاه ماشینی بر پا کنم . من هم ماشین تراشی ساختم تا تعدادی قطعات تازه برای ماشین های فروش بتراشم ، و فکر کردم می توانم با ماشین تراش کلیدی بسازم و در قفل شده را باز کنم - "
آپاراتچی صحبت او را قطع کرد ، " مطمئنا چنین منظوری نداشتی ، میدانی که درهای قفل شده را هرگز نمی توان گشود . طبیعت دنیا این طور است . این شیوه ای است که خداوند آن را ساخته است . "
" آپاراتچی ، فکر کردم اگر کلیدی بسازم - "
" کلید ، طفلک کیلی . نه کلیدی وجود دارد ، نه اژدها و نه غولی یک شاخ ، ونه جادوگری . خداند جهان را به بهترین وجه ممکن نظام بخشیده است . اسطوره ها به درد بچه ها می خورند. "
" اما آپاراتچی ، من کلید را ساختم و در را باز کردم  و از آن بیرون رفتم و وارد جهان شدم . "
" هیجان زده نشو کیلی . "
" اما باید به حرف هایم گوش کنید و باور کنید . "
" آه ، بله . ما حرفت را باور می کنیم ، کیلی ، البته که باور می کنیم . "
" پس باور می کنید ! شما حرفم را واقعا باور می کنید ؟ "
" آه ، بله . "
" و شما می دانید که در اینجا همه چیز سایه است - بی معنی و بی اساس است ، و همه ی چیزهای حقیقی و زیبا در آن بیرون است ؟ "
" بله کیلی . "
کیلی با هیجان بسیار گفت : " و چه کار باید بکنیم ؟ آیا از اینجا بیرون خواهیم رفت ؟ آیا تا کنون در انتظار فرصت و لحظه ی خاصی بوده ایم که شاید خدا پایین بیاید و ما را لمس کند و چشم هایمان را باز کند ؟ در آن صورت زندگی ما مفهومی پیدا خواهد کرد ، مگر نه ؟ آیا در دوران حیات من خواهد بود ؟ آه ، هرگز تصور نمی کردم چنان وسیله ای وجود داشته باشد . متشکرم ، آپاراتچی ، متشکرم ، متشکرم . "
آپاراتچی با مهربانی گفت : " مهم نیست ، کیلی . " و در حالی که من با شگفتی به او خیره شده بودم ادامه داد ، " تو شایسته خیلی چیزها هستی ، و نصیبت خواهد شد . حالا کمی در اینجا صبر کن . دوری و من باید برویم و چند کلمه خصوصی درباره ی این اتفاق خطیر صحبت کنیم . می فهمی ؟ "
کیلی که چشم هایش پر از اشک بود سرتکان داد و سپس به من گفت : " دوری  ، حرفم را باور کن ، من هیچ نظری علیه شما ندارم . چطور می توانستید بفهمید ؟ هر کس دیگری هم تا آن را با چشم خود ندیده باشد ، چطور می تواند بفهمد ؟ مقصودم هر کس به غیر از آپاراتچی است . او فهمید . او فورا فهمید . مگر نه ، قربان ؟ "
آپاراتچی تصدیق کرد " فورا "
کیلی گفت : " خدا اجرتان بدهد ! نباید چنین حرفی را به کسی که نسبت به من آن قدر مقامش بالاتر است می زدم ، اما ناچارم بگویم ، خدا اجرتان بدهد ، آپاراتچی . "
متشکرم ، پسرم . حالا با آرامش در اینجا منتظر باشید . دوری ، شما همراه من بیایید . "
من که صدایم در نمی آمد و شگفت زده شده بودم دنبال آپاراتچی راه افتادم و به راهرو رفتم ، در آنجا او با تشر زیر لب گفت : " آن حالت احمقانه را به خودت نگیر ، دوری . تو رئیس هستی . "
" اما آپاراتچی ، من فکر می کردم - "
" میدانم چه فکری می کردی . من قفط در مقابل آن جوان بیچاره آن طور وانمود می کردم . عقل از سرش پریده و بیماری اش وخیم و عفونی است . باید دور نگاه داشته شود . "
" دور شود ؟، "
" بله ، دوری ، دور شود . "
" کجا ؟ "
" در سرداب زیر زمین ، دوری ، در اعماق سیاهچال . "
" برای همیشه ؟ "
" بله این طور فکر می کنم . "
" می تواند درمان شود ؟ "
" این توهم خاص قابل درمان نیست . دوری . او مانند انسانی است که معتقد باشد چهره ی خدا را دیده است . رویا بر او چیره شده . "
" من از این کار بیزارم . "
" خیال می کنی من دوست دارم ؟ "
" هیچ راه دیگری نیست ، آپاراتچی ؟ "
" به هیچ وجه . "
آپاراتچی به اتاقکش باز گشت و من نزد شکتر رفتم و به او گفتم که چه کار باید بکنیم . او لبخند زد و لبهایش را با لذت تر کرد و باور کنید از من بر می آمد که او را همان دم در همان جا بکشم ، اما مقام ریاست مستلزم رعایت وظایفی است ، و راهی برای گریز از آن نیست . پس شکتر را زنده گذاشتم و در عوض هنگامی که وارد دفتر آپاراتچی شدیم ، کیلی را دستگیر کردیم و دست هایش را از پشت بستیم و با آن نگاهی که در چهره اش بود ره به رو شدم . فریاد زد ، " دوری ، تو نمی توانی بگریزی ! تو شنیدی آپاراتچی به من چه گفت . "
ناچار پاسخ دادم ، " من این کار را به دستور او می کنم . "
" نه ، نه ، داری دروغ می گویی . "
" دروغ نمی گویم ، کیلی . به خدا دروغ نمی گویم . "
" اما چرا او باید از حرفش برگردد ؟ "
" او داشت تو را دست می انداخت . "
کیلی گریست . او را پایین بردیم ، از آن بالکن به بالکن دیگر ، و بعد وارد زیر زمین شدیم . برای همه ی ما جای خوشوقتی بود که آپاراتچی سفرنامه ی فیتز جرالد را آغاز کرده بود ، زیرا اکنون همه در تماشاخانه بودند . آنها تابع طبیعت دنیا بودند . چطور ممکن است انسان زنده باشد و از کنجکاوی نسبت به دنیایش لبریز نباشد ؟ با آنکه از سرنوشت کیلی آن قدر ناخوشنود بودم ، از این که به خاطر او شروع سفرنامه را از دست می دادم قدری خشمگین هم بودم . با این حال وظیفه ، وظیفه است . سیاهچال چهار طبقه زیر صحنه ی ارکستر بود . سقف کوتاهی داشت و بخشی از زیر زمین بود . در پوش بزرگ آهنی لولا دار را بلند کردیم و بعد دست های کیلی را گشودیم . ریسمانی دور کمرش بستیم و او را به درون سیاهچال پایین فرستادیم .
کیلی رو به من فریاد زد ، " دنیای واقعی آنجاست ! دوری ، دنیای واقعی آنجاست ! گمان می کنی با نابود کردن من می توانی  آن را هم نابود کنی ؟ "
و بعد در پوش آهنی با ضربه ای بسته شد . طفلک کیلی !

پایان .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656920


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها