X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

سلام

این قسمت اول داستان " موش " داستان کوتاهی که اثر نویسنده بزرگ امریکائیه آقای هاوارد فاست . نویسنده ای  واقعگرا که از قربانیان ماجرای تلخ مک کارتیسم یعنی تصفیه فاشیستی روشنفکران آمریکا در دهه 1950 شد . که به قولی اگر چه سپری شد اما فراموش نشد . ( آقای فاست کتابی دارد بسیار جالب و خواندنی که به تازگی اون رو خوندم به نام راه آزادی که یکی از پرفروشترین کتاب های قرن بیستم است که به بیش از هشتاد زبان ترجمه شده است و خوندن اون رو به همه توصیه می کنم . )
این داستان ترجمه آقای فریدون مجلسی می باشد که قراره اون رو بنویسم .
امیدوارم مورد توجه همه شما ها قرار بگیره . برای همه شماها آرزوی شاد کامی توی زندگی رو دارم .

..........................................

فقط آن موش شاهد پرواز بشقاب پرنده ای بود که به زمین فرود آمد . وقتی آن شیئی زیبای طلائی به زمین می نشست موش با تشویش در سوراخ لانه ی یک موش کور قوز کرده و بینی کوچکش کشیده شده و همه اعصابش از ترس و احتیاط متشنج بود .
بشقاب پرنده - یا فضا پیمای مدوری که تا حدی شبیه یک کلاه تخت لبه پهن بود - از کنار بام ساختمانی پست و بلند در حومه ی شهر فرود آمد و به طور شناور طول حیاط خلوت را پیمود ، و سپس در میان یک توده بوته نسترن نشست . طوری در یمان شاخ و برگ آن جای گرفت که کاملا پنهان بود . با توجه به این که قطر بشقاب پرنده در حدود هفتاد و پنج سانتیمتر بود و ارتفاع آن از هیجده سانتی متر تجاوز نمی کرد استتار آن تقریبا به آسانی انجام شد .
ساعت تازه از سه بامداد گذشته بود . ساکنان آن خانه و سایر خانه های آن مجموعه در آن شهرک حومه خواب بودند یا در بستر هایشان غلت می زدند و با بیخوابی در ستیز بودند . عبور بشقاب پرنده بی صدا بود و بویی هم نداشت ، لذا هیچ سگی پارس نکرد ، فقط موش با همان بی تفاوتی که در نهادش - بدون درک - تماشا می کرد .
اتفاقی که در آن لحظه افتاد در دم در حافظه موش گنگ و محو شد ، زیرا در وجود او اصلا افظه ای نبود . گویی چنان اتفاقی هرگز نیافتاده بود . مدتی گذشت ، ثانیه ها ، دقیقه ها . تقریبا یک ساعت گذشت ، و سپس دید دو نفر شبیه انسان از میان آن نور که از شکافی از بشقاب پرنده می تابید قدم بیرون گذاشتند و روی زمین آمدند .
آنها شباهتی گنگ به مخلوقاتی داشتند که موش قبلا آنها را دیده بود - یعنی انسان - با این تفاوت که این یکی ها فقط هفت و نیم سانتی متر قد داشتند ، و لباس های فضایی پوشیده بودند . اگر موش می توانست میان لباس ها و محتوای آنها فرقی بگذارد ، و اگر بینایی موش دارای قدرت تشخیص و گزینش می بود ، ممکن بود بتواند در یابد که مردانی که از بشقاب پرنده بیرون آمدند ، در پس پوشش شفافشان - دست کم از لحاظ ظاهر کلی - فقط از لحاظ اندازه با انسانهای زمینی تفاوت دارند ، و لباس هایشان هم مجهز به هیچ گونه وسایل مخابراتی نبود . آنها " تله پات " بودند یعنی از دور ارتباط ذهنی برقرار می کردند . تقریبا پنج دقیقه ساکت ماندند و تبادل افکار کردند .
مرد اول : " نکته ای که باید به خاطر داشته باشید این است که گرچه وزن ما در اینجا از سیاره ی خودمان خیلی کمتر است ، اما باز هم خیلی سنگین هستیم ، و این کره زمین چندان متراکم نیست . "
" نه متراکم نیست . آیا همه ی اینها خوابند ؟ "
نفر نخست از راه دور پرداخت . مغزش به شبکه ای الکترونیک بدل شد که با افکار هر مخلوق زنده ای در شعاع یک مایلی یا در این حدود تماس برقرار می کرد .
" تقریبا همه ی مردم خولبند ، ظاهرا بیشتر موجودات شبگرد هستند . "
" کنجکاوی دارند ؟ "
" مه - به طور جدی نه . غالبا حیواناتی رام نشده هستند - مخلوقات وحشی کوچک . بسیار کوچک . بسیار وحشت زده اند - گرسنگی و ترس "
" موجودات بینوا ! "
" بله - موجودات بینوا ، با این حال به بقای خود ادامه می دهند . درست جلوی چشم مردم ، و این خودش یک شاهکار است . مردم جالب هستند . قدری وارسی کنیم . "
نفر دوم با امواج مغزی با امواج به تماس پرداخت . واکنش او را می توان به صورت " اوخ ! " ترجمه کرد .
" بله - بله ، حقیقتا چه افکار وحشتناکی دارند ، مگر نه ؟ فکر می کنم باید حیوانات را ترجیح بدهیم . یک حیوان درست مقابل ماست . کاملا بیدار است و در مغز کوچکش هیچ چیز جز ترس وجود ندارد . در واقع ، گویی ترس و گرسنگی کل محتوای مغزش را تشکیل می دهد . نه نفرتی و نه پرخاش و خشونتی . "
نفر دوم گفت : " این حیوان نسبت به موجودات دیگر این سیاره خیلی هم کوچک است . از ما بزرگ تر نیست . راستش ممکن است خیلی به دردمان بخورد . "
اولی تاکیدکرد : " ممکن است . "
به این ترتیب دو مردک کوچک به آن موش که در سوراخ موش کور کز کرده بود و فقط نوک بینی و سبیل هایش دیده می شد ، نزدیک شدند . آن دو بسیار آهسته و با احتیاط حرکت می کردند و بسیار سنجیده قدم بر می داشتند . آشکار بود که وزن زیاد آنها موجب می شد خک سفت و خشک زیر پایشان بیش از حد ایمنی نرم باشد . در این حال موش آنها را تماشا می کرد و وقتی مقصدشان را دریافت با تشنج کوشید بگریزد .
اما ماهیچه های موش در اختیار خودش نبود ، و در حالی که بهت زدگی مغز کوچکش را افسرده بود ، فضانورد اولی به درون ذهن او رسوخ کرد ، تسکینش داد ، مرکز احساس ترس او را با امواج ذهنی خود از کار انداخت و سپس به طریق الکترونیک مسیر عصبی موش را به سوی مرکز احساس خوشحالی مغز کوچک حیوان منحرف کرد . فضانورد همه ی این کارها را بدون تلاش چندان و تقریبا در یک آن انجام داد ، و موش آسایش یافت ، و صداهایی از سر شادمانی سر داد ، و از هر گونه تلاش برای فرار دست برداشت .
سپس فضانورد دوم خاک های جلوی دهانه ی حفره را پس زد ، موش را به آسانی بلند کرد ، آن را در میان بازوان خود گرفت و به داخل بشقاب پرنده برد . در آنجا موش استراحت کرد و با شعف جیغ و فریاد راه انداخت .
وقتی آن مردها موش را از اتاقک هوا به داخل بشقاب پرنده آوردند ، در آنجا دو نفر دیگر که هردو نفر زن بودند انتظارشان را می کشیدند . نیازی نبود که آنها برای آن دو زن - قطعا امواجشا با افکار مردها تنظیم شده بود - تعریف کنند که چه اتفاقی افتاده است . زن ها وسیله ای را که می توانست یک میز عمل باشد و بالایش یک صفحه صاف نورانی ، و در کنارش میز وسایل عمل قرار داشت ، آماده کرده بودند . نور آن صفحه در محیط تاریک ناو فضا پیما مستطیل روشنی ایجاد کرده بود .
زن اول که دستکش های نازک شفاف پوشیده بود ، دست هایش را بالا گرفت و گفت : " من استریل هستم ، می توانیم فورا شروع کنیم . "
رنگ پوست زن ها مانند مردها زرد بود ، نه زرد رنگ پریده و کدر ، بلکه روشن ، با درخشش زرد لیمویی / موهایشان نارنجی سیر بود . وقتی لباس فضانوردی به تن نداشتند همگی پوشاکشان کم و بیش مانند هم بود . پابرهنه بودند و درهوای گرم سفینه شلوار کوتاه پوشیده بودند ، و زن ها سینه های خوش حالت خود را نمی پوشاندند .
زن دوم گفت : " من تماس برقرار کردم ، همه ی آنها خوابند ، اما چه افکاری ! "
مردها تایید کردند ، " بله ، میدانیم . "

ادامه دارد ....
 
 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)