<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
جمعه 17 تیر‌ماه سال 1384

سلام

این قسمت دوم " موش " نوشته هاوارد فاست می باشد .اگر برای اول این پیج رو باز می کنید به یک پابلیش قبل برید و این داستان رو از اول بخونید . ممنون .

......

" این دورو بر را وارسی ای کرده ام - مانند کشت زدن در یک منجلاب - اما خیلی چیزها دستگیرم شد . نام این حیوان موش است . از لحاظ نمادین کوچک ترین کوچک ترین و بی آزار ترین مخلوقات است ( یه توضیح کوچولو : موش در فرهنگ ما حیوانی کثیف و دزد خانگی به شمار می رود ولی درفرهنگی مانند فرهنگ نویسنده داستان حیوانی بی آزار و دوست داشتنی و حیوان خانگی می باشد . ممنون - عمو سیبیلوو ) گیاه خوار است و عملا به وسیله ی هر حیوان دیگری در این سیاره عجیب شکار می شود . کوچکی اندازه اش موجب بقایش است . و تنها مهارتش در مخفی شدن است . "
در اسن حال مردها موش را روی میز عمل خواباندند ، و او با آرامش روی میز دراز کشید و جیغ های شادانه اش را سر داد . وقتی مردها رفتند لباس های فضانوردی خود را عوض کنند ، زن دوم یک سذنگ زیر جلدی را پر کرد ، و سوزن را نزدیک محل اتصال دم موش فرو برد و مایع را با ملایمت تزریق کرد . موش آرام و بیهوش شد . سپس زن ها وضعیت موش را تغییر دادند و آن را که نسبت به خودشان بسیار عظیم به آسانی بلند و جابجا کردند ، گویی اصلا وزن نداشت ، و در واقع با توجه به نیروی جاذبه ای که بدن آنها متناسب با آن ساخته شده بود ، این موش اصلا وزنی نداشت .
وقتی آن دو مرد بازگشتند ، لباس هایی عینا مانند زن ها پوشیده و شلوار کوتاه به پا کرده بودند ، پا برهنه و با همان گونه دستکش های شفاف . سپس هر چهار نفر با هم شروع به کار کردند ، سریع و با مهارت - معلوم بود تیمی هستند که در گذشته به همین ترتیب کار کرده بودند . اکنون موش به روی شکم خوابیده بود ، و پاهایش از هم باز بود . یکی از مردها ماسک مخروطی شکلی را بالای سر او گرفت و به رساندن اکسیژن پرداخت . مر دیگر با یک ریش تراش برقی روی سر موش را تراشید ، و دو زن به برداشتن تمام بخش بالای جمجمه ی موش پرداختند .
با شتاب و مهارت کار می کردند . پوست را شکافتند ، سپس با استفاده از مته ای که به جای دنده های اره ای مجهز به نوعی اشعه ی لیزر بود بالای جمجمه را بریدند و آن را برداشتند ، و به یکی از مردها دادند ، و او هم آن را در لنگی پر از محلول نورانی گذاشت ، و به این ترتیب مغزش آشکار شد . سپس آن دو زن ماشینی را جلو آوردند که بالای آن برجکی روی یک اولا نصب شده بود که به هر طرف قابل چرخش بود . نوک آن را به سوی مغز آشکار شده پایین آوردند و دگمه ای را فشار دادند . از نوک برجک در حدود صد سیم نازک بیرون آمد و زن ها با شتاب به اتصال آن سیم ها به قسمت هایی از مغز موش پرداختند . مردی که متصدی جریان اکسیژن بود اکنون ماشین دیگری را جلو کشید ، لوله هایی از آن بیرون آورد ،و فرا گردی را برای تزریق ماده ای به سیستم گردش خون موش پرداخت که در این حال مرد دوم به کار روی آن بخش از جمجمه ی موش پرداخت که در آن مایع نورانی قرار داشت. هر چهار نفر با ثبات و به طور خستگی ناپذیر کار می کردند . در بیرون ، شب به پایان رسیده و خورشید برخاسته بود ، و آن چهار فرد فضایی هنوز به کارشان ادامه می دادند . در حوالی ظهر بخش نخست کارشان تمام شد و کنار میز ایستادند تا حاصل کار خود را تماشا و آن را تحسین کنند .
حجم مغر موش به پنچ برابر افزایش یافته بود و شکل ظاهر و چین وردگی های آن مانند مینیاتوری از مغز آدمی بود . هر چهار نفر در این احساس که دست آورد بزرگی داشته اند شریک بودند ، و افکارشان را در هم آمیختند و یکدیگر را تحسین کردند و بعد به اتمام عمل پرداختند . شکل آن بخش جدا شده ی جمجمه اکنون با شرایط تغییر یافته مغز جور شده بود ، و وقتی آن آن را دوباره روی سر موش گذاشتند تنها تفاوت ظاهری قابل  تشخیص حیوان برجستگی عجیب و متورمی در بالای چشم هایش بود . شکستگی را چسباندند و بریدگی های گوشت را با نوعی پلاستیک دوختند ، و لوله ها را خارج کردند . لوله های تازه ای نصب ، و بیهوشی عمیق موش را به خوابی عمیق بدل کردند . موش تا پنچ روز خواب بود - اما به تدریج وضعش از آن خواب بی حرکت تغییر کرد ، تا این که در روز پنجم به حرکاتی جزئی و جنبیدن های دائمی پرداخت . و سپس در روز ششم بیدار شد . در آن روز با تزریق وریدی تغذیه می شد ، و پیوسته او را مالش می دادند ، و دائما به طور " تله پاتیک " تحت نظر و بررسی بود . آن چهار فضانورد به نوبت وارد شعور او می شدند و آن را با داده های بسیار تغذیه ، و آن مغز تازه رشد کرده را عصب به عصب و بخش به بخش برنامه ریزی می کردند . آنها در این کار بسیار وارد بودند . دانش پایه و درک و زبان و خود آگاهی را به موش دادند . او را با داده ها و اطلاعات بسیار تغذیه کردند ، و داده ها را با اردکی فلسفی در باره جهان و مفهوم و مفصود آن متعادل نمودند ، و او را از لحاظ عاطفی به همان صورت که بود ، موجودی بدون پرخاشجویی و خشونت یا دشمنی ورزی ، و در عین حال بدون احساس ترس کردند . سرانجام ، وقتی موش بیدار شد ، می دانست قضیه از چه قرار بوده و چگونه آن طور شده است .
او هنوز هم یک موش بود . اما با عظمت و شگفتی افسون کننده . شعورش به هیچ وجه موش دیگری که تاکنون در روی سیاره ی زمین زندگی کرده است شباهت نداشت .
وقتی موش بیدار شد آن چهار موجود فضایی دورش ایستاده بودند و نگاهش می کردند . بسیار خوشنود بودند ، و چون سرشتشان ، خصوصا در ابراز عواطف خود کاملا بچه ها صریح بود ، نمی دانستند از ابراز خوشحالی و لبخند زدن به موش خود داری کنند . افکارشان حاکی از خوش آمد گویی بود ، و تنها چیزی که ذهن موش می توانست ابراز کند اظهار امتنان بود . موش به پا خاست ، و در جایی که قبلا خوابیده بود ایستاد ، رو به یکایک آنها کرد ، و سپس در درون و باطن خود از واقعیت وجودش گریست . سپس احساس گرسنگی کرد و به او غذا دادند . و بعد موش آن مسئله ی اصلی و اجتناب ناپذیر را پرسید : ...

ادامه دارد ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656292


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها