<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
یکشنبه 19 تیر‌ماه سال 1384

سلام

این قسمت سوم داستان موش ، نوشته نویسنده بزرگ امریکائی آقای هاوارد فاست می باشد . اگر برای اولین بار این پیج رو باز می کنید لطف کنید و به سه پابلیش قبل برید و این داستان رو از اول بخوانید وبه آن فکر کنید . ممنون .

......

" چرا ؟ "
" زیرا به کمک تو نیاز داریم . "
" من چطور می توانم به شما کمک کنم ، در حالی که به وضوح خرد و قدرت خودتان بی حد است ؟ "
مرد فضایی اول توضیح داد که آنها مکتشف و نقشه بردار و محقق هستند - سیاره ی خاستگاهشان در فاصله ای دورتر از چندین سال نوری است و کره ای است عظیم به اندازه ی  مشتری ما . و دلیل کوچکی اندام و تراکم باور نکردنی وجودشان به همین دلیل است . با این که از مخلوق زمینی هم قد و اندازه ی خودشان بسیار سنگین ترند که هنگام قدم زدن روی زمین از خطر فرو رفتن و ناپدید شدن بیمناکند . درست است که در سفینه ی خود به هر کجا میتوانند بروند ، اما برای کسب همه ی اطلاعات مورد نظرشان باید آن را ترک کنند - و باید با خطر پیاده روی رویاروی شوند . پس موش می تواند چشم و پای آنها باشد .
موش گفت : " و برای این کار موش را انتخاب کردید ! چرا ؟ من کوچک ترین و بی دفاع ترین مخلوقات هستم . "
به او دلگرمی دادند ، " اما دیگر این طور نیست . خود ما هم هیچ سلاحی نداریم ، زیرا متکی به شعور خود هستیم ، و از این جهت شعور تو هم مانند ماست . تو می توانی در ذهن هر مخلوقی مانند یک گربه و یک سگ - حتی یک انسان - وارد شوی و راه های عصبی او را به مراکز نفرت و خشونت ببندی ، و می توانی این کار را به سرعت فکر کردن انجام دهی . تو قوی ترین سلاح ها را در اختیار داری ، و با داشتن آن نیاز به هیچ چیز دیگر نداری . "
بدین ترتیب موش هم بخشی از این گروه کوچک مردمان فضایی شد ، که اندازه گیری می کردند ، و سیاره ی زمین را مورد پژوهش قرار می دادند . موش خیابان ها صد شهر را در نوردید و مخفیانه به بحث های قدرتمندانی که به این یا آن بخش سیاره ی زمین حکومت می کردند گوش فرا می داد ، و آن موجودات فضایی با گوش های او می شنیدند ، با بینی حساس او می بوییدند ، و با چشم های قهوه ای رنگ او می دیدند و موش هزاران فرسنگ در طول دریاها و قاره هایی که هرگز تصور وجودشان را هم نکرده بود سفر کرد . به سخنرانی های استادان برای مجامع دانشجویان دانشکده ها گوش فرا داد ، و به ارکستر سمفونی های بزرگ ، و ویلونیست ها و پیانو نوازهای چیره دست گوش فرار داد . مادرانی را دید که فرزندانشان را به دنیا می آوردند ، و به طراحی نقشه ها و توطئه های جنایی گوش فرا داد . عزاداران گریانی را دید که شاهد به خاک سپردن مردگان بودند ، و از صداهای خرد کننده خطوط عظیم تولید کارخانه های هیولا به لرزه چسبید ، و انسان هایی را دید که به دلایلی نامفهوم یکدیگر را قصابی می کردند و در ضمیر هایشان فقط نفرت و ترس جای داشت .
او به همان اندازه ی مردمان فضایی نسبت به راه و رسم عجیب بشر بیگانه بود ، و به آنان گوش فرا می داد که چگونه بر سر آمیزه ای اتفاقی و نامعقول از لذت و هراس که همانا تمدن بشر در سیاره ی زمین باشد قمار می کردند .
سپس ، هنگامی که ماموریت آنها تقریبا به انجام رسید ، موش بر آن شد که از آنها درباره ی موطنشان پرس و جو کند ، و افکار انتزاعی خودش را داشته باشد ، و در یکی از آن شب هایی که گرمی وجود آن پنج مخلوق کوچک فضای آن سفینه را انباشته بود ، هنگامی که نشسته بودند و افکار و واکنش هایی را در پیوندی از جسم و عقل به هم می آمیختند ، و موش هم بخشی از آن بود ، به فکر جایی افتاد که زادگاه آنها بود .
موش پرسید : " آیا آنجا خیلی قشنگ است ؟ "
" جای خوبی است . قشنگ - و پر از موسیقی "
" شما جنگ ندارید ؟ "
" نه . "
" و هیچ کس به خاطر لذت کشتن کسی را نمی کشد ؟ "
" نه ."
" و حیواناتتان - چیزهایی مانند خود من چطور ؟ "
" آنها در زیست بوم های خودشان زندگی می کنند ، ما زندگی آنها را مخدوش نمی کنیم و آنها را نمی کشیم . ما کشاورزی می کنیم ، و غذایی را که می خوریم تولید می کنیم . "
" آیا در آنجا جنایاتی مانند اینجا وجود دارد - قتل و تجاوز و دزدی ؟ "
" تقریبا هرگز . "
پرس و جو بدین روال ادامه یافت ، موش در برابر آنها نشسته و سر غیر عادی اش را در میان دست هایش گرفته بود . با پرستش و عشق به آن دو مرد و دو زن چشم دوخته بود ، و سپس نوبت به این سوال رسید :
" آیا من هم می توانم با شما زندگی کنم ؟ شاید با شما به ماموریت دیگری بروم ؟ مردمان شما هرگز بی رحم نخواهند بود ، شما مرا در میان حیوانات نخواهید گذاشت . اجازه می دهید که با شما باشم ، مگر نه ؟ "
پاسخی ندادند . موش کوشید به درون افکارشان دست یابد . اما وقتی نوبت به تله پاتی می رسید او کودکی را می مانست ، و افکار آنان برایش پوشیده بود .
" چرا ؟ "
باز هم پاسخی دریافت نکرد .
ملتمسانه گفت : " چرا ؟ "
سپس از یکی از زن ها شنید که ، " قرار بود به تو بگوییم . نه این که امشب ، اما به زودی . اما اکنون باید به تو بگوییم . تو نمی توانی با ما بیایی . "
" چرا ؟ "
" به دلیلی بسیار ساده ، دوست عزیز ، ما به خانه باز می گردیم . "
" پس اجازه بدهید با شما به خانه بیایم . آنجا خانه من هم هست - منشاء همه ی افکار و تخیلات و امیدهای من است . "
" نمی توانیم . "
موش التماس کرد ، " چرا ؟ چرا ؟ "
" مگر نمی دانی ؟ سیاره ما به اندازه ی مشتری شما در منظومه شمسی است. به همین دلیل در معیار زمینی ما این قدر کوچک هستیم - زیرا ساختمان اتمی ما با شما فرق می کند . با واحد های وزن اینجا ، وزن من تقریبا صد کیلوگرم است ، در حالی که ما و تو تقریبا به یک اندازه هستیم . اگر قرار باشد تو را به سیاره ی خودمان ببریم ، همین که به حوزه ی جاذبه ی آن برسیم خواهی مرد . چنان خرد می شوی که شکل و پیکرت به کلی ناپدید خواهد شد . نمی توانی از ما بخواهی که نابودت کنیم . "
موش اعتراض کرد : " ولی شما خردمند هستید . تقریبا هر کاری از دستتان ساخته است . مرا تغییر بدهید . مانند خودتان کنید . "
" ما با معیار های تو خردمند هستیم ، با معیارهای خودمان دارای عقل کوچک ارزندهای هستیم و نمی توانیم تو را مانند خودمان کنیم . این کار ماورای هر گونه قدرتی است که در تصور ما می گنجد . ما حتی نمی توانیم کاری را که کرده ایم به وضع اول برگردانیم ، و اکنون در می یابیم که چه کرده ایم . "
" با من چکار خواهید کرد ؟ "
" تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که در اینجا تو را ترک کنیم . "
چیزی که در فکر موش می گذشت چون فریادی دردناک بود ، " آه ، نه ! "
" چه کار دیگری می توانیم بکنیم . "
موش از آنها خواهش کرد ، " مرا در اینجا رها نکنید . هر کاری می خواهید بکنید - اما در اینجا ترکم نکنید . اجازه دهید در این سفر همراهتان باشم ، و بعد اگر باید بمیرم ، خواهم مرد ! "
" توضیح دادند : " این سفر آن چنان که تو فکر می کنی نیست . فضا برای ما یک منطقه نیست . ما نمی توانیم این را به تو بفهمانیم ، فقط می گوییم که مانند یک وهم است . وقتی از جو زمین بیرون می رویم ، وارد لایه ای از فضا می شویم و از سیستم منظومه خودمان سر در می آوریم . بنابر این سفری در کار نیست که بتوانی همراه ما بیایی - فقط قدمی به سوی مرگ است . "
موش التماس کرد ، " پس بگذارید همراه شما بمیرم . "
" نه - از ما می خواهی که تو رابکشیم ؟ نمی توانیم . "
" آخر شما مرا ساختید . "
" ما تو را عوض کردیم . ترتیبی دادیم که به روشی خاص متحول شوی . "
" آیا من از شما خواسته بودم ؟ از من پرسیدید که آیا مایلم به این صورت در آیم ؟ "
" خدا می داند که این کار را نکردیم . "
" پس من چه کار کنم ؟ "
" زندگی . این تنها چیزی است که می توانیم بگوییم . باید زندگی کنی . "
" چطور ؟ چطور می توانم زندگی کنم ؟ یک موش در میان علف ها مخفی می شود و تنها دو چیز را می شناسد - ترس و گرسنگی - او حتی به وجود خود آگاهی ندارد ، و دنیای جنون آمیزی را که احاطه اش کرده است نمی شناسد . او هیچ نمی داند . اما شما به من آگاهی دادید."
" و نیز به تو توانایی هایی دادیم که از خودت دفاع کنی ، که بتوانی بدون ترس زندگی کنی ."
" چرا ؟ چرا باید زندگی کنم ؟ این را نمی فهمید ؟ "
" زیرا زندگی زیبا و خوب است - و پاسخ همه چیز را در خود دارد . "
موش به آنها خیره شد و التماس کرد که به او نگاه کنند .
" " پاسخ برای من ؟ چه فکری می کنید ؟ من یک موش هستم . در تمام این جهان هیچ مخلوق دیگری مانند من نیست . آیا باید به نزد موش ها باز گردم ؟ "
" شاید . "
و موش باز التماس کنان گفت : " و با آنها به بحث فلسفی بپردازم ؟ و افکارم را برایشان باز گو کنم ؟ یا باید با آن موجودات بی شعور لعنتی بینوا در آمیزم ؟ چکار باید بکنم ؟ شما عاقل هستید و به من بگویید . آیا باید همچون جهان موش ها باشم ؟ آیا باید در یمان ریشه ها و پیازهای گیاهان ثروت بیندوزم ؟ به من بگویید . "
موجو فضایی گفت : " در این باره باز گفتگو خواهیم کرد . مدتی با خودت خلوت کن و نترس. "
سپس موش سرش را میان دست هایش گرفت و درباره چگونگی وضع به تفکر پرداخت ، و وقتی آن موجودات فضایی از او پرسیدند که مایل است به کجا برود ، گفت :
" همان جایی که مرا یافتید . "
به این ترتیب شب هنگام بار دیگر آن بشقاب پرنده در حیاط خلوت آن ساختمان پست و بلند حومه ای فرود آمد . بار دیگر اتاقک هوا را گشودند ، و این بار موشی از آن بیرون آمد .
موش در آنجا ایستاد ، و بشقاب پرنده دوری زد و از میان برگ های خشک بیرون آمد و چرخ زنان دور شد ، و همچون لکه ای طلایی در دل شب ناپدید گشت . و موش رویاروی ابدیت خود ، در آنجا ایستاد .
گربه ای که در اثر تکان برگ ها بیدار شده بود به سوی موش آمد ، و سپس ، وقتی دید آن جانور کوچک فرار نمی کند ، در چند سانتی متری آن ایستاد . یک دستش را بلند کرد ، و بعد دستش بی حرکت ماند . گربه کوشید سلطه بر کالبد خود را باز یابد ، وسپس گریخت . موش هنوز ثابت ایستاده بود .
سپس موش هوا را بویید ، موقعیت خود را باز یابی کرد ، و به سوی دهانه ی لانه ی قدیمی موش کور رفت . در آن زیر ها ، از اعماق آن دهلیز بوی گرم و مشک آمیز موش ها می آمد . موش از آن حفره پایین رفت تا به لانه رسید . در آنجا یک موش نر و یک موش ماده کز کرده بودند ، موش ما به درون افکارشان نفوذ کرد ، و جز ترس و گرسنگی چیزی نیافت .
از آن دهلیز به سوی هوای آزاد گریخت و همانجا ایستاد ، هق هق می کرد و نفس مفس می زد . سر به سوی آسمان کرد و امواج افکارش رابیرون فرستاد - اما چیزی که می کوشید به آن برسد هم اکنون بیش از صد سال نوری دور شده بود .
موش هق هق کنان با خود گفت : " چرا ؟ چرا ؟ آنها که آن قدر خوب هستند ، آن قدر عاقل هستند - چرا با من این کار را کردند ؟ "
سپس به سوی آن ساختمان راه افتاد . در ورودی به ساختمان ها ماهر شده بود ، و فقط مانعی فولادین می توانست سد راهش شود . نقطه ی ورودی را یافت و به زیر زمین خانه خزید . بینایی اش در تاریکی خوب بود ، و همراه با بویایی حساسش او را قادر می ساخت با اراده و چابکی حرکت کند .
با عبور از شبکه ی تار عنکبوتی بوهای قوی که نشانه ی هر گونه زندگی انسان هاست ، بوی تند پنیر کهنه را در یافت ، و از کف اتاق و از زیر راه پله به سوی جایی که یک تله موش گذاشته بودند رفت . تله از انواع ابتدایی بود ، یعنی یک قلاب جهنده از جنس مفتولی سخت که با نیروی فنری حلقوی به عقب کشیده می شد ، و ضامنی نازک آن را نگاه می داشت . یک تکه پنیر روی ضامن بود و کوچک تماس با پنیر موجب می شد فنر از جا بپرد .
دل موش انباشته بود از احساس ترحم نسبت به نوع خودش : ملایمت آنها ، بیدفاع بودنشان ، گرسنگی نابخردانه شان که موجب می شد به آسانی و بی پرده پوشی به دام بیفتد - موش ناگهان احساس پیروزی کرد . اکنون فهمید که آن مردمان فضایی از همان آغاز می دانستند که موهبت غایی جهان را به او ارزانی داشته اند - یعنی آگاهی از وجود خود - و موش از فحوای آن آگاهی همه چیز را دریافت که همه چیز در آگاهی خلاصه شده است . او تمامیت دنیا و تمام دنیاهایی را که تاکنون بوده اند یا خواهند بود می دید و از ترس و تنهایی برکنار بود.


در بامداد ، مرد آن خانه ی پست و بلند وارد زیر زمینش شد و شادمان گشت .
با فریاد به خانواده اش گفت : " گرفتمش ، الساعه حرامزاده کوچولو را گرفتم . "
اما آن مرد واقعا یچ گاه به هیچ چیز نگاه نمی کرد ، نه به همسرش ، نه به فرزندانش و نه به جهان . وقتی دانست در تله اش موشی افتاده است ، حتی اصلا در نیافت که این موش قدری با موش های دیگر فرق دارد . در عوض ، به حیاط خلوت رفت ، موش را از دمش گرفت و تاب داد ، و آن را به حیاط خلوت همسایه اش پرتاب کرد .
مردک که لبخند می زد گفت : " این کار به او درسی خواهد داد که باید در باره اش فکر کند."

پایان.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656913


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها