X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

سلام

این قسمت سوم داستان موش ، نوشته نویسنده بزرگ امریکائی آقای هاوارد فاست می باشد . اگر برای اولین بار این پیج رو باز می کنید لطف کنید و به سه پابلیش قبل برید و این داستان رو از اول بخوانید وبه آن فکر کنید . ممنون .

......

" چرا ؟ "
" زیرا به کمک تو نیاز داریم . "
" من چطور می توانم به شما کمک کنم ، در حالی که به وضوح خرد و قدرت خودتان بی حد است ؟ "
مرد فضایی اول توضیح داد که آنها مکتشف و نقشه بردار و محقق هستند - سیاره ی خاستگاهشان در فاصله ای دورتر از چندین سال نوری است و کره ای است عظیم به اندازه ی  مشتری ما . و دلیل کوچکی اندام و تراکم باور نکردنی وجودشان به همین دلیل است . با این که از مخلوق زمینی هم قد و اندازه ی خودشان بسیار سنگین ترند که هنگام قدم زدن روی زمین از خطر فرو رفتن و ناپدید شدن بیمناکند . درست است که در سفینه ی خود به هر کجا میتوانند بروند ، اما برای کسب همه ی اطلاعات مورد نظرشان باید آن را ترک کنند - و باید با خطر پیاده روی رویاروی شوند . پس موش می تواند چشم و پای آنها باشد .
موش گفت : " و برای این کار موش را انتخاب کردید ! چرا ؟ من کوچک ترین و بی دفاع ترین مخلوقات هستم . "
به او دلگرمی دادند ، " اما دیگر این طور نیست . خود ما هم هیچ سلاحی نداریم ، زیرا متکی به شعور خود هستیم ، و از این جهت شعور تو هم مانند ماست . تو می توانی در ذهن هر مخلوقی مانند یک گربه و یک سگ - حتی یک انسان - وارد شوی و راه های عصبی او را به مراکز نفرت و خشونت ببندی ، و می توانی این کار را به سرعت فکر کردن انجام دهی . تو قوی ترین سلاح ها را در اختیار داری ، و با داشتن آن نیاز به هیچ چیز دیگر نداری . "
بدین ترتیب موش هم بخشی از این گروه کوچک مردمان فضایی شد ، که اندازه گیری می کردند ، و سیاره ی زمین را مورد پژوهش قرار می دادند . موش خیابان ها صد شهر را در نوردید و مخفیانه به بحث های قدرتمندانی که به این یا آن بخش سیاره ی زمین حکومت می کردند گوش فرا می داد ، و آن موجودات فضایی با گوش های او می شنیدند ، با بینی حساس او می بوییدند ، و با چشم های قهوه ای رنگ او می دیدند و موش هزاران فرسنگ در طول دریاها و قاره هایی که هرگز تصور وجودشان را هم نکرده بود سفر کرد . به سخنرانی های استادان برای مجامع دانشجویان دانشکده ها گوش فرا داد ، و به ارکستر سمفونی های بزرگ ، و ویلونیست ها و پیانو نوازهای چیره دست گوش فرار داد . مادرانی را دید که فرزندانشان را به دنیا می آوردند ، و به طراحی نقشه ها و توطئه های جنایی گوش فرا داد . عزاداران گریانی را دید که شاهد به خاک سپردن مردگان بودند ، و از صداهای خرد کننده خطوط عظیم تولید کارخانه های هیولا به لرزه چسبید ، و انسان هایی را دید که به دلایلی نامفهوم یکدیگر را قصابی می کردند و در ضمیر هایشان فقط نفرت و ترس جای داشت .
او به همان اندازه ی مردمان فضایی نسبت به راه و رسم عجیب بشر بیگانه بود ، و به آنان گوش فرا می داد که چگونه بر سر آمیزه ای اتفاقی و نامعقول از لذت و هراس که همانا تمدن بشر در سیاره ی زمین باشد قمار می کردند .
سپس ، هنگامی که ماموریت آنها تقریبا به انجام رسید ، موش بر آن شد که از آنها درباره ی موطنشان پرس و جو کند ، و افکار انتزاعی خودش را داشته باشد ، و در یکی از آن شب هایی که گرمی وجود آن پنج مخلوق کوچک فضای آن سفینه را انباشته بود ، هنگامی که نشسته بودند و افکار و واکنش هایی را در پیوندی از جسم و عقل به هم می آمیختند ، و موش هم بخشی از آن بود ، به فکر جایی افتاد که زادگاه آنها بود .
موش پرسید : " آیا آنجا خیلی قشنگ است ؟ "
" جای خوبی است . قشنگ - و پر از موسیقی "
" شما جنگ ندارید ؟ "
" نه . "
" و هیچ کس به خاطر لذت کشتن کسی را نمی کشد ؟ "
" نه ."
" و حیواناتتان - چیزهایی مانند خود من چطور ؟ "
" آنها در زیست بوم های خودشان زندگی می کنند ، ما زندگی آنها را مخدوش نمی کنیم و آنها را نمی کشیم . ما کشاورزی می کنیم ، و غذایی را که می خوریم تولید می کنیم . "
" آیا در آنجا جنایاتی مانند اینجا وجود دارد - قتل و تجاوز و دزدی ؟ "
" تقریبا هرگز . "
پرس و جو بدین روال ادامه یافت ، موش در برابر آنها نشسته و سر غیر عادی اش را در میان دست هایش گرفته بود . با پرستش و عشق به آن دو مرد و دو زن چشم دوخته بود ، و سپس نوبت به این سوال رسید :
" آیا من هم می توانم با شما زندگی کنم ؟ شاید با شما به ماموریت دیگری بروم ؟ مردمان شما هرگز بی رحم نخواهند بود ، شما مرا در میان حیوانات نخواهید گذاشت . اجازه می دهید که با شما باشم ، مگر نه ؟ "
پاسخی ندادند . موش کوشید به درون افکارشان دست یابد . اما وقتی نوبت به تله پاتی می رسید او کودکی را می مانست ، و افکار آنان برایش پوشیده بود .
" چرا ؟ "
باز هم پاسخی دریافت نکرد .
ملتمسانه گفت : " چرا ؟ "
سپس از یکی از زن ها شنید که ، " قرار بود به تو بگوییم . نه این که امشب ، اما به زودی . اما اکنون باید به تو بگوییم . تو نمی توانی با ما بیایی . "
" چرا ؟ "
" به دلیلی بسیار ساده ، دوست عزیز ، ما به خانه باز می گردیم . "
" پس اجازه بدهید با شما به خانه بیایم . آنجا خانه من هم هست - منشاء همه ی افکار و تخیلات و امیدهای من است . "
" نمی توانیم . "
موش التماس کرد ، " چرا ؟ چرا ؟ "
" مگر نمی دانی ؟ سیاره ما به اندازه ی مشتری شما در منظومه شمسی است. به همین دلیل در معیار زمینی ما این قدر کوچک هستیم - زیرا ساختمان اتمی ما با شما فرق می کند . با واحد های وزن اینجا ، وزن من تقریبا صد کیلوگرم است ، در حالی که ما و تو تقریبا به یک اندازه هستیم . اگر قرار باشد تو را به سیاره ی خودمان ببریم ، همین که به حوزه ی جاذبه ی آن برسیم خواهی مرد . چنان خرد می شوی که شکل و پیکرت به کلی ناپدید خواهد شد . نمی توانی از ما بخواهی که نابودت کنیم . "
موش اعتراض کرد : " ولی شما خردمند هستید . تقریبا هر کاری از دستتان ساخته است . مرا تغییر بدهید . مانند خودتان کنید . "
" ما با معیار های تو خردمند هستیم ، با معیارهای خودمان دارای عقل کوچک ارزندهای هستیم و نمی توانیم تو را مانند خودمان کنیم . این کار ماورای هر گونه قدرتی است که در تصور ما می گنجد . ما حتی نمی توانیم کاری را که کرده ایم به وضع اول برگردانیم ، و اکنون در می یابیم که چه کرده ایم . "
" با من چکار خواهید کرد ؟ "
" تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که در اینجا تو را ترک کنیم . "
چیزی که در فکر موش می گذشت چون فریادی دردناک بود ، " آه ، نه ! "
" چه کار دیگری می توانیم بکنیم . "
موش از آنها خواهش کرد ، " مرا در اینجا رها نکنید . هر کاری می خواهید بکنید - اما در اینجا ترکم نکنید . اجازه دهید در این سفر همراهتان باشم ، و بعد اگر باید بمیرم ، خواهم مرد ! "
" توضیح دادند : " این سفر آن چنان که تو فکر می کنی نیست . فضا برای ما یک منطقه نیست . ما نمی توانیم این را به تو بفهمانیم ، فقط می گوییم که مانند یک وهم است . وقتی از جو زمین بیرون می رویم ، وارد لایه ای از فضا می شویم و از سیستم منظومه خودمان سر در می آوریم . بنابر این سفری در کار نیست که بتوانی همراه ما بیایی - فقط قدمی به سوی مرگ است . "
موش التماس کرد ، " پس بگذارید همراه شما بمیرم . "
" نه - از ما می خواهی که تو رابکشیم ؟ نمی توانیم . "
" آخر شما مرا ساختید . "
" ما تو را عوض کردیم . ترتیبی دادیم که به روشی خاص متحول شوی . "
" آیا من از شما خواسته بودم ؟ از من پرسیدید که آیا مایلم به این صورت در آیم ؟ "
" خدا می داند که این کار را نکردیم . "
" پس من چه کار کنم ؟ "
" زندگی . این تنها چیزی است که می توانیم بگوییم . باید زندگی کنی . "
" چطور ؟ چطور می توانم زندگی کنم ؟ یک موش در میان علف ها مخفی می شود و تنها دو چیز را می شناسد - ترس و گرسنگی - او حتی به وجود خود آگاهی ندارد ، و دنیای جنون آمیزی را که احاطه اش کرده است نمی شناسد . او هیچ نمی داند . اما شما به من آگاهی دادید."
" و نیز به تو توانایی هایی دادیم که از خودت دفاع کنی ، که بتوانی بدون ترس زندگی کنی ."
" چرا ؟ چرا باید زندگی کنم ؟ این را نمی فهمید ؟ "
" زیرا زندگی زیبا و خوب است - و پاسخ همه چیز را در خود دارد . "
موش به آنها خیره شد و التماس کرد که به او نگاه کنند .
" " پاسخ برای من ؟ چه فکری می کنید ؟ من یک موش هستم . در تمام این جهان هیچ مخلوق دیگری مانند من نیست . آیا باید به نزد موش ها باز گردم ؟ "
" شاید . "
و موش باز التماس کنان گفت : " و با آنها به بحث فلسفی بپردازم ؟ و افکارم را برایشان باز گو کنم ؟ یا باید با آن موجودات بی شعور لعنتی بینوا در آمیزم ؟ چکار باید بکنم ؟ شما عاقل هستید و به من بگویید . آیا باید همچون جهان موش ها باشم ؟ آیا باید در یمان ریشه ها و پیازهای گیاهان ثروت بیندوزم ؟ به من بگویید . "
موجو فضایی گفت : " در این باره باز گفتگو خواهیم کرد . مدتی با خودت خلوت کن و نترس. "
سپس موش سرش را میان دست هایش گرفت و درباره چگونگی وضع به تفکر پرداخت ، و وقتی آن موجودات فضایی از او پرسیدند که مایل است به کجا برود ، گفت :
" همان جایی که مرا یافتید . "
به این ترتیب شب هنگام بار دیگر آن بشقاب پرنده در حیاط خلوت آن ساختمان پست و بلند حومه ای فرود آمد . بار دیگر اتاقک هوا را گشودند ، و این بار موشی از آن بیرون آمد .
موش در آنجا ایستاد ، و بشقاب پرنده دوری زد و از میان برگ های خشک بیرون آمد و چرخ زنان دور شد ، و همچون لکه ای طلایی در دل شب ناپدید گشت . و موش رویاروی ابدیت خود ، در آنجا ایستاد .
گربه ای که در اثر تکان برگ ها بیدار شده بود به سوی موش آمد ، و سپس ، وقتی دید آن جانور کوچک فرار نمی کند ، در چند سانتی متری آن ایستاد . یک دستش را بلند کرد ، و بعد دستش بی حرکت ماند . گربه کوشید سلطه بر کالبد خود را باز یابد ، وسپس گریخت . موش هنوز ثابت ایستاده بود .
سپس موش هوا را بویید ، موقعیت خود را باز یابی کرد ، و به سوی دهانه ی لانه ی قدیمی موش کور رفت . در آن زیر ها ، از اعماق آن دهلیز بوی گرم و مشک آمیز موش ها می آمد . موش از آن حفره پایین رفت تا به لانه رسید . در آنجا یک موش نر و یک موش ماده کز کرده بودند ، موش ما به درون افکارشان نفوذ کرد ، و جز ترس و گرسنگی چیزی نیافت .
از آن دهلیز به سوی هوای آزاد گریخت و همانجا ایستاد ، هق هق می کرد و نفس مفس می زد . سر به سوی آسمان کرد و امواج افکارش رابیرون فرستاد - اما چیزی که می کوشید به آن برسد هم اکنون بیش از صد سال نوری دور شده بود .
موش هق هق کنان با خود گفت : " چرا ؟ چرا ؟ آنها که آن قدر خوب هستند ، آن قدر عاقل هستند - چرا با من این کار را کردند ؟ "
سپس به سوی آن ساختمان راه افتاد . در ورودی به ساختمان ها ماهر شده بود ، و فقط مانعی فولادین می توانست سد راهش شود . نقطه ی ورودی را یافت و به زیر زمین خانه خزید . بینایی اش در تاریکی خوب بود ، و همراه با بویایی حساسش او را قادر می ساخت با اراده و چابکی حرکت کند .
با عبور از شبکه ی تار عنکبوتی بوهای قوی که نشانه ی هر گونه زندگی انسان هاست ، بوی تند پنیر کهنه را در یافت ، و از کف اتاق و از زیر راه پله به سوی جایی که یک تله موش گذاشته بودند رفت . تله از انواع ابتدایی بود ، یعنی یک قلاب جهنده از جنس مفتولی سخت که با نیروی فنری حلقوی به عقب کشیده می شد ، و ضامنی نازک آن را نگاه می داشت . یک تکه پنیر روی ضامن بود و کوچک تماس با پنیر موجب می شد فنر از جا بپرد .
دل موش انباشته بود از احساس ترحم نسبت به نوع خودش : ملایمت آنها ، بیدفاع بودنشان ، گرسنگی نابخردانه شان که موجب می شد به آسانی و بی پرده پوشی به دام بیفتد - موش ناگهان احساس پیروزی کرد . اکنون فهمید که آن مردمان فضایی از همان آغاز می دانستند که موهبت غایی جهان را به او ارزانی داشته اند - یعنی آگاهی از وجود خود - و موش از فحوای آن آگاهی همه چیز را دریافت که همه چیز در آگاهی خلاصه شده است . او تمامیت دنیا و تمام دنیاهایی را که تاکنون بوده اند یا خواهند بود می دید و از ترس و تنهایی برکنار بود.


در بامداد ، مرد آن خانه ی پست و بلند وارد زیر زمینش شد و شادمان گشت .
با فریاد به خانواده اش گفت : " گرفتمش ، الساعه حرامزاده کوچولو را گرفتم . "
اما آن مرد واقعا یچ گاه به هیچ چیز نگاه نمی کرد ، نه به همسرش ، نه به فرزندانش و نه به جهان . وقتی دانست در تله اش موشی افتاده است ، حتی اصلا در نیافت که این موش قدری با موش های دیگر فرق دارد . در عوض ، به حیاط خلوت رفت ، موش را از دمش گرفت و تاب داد ، و آن را به حیاط خلوت همسایه اش پرتاب کرد .
مردک که لبخند می زد گفت : " این کار به او درسی خواهد داد که باید در باره اش فکر کند."

پایان.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)