<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384
فصل اول ( آن یکی وزیر )

تقریبا نیمه شب بود و نخست وزیر در دفترش تنها نشسته بود و داشت یک نامه طولانی را می خواند ولی کلمات نامه بدون گذاشتن کمترین اثری از فهمیدن از درون مغزش عبور می کردند . منتظر یک تماس تلفنی از طرف رئیس جمهور بود که به یک کشور دور رفته بود . در این میان این فکر که رئیس جمهور بیچاره کی تماس خواهد گرفت و سعی در فرونشاندن افکار ناخوشایند در مورد اینکه چه هفته طولانی ، خسته کننده و سختی بوده است دیگر در سرش جای چندانی برای چیز دیگری نمی گذاشت . هر چه بیشتر سعی می کرد روی صفحه پرینت شده ای که در مقابلش قرار داشت تمرکز کند بیشتر روشن میشد که نخست وزیر دارد قیافه مشتاق یکی از مخالفان سیاسیش را می بیند . این فرد خاص همان روز در اخبار ظاهر شده بود نه فقط برای بر شمردن تمام آن چیز های وحشتناکی که در هفته گذشته اتفاق افتاده بود ( که البته برای کسی باید یاد آوری می شد ) بلکه به علاوه برای توضیح اینکه چطور هر کدام از آن ها تقصیر دولت بود.
نبض نخست وزیر با دیدن هر کدام از این اتهامات تند تر می شد چرا که آنها نه منصفانه بودند و نه درست . به زمین قسم چطور دولت او می توانست جلوی متلاشی شدن آن پل را بگیرد ؟ هر کسی بود عصبانی میشد وقتی می شنید که می گویند آنها به اندازه کافی روی پل خرج نکرده اند . پل کمتر از 10 سال بود که ساخته شده بود و بهترین متخصصان هم در توضیح اینکه چرا درست به دو تکه شکسته شده و یک دوجین ماشین را به ته آب های عمیق رودخانه انداخته است مانده بودند و چطور کسی جرات می کرد که بگوید کم کاری پلیس باعث آن دو قتل بسیار زننده که خیلی هم سر زبان ها بود شده بود ؟ و آیا این تقصیر او بود که یکی از وزیران تازه کار او به نام هربرت کورلی این هفته تصمیم گرفته بود در یک حرکت کاملا عجیب و غریب وقت خیلی بیشتری را با خانواده اش سپری کند ؟
دشمن سیاسی در حالیکه به سختی جلوی زهر خندش را گرفته بود تصریح کرده بود :
- فضای تلخی کشور را در بر گرفته است .
و بدبختانه این حرف کاملا درست بود . نخست وزیر هم همین طور احساس را داشت مردم واقعا خیلی نا امید تر از معمول بودند . حتی هوا هم ملال آور بود . این همه مه سرد در وسط جولای ... درست نبود ... طبیعی نبود ...
به صفحه دوم نامه رفت و دید چقدر طولانی تر از قبلی است ، در نتیجه بی خیالش شد . دست هایش را بالای سرش کش داد و ماتم زده به دور و بر دفترش نگاه کرد . اتاق مرتبی بود با یک شومینه مرمری قشنگ و پنجره های دراز قاب دار که کاملا چسبیده به یک سرماساز که در این اوضاع استفاده ای نداشت قرار گرفته بود . با یک لرزش مختصر از سرما نخست وزیر بلند شد و به نزدیک پنجره رفت ، به بیرون و مه رقیق نگاه کرد که داشت به شیشه فشار می آورد . در همان لحظه که پشت به اتاق ایستاده بود صدای سرفه آرامی را از پشتش شنید .
یخ زد . با دماغ چسبیده به دماغمنعکس شده از شیشه تاریک روبرویش را ترسان نگاه می کردسرفه برایش آشنا بود قبلا هم آن را شنیده بود . بسیار آرام چرخید و در برابر اتاق خالی قرار گرفت .
گفت :
- سلام
سعی می کرد صدایش شجاعتر از احساسش باشد .
برای یک لحظه کوتاه به خودش این امید واهی را داد که کسی جوابش را نخواهد داد . اما صدا در همان لحظه به او پاسخ داد . یک صدای خشک و قاطع که انگار داشت از روی یک متن از پیش نوشته شده می خواند . صدا از طرف – همانطور که نخست وزیر از اولین سرفه فهمیده بود – یک مرد کوچک غورباقه ای شکل و دارای یک کلاه گیس نقره ای دراز می آمد که تصویرش در یک نقاشی رنگ روغن کثیف در انتهای اتاق قرار داشت .
- به نخست وزیر ماگل ها. ملاقات ضروری داریم . لطفا سریع جواب دهید . با تشکر فاج .
مرد درون نقاشی با نگاه پرسشگر خود به نخست وزیر می نگریست .
تخست وزیر گفت :
- ا ... گوش کن ... الان برای من خیلی مناسب نیست ... من منتظر یه تلفنم ... می دونید ... از طرف رئیس جمهور.
پرتره یکدفعه گفت :
- میشه اونو به یه وقت دیگه موکول کرد .
قلب نخست وزیر ایستاد . از همین واهمه داشت .
- ولی من ترجیح میدم که با رئیس جمهور یه صحبتی ...
مرد کوچک گفت :
- میتونیم برای رئیس جمهور برنامه ای بچینیم که تلفنو فراموش کنه . اون به جای امشب فردا تلفن خواهد زد . لطفا سریع به آقای فاج جواب بدید .
نخست وزیر با ضعف گفت :
- من ... اوه ... بسیار خب باشع فاج رو می بینم .با عجله به سمت میزش برگشت ، در حین برگشتن کراواتش را صاف و صوف کرد . به سختی صندلی اش را پیدا کرد . طوری ژست گرفت که وقتی شعله های سبز روشن از زیر سنگ مرمر پیش بخاریش به یکباره بیرون پرید قیافه اش آرام و مرتب به نظر برسد . نگاه کرد و سعی کرد اثری از تعجب یا نگرانی از خود بروز ندهد .
در همین هنگام مردی از درون شعله ها ظاهر شد . با سرعت می چرخید . چند لحظه بعد ، بر روی یک قالیچه عتیقه نسبتا زیبا پا گذاشت . غبار را از آستین های ردای بلند راه راهش زدود ، یک کلاه سبز لیمویی لبه دار در دست داشت.
کرنلیوس فاج با دستان گشوده به سمت وی رفت و گفت :
_ آه … آقای نخست وزیر از دیدار دوباره شما خوشوقتم .
نخست وزیر مطمئن نبود بتواند این تعارف را به درستی جواب دهد ، در نتیجه اصلا چیزی نگفت . دیدار فاج یک ذره هم برایش جالب نبود ، کسی که با ظاهر شده های غیر منتظره اش ، صرف نظر از هشدارهایی که در آنها بود ، کلا این معنی را می داد که باید منتظر شنیدن خبرهای خیلی بدی باشد . از این گذشته فاج به طور واضح غمگین به نظر می رسید . لاغر تر ، طاس تر و بی رنگ تر شده بود و در صورتش نگاهی مچاله شده دیده می شد . نخست وزیر این نوع قیافه ها را قبلادر چهره های سیاسی دیده بود و این اصلا نشانه خوبی نبود .
گفت :
_ چطور می تونم کمکتون کنم .
بسیار مختصر با فاج دست داد و او را به سمت نا مطبوع ترین صندلی میزش راهنمائی کرد .
فاج زیر لبی گفت :
_ برام سخته نمی دونم از کجا شروع کنم .
صندلی را جلو کشید ، نشست و کلاه لبه دار سبز رنگش را روی زانو هایش قرار داد .
_ چه هفته ای … چه هفته ای
نخست وزیر به سنگینی پرسید :
_ شمام هفته بدی داشتید ؟ همینطوره ؟
امید داشت که با این جمله به فاج فهمانده باشد که همین الان هم بدون کمک بیشتری از طرف وی کافی به وضعیت واقف است .
_ بله درسته
چشمان خسته اش را مالید و با کج خلقی به نخست وزیر نگاه کرد .
_ من هم هفته ای مثل شما داشتم آقای نخست وزیر . پل براکدیل _ کشته شدن بونز و ونس _ اون غوغای غرب کشور رو که دیگه نگو .
_ شما ... ا ... شما ... می خوام بگم که ، اینا از مردم شما هستن که ... که با این چیزا رابطه دارن ، درسته ؟
فاج با نگاهی عبوس خیره نخست وزیر را نگاه کرد و گفت :
_ درسته ، خودشونن ، مطمئنا شما متوجه شدید که چه اتفاقاتی افتاده ؟
نخست وزیر با تردید گفت :
_ من ...
به طور مختصر و مفید این طور رفتارها بود که باعث شده بودند از دیدارهایش با فاج هرچه بیشتر بیزار شود . بالاخره هر چه که بود او نخست وزیر بود و دوست نداشت وقایع طوری پیش رود که حس کند یک بچه مدرسه ای کودن است ، در هر حال از همان دیدار اولش با فاج در همان اولین شبی که نخست وزیر شده بود همواره همین احساس را داشت . طوری آن را به خاطر می آورد که انگار همین دیروز بود و اطمینان داشت که این دیدار ها تا زمان مرگش مرتبا تکرار خواهد شد .
در همین دفتر به تنهائی ایستاده بود ، طعم پیروزی را بعد از سالیان دراز نقشه کشی و برنامه ریزی می چشید که یک صدای سرفه درست مثل امشب از پشت سرش شنید و برگشت و دید آن پرتره کوچک و زشت دارد با او حرف میزند و خبر می دهد که وزیر سحر و جادو دارد می آید تا خودش را به او معرفی کند .
طبیعتا پیش خودش فکر کرد مبارزات طولانی انتخاباتی و تلاش زیاد برای رای آوردن باعث شده خل شود . وقتی فهمیده بود یک پرتره دارد با او حرف میزند با تمام وجودش ترسیده بود ، در نتیجه ، حالش ، وقتی یک نفر که خودش را جادوگر می نامید به یکباره در شومینه اش ظاهر شد و دستانش را فشرد ، غیر قابل توصیف بود . همینطور بدون اینکه حرفی بزند ایستاده بود و در این میان فاج داشت مهربانانه در مورد ساحران و ساحره هایی که دارند در تمام دنیا همچنان مخفیانه زندگی می کنند توضیح می داد و دوباره و دوباره اطمینان داد از جامعه غیر جادوئی در برابر مزاحمت هائی که از طرف خودشان پیش می آمد محافظت کند .
فاج گفته بود کارش کار مشکلی است ، که همه چیز را از آیین نامه های مجاز از دسته جاروها تا تحت کنترل نگه داشتن جمعیت اژدهاها ( نخست وزیر به خاطر می آورد که در این لحظه برای کمک به خودش به میز چنگ زد ) را در بر می گیرد .
سپس فاج شانه نخست وزیر مات مبهوت را به طرز پدرانه ای لمس کرده بود .
اوگفته بود :
_ دلیلی برای نگرانی نیست . بیشتر احتمال داره که شما دیگه هرگز منو نبینید . من فقط وقتی مزاحم شما می شم که یه اتفاق واقعا مهم در دنیای ما افتاده باشه ، چیزی که در زندگی ماگل ها _ یعنی همون جماعت غیر جادویی _ تاثیر داشته باشه . البته توجه دارید که زندگی جریان داره و من باید بگم تو خیلی بهتر از وزیر قبلی مطلبو می گیری اون سعی می کرد منو از پنجره بندازه بیرون ، فکر کرد منو مخالفانش علم کردن تا فریبش بدن .
در این موقع نخست وزیر بالاخره صدایش را پیدا کرد :
_ پس تو ، تو یه فریب نیستی ؟
در اوج نا امیدی این آخرین امیدش بود .
فاج نجیبانه گفت :
_ نه ، نه متاسفم که نیستم ، ببین
و فنجان چای نخست وزیر را به موش صحرایی تبدیل کرده بود .
نخست وزیر با نفس بند آمده در حالیکه فنجان چایش را می دید که داشت گوشه سخنرانی بعدیش را می جوید گفته بود :
_ ولی ، ولی ... چرا ... چرا کسی به من نگفته ؟
فاج در حالیکه چوب جادویش را دوباره درون جیبش می گذاشت گفت :
_ وزیر سحر و جادو فقط خودشو به نخست وزیر ماگل ها نشون می ده . ما متوجه شدیم که این بهترین روش برای در خفا موندنه .
نخست وزیر با صدایی شبیه بزغاله گفت :
_ ولی در این صورت چرا نخست وزیر قبلی به من هشدار نداده .
در اینجا فاج واقعا خنده اش گرفته بود :
_ نخست وزیر عزیزم آیا خودت می خواهی جریانو به کسی بگی ؟
فاج در حالیکه هنوز خنده خر خر مانندش شنیده می شد مقداری پودر در درون شومینه ریخته بود و به درون شعله های زمردی پا گذاشت و با یک صدا سفیر کشان ناپدید شده بود ، نخست وزیر آنجا کاملا بی حرکت ایستاده بود و می دانست هرگز تا زمانی که زنده است جرئت این را نخواهد داشت که به این موضوع در حضور موجود زنده ای اشاره کند ، چه کسی در تمام این دنیای پهناور حرف او را باور می کرد ؟
مدتی زمان برده بود تا شوک وارد شده بر طرف شود . برای مدتی سعی کرده بود تا خودش را متقاعد کند فاج قطعا یک توهم بوده که به خاطر کمبود خواب در طی انتخابات فرسایشی به وجود آمده است . در تلاش بیهوده ای که برای دور کردن خودش از تمام چیزهایی که این برخورد نا مطبوع را به یادش می آورد انجام داده بود ، موش صحرایی را به دختر برادرش هدیه کرده بود و به منشی شخصی خود دستور داده بود پرتره مرد کوچک زشت را که رسیدن فاج را اطلاع داده بود از دیوار پائین بیاورد . ولی با وحشت متوجه شده بود که برداشتن پرتره غیر ممکن است .
وقتی چندین نجار ، یک یا دو بنا ، یک نقاش تاریخی و وزیر دارایی همه سعیشان را کردند تا پرتره را از دیوار جدا کنند ولی موفق نشدند ، نخست وزیر دست از تلاش بر داشت و به سادگی به این امید واهی دل بست که قضیه را مسکوت بگذارد و برای بقیه دوران وزارتش در آن دفتر راجع به آن حرفی نزند .
بعضی اوقات می توانست قسم بخورد که از گوشه چشمش می دید که مرد درون نقاشی خمیازه می کشد ، یا دماغش را می خاراند . حتی یک یا دو بار ، به سادگی از نقاشی خارج شد و درون نقاشی چیزی به جز یک پرده قهواه ای رنگ باقی نماند . در نتیجه خودش را تمرین داده بود که زیاد به تصویر نگاه نکند ، و همیشه وقتی اتفاقاتی این چنینی می افتاد به خودش سفت و سخت می گفت که چشمانشاو را فریب داده اند .
سپس سه سال پیش ، در شبی درست مثل امشب ، نخست وزیر در دفترش تنها بود که پرتره دوباره خبر از رسیدن قریب الوقوع فاج را داد و او با انفجار درون شومینه ظاهر شد ، کاملا خیس بود و ترس در وجودش موج می زد . قبل از اینکه نخست وزیر بتواند بپرسد که چرا از ریخته شدن قطرات آب لباسش بر روی فرش جلوگیری نمی کند فاج شروع به سخنرانی در مورد یک زندان کرد که نخست وزیر اسمش را هم نشنیده بود ، یک مرد به اسم « خطرناک بلک » ، چیزی به اسم « هاگواتز » و یک پسر که اسمش هری پاتر بود ، نخست وزیر با هیچکدام از آنها کمترین آشنایی نداشت .
فاج نفس زنان گفته بود :
_ ... من الان دارم از هاگوارتز میام
مقدار زیادی آب را از لبه کلاهش روی فرش ریخت
_ از میان دریای شمال، می دونید ، پرواز وحشتناکی بود _ دمنتور ها غوغا راه انداختن
لرزید
_ قبلا هرگز کسی از دستشون در نرفته ، در هر حال من باید پیش شما می اومدم ، آقای نخست وزیر . بلک یه ماگل کش معروفه و ممکنه قصد داشته باشه تا به اونی که می دونید ملحق بشه ... ولی خب البته ، شما نمی دونید اونی که می دونید کیه ،
او نا امیدانه برای لحظه ای به نخست وزیر نگاه کرد و سپس گفت :
_ خب بنشینید بنشینید ، من براتون بهتر توضیح میدم ... ویسکی می خورید ....
نخست وزیر از اینکه به او در دفتر خودش گفته شده بود که بنشیند و ویسکی خودش را به خودش تعارف کرده بودند رنجشش بیشترشد ، ولی با این وجود نشست ، فاج چوبش را در آورد ، دو گیلاس بزرگ پر از مایعی کهربایی رنگ را از هوا ظاهر کرد ، یکی از آنها را درون دست نخست وزیر قرار داد و یک صندلی جلو کشید .
فاج به مدت بیش از یک ساعت حرف زد . در یک جا ، او از گفتن یک اسم خاص خودداری کرد و به جایش آن را روی یک تکه کاغذ پوستی نوشت و آن را در دست نخست وزیر چپاند ، هنگامی که سرانجام فاج بلند شد تا برود ، نخست وزیر هم بلند شد :
_ در نتیجه شما فکر می کنید که ...
یک نگاه به اسمی که در دست چپش قرار داشت انداخت
_ لرد ول ...
فاج غرید :
_ اسمشو نبر
_ ببخشید پس شما فکر میکنید این ... ا ... اسمشو نبر هنوز زندس ؟
فاج در حالیکه داشت ردای راه راهش را زیر چانه اش می بست گفت :
_ خب ، دامبلدور اینطوری میگه ولی هرگز نمی تونیم بفهمیم . اگه از من بپرسی ، اون تا وقتی که کسی کمکش نکنه خطرناک نیست ، در نتیجه این بلک هستش که ماباید در موردش نگران باشیم . پس شما این هشدار رو انتشار میدید ؟ عالیه ... خب ، امیدوارم دوباره همدیگر رو نبینیم ، آقای نخست وزیر ! شب به خیر
ولی آنها دوباره همدیگر را دیده بودند . کمتر از یک سال بعد فاج که ترسیده به نظر می رسید از درون کابینت ظاهر شد تا به نخست وزیر بگوید ناراحتی های چندی در جام کوییدیچ ( یا هر چه که اسمش بود ) پیش آمده بود و چندین ماگل هم درگیر بوده اند . ولی چیزی که نخست وزیر نباید در موردش نگرران می شد این حقیقت بود که علامت مخصوص اونی که می دونید دوباره ظاهر شده بود ولی معنی خاصی نداشت . فاج مطمئن بود که این حادثه بوده که تحت کنترل در آمده ، و اینطور که او می گفت اداره ارتباط با ماگل ها تمام ذهن ها را اصلاح کرده بود .
فاج اضافه کرده بود :
_ اوه تقریبا داشت یادم می رفت . ما سه تا اژدهای خارجی و یک ابوالهول رو برای مسابقات سه جادوگر به کشور وارد کردیم ، خیلی عادیه ، ولی اداره نوشتن قوانین و کنترل موجودات جادوئی به من گفته که در قانون اومده اگه ما موجودات خیلی خطرناک وارد کشور کنیم شما باید اطلاع داشته باشید .
نخست وزیر تپق زنان گفت :
_ من ... چی ... اژدها ها ؟
فاج گفت :
_ بله ، سه تا و یک ابوالهول . خب روز خوبی داشته باشید .
نخست وزیر مرتب به خودش امیدواری می داد که اژدها ها و ابوالهول ها بدترین نکات این دیدار ها خواهند بود ، ولی کمتر از دو سال بعد ، فاج دوباره از درون آتش بیرون آمد ، این بار با اخباری در مورد یک فرار دسته جمعی از آزاکابان .
نخست وزیر تکرار کرد :
_ فرار دسته جمعی ؟
فاج در حالی که یک پایش در شعله ها قرار داشت فریاد زد :
_ دلیلی برای نگرانی وجود نداره ، دلیلی برای نگران شدن وجود نداره در کمترین زمان اونا رو می گیریم ، فقط فکر کردیم شما باید بدونید .
و قبل از اینکه نخست وزیر بتواند فریاد بزند :
_ حالا ، یه لحظه صبر کن !
فاج در میان جرقه های سبز ناپدید شده بود .
صرف نظر از چیزهایی که روزنامه ها و مخالفانش ممکن بود بگویند ، نخست وزیر آدم احمقی نبود . این مطلب را از دست نداده بود که با وجود اطمینان های فاج در اولین دیدارشان ، آنها الان همدیگر را خیلی بیشتر می دیدند . فاج در هر دیدار سراسیمه تر می شد . کمی بعد علاقمند شده بود که در باره وزیر سحر و جادو ( یا همانطور که همیشه فاج را در ذهنش می نامید ، آن یکی وزیر ) بیشتر فکر کند .
نخست وزیر نمی توانست کمکی بکند . ولی از این می ترسید که دفعه بعد که فاج ظاهر شود خبرهای بدتری را همراه خواهد داشت . در نتیجه با دیدن قدم گذاشتن دوباره فاج از درون آتش به داخل اتاق ، در حالیکه ژولیده ، اخمو و از اینکه نخست وزیر دقیقا نمی دانست او برای چی به آنجا آمده به شدت هیجان زده به نظر می رسید . فهمید که جریان مربوط به بدترین چیزهائی است که در این هفته بینهایت تیره اتفاق افتاده بود .
نخست وزیر بی مقدمه گفت :
_ چطور باید بفهمم در ... ا ... جامعه جادوگری چه اتفاقی افتاده . من باید کشورو اداره کنم و در حال حاضر به اندازه کافی نگرانی دارم بدون ...
فاج صحبتش را قطع کرد :
ما هم همین نگرانی ها را داریم . پل براکدیل فرو نریخته ، اون یه طوفان واقعی نبوده ، اون قتل ها کار ماگل ها نبوده و خانواده هبرت کورلی بدون اون امنیت بیشتری دارن . ما الان در حال برنامه ریزی هستیم تا اونو به سنت مانگو بیمارستان سوانح و بیماری های جادوئی بفرستیم . انتقال باید امشب انجام بشه .
نخست وزیر سریع گفت :
_ شما چی ... نمی فهمم ... چی
فاج نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آقای نخست وزیر ، من بسیار متاسفم که باید به شم بگم اون برگشته ، اسمشو نبر بر گشته .
_ بر گشته ؟ وقتی شما می گید « برگشته » یعنی زندس ؟
نخست وزیر در خاطراتش به دنبال جزئیات گفتگوی وحشتناکش در سه سال قبل کاوش کرد ، زمانی که فاج به او درباره جادوگری که بقیه از او می ترسیدند گفته بود ، جادوگری که پیش از ناپدید شدن پانزده ساله اش هزاران جرم و جنایت وحشتناک را مرتکب شده بود .
فاج گفت :
_ بله زندس .... من نمی دونم ... آیا به کسی که نمی تونه کشته بشه می گن زنده ؟ من واقعا اینو متوجه نمی شم . دامبلدور درست توضیح نداده ولی در هر حال ، اون یه بدن داره و راه میره و حرف میزنه و می کشه در نتیجه تصور می کنم ، در ارتباط با چیزی که ما داریم دربارش حرف میزنیم ، بله اون زندس .
نخست وزیر نمی دانست که در این مورد چه بگوید ، ولی عادت همیشگی اش که دوست داشت در مورد هر موضوعی با اطلاع به نظر برسد باعث شد در مورد هر جزئیاتی که می توانست از گفتگو های قبلیشان به خاطر آورد جستجو کند .
_ اون بلک خطرناک با اسمشو نبره ؟
فاج که گیج شده بود گفت :
_ بلک ؟ بلک ؟
کلاهش را به سرعت با انگشتانش چرخاند .
_ سیریوس بلاک رو می گید ؟ پناه بر ریش مرلین ، نه ، بلک مرده ، معلوم شد که ما در مورد بلک ... ا ... اشتباه می کردیم . اون کاملا بی گناه بود و فکر می کنم جزو دار و دسته اسمشو نبر نبود .
با حالت تدافعی در حالیکه کلاهش را سریع تر می چرخاند اضافه کرد :
_ همه شواهد به این اذعان داشتن ... ما بیش از پنجاه شاهد عینی داشتیم ، ولی در هر حال همینطوری که گفتم ، اون مرده ، کشته شده . اگه بخواهیم درست بگیم . بر اساس دلایل منطقی وزارت سحر و جادو . بازجویی هایی انجام شد . قطعا ....
در این لحظه نخست وزیر با شگفتی دریافت که تاسف زود گذری برای فاج احساس کرد . اگر چه تقریبا به سرعت این تاسف جایش را به فکر خودبینانه داد که اگر او در آن مناطق آن طرف شومینه ها قرار داشت آن وقت هیچ قتلی در سازمان های دولت تحت امر او رخ نمی داد ... تا الان که رخ نداده بود ... در هر حال ...
در زمانی که نخست وزیر زیرزیرکی چوب میزش را لمس می کرد فاج ادامه داد :
_ ولی بیایید الان بلکو کنار بزاریم . قضیه اینه که ما در جنگ هستیم ، آقای نخست وزیر ، و باید قدم های اساسی در این مورد برداریم .
نخست وزیر با حالت عصبی گفت :
_ در جنگ ؟ قطعا توی این اغراق کردید ؟
فاج گفت :
_ در حال حاضر یاران اسمشو نبر که در ژانویه از آزاکابان فرار کردن بهش ملحق شدن .
سریتر و سریعتر حرف میزد و کلاهش را طوری سریع می چرخاند که مثل یک لکه نامشخص سبز لیموئی به نظر می رسید :
_ از زمانی که در ملا عام ظاهر شدن خرابی ها آشکار شده . پل براک دیل کار اون بوده ، آقای نخست وزیر ، اون یه مشت ماگل رو بدون اینکه من بتونم کاری بکنم کشته و ...
نخست وزیر خشمگین گفت :
_ حزن آوره ، در نتیجه این تقصیر شما بوده که اون آدمها مردن و من مجبور شدم جواب اون همه سوالا رو در مورد ابزار آلات زنگ زده و خوردگی نقاط اتصال و دیگه نمی دونم چی چی بدم .
فاج با رنگ پریدگی گفت :
_ تقصیر من ... شما دارید می گید که شما رو اینطوری تحت فشار می زاشتن ؟
نخست وزیر در حالیکه بلند شده بود و در طول اتاق قدم میزد گفت :
_ شاید نه ولی من همه تلاشمو می کردم تا این تهدید کننده رو قبل از اینکه بتونه این وحشی بازیا رو در بیاره گیر بندازم .
فاج طلبکارانه گفت :
آیا شما فکر می کنید من همه تلاشمو نمی کنم ؟ تک تک آورور های وزارت خونه سعی کردن و می کنن که اونو پیدا کنن و یارانشو گیر بندازن ولی ما داریم در مورد یکی از پر قدرت ترین جادوگران در تمام دوران حرف می زنیم ، جادوگری که برای تقریبا سه دهه کسی نتونسته بگیردش
نخست وزیر گفت :
_ در نتیجه تصور می کنم شما می خواید بگید اینم اون بوده که باعث شده در ساحل غربی طوفان بشه ؟
با هر قدمی که بر می داشت خشمش افزایش می یافت . فهمیدن علت تمام آن حوادث وحشتناک و این حقیقت که نمی توانست آن ها را به مردم بگوید آتشش می زد . گفتن این حقیقت به مردم بدتر از آن بود که دولت را مسئول بدانند .
فاج نا امیدانه گفت :
_ اون طوفان نبوده
نخست وزیر پارس کرد :
_ ببخشید ؟
حالا داشت خودش را به در و دیوار می زد
_ درخت های از ریشه در اومده ، سقف های کنده شده ، چراغهای خیابون که خم شدن ، حوادث وحشتناک ...
فاج گفت :
_ اونا مرگ خواران بودن ،اسمشو نبر وما به دست داشتن غول ها مظنونیم .
نخست وزیر که داشت راه می رفت سر جایش چنان توقف کرد انگار که به یک دیوار نامرئی برخورد کرده است :
_ دست داشتن چی ؟
فاج ادای غول ها را در آورد :
_ اون دفعه آخر از غول ها استفاده کرده بود وقتی که می خواست اثر بزرگی به جا بزاره . اداره زدودن اطلاعات روی اون ساعت ها کار کرده ما یک تیم از ذهن پاک کن هایی رو که داشتیم فرستادیم تا خاطرات همه اون ماگل هایی رو که دیدن واقعا چه اتفاقی افتاده اصلاح کنن . ما بیشتر افراد اداره مقرارات و کنترل موجودات رو به سامرست فرستادیم . ولی نتونستیم غولو پیدا کنیم . این یه بدبختی بود .
نخست وزیر با خشم گفت :
_ نمی خواد بگید
فاج گفت :
_ کتمان نمی کنم که امیدما به موفقیت در این کار در وزارت خونه نسبتا پائینه ، تمام اینایی که اتفاق افتاده ، و بعدش از دست رفتن آمیلیا بونز .
_ از دست رفتن کی ؟
_ آمیلیا بونز ، رئیس اداره اجرای قوانین جادوئی ، ما فکر می کنیم اسمشو نبر ممکنه به خاطر مسائل شخصی کشته باشه ، چون اون یه ساحره با استعداد بود و شواهد اینطور نشون می ده که یک مبارزه واقعی انجام شده .
_ نخست وزیر گفت :
_ ولی اون قتل در روزنامه ها بود
برای لحظاتی عصبانیتش را کنار گذاشت .
_ روزنامه های ما ... آمیلیا بونز ... اینطوری که نوشته شده اون یه زن میان سال بوده که تنها زندگی می کرده . اون یه قتل کثیف بوده مگه نه ؟ و نسبتا هم بین مردم سر و صدا کرده . پلیس توش گیر کرده می دونید .
فاج آه کشید :
_ خب البته معلومه که گیر کردن . مرگ در اتاقی که از داخل قفل شده ، درسته ؟ از طرف ما دقیقا می دونیم که کار کی بوده ، والبته این به ما برای گرفتن اون کوچکترین کمکی نمی کنه . و بعد ش به امیلین ونس می رسیم . شاید شما در مورد این یکی نشنیدید ....
نخست وزیر گفت :
_ اوه چرا شنیدم اون در حقیقت ، در نزدیکی همین جا اتفاق افتاده ، روزنامه ها با اون روز پر باری داشتن « عجز قانون در حیات خلوت نخست وزیر »
فاج که کمتر به حرف های نخست وزیر گوش می داد گفت :
_ و چون این همه اتفاق بس نبود . دمنتورها هم به همه جا رخنه کردن و مردمو از چپ و راست و وسط مورد هدف قرار دادن .
در یک زمان شادتر این جمله برای نخست وزیر غامض به نظر می رسید ، ولی الان هشیار تر بود .
با تذکر گفت :
_ فکر می کنم دمنتورها از زندانیان آزاکابان محافظت می کنن
فاج با خستگی گفت :
_ می کردن ولی دیگه نمی کنن . اونا زندانو ترک کردن و به اسمشو نبر ملحق شدن . وانمود نمی کنم که این وحشتناک نبوده نخست وزیر در حالیکه ترسی تازه راحس می کرد گفت :
_ ولی شما به من نگفتید این موجودات شادی و امید مردمو می مکن ؟
_ درسته و اونا دارن تولید مثل میکنن . دلیل این همه مه همینه
زانوان نخست وزیر تا شد و روی نزدیک ترین صندلی افتاد . این نظریه که موجودات نامرئی به شهرها و روستاها حمله کرده اند و نا امیدی و یاس را در رای دهندگانش پخش کرده اند ، باعث شد کاملا احساس ضعف کند .
_ خب ببین فاج ، تو باید کاری بکنی ... ا ... به عنوان وزیر سحر و جادو این وظیفه توئه
فاج که سعی داشت با شجاعت لبخند بزند گفت :
_ نخست وزیر عزیزم ، شما که واقعا فکر نمی کنید بعد از همه این اتفاقا من هنوزم وزیر سحر و جادو باشم ؟ من سه روز پیش برکنار شدم ! تمام جامعه جادوگری به مدت دو هفته داشتن برای استعفای من فریاد میزدن ، من هرگز به یاد ندارم که در تمام دوران وزارتم مردم برای مسئله ای اینطوری با هم متحد شده باشن .
نخست وزیر چند لحظه ماند که چه بگوید . صرف نظر از خشمی که به خاطر موقعیت پیش آمده داشت ، هنوز برای مردی که روبرویش نشسته بود و قیافه اش مچاله شده به نظر می رسید احساس دلسوزی می کرد . در آخر گفت :
_ من خیلی متاسفم ، کاری از دست من بر میاد ؟
_ این محبت شما رو می رسونه ، آقای نخست وزیر . ولی کاری نمی شه کرد . من امشب به اینجا فرستاده شدم تا خبرهای حوادث اخیر رو به شما بدم و شما رو به جانشین خودم معرفی کنم . تصور می کنم که الان برسه ولی خب البته ، اون الان به خاطر این اتفاقات سرش خیلی شلوغه
فاج به پرتره مرد کوچک زشت نگاه کرد که یک کلاه گیس نقره ای مجعد تا زیر گوش هایش پائین کشیده شده بود و روی گوشش هم یک قلم پر داشت . پرتره نگاه فاج را گرفت و گفت :
_ الانه که برسه اینجا ، الان داره نامه ای رو که به دامبلدور می نویسه تموم میکنه
فاج با صدایی که برای اولین بار آهنگ تلخی داشت گفت :
_ براش آرزوی موفقیت می کنم من در طول دو هفته گذشته روزی دو بار برای دامبلدور نامه می نوشتم ولی اون اعتنایی نمی کرد . اگه فقط تصمیم می گرفت که پسر رو ترغیب کنه ، ممکن بود من هنوز ... خب شاید اسکریمجیور موفق تر عمل کنه
صدای فاج در سکوتی آزار دهنده فروکش کرد . ولی تقریبا بلافاصله پرتره سکوت را شکست ، ناگهان شروع به صحبت با صدای زمخت و رسمیش کرد :
_ به نخست وزیر ماگل ها ، تقاضای ملاقات ، ضروری ، لطفا سریع پاسخ دهید . روفوس اسکریمجیور ، وزیر سحر و جادو
نخست وزیر با گیجی گفت :
_ بله ، بله مشکلی نیست
و وقتی شعله های درون بخاری دوباره به سبز زمردی تبدیل شدند کمی به خود پیچید ، ایستاد و دومین جادوگر چرخنده را در قلب شعله ها دید که چند لحظه بعد روی قالیچه عتیقه فرود آمد .
فاج بعد از لحظه ای تردید روی پاهایش ایستاد ، نخست وزیر هم همین کار را کرد . مستقیم به تازه وارد چشم دوخت که داشت گرد و غبار را از جبه سیاه درازش می تکاند و دور و برش را نگاه می کرد .
اولین فکر احمقانه ای که به ذهن نخست وزیر رسید این بود که این اسکریمجیور بیشتر شبیه یک شیر پیر به نظر می رسد . درون موهای یال مانند و گندم گون و ابروهای پر پشتش رگه هایی خاکستری وجود داشت . در پشت عینک قاب دارش می شد چشمان زرد و زیرکش را دید . کاملا مانند یک ولگرد بود و با جست و خیز راه می رفت هر چند کمی می لنگید .
به سرعت فکر موذیانه و جالبی از ذهنش گذشت . فکر می کرد که فهمیده است چرا جامعه جادوگری در این لحظات خطرناک برای رهبری اسکریمجیور را به فاج ترجیح داده .
نخست وزیر دستش را دراز کرد و مودبانه گفت :
_ حال شما چطوره ؟
اسکریمجیور آنرا به سرعت فشرد . با چشمانش اتاق را کاوید و سپس از زیر جبه اش یک چوب بیرون آورد . پرسید :
_ فاج همه چیو به شما گفته ؟
_ و به سمت در رفت و با چوبش به سوراخ کلید ضرباتی زد . نخست وزیر صدای قفل شدن در را شنید .
نخست وزیر گفت :
_ ا ... بله و اگه براتون اشکالی ندارهمن ترجیح می دم اون در باز بمونه
اسکریمجیور مختصر گفت :
_ من ترجیح می دم کسی مزاحم نشه
چوبش را به سمت پنجره گرفت و افزود :
_ یا نگاه نکنه
در نتیجه این عمل پرده ها کشیده شدند .
_ خب درست شد . من گرفتارم ، در نتیجه بیایید به کارمون برسیم . اول از همه ما باید در مورد امنیت شما صحبت کنیم .
نخست وزیر خودش را دست بالا گرفت و پاسخ داد :
_ من کاملا از سیستم امنیتی که الان دارم راضیم . از شما خیلی ....
اسکریمجیور حرفش را برید :
_ خب ما راضی نیستیم ، مراقبت از ماگل ها خیلی ضعف پیدا می کنه اگه نخست وزیر اونها تحت تاثیر طلسم فرمان قرار بگیره ، منشی جدیدی برای خارج دفتر شما ...
نخست وزیر با حرارت گفت :
_ من کینگزلی شکلبولت رو اخراج نمی کنم . اگه این اون چیزیه که شما پیشنهاد می کنید . اون خیلی با کفایته . دو برابر بقیه افراد کار می کنه ....
اسکریمجیور بدون نشان دادن لبخندی گفت :
_ این به خاطر اینه که اون یه جادوگره ، یک آورر کاملا آموزش دیده که برای تامین امنیت شما به اینجا فرستاده شده
نخست وزیر اظهار کرد :
_ یک لحظه صبر کنید ببینم . شما نمی تونید آدمهای خودتون رو به دفتر من بفرستید . من تصمیم می گیرم که کی برام کار کنه .
اسکریمجیور به سردی گفت :
_ فکر می کنم شما از شکلبولت راضی بودید ؟
_ هستم ... باید بگم که ... بودم .
اسکریمجیور گفت :
_ در نتیجه مشکلی وجود نداره درسته ؟
نخست وزیر که کم آورده بود گفت :
_ من خب تا زمانی که در ادامه کار ، شکلبولت عالی باشه
و معلوم بود که اسکریمجیور به او گوش نمی کند
_ حالا در مورد هربرت کورلی وزیر تازه شما
ادامه داد :
_ کسی که با تقلید از اردک باعث تفریح مردم شده
نخست وزیر پرسید :
_ چه اتفاقی براش افتاده ؟
اسکزیمجیور گفت :
_ کاملا مشخصه که اون تحت تاثیر یک طلسم فرمان ضعیف قرار داره . اون ذهنشو فاسد کرده ولی می تونه خطرناکم باشه .
نخست وزیر با ضعف گفت :
_ اون فقط صدای اردک در میاره ، مطمئنم یکم استراحت ... شاید یه نوشیدنی که سر حالش بیاره
اسکریمجیور گفت :
_ یک تیم از درمانگران سنت مانگو بیمارستانی برای سوانح و بیماری های جادوئی در همین لحظه که ما صحبت می کنیم دارن اونو بررسی می کنن . اون سعی کرده سه تا از اونا رو خفه کنه و من فکر می کنم بهترین کار اینه که اون رو برای مدتی از جامعه ماگل ها خارج کنیم .
نخست وزیر مشتاقانه گفت :
_ من خب اون خوب می شه مگه نه ؟
اسکریمجیور که در همان لحظه به سمت شومینه برگشته بود شانه هایش را بالا انداخت .
_ خب این همه اون چیزی بود که باید می گفتم . هر پیشرفتی حاصل بشه شمادر جریان قرار می گیرید ، آقای نخست وزیر. در آخر ، من تقریبا سرم خیلی شلوغه که شخصا بیام اینجا ، اگه اتفاقی افتاد فاج رو به اینجا می فرستم . اون اجازه داره که برای راهنمایی و مشورت با شما به اینجا بیاد .
فاج سعی کرد بخندد ، ولی موفق نشد ، بیشتر اینطور به نظر می رسید که دندان درد دارد . اسکریمجیور داشت در جیبش دنبال پودر جادویی می گشت که آتش را به رنگ سبز روشن در می آورد . نخست وزیر برای یک لحظه نا امیدانه به آن دو چشم دوخت سپس کلماتی راکه در تمام طول عصر در دلش مانده بود بیرون ریخت .
_ ولی قسم به آسمانها ... شما جادوگرید ! می تونید جادو کنید ! مطمئنا می تونید همه چیز رو ردیف کنید .
اسکزیمجیور به آهستگی سر جایش چرخید و نگاهی حاکی از تعجب با فاج رد و بدل کرد ، فاج در حال جواب دادن به این سوال واقعا لبخند زد :
_ مشکل اینجاست که طرف دیگر هم می تونه جادو کنه ، آقای نخست وزیر
و بعد از آن دو جادوگر یکی بعد از دیگری به درون آتش سبز روشن قدم گذاشتند و ناپدید شدند .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656110


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها