<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384

تذکرة الاولیاء


1
ذکر امام صادق(ع)

آن سلطان ملت مصطفوی ، آن برهان حجت نبوی ، آن عامل صدیق ، آن عالم تحقیق ، آن میوه دل اولیاء ، آن جگرگوشه انبیاء، آن ناقد علی ، آن وارث نبی ، آن عارف عاشق :جعفرالصادق رضی الله عنه.
گفته بودیم که اگر ذکر انبیاء و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت این کتاب شرح اولیاست که پس از ایشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز پس از ایشان بوده است . و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکی اند .
چون ذکر او کرده شود از آن همه بود . نه بینیکه قومی که مذهب او دارند ، مذهب دوازده امام دارند . یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی.
اگر تنها صفت او گویم ، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف به کمال بود ، و قدوه جمله مشایخ بود ، و اعتماد هه بر وی بود ، و مقتدای مطلق بود . هم الهیآن را شیخ بود ، و هم محمدیان را امام ، و هم اهل ذوق را پیشرو ، و هم اهل عشق را پیشوا .هم عباد را مقدم ، هم زهاد را مکرم . هم صاحب تصنیف حقایق ، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی نظیر بود ، و از باقر رضی الله عنه بسیار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت را باید گفت به حقیقت . ومن آن نمی دانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد . تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده اند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و یک بیت این است :
لو کان رفضا حب آل محمد
فلیشهد الثقلان انی رافض
که فرموده است یعنی :اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله جن و انس گواهی دهید به رفض من ؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ایمان نیست ، بسی فضولی که به کار نمی آید ، می دانی . اگر این نیز بدانی زیان ندارد ، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد ا می دانی وزرا او را به جای خود می باید شناخت ، و صحابه را به جای خود ، و فرزندان او را به جای خود می باید شناهخت تا سنی پاک باشی و با هیچ کس از پیوستگان پادشاهت کار نبود. چنانگه از ابو حنیفه رضی الله عنه پرسیدند : از پیوستگان پیغامبر صلی الله علیه که کدام فاضلتر ؟
گفت :از پیران صدیق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و اززنان عایشه از دختران فاطمه رضی الله عنهم اجمعین .
نقفل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت :برو صادق را بیار تا بکشم . وزیر گفت :او در گوشه ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و میرالمومنین را از وی رنج نه .از کشتن وی چه فایده بود ؟
هرچند گف سودی نداشت . وزیر برفت بطلب صادق .
منصور غلامان را گفت :چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید .
وزیر صادق را آورد . منصور در حال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشانید و خود نیز به دوزانو پیش اوو بنشست .غلامان را عجب آمد . پس منصور گفت :چه حاجت داری؟
صادق گفت :آنکه مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری .
پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد .درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر در کشید و بیهوش شد .
گویند سه نماز از وی فوت شد . چون باز هوش آمد وزیر پرسید :که آنچه حال بود ؟
گفت :چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم که با او بود که لبی به زیر صفه نهاد ولبی به زیر صفه ؛ و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بیازاری تو را با این صفه فروبرم . و من آن اژدها ندانستم که چه می گویم . از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم .
نقل است که یکبار داود طایی پیش صادق آمد و گفت :ای پسر رسول خدای!مرا پندی ده که دلم سیاه شده است .
گفت :یا باسلیمان ! تو زاهد زمانه ای . تو را به بند من چه حاجت است .
گفت :ای فرزند پیغمبر ! شما را بر همه خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است .
گفت :یا ابا سلیمان ! من از آن می ترسم که به قیامت جد من در من زند که حق متابعت من نگذاردی ؟ این کار به نسبت صحیح و به نسبت قوی نیست . این کار به معاملت شایسته حضرت حق بود .
داوود بگریست و گفت :بار خدایا ! آنکه معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و حجت ، جدش رسول است و مادرش بتول است ،او بدین حیرانی است .داوود که باشد که به معامله خود معجب شود .
نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود .ایشان را گفت :بیایید تا بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از مطان ما در قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند .
ایشان گفتند :یا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جدتو شفیع جمله خلایق است ؟
صادق گفت :من بدین افعال خود شرم دارم که به قیامت در روی جد خود نگرم .
نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بطرون نیامد .سفیان ثوری به درخانه وی آمد و گفت :تمردمان از فواید انفاس تو محروم اند چرا عزلت گرفته ای؟
صادق پاسخ داد :اکنون چنین روی داد :فسد الزمان و تغیرالاخوان .
و این دو بیت را بخواند :
ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب
والناس بین مخایل و مآرب
یفشون بینهم المودة والوفا
و قلوبهم محشوة بعقارب
نقل است که صادق را دیدند که خزی گرانمایه پوشیده بود . گفتند :یا ابن رسول الله هذا من زی اهل بیتک.
دست آن کس بگرفت و در آستین کشید . پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده می کرد . گفت :هذا للحق و هذا للخلق.
نقل است که صادق را گفتند :همه هنرها داری .زهد و کرم باطن و قرةالعین خاندانی ؛ ولکن پس متکبری .
گفت :من متکبر نیم ، لیکن کبر کبریایی است ، که من چون از سر کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر من بنشست . به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد .
نقل است که صادق از ابو حنینفه پرسید که :عاقل کیست ؟
گفت :آنکه تمییز کند میان خیر و شر .
صادق گفت :بهایم نیز توانند کرد ، میان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند .
ابوحنیفه گفت:نزدیک تو عاقل کیست .
گفت :آنکه تمییز کند میان دو خیر و شر تا از دو خیر خیر الخیرین اختیار کند و از دو شر خیر الشرین برگزیند .
نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند . آنکس در صادق آویخت که :تو بردی . و او را نشناخت .
صادق گفت :چند بود .
گفت :هزار دینار.
او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد . پس از آن ، آن مرد زر خود بازیافت . زر صادق باز برد و گفت :غلط کرده بودم .
صادق گفت :ماهرچه دادیم باز نگیریم .
پس از آن مرد از یکی پرسید :او کیست ؟
گفتند :جعفر صادق .
آن مرد خجل شد و برفت .نقل است که صادق روزی تنها در راهی می رفت و الله الله می گفت .سوخته ای بر عقب او میر فت و بر موافقت او الله الله می گفت .
صادق گفت :الله !جبه ندارم .الله جامه ندارم !
در حال دستی جامه ای زیبا حاضر شد . جعفر درپوشید .
آن سوخته پیش رفت و گفت :ای خواجه ! در الله گفتن با تو شریک بودم ، آن کهنه خود به من ده .
صادق را خوش آمد و آن کهنه به او داد .
نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت :خدای را به من بنمای .
گفت :آخر نشنیده ای که موسی را گفتند لن ترانی .گفت :آری ! اما این ملت محمد است که یکی فریاد می کند رای قلبی ربی ، دیگری نعره می زند که لم اعبد ربا لم ارة.
صادق گفت :او را ببندید و در دجله اندازید .او را ببستند و در دجله انداختند . آب او را فروبرد . باز برانداخت . گفت :یا ابن رسول الله !الغیاث ، الغیاث.
صادق گفت :ای آب ! فرو برش.
فرو برد ، باز آورد . گفت ! یابن رسول الله ! الغیاث ، الغیاث.
گفت :فرو بر .
همچنین چند کرت آب را می گفت که فرو بر ، فرو می برد . چون برمی آورد می گفت :یاابن رسول الله ! الغیاث ، الغیاث.چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت :الهی الغیاث ، الغیاث.
صادق گفت :او را برآرید .
برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد . پس گفت :حق را بدیدی .
گفت :تا دست در غیری می زدم در حجاب می بودم . چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشوده شد ؛ آنجا فرونگریستم .آنچه دیدم می جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن یجیب المضطر اذا دعاه.
صادق گفت : تا صادق می گفتی کاذب بودی . اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست .
و گفت :هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود .
و گفت :هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.
و گفت :هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را ا زخدای دور گرداند زیرا که از این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند مطیع با عجب عاصی است و عاصی با عذر مطیع .
از وی پرسیدند :درویش صابر فاضلتر یا توانگر شاکر. گفت :درویش صابر که توانگر را دل به کیسه بود و درویش را با خدای .
و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق تعالی توبه مقدم گردانید برعبادت .
کما قال الله تعالی التائبون العابدون .
و گفت :ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر . و خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جمله اشیا را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جمله اشیاء.
و گفت :در معنی این آیت :یختص برحمته من یشاء.خاص گردانم به رحمت خویش هرکه را خواهم واسطه و علل واسباب از میان برداشته است تا بدانند که عطاء محض است .
و گفت : مومن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن است که ایستاده است با خداوند خویش .
و گفت : هرکه مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و هرکه مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند .
و گفت : الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است .
و گفت : مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه به شب تاریک .
و گفت : عشق جنون الهی است نه مذموم است نه محمود .
و گفت : از نیکبختی مرد است که خصم او خردمند است .
با وی در غرور باشی ؛ دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند ؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از تو ببرد ؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد ؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه .
گفتند :آن چیست کمتر از یک لقمه ؟
گفت :طمع در آن.
و گفت :حق تعالی را در دنیا بهشت است و دوزخ است . بهشت عافیت است و دوزخ بلاست . عافیت آن است که کارخود را خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری .
و گفت : من لم یکن له سر فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا را به آسیه ضرر رسیدی از فرعون ، و اگر صحبت اولیا نافع بودی اعدا را منفعتی رسیدی از زن نوح و لوط را ، ولکن بیش از قبضی و بسطی نبود . و سخن او بسیار است ، تاسیس چند کلمه گفتیم و ختم کردیم .





2
ذکراویس القرنی رضی الله عنه
آن قبله تابعین ، آن قدوه اربعین ، آن آفتاب پنهان ، آن هم نفس رحمان ، آن سهیل یمنی :اویس قرنی رضی الله عنه ، قال النبی صلی الله علیه و سلم :اویس القرنی خیر التابعین باحسان و عطف . ستایش کسی را که ستاینده او رحمه للعالمین بود . و نفس او نفس رب العالمین بود. به زبان من کجا راست آید ؟ گاه گاه خواجه انبیا علیهم السلام روی سوی یمن کردی و گفتی انی لاجد نفس الحرمن من قبل الیمن . یعنی نسیم رحمت از جانب یمن می یابم و باز خواجه انبیا گفت .علیهم السلام که :فردای قیامت حق تعالی هفتاد هزار فرشته بیافریند در صورت اویس تا اویس را در میان ایشان به عرصات برآورند و به بهشت رود تا هیچ آفریده ، الا ماشاء الله واقف نگردد که در آن میان اویس کدام است .که چون در سرای دنیا حق را در زیر قبه تواری عبادت می کرد و خویش را از خلق دور می داشت تا در آخرت نیز از چشم اغیار محفوظ ماند که اولیائی تحت قبایی لایعرفونم غیری . و در اخبار غریب آمده است که :فردا خواجه انبیا علیهم السلام در بهشت از حجره خود بیرون آید چنانکه کسی مر کسی را طلب کند خطاب آید که :که را طلب می کنی ؟ گوید :اویس را .
آواز آید که :رنج مبر که چنانکه در دار دنیا وی را ندیدی اینجا نیز هم نبینی .
گوید :الهی کجاست ؟ فرمان رسد که :فی مقعد صدق .
گوید :مرا نبیند .
فرمان رسد که :کسی که ما را می بیند ، تو را چرا ببیند ؟
باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام که :در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود .
و چنین گویند که در عرب هیچ قبیله را چندان گوسفند نبود که این دو قبیله را .
صحابه گفتند :این که باشد ؟
گفت :عبد من عبید الله . بنده ای از بندگان خدای .
گفتند :ما همه بندگانیم . نامش چیست ؟
گفت :اویس.
گفتند :او کجا بود ؟
گفت :به قرن .
گفتند :او تو را دیده است ؟
گفت :به دیده ظاهر ندیده است .
گفتند :عجب ! چنین عاشق تو ، و او به خدمت تو نشتافته است ؟
گفت :از دو سبب، یکی از غلبه حال ؛ دوم از تعظیم شریعت من . که پیرمادری دارد عاجزه ای است ایمان آورده به چشم به خلل و دست و پای سست شده . به روز اویس اشتروانی کند و مزد آن بر نفقات خود و مادر خود خرج کند .
گفتند :ما او را ببینیم ؟
صدیق را گفت تو او را در عهد خود نبینی . اما فاروق و مرتضی را گفت رضی الله عنهم که شما او را ببینید . و وی مردی شعرانی است و بر پهلوی چپ وی و برکف دست وی چندانکه یک درم سفید است و آن نه سفیدی برص است . چون او را دریابید از من سلامش رسانید و بگویید تا امت مرا دعا گوید .
باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام :احب العباد الی الله الاخفیاء.
بعضی گفتند :یا رسول الله ! ما این در خویشتن می یابیم .
سید علیه السلام گفت :شتر وانی است به یمن . او را اویس گویند . قدم بر قدم او نهید .
نقل است که چون خواجه انبیا را علیهم السلام وفاة نزدیک رسید گفتند :یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم ؟
گفت :به اویس قرنی .
چون فاروق و مرتضی از بعد وفاة مصطفی علیه السلام به کوفه آمدند فاروق در میان خطبه گفت :یا اهل نجد قوموا.ای اهل نجد ، برخیزید .
برخاستند . گفت :از قرن کسی در میان شما هست ؟
گفتند :بلی .
قومی را بدو فرستادند . فاروق رضی الله عنه خبر اویس از ایشان پرسید .
گفتند :نمی دانیم .
گفت :صاحب شرع مرا خبر داده است و او گزاف نگوید . مگر شما او را نمی دانید ؟
یکی گفت :هو احقر شانا من ایطلبه امیرالمومنین .
گفت :او از آن حقیرتر است که امیرالمومنین او را طلب کند . دیوانه ای احمق است و از خلق وحشی باشد .
گفت او را طلب می کنیم . کجاست ؟
گفتند :در وادی یحمی الابل. در آن وادی اشتر نگاه می دارد تا شبانگاه نانش دهیم . شوریده ای است . در آبادانیها نیاید ، و با کسی صحبت ندارد ، و آنچه مردمان خورند او نخورد ، غم و شادی ندارد.چون مردمان بخندند او بگرید ، و چون بگریند او بخندد.
گفت :او را می طلبیم.
پس فاروق و مرتضی رضی الله عنهما ، آنجا شدند ، او را بدیدند در نماز و حق تعالی ملکی را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه می داشت . چون بانگ حرکت آدمی بیافت ، نماز کوتاه کرد . چون سلام باز داد فاروق برخاست و سلام کرد . او جواب داد . فاروق گفت :«مااسمک»چیست نام تو ؟
قال :عبدالله . گفت :بنده خدای .
گفت :همه بندگان خداییم .تو را نام خاص چیست ؟
گفت :اویس .
گفت :بنمای دست راست .
بنمود . آن سپیدی که رسول علیه السلام نشان کرده بود بدید . بوسه داد دست او را و گفت :که رسول علیه السلام تو را سلام رسانیده است . گفته است که امتان مرا دعا کن .
گفت :تو اولیتری به دعا گفتن مسلمانان که بر روی زمین از تو عزیزتر کسی نیست .فاروق گفت :من خود این کاری می کنم . تو وصیت رسول علیه السلام به جای آور .
گفت :بنگر نباید که آن دیگری بود .
گفت :پیغمبر تو را نشان کرده است .
پس اویس گفت :مرقع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم .
ایشان مرقع بدادند .پس گفتند :بپوش و دعا کن .
گفت :صبر کنید تا حاجت بخواهم .
در نپوشید . از بر ایشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و گفت :الهی این مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشی . پیغمبرت حواله اینجا کرده است . و رسول فاروق و مرتضی است . اهلی همه کار خویش کردند ، کنون کار تو مانده است .
خطاب آمد که :چندینی به تو بخشیدم ، مرقع درپوش . می گفت :نه ! همه را خواهم .
باز خطاب آمد که چندین هزار دیگر به تو بخشم . مرقع بپوش . می گفت :نه همه خواهم .
باز خطاب می آمد که :چندین هزار هزار دیگر به تو بخشم مرقع بپوش .
می گفت همه را خواهم . همچنان در مناجات می گفت و می شنود تا صحابه را صبر نبود . برفتند تا او را در چه کار است بدو رسیدند تا اویس ایشان را بدید گفت :آه، چرا آمدید ؟ اگر این آمدن شما نبودی مرقع در نپوشیدمی تا همه امت محمد را بنخواستمی . صبر بایست کرد .
فاروق او را دید . گلیمی اشتری خود را فراگرفته و سر و پای برهنه توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گلیم دید . فاروق از خویشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت :کیست که این خلافت از ما بخرد به گرده ای؟
اویس گفت :کسی که عقل ندارد. چه می فروشی ؟ بینداز تا هرکه را بیابد برگیرد . خرید و فروخت در میان چه کار دارد ؟
تا صحابه فریاد برآوردند که :چیزی که از صدیق قبول کرده ای. کار چندین هزار مسلمان ضایع نتوان گذاشت ؛ که یک روز عدل تو بر هزار ساله عبادت شرف درد .
پس اویس مرقع در پوشید و گفت :به عدد موی شتر وگاو و گوسفند ربیعه و مضر از امت محمد علیه السلام بخشیدند از برکات این مرقع .
اینجا تواند بود که کسی گمان برد که اویس از فاروق در پیش بود و نه چنین است .اما خاصیت اویس تجرید بود .فاروق آن همه داشت ، تجرید نیز می خواست . چنانکه خواجه انبیا علیه السلام در پیرزنان می زد که :محمد را به دعا یاد دارید .
پس مرتضا خاموش بنشست .فاروق گفت :یا اویس چرا نیامدی تا مهتر را بدیدی؟
گفت :آنگاه شما دیدیت؟
گفتند :بلی !
گفت :مگر جبه او را دیدید؟ اگر شما او را دیدید بگویید تا ابروی او پیوسته بود یا گشاده ؟
ای عجب ! چندان او را دیده بودند ، اما از هیبت که او را بود نشان بازنتوانستند داد. گفت :شما دوست محمد هستید ؟
گفتند :هستیم .
گفت :اگر دوستی درست بودیت چرا آن روز که دندان مبارک او شکستند به حکم موافقت دندان خود نشکستید ، که شرط دوستی موافقت است .
و پس دندان خود بنمود . یک دندان در دهان نداشت . گفت ! من او را به صورت نادیده موافقت کردم که موافقت از دین است .
پس هر دو را رقت جوش آورد . بدانستند که مصب موافقت و ادب منصبی دیگر است که رسول را ندیده بود و از وی می بایست آموخت .
پس فاروق گفت :یا اویس مرا دعایی بکن .
گفت :در ایمان میل نبود ، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد می گویم . اللهم اغفرللمومنین و المومنات . اگر شما ایمان به سلامت به گور برید خود شما را دعا دریابد و اگر نه من دعا ضایع نکنم . پس فاروق گفت :مرا وصیتی کن .گفت :یا عمر! خدای را شناسی ؟ گفت :شناسم .گفت :اگر به جز از خدای هیچ کس دیگر نشناسی تو را به . گفت :زیادت کن . گفت :یا عمر ! خدای تو را می داند . گفت :داند . گفت :اگر به جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را به .
پس فاروق گفت :باش تا چیزی بیاورم برای تو . اویس دست در گریبان کرد و دو درم برآورد . گفت :من این را از اشتربانی کسب کرده ام . اگر تو ضمان می کنی که من چندان بزیم که این بخورم ، آنگاه دیگر بستانم زمانی بود .
پس گفت :رنجه گشتید، بازگردید که قیامت نزدیک است . آنگاه آنجا ما را دیدار بود که بازگشتی نبود ، که من اکنون به ساختن زاد راه قیامت مشغولم .
چون اهل قرن از کوفه بازگشتند اویس را حرمتی و جاهی پدید آمد در میان ایشان . سر آن نمی داشت ، از آنجا بگریخت و به کوفه شد و بعد از آن کسی او را ندید الا هرم بن حیان رضی الله عنه .هرم گفت :چون آن حدیث بشنودم که درجه شفاعت اویس تا چه حد است آرزوی وی بر من غالب شد . به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازیافتم . برکنار فرات وضو می کرد و جامه می شست وی را بشناختم که صفت او شنیده بودم .سلام کردم و جواب داد و در من نگریست . خواستم تا دستش فراگیرم ، دست نداد . گفتم :رحمک الله یا اویس و غفرلک ، چگونه ای ؟
گریستن بر من افتاد . از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعیفی حال وی اویس نیز بگریست . گفت :و حیاک الله یا هرم بن حیان . چگونه ای ای برادر من و تو را که راه نمود به من ؟
گفتم :نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز نادیده ؟
گفت :نبانی العلیم الخبیر . آنکه هیچ چیز از علم و خبر وی بیرون نیست مرا خبر داد و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد ، اگر چه یکدیگر را ندیده باشند .
گفتم :مرا چیزی روایت کن از رسول علیه السلام . گفت :من وی را درنیافته ام . اخبار وی از دیگران شنیده ام ، و نخواهم که راه حدیث بر خویش گشاده کنم و نخواهم که محدث و مفتی و مذکر باشم که مرا خود شغل هست که بدین نمی پردازم .
گفتم :آیتی بر من خوان تا از تو بشنوم .
پس دست من بگرفت و گفت :
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.و زار بگریست . پس گفت :چنین می گوید خدا جل جلاله و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون وما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما الا بالحق ولکن اکثرهم لایعلمون.تا اینجا که انه هوالعزیز الرحیم.برخواند . آنگاه یک بانگ بکرد .پنداشتم که عقل ازو زایل شد .
پس گفت :ای پسر حیان!چه آورد ترا اینجا؟
گفتم تا با توانس گیرم و به تو بیاسایم . گفت:من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر بیاسود . هرم گفت :مرا وصیتی کن.اویس گفت :مرگ را زیر بالین دار ، چون که بخفتی و پیش چشم دار ، که برخیزی و در خردی گناه منگر در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری ، خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی .
هرم گفت: کجا فرمایی که مقام کنم.
گفت :به شام .
گفتم :آنجا معیشت چگونه بود .
اویس گفت :اف از این دلها که شک برو غالب شده است پند نپذیرد .
گفتم :مرا وصیتی دیگر کن .
گفت :یا پسر حیان ! پدرت بمرد ، آدم و حوا بمررد ، نوح و ابراهیم خلیل بمرد ، موسی عمران بمرد ، داود خلیل خدای بمرد ، محمد رسول الله بمرد ، ابوبکر خلیفه وی بمرد ، و دوستم بمرد وا عمراه واعمراه.
گفتم :رحمک الله عمر ، نمرده است .
گفت :حق تعالی مرا خبر داد از مرگ وی .
پس گفت :من و تو از جمله مردگانیم .
و صلوات داد و دعایی سبک بگفت و گفت :وصیت این است که کتاب خدای و راه اهل صلاح فراپیش گیری ، یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی ، و چون با نزدیک قوم خویش رسی ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر ، یک قدم پای از موافقت جماعت کشیده مدار که آنگاه بی دین شوی و ندانی و در دوزخ افتی.
و دعایی چند بگفت و گفت :رفتی یا هرم بن حیان. نیز تو مرا بینی و نه من تو را و مرا به دعا یاد دار که من نیز تو را یاد دارم و تو از این جانب برو تا من از آن جانب بروم .
گفت :خواستم تا یک ساعتی با وی بروم ، نگذاشت و بگذشت و می گریست و مرا به گریستن آورد . من از قفای او می نگریستم تا به کوی فروشد .نیزش از آن پس خبری نیافتم و گفت بیشتر سخن که با من گفت ، از امیرین بود .
فاروق و مرتضی رضی الله عنهما و ربیع خثیم گوید برفتم تا اویس را بینم . در نماز بامداد بود . چون فارغ شد گفتم صبر کنم تا از تسبیح بازپردازد . درنگی کردم ، همچنان از جای برنخاست تا نماز پیشیشن بگزارد و نماز دیگر بکرد . حاصل سه شبانه روز از نماز برنخاست . و هیچ نخورد و نخفت . شب چهارم او را گوش می داشتم . خواب در چشمش آمد . در حال با حق به مناجات آمد . گفت :خداوندا ! به تو پناه می گیرم از چشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار .
گفتم :مرا این بسنده است .
او را تشویش ندادم و بازگردیدم . اویس را می آرند که در همه عمر خویش هرگز شب نخفت . یک شبی گفتی :هذه لیلة الرکوع . و دیگر شب گفتی هذه لیلة السجود .
یک شب به قیامی بسر بردی ، و یک شب به رکوعی ، و یک شب به سجودی .
گفتند یا اویس چون طاقت می داری شبی بدین درازی بر یک حال. گفت :ما خود هنوز یکبار سبحن ربی الاعلی نگفته باشیم در سجودی که روز آید . خود سه بار تسبیح گفتن سنت است . این از آن می کنم که می خواهم که مثل عبادت آسمانیان کنم .
از وی پرسیدند :خشوع در نماز چیست ؟
گفت : آنکه اگر نیزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود .
گفتند :چونی .
گفت:چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه ؟
گفتند :کار چگونه است ؟
گفت :آه از بی زادی و درازی راه .
گفت:اگر تو خدایرا تعالی پرستش کنی به عبادة آسمانها و زمینها از تو بنپذیرد تا باورش نداری. گفتند :چگونه باورش داریم . گفت :ایمن نباشی بدانچه تو را فراپذیرفته است و فارغ نبینی خویش را تا در پرستش او به چیزی دیگرت مشغول نباید بود .
گفت:هر که سه چیز را دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیکتر بود :طعام خوش ، لباس نیکو پوشیدن ، و با توانگران نشستن .
اویس را گفتند : رضی الله عنه که دراین نزدیکی تو مردی است . سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآویخته و بر سر آن نشسته است و می گرید و نه به شب قرار گیرد و نه به روز.
اویسی گفت : مرا آنجا برید تا او را ببینم .
اویس را نزدیک او بردند . او را دید زد گشته و نحیف شده و چشم از گریه در مغاک افتاده .بدو گفت :ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بدید هر دو باز مانده ای و این هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خویش بدید ، حال بر او کشف شد ، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب دیگران بنگر که چیست و چندست .
نقل است که اویس یکبار سه شبانه روز هیچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بیرون آمد . بر راه یک دینار زر افگنده بود . گفت : از آن کسی افتاده باشد . روی بگردانید تا گیاه از زمین برچیند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندی می آمد .گرده گرم در دهان گرفته پیش وی بنهاد . گفت :مگر از کسی ربوده باشد . روی بگردانید .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اویی . بستان روزی خدای از بنده خدای .
گفت دست دراز کردم تا گرده برگیرم ، گرده در دست خویش دیدم گوسفند ناپدید شد .
محامد او بسیار است و فضایل وی بی شمار. در ابتدا شیخ ابوالقاسم گرگانی را رضی الله عنه ذکر آن بوده ست . مدتی که می گفته است اویس ، اویس ، اویس!ایشان دانند قدر ایشان . وسخن اوست که گفت:من عرف الله لایخفی علیه شیء.هرکه خدای را شناخت هیچ چیز بر او پوشیده نیست .
دگر معنی آن است که هر که بشناخت تا شناسنده کیست .
دیگر معنی آن است که هر که اصل بدانست فروع دانست آسان بودش که به چشم اصل در فرع نگرد .
دیگر معنی آنست که خدایرا به خدای بتوان شناخت که عرفت ربی بربی پس هرکه خدایرا به خدای داند همه چیز می داند .
و سخن اوست که «السلامة فی الوحدة» سلامت در تنهایی است و تنها آن بود که فرد بود در وحده آن بود که خیال غیر درنگنجد تا سلامت بود . اگر تنها به صورت گیری درست نبود که الشیطان ابعد من الاثنین .حدیث است .
و سخن اوست که :علیک بقلبک . بر تو باد به دل تو . یعنی برتو باد که دایم دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد .
و سخن اوست که :طلبت الرفعة فوجدته فی التواضع و طلبت الریاسة فوجدته فی نصیحة و طلبت المروة فوجدته فی الصدق وطلبت الفخر فوجدته فی الفقر و طلبت النسبة فوجدته فی التقوی و طلبت الشرف فوجدته فی الفناعة و طلبت الراحة فوجدته فی الزهد . معانی این سخنها معلوم است و مستهود.
و نقل است که همسایگان او گفتند ما او را از دیوانگان شمردیمی . آخر از وی درخواست کردیم تا او را خانه ای ساختیم بر در سرای خویش. و یک سال و دو سال بسرآمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی . طعام او آن بودی که گاه گاه استه خرما برچیدی و شبانگاه بفروختی و در وجه قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرما خشک یافتی نگاه داشتی تا روزه بدان گشادی و اگر خرما خشک بیشتر یافتی استه خرما بفروختی و به صدقه بدادی . و جامه وی خرقه کهنه بود که از مزبلها برچیدی و پاک بشستی و برهم دوختی و با آن می ساختی . عجبا ! کار نفس خدایی از میان چنین جای برآید وقت نماز اول بیرون شدی و پس از نماز خفتن بازآمدی و به هر محلتی که فروشدی کودکان وی را سنگ زدندی . گفتی :ساقهای من باریکست .خردتر بردارید تا پای من شکسته و خون آلوده نشود تا از نماز بازنمانم که مرا غم نماز است ، نه غم پای .
در آخر عمر چنین گفتند که سفیدی برو پدید آمد و آن وقت برموافقت امیرالمومنین علی رضی الله عنه در صفین حرب می کرد تا کشته شد . عاش وحیدا ومات شهیدا رضی الله عنه بدانکه قومی باشند که ایشان را اویسان گویند ایشان را به پیر حاجت نبود که ایشان را نبوت در حجر خود پرورش دهد بی واسطه غیری چنانکه اویس را داد . اگرچه به ظاهرا خواجه انبیا را ندید اما پرورش ازو می یافت ، نبوت می پرورد و حقیقت هم نفس می بود . و این عظیم عالی مقامی است تا که را آنجا رسانند واین دولت روی به که نماید . ذلک فضل الله یوتیه من یشاءالله ذوالفضل العظیم .








برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656920


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها