X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو


3
ذکر حسن بصری رحمة الله علیه
آن پروده نبوت ، آن خو کرده فتوت ، آن کعبه عمل و علم ، آن خلاصه ورع و حلم ، آن سبق برده به صاحب صدری ، صدر سنت ، حسن بصری رضی الله عنه ، مناقب او بسیار است و محامد او بی شمار است . صاحب علم و معامله بود ، و دایم خوب و حزن حق او را فراگرفته بود و مادر او از موالی ام سلمه بود . چون مادرش به کاری مشغول شدی حسن در گریه آمدی. ام سلمه رضی الله عنها پستان در دهانش نهادی تا او بمکیدی . قطره ای چند شیر پدید آمدی . چندان هزار برکات که حق ازو پدید آورد ، همه از اثر شیر ام سلمه بود .
نقل است که حسن طفل بود ، یک روز از کوزه پیغامبر علیه السلام آب خورد ، در خانه ام سلمه .پیغامبر گفت :این آب که خورد ؟
گفتند :حسن . گفت :چندان که از این آب خورد علم من به او سرایت کند .
نقل است که روزی پیغامبر علیه السلام به خانه ام سلمه درآمد ، حسن را در کنار وی نهادند . پیغامبر علیه السلام بدو دعا کرد . هرچه یافت از برکات دعای او یافت .
نقل است که چون حسن در وجود آمد او را پیش عمر آوردند . گفت :سموه حسنا فانه حسن الوجه. او را نام «حسن »کنید که نیکوروی است .
ام سلمه رضی الله عنها پرورش و تعهد او قبول کرد ، به حکم شفقتی که بر وی شیرش پدید آمد تا پیوسته می گفتی :اللهم اجعله اماما یقتدی به . خداوندا ! او را مقتدای خلق گردان . تا چنان شد که صد و سی تن را از صحابه دریافته بود و هفتاد بدری را یافته ، و ارادات او به علی بوده است رضی الله عنهما ، و در علوم رجوع باز او کرده است و طریقت ازو گرفت ، و ابتدای توبه او آن بود که او گوهر فروش بود . او را الحسن اللولوئی گفتندی ، تجارت روم کردی ، و با امیران و وزیران قیصد ستد و داد کردی رضی الله عنه . وقتی به روم شد و نزدیک وزیر رفت و ساعتی سخن گفت وزیر گفت :ما به جایی خواهیم شد اگر موافقت کنی .
گفت :حکم تراست ، موافقت می کنم .
بفرمود تا اسبی برای حسن بیاوردند تا با وزیر بنشست وبرفتند . چون به صحرا رسیدند حسن خیمه ای دید از دیبای رومی زده با طناب ابریشم و میخهای زرین در زمین محکم کرده . حسن به یکسو بایستاد و آنگاه سپاهی چند گران بیرون آمدند . همه آلت حرب پوشیده ، گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . آنگاه فیلسوفان و دبیران - قرب چهارصد - در رسیدند . گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . بعد از آن سیصد از پیران نورانی با محاسنهای سفید روی به خیمه نهادند و گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . پس از آن کنیزکان ماهروی - زیادت از دویست - هر یکی طبقی از زر و سیم و جواهر برگرفته گرد خیمه بگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . آنگاه قیصر و وزیر جنگ در خیمه شدند و بیرون آمدند و برفتند .
حسن گفت :من متحیر و عجب بماندم . با خود این چه حالست ، چون فرود آمدیم من از او پرسیدم . گفت قیصر روم را پسری بود که ممکن نبود به جمال او آدمیی ، و در انواع علوم کامل و در میدان مردانگی بی نظیر . و پدر عاشق او ، به صدهزار دل ، ناگاه بیمار شد و جمله اطبای حاذق در معالجه او عاجز آمدند . عاقبت وفات کرد . درآن خیمه به گور کردند . هر سال یکبار به زیارت او بیرون شوند . اول سپاهی بی قیاس گرد خیمه در گردند و گویند :ای ملک زاده ! ما از این حال که تو را پیش آمدست اگر به جنگ راست شدی ما همه جانها فدا کردیمی تا تورا باز ستدمانی . اما این حال که تو را پیش آمدست از دست کسی است که با او به هیچ روی کارزار نمی توانیم کرد ، و مبارزت نتوان کرد .
این گویند و بازگردند . آنگاه فیلسوفان و دبیران پیش روند و گویند :این حال کسی کرده است که به دانش و فیلسوفی و علم و خلده شناسی بااو هیچ نتوان کرد که همه حکمای عالم در پیش او عاجزاند و همه عالمان در جنب علم او جاهل ، و اگر نه تدبیرها کردیمی و سخنها گفتیمی که در آفرینش همه عاجز از آن شدندی .
این گویند و بازگردند . آنگاه پیران به حرمت به شکوه پیش روند و گویند :ای پادشاه ! این حال که تو را پیش آمده است اگر به شفات پیران راست آمدی ما همه شفاعت و زاری کردیمی وتو را آنجا نگذاشتیمی . اما این حال تو را از کسی پیش آمده است که شفاعت هیچ بنده سود ندارد .
این بگویند و بروند . آنگاه آن کنیزکان ماهروی با طبقهای زر و جواهر پیش روند و گرد خیمه بگردند و گویند :ای قیصر زاده ! ما این حال که تو را پیش آمده است اگر به مال و جمال راست آمدی ما همه خود را فدا کردیمی و مالهای عظیم بدادیمی و تو را نگذاشتیمی اما این حال تو را از کسی پیش آمده است که آنجا مال و جمال را اثری نیست .
این گویند و بازگردند . پس قیصر با وزیر بزرگ در خیمه رود و گوید :
بدان ای چشم و چراغ پدر ، و ای میوه دل پدر ، و ای جگرگوشه پدر به دست پدر چیست ؟ پد برای تو لشکر گران آورد و فیلسوفان و پیران و شفیعان و رای زنان آورد و صاحب جمالان و مال و نعمتهای الوان آورد و خود بیامد . اگر بدین همه کاری برآمدی پدر هر چه بتوانستی کرد بجای آوردی اما این حال از کسی پیش آمده است که پدر با این همه کار و بار و لشکر و حشم و نعمت و مال و خزینه در پیش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال دیگر.
این بگوید و باز گردد . این سخن بر دل حسن چنان کار کرد که دلش از کار برفت . در حال تدبیر بازگشتن کرد و سوی بصره آمد و سوگند خورد که نیز در دنیا نخندد تا عاقبت کارش معلوم نشود و چنان خویشتن را در انواع مجاهده و عبادت افگند که در عهد او کس را ممکن بالای آن ریاضت کشیدن نبود. تا ریاضت به جایی رسید که گفتند هفتاد سال طهارت او در طهارت جای باطل می شد و در عزلت چنان شد که امید از جمله خلق بریده کرد تا لاجرم از جمله از جمله با سرآمد چنانکه یک روز یکی در جمعی برپای خاست و گفت :
حسن مهتر وبهتر ما چراست ؟
بزرگی حاضر بود . گفت :از جهت آنکه امروز جمله خلایق را به علم او حاجت است و او به یک جوبه خلق محتاج نیست . همه در دین بدو حاجتمندند و او در دنیا از همه فارغ است . مهتری و بهتری اینجا بود .
درهفته یکبار مجلس وعظ گفتی و هرباری که به منبر برآمدی چو رابعه را ندیدی مجلس به ترک گرفتی و فرو آمدی . گفتند :ای خواجه ! چندین محتشمان و خواجگان و بزرگان آمدند اگر پیرزنی مقنعه داری نیاید چه باشد ؟
او گفتی :آری شربتی که ما از برای حوصله پیران ساخته باشیم در سینه موران نتوانیم ریخت .
و هر گاه که مجلس گرم شدی روی به رابعه کردی که ای در گلیم پوشیده . هذا من حمرات قلبک یا سیده . این همه گرمی از یک اخگر دل توست . او را سوال کردند که :جمعی بدین انبوهی که در پای منبر تو می نشینند دانیم که شاد شوی .
گفت : ما به کثرت جمع شاد نشویم ولکین اگر یک درویش حاضر بود دل ما شاد شود .
باز پرسیدند :مسلمانی چیست و مسلمان کیست ؟ گفت :مسلمانی در کتابهاست و مسلمانان در زیر خاک اند.
از او پرسیدند :اصل دین چیست ؟
فقال الورع .
گفتند :آن چیست که ورع را تباه کند ؟
فقال الطمع .
و پرسیدند جنات عدن چیست ؟
گفت :کوشکی است از زر . در او نیاید الا پیغامبری یا صدیقی یا شهیدی یا سلطانی عادل .
و پرسیدند :طبیبی که بیمار بود دیگران را معالجه چون کند ؟
گفت :تو نخست خود را علاج کن ، آنگاه دیگران را .
گفت :سخن من بشنوید که علم من شما را سود دارد ، و عمل من شما را زیان ندارد .
و پرسیدند :یا شیخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی کند . چه کنیم ؟
گفت :کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد . دلهای شما مرده است که هرچند می جنبانی بیدار نمی گردد .
پرسیدند :قومی اند که در سخن ما را چندان می ترسانند که دل ما از خوف پاره شود . این روا بود ؟
گفت :امروز با قومی صحبت دارید که شما را بترسانند و فردا ایمن باشید بهتر که صحبت با قومی دارید که شما را ایمن کنند وفردا به خوف اندر رسید .
گفتند :قومی به مجلس تو می آیند و سخنهای تو یاد می گیرند تا برآن اعتراض کنند و عیب آن می جویند .
گفت :من خویشتن را دیده ام که طمع فردوس اعلی و مجاورة حق تعالی می کند و هرگز طمع سلامت از مردمان نکند که آفریدگار ایشان از زبان ایشان سلامت نمی یابد .
گفتند :کسی می گوید که خلق را دعوت مکنید تا پیش خود را پاک نکنید .
گفت :شیطان در آرزوی هیچ نیست مگر در آنکه این کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آید .
گفتند :مومن حسد کند .
گفت :برادران یوسف را علیه السلام فراموش کردید ، ولکن چو رنجی از سینه بیرون نیفگنید زیان ندارد .
حسن مریدی داشت که هرگاه آیتی که هرگاه آیتی از قرآن بشنودی خویشتن را بر زمین زدی . یکبار بدو گفت :ای مرد اگر اینچه می کنی توانی که نکنی ، پی اتش نیستی درمعامله جمله عمر خود زدی.و اگر نتوانی که نکنی ما را به ده منزل از پس پشت بگذاشتی .
پس گفت :الصعقه من الشیطان . هر که بانگی از او برآید آن نیست الا از شیطان و اینجا حاکم غالب کرده است که نه همه جایی چنین بود و شرح این خود او گفته است. یعنی تواند که آن باطل کند و آن صعقه از او پدید آید از شیطان است .
یک روز مجلس می داشت .حجاج درآمد با لشکریان بسیار و تیغهای کشیده . بزرگی حاضر بود گفت :امروز حسن را بیازماییم که هنگام آزمایش است .
حجاج بنشست . حسن یک ذره بدو ننگرید و از آن سخن که می گفت بنگردید ، تا مجلس تمام کرد . آن بزرگ دین گفت : حسن حسن است آخر .
حجاج خویشتن آنجا افگند که حسن بود و بازوش بگرفت و گفت :انظروا الی الرجل. اگر می خواهید که مردی را ببینید در حسن نگرید .
حجاج را به خواب دیدند ، در عرصات قیامت افتاده و گفتند :چه می طلبی ؟
گفت :آن می طلبم که موحدان طلبند .
و این از آن بود که در حالت نزع می گفته بود خداوندا بدین مشتی تنگ حوصله نمی که غفارم و اکرم الاکرمین ام . که همه یک دل و یک زبان اند که مرا فروخواهی برد ، مرا به ستیزه ایشان برآور و بدیشان نمای که فعال لما یرید منم .
این سخن حسن را برگفتند . گفت :بدان ماند که این خبیث به طراری ، آخرت نیز بخواهد برد .
نقل است که مرتضی رضی الله عنه به بصره درآمد - مهار اشتر بر میان بسته - و سه روز بیش درنگ نکرد . جمله منبرها بفرمود تا بشکستند و مذکران را منع کردند . به مجلس حسن درآمد .حسن سخن می گفت .پرسید :تو عالمی یا متعلم .
گفت :هیچ کدام .سخنی از پیغامبر به من رسیده است . باز می گویم . مرتضی رضوان الله علیه او را منع نکرد و گفت :این جوان شایسته سخن است .
پس برفت . حسن به فراست بدانست که او کیست . از منبر فرود آمد . از پی او دوان شد تا در او رسید . دامنش بگرفت. گفت :ا زبهر الله وضو ساختن در من آموز .
جایی است که آن را باب الطشت گویند . طشت آوردند تا وضو در حسن آموخت و برفت .
یکبار در بصره خشکسالی افتاد . دویست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید . حسن گفت :می خواهید تا باران بارد .
گفتند :بلی ! برای این آمده ایم .
گفت :حسن را از بصره بیرون کنید .
و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده آمد که چون نشسته بودی ، گفتی در پیش جلاد نشسته است و هرگز کس لب او خندان ندیدی . دردی عظیم داشته است .
نقل است که روزی یکی را دید که می گریست . گفت :چرا می گریی ؟ مومنان که به شومی گناهان چندین سال در دوزخ بماند . گفت :ای کاش که حسن از آنها بودی که پس از چندین سال از دوزخ بیرون آوردندی .
نقل است که یک روز این حدیث می خواند :آخر من یخرج من النار رجل یقال له هناد . آخر کسی که از دوزخ بیرون آید مردی بود نام او هناد .
حسن گفت :کاش من آن مرد بودمی .
یکی از یاران گفت :شبی حسن در خانه من می نالید . گفتم این ناله تو از چیست با چنین روزگاری که تو داری بدین آراستگی ؟ گفت :از آن می نالم و می گریم که نباید بی علم و قصد حسن کاری رفته باشد یا قدمی به خطا برداشته یا سخنی به زبان آمده باشد برو که اکنون تو را بر درگاه ما قدری نماند . پس از این هیچ چیز از تو نخواهیم پذیرفت.
نقل است که روزی بر در صومعه او کسی نشسته بود . حسن بر بام صومعه نماز می کرد . در سجده چندان بگریست که آب از ناودان فروچکیدن گرفت وبر جامه این مرد افتاد . آن مرد در بزد . گفت :این آب پاک هست یآ نه تا بشویم ؟
حسن گفت :بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصیان است .
نقل است که یکبار به جنازه ای رفت . چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند ، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو پریست که خاک گل شد . پس گفت : ای مردمان ! اول و آخر لحد است . آخر دنیا گور است و اول آخرت نگری گور است که القبر اول منزل من منازل الاخرة.چه می نازید به عالمی که اخرش این است . یعنی گور ! و چون نمی ترسید از عالمی که اولش این است یعنی گور ! اول و آخر شما این است اهل غفلت ! کار اول و آخر بسازید . تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگریستند که همه یک رنگ شدند .
نقل است که روزی به گورستان می گذشت - با جماعتی درویشان - بدیشان گفت :در این گورستان مردان اند که سر همت ایشان به بهشت فرو نمی آمده است ، لکن چندان حسرت با خاک ایشان تعبیه است که اگر ذره ای از آن حسرت بر اهل آسمان و زمین عرضه کنند همه از بیم فرو ریزند .
نقل است که در حال کودکی معصیتی بر حسن رفته بود هرگاه پیراهنی نو بدوختی آن گناه بر گریبان پیراهن نوشتی . پس چندان بگریستی که هوش از وی برفتی .
وقتی عمر عبدالعزیز رضی الله عنه به نزدیک حسن نامه ای نوشت و در آن نامه گفت :مرا نصیحتی حن کوتاه چنانکه یاد دارم و این امام خویش سازم .
حسن بر ظهر نامه نوشت :یا امیرالمومنین!چون خدای با تو است بیم از که داری و اگر خدای با تو نیست امید به که داری .
وقتی دیگر حسن بدو نامه نوشت که :آن روز آمده گیر که بازپسین کسی که مرگ بر وی نوشته اند بمیرد و السلام .
او پاسخ داد : روزی آمده گیر که دنیا و آخرت هرگز خود نبود .
وقتی ثابت بنانی رحمةالله علیه ، به حسن نامه ای نوشت که :می شنوم به حج خواهی رفت . می خواهم که در صحبت تو باشم .
پاسخ گفت :بگذار تا در ستر خدای زندگانی کنیم که با یکدیگر بودن عیب یگدیگر را ظاهر کند و یکدیگر را دشمن گیریم .
نقل است که سعید جبیر را در نصیحت گفت :سه کار مکن ، یکی قدم بر بساط سلاطین منه ، اگر همه محض شفقت بود بر خلق ؛ و دوم با هیچ سر پوشیده در خلوت منشین ، و اگر چه رابعه بود و تو او را کتاب خدای آموزی ؛ و سوم هرگز گوش خود عاریت مده امیر را اگر چه در جه مردان مرد داری که از آفت خالی نبود و آخر الامر زخم خویش بزند .
مالک دینار گفت :از حسن پرسیدم :که عقوبت عالم چه باشد ؟
گفت :مردن دل .
گفتم :مرگ دل چیست ؟
گفت :حب دنیا .
بزرگی گفت :سحرگاهی به در مسجد حسن رفتم . به نماز . رد مسجد بسته بود و حسن درو ن مسجد دعا می کرد و قومی آمین می گفتند . صبر کردم تا روشنتر شد .دست بر در نهادم ، گشاده شد . در شدم ، حسن را دیدم - تنها - متحیر شدم . چون نماز بگزاردیم ، قصه با وی بگفتم و گفتم :خدایرا مرا از این کار آگاه کن .
گفت :با کسی مگوی ، هر شب آدینه پریان نزد من آیند و من با ایشان علم می گویم و دعا می کنم . ایشان آمین می گویند .
نقل است که چون حسن دعا کردی حبیب عجمی دامن برداشتی و گفتی :اجابت می بینم.
نقل است که بزرگی گفت :با حسن و جماعتی به حج می رفتم . در بادیه تشنه شدیم . به سر چاهی رسیدیم ، دلو و رسن ندید م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خورید . پس در نماز شد تا به سر آب شدیم . آب سر چاه آمده بود . باز خوردیم . یکی از اصحاب رکوه ای آب برداشت . آب به چاه فروشد .
چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدایرا استوار نداشتید تا آب به چاه فرورفت .
پس از آنجا برفتیم . حسن در راه خرمایی بیافت ، به ما داد ، بخوردیم . دانه ای زرین داشت.به مدینه بردیم و از آن طعام خریدیم و به صدقه دادیم .
نقل است که ابو عمرو -امام القرا - قرآن تعلیم کردی . ناگاه کودکی صاحب جمال بیامد که قرآن آموزد . ابو عمرو به نظر خیانت در وی نگریست . قرآن تمام از الف الحمد تا سین من الجنة والناس فراموش کرد . آتشی در وی افتاد و بی قرار شد و به نزدیک حسن بصری رفت و حال با زگفت و زار بگریست . گفت :ای خواجه ! چنین کار پیش آمد ، و همه قرآن فراموش کردم .
حسن از آن کار اندوهگین شدو گفت :اکنون وقت حج است ، برو و حج بگذار. چون فارغ شوی به مسجد خیف رو که پیری بینی در محراب نشسته .وقت بر وی تباه مکن ، بگذار تا خالی شود . پس با او بگوی تا دعا کند .
بو عمرو همچنان کرد و در گوشه مسجد بنشست . پیری با هیبت دید خلقی بگرد او نشسته چون زمانی برآمد مردی درآمد با جامه سفید پاکیزه . خلق پیش او باز شدند ، و سلام کردند ، و سخن گفتند با یکدیگر . چون وقت نماز شد آن مرد برفت و خلقی با وی برفتند . آن پیر خالی ماند . ابو عمرو گفت :من پیش او رفتم و سلام کردم . گفتم :الله الله ، مرا فریاد رس! و حال بازگفتم . پیر غمناک شد و به دنبال چشم در آسمان نگاه کرد . هنوز سر در پیش نیاورده بود که قرآن بر من گشاده شد . بوعمرو گفت :من از شادی در پیش در پایش افتادم . پس گفت :تو را به من که نشان داد . گفتم :حسن حاجت باشد . پس گفت :حسن مارا رسوا کرد ، ما نیز او را رسوا کنیم . او پرده ما بدرید ، ما نیزپرده او بدریم . پس گفت :آن پیر که دیدی با جامه سفید که پس از نماز پیشین آمد و پیش از همه برفت و همه او را تعظیم کردند آن حسن بود . هر روز نماز پیشین به بصره کند ، و اینجا آید ، و با ما سخن گوید ، ونماز دیگر به بصره رود . آنگاه گفت :هر که چون حسن امامی دارد دعا از ما چرا خواهد کرد ؟
نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زیان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخرید و سیم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب دید و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسید این اسبان از آن کیست ؟
گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند .
چون بیدار شد پیش حسن آمد و گفت :ای امام ! بیع اقالت پدید کن که پشیمانم .
حسن گفت :برو که آن خواب که تو دیده ای من پیش از تو دیدم .
آن مرد ، غمگین بازگشت . شب دیگر حسن کوشکها دید و منظرها به خواب . پرسید :از آن کیست ؟
گفت :آن کسی را که بیع اقالت کند .
حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بیع اقالت کرد .
نقل است که همسایه ای داشت ، آتش پرست ، شمعون نام . بیمار شد و کارش به نزاع رسید . حسن را گفتند :همسایه را دریاب .
حسن به بالین او شد ، او را بدید ، از آتش و دود سیاه شده گفت :بترس از خدای که همه عمر در میان آتش و دود بسر برده ای . اسلام آر ، تا باشد که خدای بر تو رحمت کند .
شمعون گفت :مرا سه چیز از اسلام باز می دارد :یکی آنکه شما دنیا می نکوهید وشب و روز دنیا می طلبید ، دوم آنکه می گویید مرگ حق است و هیچ ساختگی مرگ نمی کنید ؛ سوم آنکه می گویید دیدار حق دیدنی است ، و امروز همه آن می کنید که خلاف رضای اوست .
حسن گفت :این نشان آشنایان است . پس اگر مومنان چنین می کنند تو چه می گویی ؟ ایشان به یگانگی مقرند وتو عمر خود در آتش پرستی صرف کردی تو که هفتاد سال آتش پرستیده ای و من که نپرستیده ام ، هر دو را به دوزخ درآورند . تو را و مرا بسوزند و حق تو نگاه ندارد . اما خداوند من اگر خواهد آتش را زهره نبود که مویی بر تن من بسوزد ، زیرا که آتش مخلوق خدای است و مخلوق ، مامور باشد . اکنون تو هفتاد سال او را پرستیده ای بیا تا هر دو دست بر آتش نهیم تا ضعف آتش و قدرت خدای تعالی مشاهده کنی .
این بگفت و دست در آتش نهاد و می داشت که یک ذره از وجود وی متغیر نشد و نسوخت . شمعون چون چنین دید متحیر شد ، صبح آشنایی دمیدن گرفت . حسن را گفت :مدت هفتاد سال است تا آتش را پرستیده ام . اکنون نفسی چند مانده است . تدبیر من چیست ؟
گفت :آنکه مسلمان شوی .
شمعون گفت :اگر خطی بدهی که حق تعالی مرا عقوبت نکند ایمان آورم ، ولیکن تا خط ندهی ایمان نیاورم .
حسن خطی بنوشت . شمعون گفت :بفرمای تا عدول بصره گواهی نویسند بعد از آن بنوشتند . پس شمعون بسیار بگریست و اسلام آورد و حسن را وصیت کرد :که چون وفات کنم بفرمای تا بشویند ، و مرا به دست خود در خاک نه و این خط در دست من نه که حجت من این خط خواهد کرد .
این وصیت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد . او را بشستند و نماز کردند و دفن کردند و آن خط در دست من نه که حجت من این خط خواهد بود .
این وصیت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد. او را بشستند و نماز کردند ودفن کردند و آن خط در دست او نهادند .
حسن آن شب از اندیشه درخواب که این چه بود که من کردم . من خود غرقه ام ، غرقه ای دیگر را چون دستگیرم ؟ مرا خود بر ملک خود هیچ دستی نیست ، بر ملک خدای چرا سجل کردم ؟
در این اندیشه در خواب رفت . شمعون را دید -چون شمعی تابان - تاجی بر سر ، و حله ای در بر ، خندان در مرغزار بهشت خرامان .
حسن گفت :ای شمعون چگونه ای ؟
گفت : چه می پرسی ؟ چنین که می بینی . حق تعالی مرا در جوار خود فرود آورد به فضل خود ودیدا خود نمود به کرم خود و آنچه از لطف در حق من فرمود ، در صف و عبارت نیاید . اکنون تو باری از ضمان خود برون آمدی . بستان این خط خود که مرا پیش بدین حاجت نماند . گفت : خداوندا ! معلوم است که کار تو به علت نیست جز به محض فضل . بر در تو که زیان کند ؟ گبر هفتاد ساله را به یک کلمه به قرب خود راه دهی ، مومن هفتاد ساله را کی محروم کنی ؟
نقل است که چنان شکستگی داشت که در هر که نگریستی او را از خود بهتر داسنتی . روزی به کنار دجله می گذشت . سایهی دید با قرابه ای ، و زنی پیش او نشسته و از آن فرابه می آشامید . به خاطر حسن بگذشت که این مرد از من بهترا ست .با زشرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازنی نامحرم نشسته و از قرابه می آشامد ؟ او در این خاطر بود که ناگاه کشتی یی گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه درگشت و غرقه شد . آن سیاه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روی به حسن کرد و گفت :برخیز اگر از من بهتری .من شش تن را نجات دادم . تو این یک تن را خلاص ده ، ای امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بیازمایم تا تو به چشم ظاهر می بینی یا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر دید ی.
حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :ای سیاه ! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای پندار خلاص ده .
سیاه گفت :چشمت روشن باد !
بعد از آن چنان شد که البته خود را به از کسی دیگر ندانستی ، تا وقتی سگی دید و گفت :الهی مرا بدین سگ برگیر .
پرسیدند :تو بهتری یا سگ ؟
گفت :اگر از عذاب خدا خلاص یابم من بهتر باشم والا به عزت و جلال خدای که او از صد چون من به .
نقل است که حسن گفت :از سخن چهار کس عجب داشتم :کودکی و مستی و زنی . گفتند :چگونه ؟
گفت :روزی جامه از مخنثی که برو می گذشتم درکشیدم . گفت :خواجه حال ما هنوز پیدا نشده است . تو جامه از من برمدار که کارها در ثانی الحال خدای داند که چون شود ؛ و مستی را دیدم که در میان وحل می رفت ، افتان و خیزان .فقلت له ثبت قدمک یا مسکین حتی لاتزل . گفتم قدم ثابت دار تا نیفتی . گفت :تو قدم ثابت کرده ای با این همه دعوی ؟ اگر من بیفتم مستی باشم به گل آلوده ؛ برخیزم و بشویم . این سهل باشد . اما از افتادن خود بترس . این سخن در دلم عظیم اثر کرد و کودکی وقتی چراغی می برد و گفت :از کجا آورده ای این روشنایی ؟ بادی در چراغ دمید و گفت :بگوی تا به کجا رفت این روشنایی تا من بگویم از کجا آورده ام ؟ و عورتی روی برهنه و هر دو دست گشاده و چشم آلوده با جمالی عظیم از شوهر خود با من شکایت می کرد.گفتم :تاول روی پوش .گفت : من از دوستی مخلوق چنانم که عقل از من زایل شده است و اگر مرا خبر نمی کردی همچنین به بازار خواستم شد . تو بااین همه دعوی دردوستیاو چه بودی اگر تو ناپوشیدگی من ندیدی ؟ مرا از این عجب آمد .
نقل است که چون از منبر فرو آمدی تنی چند را از این طایفه باز گرفتی و گفت یهاتو ا بنشر النور . بیاید تا نور نش رکنیم . روزی یکی نه از اهل این حدیث با ایشان همراه شد .حسن او را گفت :تا تو بازگردی .
نقل است که روزی یاران خود را گفت :شما ماننده اید به اصحاب رسول علیه السلام .
ایشان شاد شدند . حسن گفت :به روی و به ریش ، نه به چیزی دیگر که اگر شما را بر آ ن قوم چشم افتادی همه در چشم شما دیوانه نمودندی واگر ایشان را بر سرایر شما اطلاع افتادی یکی را از شما مسلمان نگفتندی ، که ایشان مقدمان بودند . بر اسبان رهوار رفتند چون مرغ پرنده و باد وزنده ، و ما بر خران پشت ریش مانده ایم .
نقل است که اعرابی پیش حسن آمد و از صبر سوال کرد . گفت :صبر بر دو گونه است . یکی بر بلا و مصیبت و یکی چیزها که حق تعالی ما را از آن نهی کرده است . و چنانکه حق صبر بود اعرابی را بیان کرد . اعرابی گفت :ما رایت ازهدمنک .
من زاهدتر از تو ندیدم و صابرتر از تو نشنیدم .
حسن گفت :ای اعرابی ! زهد من به جمله از جهت میل است و صبر من از جهت جزع.
اعرابی گفت :معنی این سخن بگوی که اعتقاد من مشوش کردی .
گفت :صبر من در بلایا در طاعت ناطق است بر ترس من از آتش دوزخ و این عین جزع بود و زهد من در دنیا رغبت است در آخرت و این عین نصیبه طلبی است .
پس گفت :صبر آنکس قوی است که نصیبه خود از میان برگیرد تا صبرش حق را بود نه ایمنی تن خود را از دوزخ و زهدش حق را بود نه وصول خود را به بهشت . و این علامت اخلاص بود .
و گفت :مرد را علمی باید نافع و عملی کامل و اخلاصی با وی و قناعتی باید مشبع و صبری با وی . چون این هر سه آمد از آن پس ندانم تا با وی چه کنند .
و گفت :گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی دارد .
و گفت :اگر کسی مرا به خمر خوردن خواند دوستر از آن دارم که به طلب دنیا خواند .
و گفت :معرفت آن است که در خود یک ذره خصومت نیابی .
و گفت :بهشت جاودانی بدین عمل روزی چند اندک نیست . به نیت نیکو است .
و گفت :اول که اهل بهشت به بهشت نگرند هفتصد هزار سال بیخود شوند . از بهر آنکه حق تعالی بر ایشان تجلی کند . اگر در جلالش نگرند مست هیبت شوند و اگر در جمالش نگرند غرق وحدت شوند .
و گفت :فکر آینه ای است که حسنات و سیئات تو بدو به تو نمایند .
و گفت :هرکه را سخن نه از سر حکمت است عین آفت است . و هر که را خاموشی نه از سرفکرت است آن برشهوت و غفلت است ، و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه لهو و زلت است .
و گفت :در تورات است که هر آدمی که قناعت کرد بی نیاز شد ، و چون از خلق عزلت گرفت سلامت یافت ، و چون شهوت را زیر پای آورد آزاد گشت ، و چون از حسد دست بداشت مودت ظاهر شد ، و چون روزی چند صبرکرد بر خورداری جاوید یافت .
و گفت :پیوسته اهل دل به خاموشی معاوت می کنند تا وقت یکه دلهای ایشان در نطق آید پس از آن بر زبان سرایت کند .
و گفت :ورع سه مقام است یکی آنکه بنده سخن نگوید مگر به حق ، خواه در خشم باش خواه راضی ، دوم آنکه اعضای خود را نگاه دارد از هر خشم خدای ، سوم آنکه قصد او در چیزی بود که خدای تعالی بدان راضی باشد .
و گفت :مثال ذره ای از ورع بهتر از هزار مثقال نماز و روزه .
و گفت :فاضلترین همه اعمال فکرت است و ورع .
و گفت :اگر بدانمی که در من نفاقی نیست از هرچه در روی زمین است دوست تر داشتمی .
و گفت :اختلاف ظاهر و باطن و دل و زبان از جمله نفاق است .
و گفت :هیچ مومن نبوده است از گذشتگان و نخواهد بود از آیندگان الا که برخود می لرزند که نباید منافق باشیم .
و گفت :هر که گوید مومنم حقا که مومن نیست به یقین ، ولاتزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی .
و گفت :مومن آن است که آهسته بود و چون حاجب اللیل نبود ، یعنی چون کسی نبود که هرچه تواند کرد بکند ، هر چه به زبان آید بگوید .
و گفت :سه کس را غیبت نیست :صاحب هوا را ، فاسق را ، و امام ظالم را .
و گفت :در کفارت غیبت استغفار بسنده است ، اگرچه بحلی نخواهی .
و گفت :مسکین ، فرزند آدم . راضی شده به سزایی که حلال آن را حساب است و حرام آن را عذاب .
و گفت :جان فرزند آدم ازدنیا مفارقت نکند الا به سه حسرت: یکی آنکه سیر نشد از آنکه جمع کرده بود ، دوم آنکه در نیافته بود آکه امید داشته بود ؛ سوم آنکه زادی نیکو نساخت برای چنان راهی که پیش او آمد .
یکی گفت : فلان کس جان می کند .
گفت :چنین مگوی که او فتاد سال بود جان می کند اکنون از جان کند ن بازخواهد رست تا به کجا خواهد رسید .
و گفت :نجات یافتند سبکباران ، هلاک شدند گرانباران .
و گفت :بیامرزاد خدای عزوجل قومی را که دنیا ایشان را ودیعت بود ، ودیعت را بازدادند و سبکبار برفتند .
و گفت :به نزدیک من زیرک و دانا آن است که خراب کند دنیا را ، و بدان خرابی دنیا آخرت را بنیاد کند ، و خراب نکند آخرت را ، بدان خرابی آخرت دنیا را بنیاد نهد .
و گفت :هر که خدایرا شناخت او را دوست دارد ، و هرکه دنیا را شناخت او را دشمن دارد .
و گفت :هیچ ستوری به لگام سخت اولیتر از نفس تو نیست در دنیا .
و گفت :اگر خواهی دنیا را بینی که پس از تو چون خواهد بود بنگر که پس از مرگ دیگران چونست .
و گفت :به خدای که نپرستیدند بتان راالا به دوستی دنیا .
و گفت :کسانی که بیش از شما بوده اند قدر آن نامه دانسته اند که از حق به ایشان رسید . به شب تامل کردندی ، و به روز کار بدان کردند ی . و شما درس کردید و بدان عمل نکردیت . اعراب و حروف درست کردید و بدان بارنامه دنیا می سازیت .
و گفت :به خدای که زر و سیم را هیچ کس عزیز ندارد که نه خدای او را خوار گرداند .
و گفت :هر احمقی که قومی را بیند که از پس او روان شوند ، به هیچ حال دل بر جای نماند .
و گفت :هرچه کسی را خواهی فرمود باید که اول فرمانبردار باشی.
و گفت :هر که سخن مردمان پیش تو آرد سخن تو پیش دیگرن برد ، او را نه لایق صحبت باشد .
و گفت :برادران پیش ما عزیزاند که ایشان یار دین اند واهل و فرزند ، یار دنیا و خصم دین .
و گفت :هرچه بنده بر خود و مادر و پدر نفقه کند آن را حساب بود مگر طعامی که پیش دوستان و مهمانان نهد .
و گفت :هر نمازی که دل در وی حاضر نبود به عقوبت نزدیکتر بود .
و گفتند :خشوع چیست ؟
گفت :بیمی که در دل ایستاده بود و دل آن را ملازم گرفته .
گفتند :مردی بیست سال است تا به نماز جماعت نیامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .
حسن پیش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نیایی و اختلاط نکنی .
گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .
گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هیچ نفس از من برنمی آید که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصیت مشغولم .
حسن گفت :همچنین باشد که تو بهترا زمنی .
پرسیدند : تو را هرگز وقت خوش بوده است ؟
گفت :روزی بر بام بودم . زن همسایه با شوهر می گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام . اگر بود و اگر نبود . صبر کردم . در سرما و گرما و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم . اما بدین یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی . این همه برای آن کردم تاتو مرا ببینی همه ، نه آن که تو دیگری ببینی . امروز به دیگری التفات می کنی . اینک به تشنیع دامن امام مسلمانان گیرم .
حسن گفت :مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت . طلب کردم تا آن را در قرآن نظیر یابم . این آیت یافتم :ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفرما دو ن ذلک لمن یشاء .همه گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشه خاطر به دیگری میلی کنی و با خدای شریک کنی هرگزت نیامرزم .
نقل است که یکی از او پرسید :چگونه ای ؟ گفت :چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند .
گفت :صعب باشد.
گفت :حال من همچنان باشد .
نقل است که روز عید بر جماعتی بگذشت که می خندیدند و بازی می کردند . گفت :عجب از کسانی دارم که بخندند واز حقیقت حال خود ایشان را خبر نه .
نقل است که یکی را دید که در گورستان نان می خورد . گفت :او منافق است .
گفتند :چرا .
گفت :کسی را که در پیش این مردگان شهوت بجنبد گویی که به آخرت و مرگ ایمان ندارد .این نشان منافق بود .
نقل است که در مناجات گفتی :الهی مرا نعمت دادی ، شکر نکردم ،نعمت از من بازنگرفتی . بلا بر من گماشتی، صبر نکردم ، بلا دایم نگردانیدی . الهی ! از تو چه آید جز کرم ؟
و چون وقت وفاتش نزدیک آمد بخندید و هرگز کس او را خندان ندیده بود ؛ و می گفت : کدام گناه ؟ کدام گناه ؟ و جان بداد . پیری او را به خواب دید و گفت :در حال حیات هرگز نخندیدی ، در نزع آن چه حال بود ؟
گفت :آوازی شنیدم که یا ملک الموت !سخت بگیرش که هنوزش یک گناه مانده است . مرا از آن شادی خنده آمد . گفتم :کدام گناه ؟ و جان بدادم .
بزرگی آن شب که او وفات کرد به خواب دید که درهای آسمان گشاده بودی و منادی می کردند که حسن بصری به خدای رسید و خدای از او خوشنود است ، روح الله روحه.



4
ذکر مالک دینار رحمة اله علیه
آن متمکن هدایت ، آن متوکل ولایت ، آن پیشوای راستین ، آن مقتدای راه دین ، آن سالک طیار ، مالک دینار رحمة الله علیه ، صاحب حسن بصری بود و از بزرگان این طایفه بود . وی را کرامات مشهور بود و ریاضات مذکور ، و دینار نام پدرش بود ، و مولود او در حال عبودیت پدر بود .اگر چه بنده زاده بود از هر دو کون آزاده بود . و بعضی گویند مالک دینار در کشتی نشسته بود ، چون به میان دریا رسید ، اهل کشتی گفتند :غله کشتی بیار .
گفت :ندارم .
چندانش بزدند که هوش از او بیرون رفت . چون بهوش آمد گفتند :غله کشتی بیار .
گفت :ندارم .
چندانش بزدند که بیهوش شد . چون بهوش بازآمد دیگر گفتند :غله بیار .
گفت :ندارم .
گفتند : پایش گیریم و در دریا اندازیم . هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند -هر یکی دو دینار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد و از یک ماهی دو دینار بستد و بدیشان داد . چون کشتی بانان چنین دیدند در پای او افتادند . او بر روی آب برفت تا ناپیدا شد . از این سبب نام او مالک دینار آمد . و سبب توبه او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنادوست و مال بسیار داشت و او به دمش ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاویه بنا کرده بود و آن را وقف بسیار بود . مالک را طمع آن بود که تولیت آن مسجد بدو دهند . پس برفت و در گوشه مسجد سجاده بیفگند و یک سال پیوسته عبادت می کرد به امید آنکه هر که او بدیدی در نمازش یافتی .و با خود می گفت :اینت منافق ! تا یکسال برین برآمد و شب از آنجا بیرون آمدی و به تماشا شدی . یک شب به طربش مشغول بود ، چون یارانش بخفتند آن عودی که می زد از آنجا آوازی آمد که :یا مالک مالک ان لاتئوب . یا مالک تو را چه بود که توبه نمی کنی ؟ چون آن شنید دست از آن بداشت . پس به مسجد رفت ، متحیر با خود اندیشه کرد . گفت :یک سال است تا خدایرا می پرستم به نفاق ، به از آن نبود که خدایرا باخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از این چه می کنم ، و اگر تولیت به من دهند نستانم .
این نیت بکرد و سر به خدای تعالی راست گردانید ، آن شب با دلی صادع عبادت کرد . روز دیگر مردمان باز پیش مسجد آمدند . گفتند:در این مسجد خللها می بینیم . متولی بایستی تعهد کردی .
پس بر مالک اتفاق کردند که هیچ کس شایسته تر از او نیست . و نزدیک او آمدند و در نماز بود . صبر کردند تا فارغ شد .
گفتند :به شفاعت آمده ایم تا تو این تولیت قبول کنی .
مالک گفت :الهی تا یکسال تو را عبادت کردم به ریا ، هیچکس در من ننگریست . اکنون که دل به تو دادم و یقین درست کردم که نخواهم بیست کس به نزدیک من فرستادی تا این کار در گردن من کنند . به عزت تو که نخواهم . آنگه از مسجد بیرون آمد و روی در کار آورد و مجاهده و ریاضت پیش گرفت تا چنان معتبر شد و نیکو روزگار که در بصره مردی بود توانگربمرد و مال بسیار بگذاشت . دختری داشت صاحب جمال . دختر به نزدیک ثابت بنانی آمد و گفت :ای خواجه ! می خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت یاری دهد .
ثابت با مالک بگفت .مالک جواب داد :من دنیا را سه طلاق داده ام این زن از جمله دنیا است . مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد . نقل است که مالک وقتی در سایه درختی خفته بود . ماری آمده بود و یک شاخ نرگی در دهان گرفته و او را باد می کرد .
نقل است که گفت :چندین سال در آرزوی غزا بودم ، چون اتفاق افتاد که بروم رفتم . آنروز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم .در خیمه رفتم و بخفتم ، د رغم . آنگه با خود می گفتم :ای تن ! اگر تو را نزدیک حق تعالی منزلتی بودی ، امروز تو را این تب نگرفتی . پس در خواب شدم . هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی اسیر شدی و چون اسیر شدی گوشت خوک بدادندی . چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی . این تب تو را تحفه ای عظیم بود .
مالک گفت :از خواب درآمد م و خدایرا شکر کردم .
نقل است که مالک را با دهرئیی مناظره افتاد . کار بر ایشان دراز شد . هر یک می گفتند من بر حقم . اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند ، هرکدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند ، دست هیچ کدام نسوخت و آتش بگریخت . گفتند :هر دو برحق اند .
مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمین نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ایمان نهاده ام تا با دهریی برابر گردم . آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمایت کرد . دست او تنها در آتش نهدندی تا بدیدی .
نقل است که مالک گفت :وقتی بیمار شدم و بیماری بر من سخت شد ، چنانکه دل از خود برگرفتم . آخر چون پاره ای بهتر شدم به چیزی حاجت آمدم ، به هزار حیله به بازار آمدم که کسی نداشتم . امیر شهر در رسید .چاکران بانگ بر من زدند که :دور تر برو . و من طاقت نداشتم و آهسته می رفتم . یکی درآمد و تازیانه بر کتف من زد . گفتم :قطع الله یدک . روز دیگر مرد را دیدم دست بریده و برچهارسو افگنده .
نقل است که جوانی بود عظیم مفسد و نابکار -در همسایگی مالک و مالک پیوسته ازو می رنجید ، از سبب فساد . اما صبر می کرد تا دیگری گوید . القصه دیگران به شکایت بیرون آمدند . مالک برخاست و بر او آمد تا امر معروف کند . جوان سخت جبار و مسلط بود . مالک را گفت : من کس سلطانم . هیچ کس را زهره آن نبود که مرا دفع کند یا از اینم بازدارد .
مالک گفت :ما با سلطان بگوییم .
جوان گفت :سلطان هرگز رضای من فروننهد . هرچه من کنم بدان راضی بود .
مالک گفت :اگر سلطان نمی تواند با رحمان بگویم .
و اشارت به آسمان کرد .
جوان گفت :او از آن کریمتر است که مرا بگیرد .
مالک درماند . باز بیرون آمد . روزی چند برآمد . فساد از حد درگذشت . مردمان دیگر باره به شکایت آمدند . مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که می رفت آوازی شنید که :دست از دوست ما بدار!
مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد . جوان که او را بدید گفت :چه بودست که بار دیگر آمدی ؟

گفت :این بار از برای آن نیامدم که تو را زجر کنم . آمده تا تورا خبر کنم که چنین آوازی شنیدم . خبرت می دهم . جوان که آن بشنود گفت :اکنون چون چنین است سرای خویش در راه او نهادم و از هرچه دارم بیزار شدم .
این بگفت و همه برانداخت و روی به عالم درنهاد .
مالک گفت :بعد از مدتی او را دیدم در مکه - افتاده - و چون خلالی شده ، و جان به لب رسیده می گفت که او گفته است دوست ماست . رفتم بر دوست .
این بگفت و جان بداد .
نقل است که وقتی مالک خانه به مزد گرفته بود . جهودی برابر سرای او سرایی داشت و محراب آن خانه مالک به در سرای جهود داشت . جهود بدانست . خواست که به قصد او را برنجاند. چاهی فروبرد و منفذی ساخت ، آن چاه را نزدیک محراب .و مدتی بر آن چاه می نشست و پوشیده نماند که بر چه جمله بود ؛ که روزی آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته - هیچ نمی گفت . بیرون آمد گفت :ای جوان !از میان دیوار محراب نجاست به خانه تو نمی رسد ؟
گفت :رسد ، ولکن طغاری و جاروبی ساخته ام ، چون چیزی بدین جانب آید آن را بردارم و بشویم .
گفت :تو را خشم نبود ؟
گفت :بود ، ولکن فروخورم که فرمان چنین است والکاظمین الغیظ.
مرد جهود در حال مسلمان شد .
نقل است که سالها بگذشتی که مالک هیچ ترشی و شیرینی نخوردی.هرشبی به دکان طباخ شدی و دو گرده خریدی و بدان روزه گشادی . گاه گاه چنان افتادی که نانش گرم بودی . بدان تسلی یافتی ، و نان خورش او آن بودی ، وقتی بیمار شد آرزوی گوشت در دل او افتاد . ده روز صبر کرد ، چون کار از دست بشد به دکان رواسی رفت و دو سه پاچه گوسفند بخرید و در آستین نهاد و برفت . رواس شاگردی داشت . در عقب او فرستاد و گفت :بنگر تا چه می کند .
زمانی بود .شاگر بازآمد . گریان گفت :از اینجا برفت جایی که خالی بود . آن پاچه از آستین بیرون کرد و دو سه بار ببویید.پس گفت :ای نفس !بیش از اینت نرسد .پس آن نان و پاچه به درویشی داد و گفت :ای تن ضعیف من این همه رنج که بر تو می نهم مپندار که از شمنی می کنم تا فردای قیامت به آتش دوزخ بنسوزی .روزی چند صبر کن ، باشد که این محنت به سرآید و در نعمتی افتی که آن را زوال نباشد .
گفت :ندانم که آن چه معنی است .آن سخن را که هرکه چهل روز گوشت نخورد عقل او نقصان گیرد . و من بیست سال است که نخورده ام و عقل من هر روز زیادت است .
نقل است که چهل سال در بصره بود که رطب نخورده بود . آنگه که رطب برسیدی گفتی :اهل بصره !اینک شکم من از وی هیچ کاسته نشده است و شکم شما که هر روز رطب می خورید هیچ افزون نشده است .
چون چهل سال برآمد بی قراری در وی پدید آمد ، از آرزوی رطب .هر چند کوشید صبر نتوانست کرد . عاقبت چون چند روز برآمد و آن آرزو هر روز زیادت می شد و او نفس را منع می کرد ، در دست نفس عاجز شد . گفت :البته رطب نخواهم خورد ، مرا خواه بکش خواه بمیر .
تا شب هاتفی آواز داد که :رطب می باید خورد ، نفس را از بند بیرون آور!
چون این پاسخ دادند و نفس وی فرصتی یافت فریاد درگرفت .مالک گفت :اگر رطب خواهی یک هفته به روزه باشی ، چنانکه هیچ افطار نکنی و شب در نماز تا به روز آوری تا رطب دهمت .
نفس بدان راضی شد . یک هفته در قیام شب و صیام روز به آخر آورد . پس به بازار رفت و رطب خرید و رفته به مسجد تا بخورد . کودکی از بام آوازی داد که :ای پدر!جهودی رطب خریده است و در مسجدی می رود تا بخورد .
مرد گفت :جهود در مسجد چه کار دارد ؟
در حال پدر کودک بیامد تا آن جهود کدام جهود است . مالک را دید . در پای او فتاد . مالک گفت :این چه سخن بود که این کودک گفت :
مرد گفت :خواجه ! معذور دار که او طفل است . نمی داند و در محلت ما جهودان است و ما به روزه باشیم . پیوسته کودک ما جهودان را می بیند که به روز چیزی می خورند . پندارند که هر که به روز چیزی خورد جهود است . این از سر جهل گفت . از وی عفو کن .
مالک آن بشنود ، آتشی در جان وی افتاد ، و دانست که آن کودک را زفان غیب بوده است . گفت :خداوندا !رطب ناخورده نامم به جهودی بدادی ، به زفان بی گناهی اگر رطب خورم نامم به کفر بیرون دهی . به عزت تو اگر هرگز رطب خورم .
نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد . مالک عصا و نعلین برداشت و بر سر بالایی شد و نظاره می کرد . مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده ، گروهی می سوختند ، و گروهی می جستند . گروهی رخخت می کشیأند و مالک می گفت :نجا المخفون و هلک المثقلون . چنین خواهد بود روز قیامت .
نقل است که روزی مالک به عیادت بیماری شد . گفت :نگاه کردم ، اجلش نزدیک آمده بود ، شهادت بر وی عرضه کردم . نگفت .هرچند جهد کردم که بگوی ، می گفت :ده ، یازده !آنگاه گفت :ای شیخ !پیش من کوهی آتشین است .هرگاه که شهادت آرم ، آتش آهنگ من می کند . از پیشه وی پرسیدم . گفتند :مال به سلف دادی و پیمانه کم داشتی .
جعفر سلیمان گفت :با مالک به مکه بودم . چون لبیک اللهم لبیک گفتن گرفت ، بیفتاد و هوش از وی برفت . با خود آمد . گفتم سبب افتادن چه بود ؟
گفت :چون لبیک گفتم :ترسیدم که نباید جواب آید که لالبیک الله لالبیک .
نقل است که چون ایاک نقبد و ایاک نستعین .گفتی زار زار بگریستی . پس گفتی :اگر این آیت از کتاب خدای نبودی و بدین امر نبودی نخواندمی . یعنی می گویم تو را می پرستم و خود نفس می پرستم و می گویم از تو یاری می خواهم و و به درسلطان می روم واز هرکسی شکر و شکایت می نمایم .
نقل است که جمله شب بیدار بودی و دختری داشت . یک شب گفت :ای پدر ! آخر یک لحظه بخفت .
گفت :ای جان پدر !از شبیخون قهر می ترسم ، یا از آن می ترسم که نباید دولتی روی به من نهد و مرا خفته بایأ .
گفتند :چونی .
گفت :نان خدای می خورم و فرمان شیطان می برم . اگر کسی در مسجد منادی کند که کی بدترین شماست بیرون آید ، هیچ کس خویشتن در پیش من میفکنید مگر به قهر.
این مبارک رضی الله عنه بشنود . گفت :بزرگی مالک از این بود . و صدق این سخن را گفته است که وقتی زنی مالک را گفت :ای مرائی!
جواب داد :بیست سال است که هیچ کس مرا به نام خود نخواند ، الا تو نیک دانستی که من کیستم .
و گفت :تا خلق را بشناختم هیچ باک ندارم از آنکه کسی مرا حمد گوید یا آنکه مرا ذم گوید . از جهه آنکه ندیده ام و نشناخته ستاینده الا مفروط و نکوهنده الا مفرط. یعنی هرکه غلو کند در هرچه خواهی گیر ، آن از حساب نبود که خیرالامور اوسطها .
و گفت : هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی نباشد ، صحبت او را از پس پشت انداز.
و گفت : دوستی اهل این زمانه را چون خوردنی بازار یافتم ، به بوی خوش ، به طعم ناخوش .
و گفت : پرهیز از این سخاره ، یعنی دنیا ، که دلهای علما مسخر خویش گردانیده است .
و گفت : هر که حدیث کردن به مناجات با خدای عز و جل دوست تر ندارد . از جدیث مخلوقان ، علم وی اندک است ، و دلش نابینا ، و عمرش ضایع است .
و گفت : دوست ترین اعمال به نزدیک من اخلاص است در اعمال.
و گفت : خدای عزوجل وحی کرد به موسی علیه السلام که جفتی نعلین ساز از آهن ، و عصایی از آهن ، و بر روی زمین همواره می رو ، و آثار و عبرتها می طلب ، و می بین و نظاره حکمتها و نعمتهای ما می کن ، تا وقتی که آن نعلین دریده گردد ، و آن عصا شکسته ، و معنی این سخن آن است که صبور می باید بود که ان هذالدین متین فاوغل فیه بالرفق . و گفت :در تورات است و من خوانده ام که حق تعالی می گوید شوقناکم فلم تشتاقوا زمرناکم فلم ترقصوا.شوق آوردم ، شما مشتاق نگشتید ، سماع کردم شما را ، رقص نکردید .
و گفت : خوانده ام در بعضی از کتب منزل که حق تعالی امت محمد را دو چیز داده است که نه جبرئیل را داده است و نه میکاییل را :یکی آن است که فاذکرونی اذکرکم.چون مرا یاد کنند شما را یاد کنم و دیگر ادعونی استجب لکم :چون مرا بخوانید اجابت کنم .
و گفت : در تورات خوانده ام که حق تعالی می گوید ای صدیقان تنعم کنید در دنیا به ذکر من که ذکر من در دنیا نعمتی عظیم است و در آخرت جزایی جزیل .
و گفت : در بعضی کتب منزل است که حق تعالی می فرماید که با عالمی که دنیا دوست دارد کمترین چیزی که با او بکنم آن بود که حلاوت ذکر خویش از دل او ببرم .
و گفت : هر که بر شهوات دنیا غلبه کند دیو از طلب کردن او فارغ بود .
و کسی در آخر عمر وصیتی خواست . و گفت : راضی باش در همه اوقات به کارسازی که کارسازی تو می کند تا برهی .
چون وفات یافت از بزرگان یکی به خوابش دید . خدای با تو چه کرد ؟
گفت :خدایرا دیدم جل جلاله با گناه بسیار خود .اما به سبب حسن ظنی که بدو داشتم همه محو کرد .
و بزرگی دیگر قیامت به خواب دید که ندایی درآمدی که مالک دینار و محمد واسع را در بهشت فروآورید . گفت :بنگرستم تا از این کدام بیشتر در بهشت رود ؛ مالک از پیش درشد . گفتیم :ای عجب محمد واسع فاضلتر و عالمتر . گفتند :آری.اما محمد واسع را در دنیا دو پیراهن بود و مالک را یک پیراهن. این تفاوت از آنجاست که اینجا هرگز پیراهنی با دو پیراهن برابر نخواهد بود .
یعنی صبر کن تا از حساب یک پیراهن افزون بیرون آیی ، رحمة الله علیه.


نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام بابا فعال.
سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 03:55 ب.ظ
امتیاز: 0 0