X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو


7
ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه
آن مخلص متقی ، آن مقتدای مهتدی ، آن شمع سابقان ، آن صبح صادقان ، آن فقیر غنی ، ابوحازم مکی رحمة الله علیه ، در مجاهده و مشاهده بی نظیر بود ، و پیشوای بسی مشایخ بود ، و عمری دراز یافته بود ، و بوعمرو ثمان مکی در شان او مبالغتی تمام دارد ، و سخن او مقبول همه دلهاست ، و کلید همه مشکلها ؛ و کلام او در کتب بسیار است . هر که زیاده خواهد می طلبد اما از جهت تبرک را کلمه ای چند نقل می کنیم و بر حد اختصار رویم که اگر زیادت شرح او دهیم کلمه ای چند نقل می کنیم و بر حد اختصار رویم که اگر زیادت شرح او دهیم سخن دراز گردد ، و این تمام است که بدانی که از بزرگان تابعین بوده است ، و بسیار کس و از صحابه دیده است ، چون انس بن مالک و بوهریره رضی الله عهما . هشام بن عبدالملک از ابوحازم پرسید که :آن چیست که بدان نجات یابیم در این کار ؟
گفت :هر درمی که بستانی از جایی ستانی که حلال بود و به جایی صرف کنی که به حق بود .
گفت :این که تواند کرد ؟
گفت :آنکه از دوزخ گریزان بود و بهشت را جویان بود و طالب رضای رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنیا احتراز کنید که به من درست چنین رسیده است که روز قیامت بنده ای را که دنیا را عظیم داشته بود به پای کنند بر سر جمع ، پس منادی کنند که بنگرید که این بنده ای است که آنچه حق تعالی آن را حقیر داشته است و آنچه خدای دشمن داشته او دوست و عزیز داشته است و انچه خدای انداخته است او برگرفته .
وگفت :در دنیا هیچ چیز نیست که بدان شاد شوی که نه در زیر وی چیزی است که بدان اندوهگین شوی اما شادی صافی خود نیافریده است .
و گفت :اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری آخرت .
و گفت :همه چیز اندر دو چیز یافتم یکی مرا و یکی نه مرا . آنکه مراست اگر بسیار از آن بگریزم هم سوی من آید و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم .
و گفت :اگر من از دعا محروم مانم بر من بسی دشوارتر از آن بود که از اجابت .
و گفت :تو در روزگاری افتاده ای که به قول از فعل راضی شده اند و به علم از عمل خرسند گشته اند . پس تو در میان بترین مردمان و بترین روزگار مانده ای .
کسی از وی پرسید :مال تو چیست ؟
گفت :مال من رضای خدای تعالی است و بی نیازی است خلق و لامحاله هر که به حق راضی بود از خلق مستغنی بود .
و فراغت او از خلق تا حدی بود که به قصابی بگذشت که گوشت فربه داشت . گفت :از این گوشت بستان .
گفت :سیم ندارم .
گفت :تو را زمان دهم .
گفت :من خویشتن را زمان دهم نکوتر از آن که تو مرا زمان دهی ، و من خود آراسته گردانم .
قصاب گفت :لاجرم استخوانهای پهلوت پدید آمده است .
گفت :کرمان گور را این بس بود ؟
بزرگی گفته است از مشایخ که به نزدیک بوحازم درآمدم. وی را یافتم خفته . زمانی صبر کردم تا بیدار شد . گفت :در این ساعت پیغامبر را بخواب دیدم صلی الله علیه و سلم که مرا به تو پیغام داد و گفت :حق مادر نگاه داشتن تو را بسی بهتر از حج کردن .بازگرد و رضای او طلب کن .
من از آنجا بازگشتم و به مکه نرفتم . رحمة الله علیه .





8
ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه
آن سوخته جمال ، آن گم شده وصال ، آن بحر وفا ، آن کان صفا ، آن خواجه ایام ، آن عتبة الغلام رحمة الله علیه ، مقبول اهل دل بود و روشی عجب داشت . ستوده به همه زفانها و شاگرد حسن بصری بود . وقتی به کنار دریا می گذشت عتبه بر سر آب روان شد . حسن بر ساحل عجب بماند . به تعجب گفت :آیا این درجه به چه یافتی ؟
عتبه آواز داد :تو سی سال است تا آن می کنی که او می فرماید ، و ما سی سال است تا آن می کنیم که او می خواهد .
و این اشارت به تسلیم رضاست و سبب توبه او آن بود که در ابتدا به کسی بیرون نگرست . ظلمتی در دل وی پدید آمد ، آن سرپوشیده را خبر کردند . کسی فرستاد که :از ما کجا دیدی ؟
گفت :چشم .
سرپوشیده چشم برکند و بر طبقی نهاد و پیش وی فرستاد و گفت :آنچه دیدی می بینی .
عتبه بیدار شد و توبه کرد وبه خدمت حسن رفت تا چنان شد که قوت را کشت جو به دست خود کردی ، و آن جو آرد کردی، و به آب نم دادی ، و به آفتاب نهادی تا خشک شدی ، و به هفته ای یکبار از آن بخوردی و به عبادت مشغول بودی ، و بیش از آن نخوردی . گفتی :از کرام الکاتبین شرم دارم که به هفته یکبار با خبث خانه باید شد .
نقل است که عتبه را دیدند جایی ایستاده و عرق از وی می ریخت . گفتند :حال چیست ؟
گفت :در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند . ایشان را از این دیوار همسایه پاره ای کلوخ بازم کردم تا دست بشویند . هر وقت که آنجا رسم از آن خجالت و ندامت چندین عرق از من بچکد ، اگر چه بحلی خواسته ام .
عبدالواحد بن زید را گفتند :هیچ کس را دانی که وی از خلق مشغول شد به حال خویش ؟
گفت :یکی را دانم که این ساعت درآید .
عتبه الغلام درآمد . گفت :در راه که دیدی ؟
گفت :هیچ کس را .
و راه گذر وی بر بازار بود .
نقل است که هرگز عتبه هیچ طعام و شراب خوش نخوردی . مادر وی گفت :با خویشتن رفق کن .
گفت :رفق وی طلب می کنم که اندک روزی چند رنج کشد و جاوید در راحت و رفق می باشد .
نقل است که شبی تا روز نخفت و می گفت :اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم ، و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم.
و عتبه گفت :شبی حوری را بخواب دیدم . گفت :یا عتبه ! بر تو عاشقم .
نگر چیزی نکنی که به سبب آن میان من و تو جدایی افتد .
عتبه گفت :دنیا را طلاق دادم . طلاقی که هرگز رجوع نکنم ، تا آنگاه که تو را بینم .
نقل است که روزی یکی براو آمد واو در سردابه ای بود . گفت :ای عتبه !مردمان حال تو از من می پرسند . چیزی به من نمای تا ببینم .
گفت :بخواه ! چه ات آرزو است ؟
مرد گفت :رطبم می باید .
و زمستان بود . گفت :بگیر !
زنبیلی بدو داد پر رطب .
زنبیلی بدو داد پر رطب .
نقل است که محمد سماک و ذوالنون به نزدیک رابعه بودند . عتبه درآمد و پیراهنی نوپوشید و می خرامید . محمد سماک گفت :این چه رفتن است ؟
گفت :چگونه بنخرامم ، و نام من غلام جبار است .
این کلمه بگفت و بیفتاد . بنگرستند . جان داده بود . پس از وفات او را به خواب دیدند ، نیمه ای روی سیاه شده . گفتند :چه بوده است ؟
گفت :وقتی بر استاد می شدم آمردی را دیدم . در وی نظر کردم بار خدای بفرمود تا مرا به بهشت بردند . دوزخ بر راه بود . ماری از دوزخ خویشتن به من انداخت . نیمه ای از رویم بگزید ، گفت نفخه بنظرة . اگر بیش کردتی بیش گزیدمی . رحمة الله علیه.



نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)