<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
دوشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1384


14
ذکر ابویزید بسطامی رحمة الله علیه
آن خلیفه الهی ، آن دعامه نامتناهی ، آن سلطان العارفین ، آن حجةالخلایق اجمعین ، آن پخته جهان ناکامی ، شیخ بایزید بسطامی رحمةالله علیه ، اکبر مشایخ و اعظم اولیا بود ، و حجت خدای بود ، و خلیفه بحق بود ، و قطب عالم بود ، و مرجع اوتاد ، و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ ، و جدی بلیغ داشت ، و دایم در مقام قرب و هیبت بود . غرقه انس و محبت بود و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت ، و روایات او در احادیث عالی بود ، و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در این شیوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشیده نیست ، تا به حدی که جنید گفت : بایزید در میان ما چون جبرئیل است در میان ملائکه .
و هم او گفت :نهایت میدان جمله روندگان که به توحید روانند ، بدایت میدان این خراسانی است . جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فروشوند و نمانند . دلیل بر این سخن آن است که بایزید می گوید :دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد .
و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمةالله علیه می گوید :هژده هزار عالم از بایزید پر می بینم و بایزید در میانه نبینم . یعنی آنچه بایزید است در حق محو است . جد وی گبر بود ، و از بزرگان بسطام یکی پدر وی بود . واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر . چنانکه مادرش نقل کند :هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی ، تو در شکم من در تپیدن آمدی ، و قرار نگرفتی تا بازانداختمی .
و مصداق این سخن آن است که از شیخ پرسیدند که مرد را در این طریق چه بهتر ؟
گفت :دولت مادر زاد .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت :تنی توانا .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت: دلی دانا .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت :چشمی بینا .
گفتند :اگر نبود ؟
گفت :مرگ مفاجا .
نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد ، چون به سوره لقمان رسید ، و به این آیت رسید ان اشکرلی و لوالدیک خدای می گوید مرا خدمت کن و شکر گوی ، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی . استاد معنی این آیت می گفت . بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد . لوح بنهاد و گفت :استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم . استاد دستوری داد . بایزید به خانه آمد . مادر گفت :یا طیفور به چه آمد ؟ مگر هدیه ای آورده اند ، یا عذری افتادست ؟
گفت :نه که به آیتی رسیدم که حق می فرماید ، ما را به خدمت خویش و خدمت تو . من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد . این آیت بر جان من آمده است . یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم ، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم .
مادر گفت :ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویتن به تو بخشیدم . برو و خدا را باش.
پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گردید ، و ریاضت می کشید ، و بی خوابی گرسنگی دایم پیش گرفت ، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد ، و از همه فایده گرفت ، و از آن جمله یکی صادق بود . در پیش او نشسته بود . گفت :بایزید آن کتاب از طاق فروگیر .
بایزید گفت :کدام طاق ؟
گفت :آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای ؟
گفت :نه !مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم ؟ من به نظاره نیامده ام .
به صادق گفت :چون چنین است برو . به بسطام باز رو که کار تو تمام شد .
نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است . از دور جایی ، به دیدن او شد . چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت . در حال شیخ بازگشت . گفت :اگر او را در طریقت قدری بود خلاف شریعت بر او نرفتی .
نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود . هرگز در راه خیو نینداختی -حرمت مسجد را .
نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسید که در هر مصلی گاهی سجده بازمی افگند و دو رکعت نماز می کرد . می رفت و می گفت :این دهلیز پادشاه دنیا نیست که به یکبار بدینجا برتوان دوید .
پس به کعبه رفت و آن سال به مدینه نشد . گفت :ادب نبود او را تبع این زیارت داشتن . آن را جداگانه احرام کنم .
بازآمد . سال دیگر جداگانه از سربادیه احرام گرفت ، و در راه در شهری شد . خلقی عظیم تبع او گشتند . چون بیرون شد مردمان از پی او بیامدند . شیخ بازنگریست . گفت :اینها کی اند ؟
گفتند :ایشان با تو صحبت خواهند داشت .
گفت :بار خدایا ! من از تو در می خواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان . گفتم ایشان را به من محجوب گردان .
پس خواست که محبت خود از دل ایشان بیرون کند ، و زحمت خود از راه ایشان بردارد ، نماز بامداد ، بگزارد ، پس به ایشان نگریست . گفت :انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی .
گفتند :این مرد دیوانه شد .
او را بگذاشتند و برفتند ، و شیخ اینجا به زفان خدای سخن می گفت . چنانکه بر بالای منبر گویند :حکایة عن ربه .
پس در راه می شد . کله سریافت بر وی نوشته :صم بکم عمی فهم لایعقلون . نعره ای زد ، و برداشت ، و بوسه داد ، و گفت :سر صوفئی می نماید در حق محو شده و ناچیز گشته نه گوش دارد که ، خطاب لم یزلی بشنود ؛ نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند ، نه زفان دارد ، که ثنای بزرگواری او گوید ؛ نه عقل و دانش دارد ، که ذره ای معرفت او بداند . این آیت در شان اوست .
و ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد . گفت :برو و بگو که ای بایزید ! همه شب می خسبی در بادیه ، و به راحت مشغول می باشی ، و قافله درگذشت .
مرید بیامد و آن سخن بگفت .شیخ جواب داد :ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد ، چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود .
چون این سخن به ذالنون باز گفتند بگریست و گفت :مبارکش باد ! احوال ما بدین درجه نرسیده است ، و بدین بادیه طریقت خواهد ، و بدین روش سلوک باطن .
نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود . کسی گفت :بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او ، و این ظلمی تمام است .
بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت :ای جوانمرد !بردارنده یار اشترک نیست .
فرونگریست تا بار بر پشت اشتر هست ؟ بار به یک بدست از پشت اشتر برتر دید ، و او را از گرانی هیچ خبر نبود .
گفت :سبحان الله ! چه عجب کاریست .
بایزید گفت :اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم ، زبان ملامت دراز کنید ، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد ؟
پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن . با جماعتی روی به بسطام نهاد . خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جایی به استقبال اوشد . بایزید را مراعات ایشان مشغول خواست کرد ، و از حق بازمی ماند . چون نزدیک او رسیدند ، شیخ قرصی از آستین بگرفت . و رمضان بود . به خوردن ایستاد . جمله آن بدیدند ، از وی برگشتند . شیخ اصحاب را گفت :ندیدیت . مساله ای از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند .
پس صبر کرد تا شب درآمد . نیم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت . بانگ شنید که مادرش طهارت می کرد و می گفت :بار خدایا ! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان . و احوال نیکو او را کرامت کن .
بایزید آن می شنود . گریه بر وی افتا . بس در بزد . مادر گفت :کیست ؟
گفت :غریت توست.
مادر گریان آمد و در بگشاد ، و چشمش خلل کرده بود و گفت :یا طیفور . دانی به چه چشم خلل کرد ؟ از بس که در فراق تو می گریستم . و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم .
نقل است که شیخ گفت :آن کار که باز پسین کارها می دانستم ، پیشین همه بود ، و آن رضای والده بود .
و گفت :آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می جستم ، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست . برفتم تا آب آورم ، در کوزه آب نبود . و بر سبو رفتم نبود ،در جوی رفتم آب آوردم . چون بازآمدم در خواب شده بود . شبی سرد بود . کوزه بر دست می داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد . آب خورد ، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود . گفت :چرا از دست ننهادی ؟
گفتم :ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم .
پس گفت :آن در فرانیمه کن .
من تا نزدیک روز می بودم تا نیمه راست بود یا نه ؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم . همی وقت سحر آنچه می جستم چندین گاه از در درآمد .
نقل است که چون از مکه می آمد به همدان رسید . تخم معصفر خریده بود . اندکی از او بسر آمد ، برخرقه بست . چون به بسطام رسید یادش آمد . خرقه بگشاد ، مورچه ای از آنجا بدر آمد . گفت :ایشان ار از جایگاه خویش آواره کردم .
برخاست و ایشان را به همدان برد . آنجا که خانه ایشان بود بنهاد ، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود ، الشفقة علی خلق الله تا بدین حد نبود .
و شیخ گفت :دوازده سال آهنگر نفس خود بودم ، در کوره ریاضت ملامت بر او می زدم ، تا از نفس خویش آینه ای کردم :پنج سال آینه خود بودم به انواع عبادت و طاعت .آن آینه می زدودم . پس یک سال نظر اعتبار کردم بر میان خویش -از غرور و عشق- و به خود نگرستن . زناری دیدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خویش پسندیدن . پنج سال دیگرجهد کردم تا آن زنار بریده گشت ، و اسلام تازه بیاوردم . بنگرستم همه خلایق مرده دیدم . چهار تکبیر در کار ایشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بی زحمت خلق به مدد خدای ، به خدای رسیدم .
نقل است که چون شیخ به در مسجدی رسیدی ساعتی بایستادی و بگریستی . پرسیدند :این چه حال است ؟ گفتی :خویشتن را چون زنی مستحاضه می یابم و که تشویر می خورد که به مسجد در رود و مسجد بیالاید .
نقل است که یکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بیرون شد بازگشت . گفتند :هرگز هیچ عزم نقص نکرده ای این چرا بود ؟
گفت :روی به راه نهادم . زندگی دیدم ، تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو ! و الا سرت از تن جدا کنم . پس مرا گفت :ترکت الله به بسطام و قصدت البیت الحرام . خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی.
نقل است که گفت :مردی در راه پیشم آمد . گفت:کجا می روی ؟ گفتم :به حج. گفت :چه داری ؟ گفتم :دویست درم . گفت :بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است . گفت :چنان کردم و بازگشتم .
و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید . حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند . شیخ می گفت :چه مرا بیرون کنید ؟
گفتند :تو مردی بد ی. تو را بیرون می کنیم .
شیخ می گفت :نیکا شهرا!که بدش من باشم .
نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گوید . بر آن دیوار بایستاد تا بامداد و خدای را یاد نکرد . بنگریستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟
گفت :از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم . یک سبب آنکه در کودکی سخنی بر زفانم رفته بود ، دیگر که چندان عظمت بر من سایه انداخته بود که دلم متحیر بمانده بود . اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد ، و اگر زبانم در حرکت می آمد دلم از کار می شد . همه شب در این حالت به روز آوردم .
و پیر عمر گوید:چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی یا فکری ، در خانه شدی و همه سوراخها محکم کرد ی. گفتی :ترسم که آوازی یا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی .
و عیسی بسطامی گوید :سیزده سال با شیخ صحبت داشتم که از شیخ سخنی نشنیدم ، و عادتش چنان بودی سر بر زانو نهادی . چون سربرآوردی آهی بکردی و دیگر باره بر آن حالت باز شدی .
نقل است که سهلگی گوید :ای در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شیخ هر کسی فواید بسیار گرفته اند .
و یکبار در خلوت بود ، برزفانش برفت که :سبحانی ما اعظم شانی . چون با خود آمد مریدان با او گفتند :چنین کلمه ای بر زفان تو برفت .
شیخ گفت :خداتان خصم ، بایزیدتان خصم ! اگر از این جنس کلمه ای بگویم مرا پاره پاره بکنید .
پس هریکی را کاردی بداد که اگر نیز چنین سخنی آیدم بدین کاردها ، مرا بکشید .مگر چنان افتاد که دیگر بار همان گفت .مریدان قصد کردند تا بکشندش . خانه از بایزید انباشته بود . اصحاب خشت از دیوار گرفتند و هر یکی کاردی می زدند . چنان کارگر می آمد که کسی کارد بر آب زند . هیچ زخم کارگر نمی آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خرد می شد . بایزید پدید آمد . چون صعوه ای خرد در محراب نشسته .اصحاب درآمدند و حال بگفتند . شیخ گفت :بایزید این است که می بینید . آن بایزید نبود .
پس گفت :الجبار نفسه علی لسان عبده . اگر کسی گوید این چگونه بود ؟ گویم :چنانکه آدم علیه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک می کوفت ، جبرئیل علیه السلام پری به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز آمد . چون روا بود صورتی مهتر که کهتر گردد ، برعکس این هم را بود . چنانکه طفلی در شکم مادر دو من بود ، چون به جوانی می رسد دویست من می شود . و چنانکه جبرئیل علیه السلام در صورت بشری بر مریم متجلی شد ، حالت شیخ هم از این شیوه بوده باشد . اما تا کسی به واقعه ای آنجا نرسد شرح سود ندارد .
نقل است که وقتی سیبی سرخ برگرفت و در نگریست گفت :این سیبی لطیف است .
به سرش ندا آمد که :ای بایزید ! شرم نداری که نام ما بر میوه ای نهی ، و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد .
شیخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم میوه بسطام نخورم .
و گفت :روزی نشسته بودم . برخاطرم نگذشت که من امروز پیر وقتم و بزرگ عصرم . چون این اندیشه کردم دانستم که غلطی عظیم افتاد . برخاستم و به طریق خراسان شدم ، و در منزلی مقام کردم ، و سوگند یاد کردم که از اینجا بر نخیزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من بازنماید . سه شبانه روز آنجا بماندم ، روز چهارم مردی اعور را دیدم ، بر راحله می آمد . چون در نگرستم اثر آگاهی در وی بدیدم . به اشتر اشارت کردم توقف کن .
در ساعت دو پای اشتر به خشک بر زمین فرورفت و بایستاد . آن مرد اعور به من بازنگرست . گفت :بدان می آوری که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشایم و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم غرقه کنم ؟
گفت :من از هوش برفتم . گفتم از کجا می آیی؟
گفت :از آن وقت باز ، که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بیامدم .
آنگاه گفت :زینهار ای بایزید ! دل نگاه دار .
و روی از من بگردانید و برفت .
نقل است که شیخ چهل سال در مسجد مجاور بود . جامه مسجد جدا داشتی ، و جامه خانه جدا ، و جامه طهارت جای جدا .
و گفت :چهل سال است که پشت به هیچ دیوار بازننهادم ، مگر به دیوار مسجدی ، یا دیوار رباطی . و گفت :خدای تعالی از ذره ذره بازخواهد پرسید . این از ذره ای بیش بود .
و گفت :چهل سال آنچه آدمیان خورند نخوردم . یعنی قوت من از جایی دیگر بود .
و گفت :چهل سال دیه بان دل بودم . چون بنگرستم زنار مشرکی بر میان دل دیدم .
و شرکش آن بود که جز به حق التفات کردی که در دلی که شرک نماند به جز حق هیچ میلش نبود تا به چیزی دگر کشش می بود ، شرک باقی است .
و گفت :چهل سال دیده بان دل بودم ، چون بنگرستم او طالب بود و من مطلوب .
و گفت :سی سال است تا هروقت که خواهم حق را یاد کنم دهان و زفان به سه آب بشویم ، تعظیم خداوند را .
ابوموسی از وی پرسید :صعبترین کاری در این راه چه دید ی؟
گفت :مدتی نفس را به درگاه می بردم ، و او می گریست ، چون مدد حق در رسید نفس را می بردم ، و او می خندید .
و پرسیدند :در این راه چه عجبتر دیده ای ؟
گفت :آنکه کسی آنجا هرگز وادید آید .
نقل است که در آخر کار او بدانجا رسیده بود که هرچه به خاطر او بگذشتی در حال پیش او پیدا گشتی و چون حق را یاد آوردی به جای بول خون از او زایل گشتی . یک روز جماعتی پیش شیخ درآمدند ، شیخ سرفرو برده بود ، برآورد و گفت :از بامداد باز دانه پوسیده طلب می کنم تا به شما دهم تا خود طاقت کشش آن دارید در نمی یابم .
نقل است که بوتراب نخشبی رحمةالله علیه ، مریدی داشت عظیم گرم و صاحب وجد .بوتراب او را بسی گفتی که :چنین که تویی تو را بایزید می باید دید .
یک روز مرید گفت :ای خواجه ! کسی که هر روز صدبار خدای بایزید را بیند ، بایزید را چه کند که بیند ؟
بوتراب گفت :ای مرد ! چون خدای را تو بینی ، بر قدر خود بینی ؛ و چون در پیش بایزید بینی ، بر قدر بایزید بینی . در دیده تفاوت است ، نه صدیق را رضی الله عنه ، یکبار متجلی خواهد شد و جمله خلق را یکبار .
آن سخن بر دل مرید آمد . گفت :برو تا برویم .
هردو بیامدند به بسطام . شیخ در خانه نبود . به بیشه آمدند ، شیخ از بیشه بیرون آمد -سبویی آب در دست و پوستینی کهنه در بر - که چشم مرید بوتراب بر بایزید افتاد بلرزید ، و در حال خشک شد و بمرد .
بوتراب گفت :شیخا ! یک نظر و مرگ ؟!
شیخ گفت : در نهاد این جوان کاری بود . هنوز وقت کشف آن نبود . در مشاهده بایزید آن کار به یکبار بر او افتاد . طاقت نداشت ، فرو شد . زنان مصر را همین افتاد که طاقت جمال یوسف نداشتند ، دستها به یکبار قطع کردند .
نقل است که یحیی معاذ رحمة الله علیه ، نامه ای نوشت به بایزید . گفت :چه گویی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شد ؟
بایزید پاسخ داد :من آن ندانم ! آن دانم که اینجا مرد هست که در شبانه روز دریاهای ازل و ابد در می کشد و نعره هل من مزید می زند .
پس یحیی نامه ای نوشت که :مرا با تو سری هست . ولکن میعاد میان من وتو بهشت است که در زیر سایه طوبی بگوییم .
و قرصی با آن نامه بفرستاد ، و گفت :باید که شیخ این به کار برد ؛، که از آب زمزم سرشته است .
بایزید پاسخ داد و آن سر او بازیاد کرد و گفت :آنجا که یاد او باشد ما را همه نقد بهشت است ، و همه سایه درخت طوبی . و اما آن قرص به کار نبرم ، از آنکه گفته بودی که از کدام آب سرشته ام ،و نگفته بودی که از کدام تخم کشته ام .
پس یحیی معاذ را اشتیاق شیخ بسی شد .برخاست و به زیارت او آمد.نماز خفتن آنجا رسید.گفت:شیخ را تشویش نتوانستم داد ، و صبرم نبود تا بامداد . جایی که در صحرا او را نشان می دادند ، آنجا شدم . شیخ را دیدم که نماز خفتن بگزارد ، و تا روز بر سر انگشت پای ایستاده بود ،و گفت : من در حال عجب بماندم و او را گوش می داشتم ، جمله شب را در کار بود . پس چون صبح برآمد ، بر زفان شیخ برفت که اوذبک ان اسالک هذا المقام.
پس یحیی به وقت خویش فرو رفت و سلام گفت . پرسید از واقعه شبانه . شیخ گفت : بیست و اند مقام بر ما شمردند . گفتم از این همه هیچ نخواهم - که این همه مقام حجاب است .
یحیی مبتدی بود و بایزید منتهی بود . یحیی گفت : ای شیخ ! چرا از خدای معرفت نخواستی ! و ملک الملوک است ، و گفته است هرچه خواهید بخواهید .
بایزید نعره ای بزد و گفت: خاموش ای یحیی ! که مرا بر خویش غیرت آید که او را بدانم . من هرگز نخواهم که او را جز او داند . جایی که معرفت او بود در میآن ، چه کار دارم . خود خواست او آن است ای یحیی ! جزوی کسی دیگر او را نشناسد .
پس یحیی گفت : به حق عزت خدای که از آن فتوحی که تو را دوش بوده است مرا نصیبی کن .
شیخ گفت : اگر صفوت دم ، و قدس جبرئیل ، و خلت ابراهیم و شوق موسی و طهارت عیسی ، و محبت محمد علیه السلام به تو دهند زینهار راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارهاست . صاحب همت باش به هیچ فرو میا که به هرچه فروآیی محبوب آن شوی .
و احمد حرب ، حصیری بر شیخ فرستاد که به شب برآنجا نماز کن .
شیخ گفت : من عبادت آسمانیان و زمینیان جمع کردم ، و در بالشی نهدم ، و آن را زیر سر گرفتم .
نقل است که ذالنون مصری شیخ را مصلایی فرستاد . شیخ بدو باز داد که : ما را مصلی ، به چه کار آید ؟ مارا مسندی فرست تا بر او تکیه کنیم .
یعنی کار از نیاز درگذشت و به نهایت رسید .
به موسی گفت :ذوالنون بالش نیکو فرستاد . شیخ آن هم باز فرستاد ، که شیخ این وقت بگداخته بود ، جز پوستی و استخوانی نمانده بود . گفت : آن را که تکیه گاه او لطف و کرم حق بود ، به بالش مخلوق نیاز نیاید .
نقل است که گفت :شبی در صحرایی بودم -سردر خرقه کشیده - مگر خوای درآمد .ناگاه حالتی پدید شد که از آن غسل باید کرد . یعنی اختلام . و شب به غایت سرد بود . چون بیدار شدم نفسم کاهلی می کرد که به بآب سرد غسل کند . می گفت : « صبر کن تا آفتاب برآید ، آنگاه این معامله فرابیش گیر. » گفت : چون کاهلی نفس بدیدم و دانستم که نماز به قضا خواهد انداخت ، برخاستم و همچنان باز آن خرقه یخ فرو شکستم و غسل کردم و همچنان در میان آن خرقه می بودم تا وقتی که بیفتادم و بیهوش شدم . چون به هوش آمدم ناگه خرقه خشک شده بود .
نقل است که شیخ بسی در گورستان گشتی یک شب از گورستان می آمد . جوانی از بزرگ زادگان بربطی در دست می زد . چون به بایزید رسید بایزید لاحول کرد . جوان بربط بر سر بایزید زد ، و سر بایزید و بربط ، هردو بشکست . جوان مست بود . ندانست که او کیست . بایزید به زاویه خویش بازآمد ، توقف کرد تا بامداد . یکی را از اصحاب بخواند و گفت : بربطی به چند دهند؟
بهای آن معلوم کرد ، در خرقه ای بست ، و پاره ای حلوا به آن یاد کرد و بدان جوان فرستاد و گفت : آن جوان را بگوی که بایزید عذر می خواهد و می گوید ، دوش آن بربط بر مازدی و بشکست . این زر در بهای آن صرف کن و عوضی باز خر و این حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخیزد .
جوان چون بدانست بیامد و از شیخ عذر خواست و توبه کرد ، و چند جوان با او توبه کردند .
نقل است که یک روز می گذشت با جماعتی . در تنگنای راهی افتاد ، و سگی می آمد . بایزید بازگشت ، و راه بر سگ ایثار کرد تاسگ را باز نباید گشت ، مگر این خاطر به طریق انکار برمریدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرم گردانیده است . و بایزید سلطان العارفین است . با این همه پایگاه - و جماعتی مریدان - راه بر سگی ایثار کند و بازگردد. این چگونه بود ؟
شیخ گفت : ای جوانمرد! این سگ به زفان حال با بایزید گفت در سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمده است ، و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افگندند ؟ این اندیشه در سر ما درآمد تا راه بر او ایثار کردم .
نقل است که یکروز می رفت . سگی با او همراه او افتاد . شیخ دامن از او درفراهم گرفت . سگ گفت : اگر خشکم هیچ خللی نیست ، و اگر ترم هفت آب و خاک میان من و توصلحی اندازد . اما اگر دامن به خود باز زنی ، اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی .
بایزید گفت : تو پلید ظاهر و من پلید باطن . بیا تا هردو برهم کنیم تا به سبب جمعیت بود که از میان ما با که سربرکند .
سگ گفت : تو همراهی و انبازی مرا نشایی که من رد خلقم ، و تو مقبول خلق . هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند ، و هرکه به تو رسد گوید : سلام علیک یا سلطان العارفین ! و من هرگز استخوانی فردا را ننهادم ، تو خمی گندم داری - فردا را .
بایزید گفت: همراهی سگی را نمی شایم ، همراهی لم یزل و لا یزال را چون کنم . سبحان آن خدایی را که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش دهد .
پس شیخ گفت : دلتنگی بر من درآمد و از طاعت نومید شدم . گفتم به بازار شوم زناری بخرم و بر میان بندم تا ننگ من از میان خلق برود . بیرون آمدم ، طلب می کردم . دکانی را دیدم زناری آویخته . گفتم : این به یک درم بدهند . گفتم: به چند دهی ؟
گفت : به هزار دینار .
من سر در پیش افکندم . هاتفی آواز داد : تو ندانستی که زناری که بر میان چون تویی بندند به هزار دینار کم ندهند .
نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام . صاحب تبع و صاحب قبول ؛ و از حلقه ی بایزید هیچ غایب نبودی . همه سخن او شنیدی و با اصحاب او نشست کردی . یک روز بایزید را گفت : ای خواجه ! امروز سی سال است تا صایم الدهرم و به شب در نمازم . چنانکه هیچ نمی خفتم و در خود از این علم که می گویی اثری نمی بینم ، و تصدیق این علم می کنم ، و دوست دارم این سخن را .
بایزید گفت :
- اگر سیصد سال به روز به روزه باشی و به شب نماز ، یکی ذره از این حدیث نیابی .
مرد گفت : چرا ؟
گفت : از جهت اینکه تو محجوبی به نفس خویش .
مرد گفت : دوای این چیست .
گفت :تو هرگز قبول نکنی .
گفت : کنم ! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گویی .
گفت :این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و این جامه که داری برکش وازاری از گلیم بر میآن بند و توبره پر چوز برگردن آویز و به بازار بیرون شو ، و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی می زند یک جوز بدو می دهم . همچنین در شهر می گرد ، هرجا که تو را می شناسد آنجا رو ، وعلاج تو این است .
مرداین بشنود . گفت : سبحان الله لااله الا الله .
گفت :کافری اگر این کلمه بگوید مومن می شود . تو بدین کلمه گفتن مشرک شدی .
مرد گفت : چرا ؟
شیخ گفت : از جهت آنکه خویشتن را بزرگتر شمردی از آنکه این توان کرد . لاجرم مشرک گشتی . تو بزرگی نفس را این کلمه گفتی . نه تعظیم خدای را .
مرد گفت : این نتوانم کرد . چیزی دیگر فرمای .
گفت : علاج این است که گفتم .
مرد گفت: نتوانم کرد .
شیخ گفت : نه ! من گفتم که نکنی و فرمان نبری .
نقل است که شاگردی از آن شقیق بلخی رحمةالله علیه عزم حج کرد . شقیق وی را گفت : راه بسطام کن تا آن پیر را زیارت کنی .
آن شاگرد به بسطام آمد . بایزید او را گفت : پیر تو کیست ؟
گفت :شقیق .
شیخ گفت : او چه گوید ؟
گفت :شقیق از خلق فارغ شده است ، و بر حکم توکل نشسته ، و او چنین گوید که اگر آسمان روئین گردد ، و زمین آهنین گرد د، و هرگز از آسمان باران نبارد ، و از زمین گیاه نروید ، و خلق همه عالم عیال من باشد ، من از توکل خود برنگردم .
بایزید که بشنود گفت : اینت صعب کافری ! اینت صعب مشرکی که اوست . اگر بایزید کلاغی بودی به شهر آن مشرک نپریدی . چون بازگردی بگو او را که نگر خدای را به دو گرده نان نه نیازمایی . چون گرسنه گردی دو گرده از جنسی از آن خویش بخواه ، وبارنامه توکل به یکسو نه تا آن شهر ولایت از شومی معاملت تو به زمین فرونشود .
آن مرید از هول این سخن بازگشت و به حج نرفت . به بلخ بر شقیق شد . شقیق گفت : زود بازگشتی .
گفت : نه ! تو گفته بودی که گذر بر بایزید کن . بر او رفتم چنین پرسید ، و من چنین پاسخ دادم و او چنین گفت ، من از هول این سخن بازگشتم تا تو را بیاگاهنم . شقیق زیرک بود . عیب این سخن بر خودبدید که چنین گویند که چهارصد خروار کتاب داشت ، و مردی بزرگ بود .لکن پنداشت بزرگان را بیشتر افتد . پس شقیق مرید را گفت : تو نگفتی که اگر او چنان است تو چگونه ای ؟
گفت :نه .
گفت :اکنون برو و بپرس .
گفت :مرا بازفرستاد تا که از تو بپرسم اگر او چنین است تو چگونه ای ؟
بایزید گفت : این دیگر نادانیش نگر !
پس گفت : اگرمن بگویم توندانی .
گفت :من از راهی دور آمده ام ، بدین امید . اگر مصلحت بیند فرماید تا حرفی بنویسند تا رنج ضایع نشود .
بایزید گفت : بنویسید بسم الله الرحمن الرحیم . بایزید این است .
کاغذ فرانوردید و داد . یعنی بایزید هیچ است . چون موصوفی نبود ، چگونه وصفش توان کرد تا بدان چه رسد که پرسند که او چگونه است یا توکلی دارد یا اخلاصی که این همه صفت خلق است . و تخلقوا باخلاق الله می یابد نه به توکل محلی شدن .
مرید رفت . شقیق بیمار شده بود ، و اجلش نزدیک رسیده ، و هر ساعت کسی بر بام می فرستاد تا راه می نگرد ، تا پیش از آنکه اجلش در رسد .
پاسخ بایزید بشنود . نفسی چند مانده بود که مرید در رسید ، گفت : چه گفت مرید ؟
گفت : برکاغذ نوشته است .
شقیق برخواند : گفت : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . ومسلمانی پاکگ ببرد از عیب پنداشت خویش ، و از آن باز پس آمد و توبه کرد و جان بداد.
نقل است که هزار مرید با احمد خضرویه رحمةالله علیه در بر بایزید شدند . چنانکه هر هزار بر آب می توانستند رفتن ، و در هوا می توانستند پرید . چنانکه احمد بدیشان گفت : هرکه از شما طاقت مشاهده بایزید ندارید بیرون باشید تا ما به زیارت شیخ برویم . هر هزار در رفتند و هریکی عصایی داشتند ؛ در خانه ای که دهلیز شیخ بود بنهادند ، که آن خانه را بیت العصا گویند ، پر عصا شد . یک مرید باز پس ایستاد و بر بایزید نرفت. گفت : من خویشتن را اهلیت آن نمی بینم که بر شیخ روم . من عصاها گوش دارم .
چون جمع بر بایزید درآمدند بایزید گفت : آن بهتر شما - که اصل اوست - درآوریدش .
برفتند و او را درآوردند . خضرویه را گفت تا کی سیاحت و گرد عالم گشتن ؟
خضرویه گفت : چون آب بر ی: جای بایستد متغطر شود .
شیخ گفت :چرا دریا نباشی تا هرگز متغیر نگرد ، و آلایش نپذیری .
پس شیخ بایزید در سخن آمد . احمد گفت : ای شیخ ! فروتر آی که سخن تو فهم نمی کنیم .
فروتر آی . پس دیگر بار گفت : فروتر آی !
همچنین گفت تا هفت بار . بایزید خاموش شد . احمد گفت : یا شیخ ! ابلیس را دیدم بر سر کوی تو بردار کرده!
بایزید گفت : آری !با ما عهد کرده بود که گرد بسطام نگردد . اکنون یکی را وسوسه کرد تا در خونی افتاد .شرط دزدان این است که بردرگاه پادشاهان بردار کنند .
وکسی از شیخ پرسید : ما به نزدیک تو جماعتی را می بینیم مانند زن و مرد . ایشان کیستند ؟
گفت : ایشان فریشتگان اند که می آیند و مرا از علوم سوال می کنند و من پاسخ ایشان می دهم .
نقل است که یک شب به خواب می دید که فریشتگان آسمان اول بر او می آمدند که خیز تا خدای را ذکر گوییم . گفت : من زبان ذکر ندارم . فریشتگان آسمان دوم بیامدند همان گفتند . او همان پاسخ داد . همچنین تا آسمان هفتم . گفتند : پس زبان ذکر او کی خواهد داشت ؟گفت : آنگاه که اهل دوزخ در دوزخ و اهل بهشت در بهشت قرار گیرند و قیامت بگذرد . پس آنگاه بایزید گرد عرش خداوند می گردد و می گوید الله الله .
و گفت : شبی خانه روشن گشت . گفتم : اگر شیطان است من از آن عزیزترم ، و بند همت تر ، که او را در من طمع افتد و اگر از نزدیکان توست بگذار تا از سر خدمت به سرای کرامت رسم .
نقل است که یک شب ذوق عبادت می نیافت . گفت : بنگرید تا هیچ در خانه معلوم هست ؟
نگریستند . نیم خوشه انگور دیدند . گفت : ببرید و با کسی دهید که خانه ما خانه بقالان نیست .
تا وقت خویش بازیافت .
نقل است که در همسایگی او گبری بود و کودکی داشت . این کودک می گریست که چراغ نداشتند . بایزید به دست خویش چراغی در خانه ایشان برد . کودکشان خاموش شد . ایشان گفتند : چون روشنایی بایزید درآمد ، دریغ بود که به سر تاریکی خویش شویم .
در حال مسمان شدند .
نقل است که گبری در عهد شیخ گفتند : مسلمان شو !
گفت : اگر مسلمانی این است که بایزید می کند ، من طاقت ندارم . و اگر این است که شما می کنید ، آرزوم نمی کند .
نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود . مریدان را گفت : برخیزید تا به استقبال دوستی شویم - از دوستان جبار عالم .
پس برفتند . چون به دروازه رسیدند ف ابراهیم هروی بر خری نشسته می آمد بایزید گفت : ندا آمد از حق به دلم که «خیز ! او را استقبال کن و به ما شفیع آور.» گفت : اگر شفاعت اولین و آخرین به تو دهند هنوز مشتی خاک بود .
بایزید گفت : او عجب سخنی داشت .
پس چون وقت سفره درآمد ، مگر طعامی بود خوش . ابراهیم با خود اندیشید که شیخ این است که چنین خورشهای نیکو خورد .
شیخ این معنی بدانست . چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت وبه کناری برد ، و دست بر دیوار زد . دریچه ای گشاده گشت و دریایی بی نهایت ظاهر شد .
شیخ گفت : اکنون بیا تا در این دریا شویم .
ابراهیم را هراس آورد و گفت : مرا این مقام نیست .
پس شیخ گفت : آن جو که از صحرا برگرفته ای ، و نان پخته ای ، و در انبان نهاده ای ، آن جوی بوده است که چهارپایان بخورده اند و بینداخته . و آن جونجس بوده است .
و چنان بود که شیخ گفته بود . ابراهیم توبه کرد .
و یک روز مردی گفت : در طبرستان کسی از دنیا برفته بود . من تو را دیدم باخضر علیه السلام و او دست بر گردن تو نهاده ، و تو دست بر دوش او نهاده . چون خلق ا زجنازه بازگشتند من در هوا دیدم تو را که رفتی .
شیخ گفت : چنین است که تو می گویی .
نقل است که یک روز جماعتی آمدند ، که :یا شیخ ! بیم قحط است و باران نمی آید .
شیخ سرفروبرد و گفت : هین ! نادانها راست کنید که باران آمد .
در حال باریدن آغاز نهاد ، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت .
نقل است که یک روز شیخ پای فرو کرد . مریدی با او به هم فرو کرد . بایزید پای برکشید و آن مرد را گفت : پای برکش!
آن مرد پای برنتوانست کشید . همچنان بماند تا آخر عمر و آن از آن که پنداشت پای فروکردن مردان همچنان بود که قیاس خلق دیگر .
نقل است که یکبار شیخ پای فروکرده بود . دانشمندی برخاست تا برود . پای از زبر پایش بنهاد . گفتتند : ای نادان ! چرا چنین کردی ؟
از سرپنداری گفت : چه می گویید ؟ طاماتی در او بسته اند .
بعد از آن پای خوره افتاد . و چنین گویند که به چندین فرزند او آن علت سرایت کرد . یکی از بزرگان پرسید : چون است که یکی گناه کرد ، عقوبت وی به دیگران رسید ، چه معنی است ؟
گفت : چون مردی سخت انداز بود ، تیر او دورتر شود .
نقل است که منکری به امتحان پیش شیخ آمد و گفت : فلان مساله بر من کشف گردان .
شیخ آن انکار در وی بدید ، گفت : به فلان کوه غاری است . در آن غار یکی از دوستان ماست . از وی بپرس تا بر تو کشف گرداند .
برخاست و بدان غار شد . اژدهایی دید عظیم سهمناک ، چون آن بدید بیهوش شد و در جامه نجس کرد ، و بی خود خود را از آنجا بیرون انداخت ، و کفش در آنجابگذاشت . و همچنان بازبه خدمت شیخ آمد ، و در پایش افتاد و توبت کرد .
شیخ گفت : سبحان الله ! تو کفش نگاه نمی توانی داشت از هیبت مخلوقی . در هیبت خالق چگونه کشف نگاه داری؟ که به انکار آمده ای که مرا فلان سخن کشف کن !
نقل است که قراطی را انکاری بود در حق شیخ که کارهای عظیم می دید ، و آن بیچاره محروم گفت : این معاملتها و ریاضت ها که او می کشد من هم می کشم او سخنی می گوید که ما در آن بیگانه ایم .
شیخ را از آن آگاهی بود . روزی قصد شیخ کرد . شیخ نفسی برآن قرا حوالت کرد . قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد . چون بازآمد غسلی کرد . پس به نزد شیخ آمد ، پس از آن شیخ گفت : تو ندانستی که بار پیلان برخران ننهند ؟
نقل است که شیخ ابوسعید منجورانی پیش بایزید آمد و خواست تا امتحانی بکند . شیخ او را به مریدی حوالت کرد ، نام او سعید راعی . گفت : پیش او رو که ولایت کرامت به اقطاع بدو داده ایم .
چون سعید آنجا رفت راعی را دید که در صحرا نماز می کرد ، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند . چون از نماز فارغ شد . گفت : چه می خواهی ؟
گفت : نان گرم و انگور .
راعی چوبی داشت . به دو نیم کرد و یک نیمه به طرف خود برد و نیمه دیگر به سوی او . در حال انگور بار آورد . و طرف راعی سفید بود و طرف سعید منجورانی سیاه بود و گفت : چرا طرف تو سفید است و آن من سیاه !
راعی گفت : از آنکه من از سر یقین خواستم و تو از راه امتحان . خواستی رنگ هرچیزی نیز لایق حال او خواهد بود . بعد از آن گلیمی به سعید منجورانی داد و گفت : نگاه دار ! چون سعید به حج شد ، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد . چون به بسطام آمد آن گلیم با راعی بود .
نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟
گفت :پیرزنی . یک روز در غلبات شو ق و توحیدبودم چنانکه مویی را گنج نبود . به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید . مرا گفت :«این انبان آرد با من برگیر!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ، بطامد . انبان در پشت او نهادم ، و پیرزن را گفتم اگر به شهر وری چه گویی که کرا دیدم ، که نخواسم داند که کیم ؟
گفت :که را دیدم ؟ ظالمی رعنا را دیدم .
پس شیخ گفت : هان ! چه می گویی ؟
پیرزن گفت : این شیر مکلف است یا نه ؟
گفتم : نه .
گفت : تو آن را که خدای تکلیف نکرده است تکلیف کردی ، ظالم نباشی ؟
گفتم : باشم .
گفت :با این همه میخواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطیع است و تو صاحب کراماتی . این نه رعنایی بود .
گفتم : بلی ! توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم . این سخن پیر من بود .
بعد از آن چنان شد که چون آیتی یا کراماتی روی بدو آوردی ، از حق تعالی تصدیق آن خواستی . پس در حال نوری زرد پدید آمدی به خطی سبز . بر او نوشته که : لا الاه الا الله ، محمد رسول الله ، ابراهیم خلیل الله ،موسی کلیم الله ، عیسی روح الله . بدین پنج گواه کرامت پذیرفتی تا چنان شد که گواه به کار نیامد .
احمد خضرویه گفت : حق را به خواب دیدم . فرمود : که جمله مردان از من می طلبند - آنچه می طلبند ، مگر بایزید که مرا می طلبد .
نقل است که شقیق بلخی و ابوتراب نخشبی پیش شیخ آمدند . شیخ طعام فرمود که آوردند و یکی از مریدان خدمت شیخ می کرد و اطستاده بود . بوتراب گفت :موافقت کن .
گفت :روزه دارم .
گفت :بخور و ثواب یک ماهه بستان .
گفت :روزه نتوان گشاد . شقیق گفت:روزه بگشای و مزد یک ساله بستان .
گفت :نتون گشاد .
بایزید گفت : بگذار که او رانده حضرت است .
پس از مدتی نیامد که او را بدردی بگرفتند . و هردو دستش جدا کردند .
نقل است که شیخ یک روز در جامع عصا بر زمین فرو برده بود ، و بیفتاد و عصای پیری آمد . آن پیر دو تا شد و عصا برداشت . شیخ به خانه او رفت و از وی بحلی خواست. و گفت :پشت دو تاکردی در گرفتن عصا.
نقل است که روزی یکی درآمد ، و از حیا مساله ای پرسید ، شیخ پاسخ داد و آنکس آب شد . مردی درآمد ، آبی زرد دید ، ایستاد گفت: یاشیخ ! این چیست .
گفت : یکی از حیا پرسید . من جواب دادم . طاقت نداشت چنین شد از شرم .
نقل است که شیخ گفت : یکبار به دجله رسیدم . دجله آب به هم آورد .
گفتم بدین عزم غره نشوم که به نیم دانگ مرا بگذرانند و من سی سال عمر خویش به نیم دانگ به زبان نیارم . مرا کریم باید نه کرامت .
نقل است که گفت : خواستم تا از حق تعالی درخواهم تا مونت زنان از من کفایت کند. پس گفتم روا نبود این خواستن ، که پیغمبر علیه السلام نخواست .
بدین حرمت داشت پیغمبر حق تعالی آن را کفایت کرد تا پیش من چه زنی ، چه دیواری ، هر دویکی است .
نقل است که شیخ در پس امامی نماز می کرد . پس امام گفت : یا شیخ ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی . از کجا می خوری؟
شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم .
گفت : چرا ؟
گفت : نماز از پس کسی که روز دهنده را نداند روا نبود که گزارند .
و یکبار یکی در مسجدی دید که نماز می کرد .گفت : اگر پنداری که این نماز سبب رسیدن است به خدای تعالی ، غلط می کنی که همه پنداشت است نه مواصلت . اگر نماز نکنی کافر باشی ، و اگر ذره ای به چشم اعتماد به وی نگری مشرک باشی .
نقل است که گفت : کس باشد که به زیارت ما آید و ثمره آن لعنت بود و کس باشد که بیاید و فایده آن رحمت باشد .
گفتند : چگونه ؟
گفت :یکی بیاید و حالتی بر من غالب آید در آن حالت با خود نباشم . مرا غیبت کند ، در لعنت افتد . و دیگری بیاید حق را بر من غالب یابد ، معذور دارد . ثمره آن رحمت باشد .
و گفت : می خواهم که زودتر قیامت برخاستی تا من خیمه خود بر طرف دوزخ زدمی که چون دوزخ مرا بیند نیست شدی ، تا من سبب راحت خلق باشم .
حاتم اصم مریدان را گفت : هرکه را از شما روز قیامت شفیع نبود در اهل دوزخ او را ، از مریدان نیست .
این سخن بایزید گفتند . بایزید گفت : من می گویم که مرید من آن است که بر کناره دوزخ بایستند و هرکه را به دوزخ برند دست او بگیرد و به بهشت فرستد و به جای او خود به دوزخ رود.
گفتند: چرا بدین فضل که حق با تو کرده است خلق را به خدای نخوانی ؟
گفت :کسی را که او پند کرد بایزید چون تواند که بردارد ؟
بزرگی پیش بایزید رفت . او را دید ، سر به گریبان فکرت فروبرده ، چون سربرآورد گفت : ای شیخ ! چه کردی ؟
گفت : سر به فنای خود فرو بردم ، و به بقای حق برآوردم .
یک روز خطیب بر منبر این آیت بخواند :ما قدروا الله حق قدره . چندان سر بر منبر زد که بیهوش شد . چون به هوش آمد گفت : چون دانستی این گدای دروغ زن را کجا می آوردی تا دعوی معرفت تو کند ؟
مریدی شیخ را دید که می لرزید . گفت : یا شیخ ! این حرکت تو از چیست ؟
شیخ گفت : سی سال در راه صدق قدم باید زد ، و خاک مزبل به محاسن باید رفت و سر برزانوی اندوه بایدنهاد تا تحرک مردان بدانی . به یک دو روز که از پس تخته برخاستی می خواهی که به اسرار مردان واقف شوی ؟

این قسمت ادامه دارد ....

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656292


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها