<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
دوشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1384
ادامه قسمت پیشین

نقل است که وقتی لشکر اسلام در روم ضعیف شده بود ، و نزدیک بود که شکسته شوند . از کفار آوازی شنیدند که یا بایزید دریاب !
در حال از جانب خراسان آتشی بیامد . چنانکه در لشکر کفار افتاد و لشکر اسلام نصرت یافت .
نقل است که مردی پیش شیخ آمد . شیخ سرفرو برده بود . چون برآورد ، آن مرد گفت : کجابودی ؟
گفت :به حضرت آن مرد .
گفت :من به حضرت بودم و تو را ندیدم .
شیخ گفت : راست می گویی . من درون پرده بودم و تو برون . و بیرونیان درونیان را نبینند .
گفت :هرکه قرآن نخواند ، و به جنازه مسمان حاضر نشود ، وبه عیادت بیماران نرود ، و یتیمان را نپرسد ، ودعوی این حدیث کند بدانیأ که مدعی است .
یکی شیخ را گفت : دل صافی کن تا با تو سخنی گویم .
شیخ گفت : سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم ، هنوز نیافته ام . به یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم ؟
و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است ، و من چندین سال است تا از او می خواهم که مقدار سر سوزنی از این راه بر من گشاده گرداند و نی شود .
نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی:الهی ! نان فرستادی ، نان خورش می باید . بلایی فرست تا نان خورش کنم .
روزی بوموسی از شیخ پرسید :بامدادت چون است ؟
گفت :مرا نه بامداد است و نه شبانگاه .
و گفت به سینه ما آواز دادند که : ای بایزید ! خزاین ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پراست . اگر مارا می خواهی چیزی بیار که ما را نبود.
گفتم : خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد ؟
گفت :بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی .
و گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود . و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد .
و گفت : از نماز جز ایستادگی تن ندیدم ، و از روزه جز گرسنگی ندیدم . آنچه مراست از فضل اوست ، نه از فعل من .
و گفت :به جهد و کسب هیچ حاصل نتوان کرد و این حدیث که مرااست بیش از هر دو کون است ، لکن بنده نیکبخت آن بود که می رود ، ناگه پای او به گنجی فرورود و توانگر گردد .
و گفت :هر مرید که در ارادت آمد مرا فروتر بایست آمد ، و برای او با او سخن گفت .
نقل است که چون در صفات حق سخن گفتی شادمان و ساکن بودی ، و چون در ذات حق سخن گفتی از جای برفتی ، و در جنبش آمدی . و گفتی : آمد ، آمد! و به سرآمد .
شیخ مردی را دید که می گفت : عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش نکند .
شیخ گفت : عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش کند . یعنی عجب بود که برجای بماند .
نقل استک ه از او پرسیدند : این درچه به چه یافتی و بدین مقام رسیدی ؟
و گفت :شبی در کودکی از بسطام بیرون آمدم ماهتاب می تافت . جهان آرامیده و حضرتی دیدم که هژده هزار عالم درجنب آن حضرت ذره ای نمود .
شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد . گفتم خداندا! درگاهی بدین عظیمی و چنین خالی و کارهایی بدین شگرفی و چنین تنهایی ؟
هاتفی آواز داد :درگاه خالی نهاز آن است که کسی نمی آید ، از آن است که ما نمی خواهیم ! که هر نانشسته رویی شایسته ی این درگاه نیسیت . نیت کردم که جمله خلایق را بخواهم . باز خاطری امد که مقام شفاعت محمد راست علیه السلام . ادب نگاه داشتم . خطابی شنیدم که :بدین یک ادب کهنگاه داشتی نامت بلند گردانیدم . چنانکه تا قیامت گویند سلطان العارفین بایزید .
در پیش امام جعفر ابونصفر فشیری گفتند : بایزید چنین حکایت فرموده استکه من دوش خواستم از کرم ربوبیت درخواهم تا ذیل غفران برجرایم خلق اولین و کنم و شفاعت ، که مقام صاحب شریعت است - در تصرف خویش آرم ، ادب نگاه اشتم .
قشیری گفت : بهذی الهمة نال مانال.
بایزید بدین همت بلند در اوج شرف به پرواز رسیده است .
نقل است که شیخ گفت :اول بار که به خانه رفتم ، خانه دیدم ، دوم بار خداوند خانه دیدم ، سوم بار نه خانه و نه خداوند خانه ، یعنی در حق گم شدم . که هیچ کس نمی دانستم ، که اگر می دیدم حق می دیدم ، و دلیل بر این سخن آن است که یکی به در خانه بایزید شد ، و آواز داد .
شیخ گفت که را می طلبی ؟
و گفت :بایزید را ؟
گفت : بیچاره بایزید ! سی سال است تا من بایزید را می طلبم ، نام و نشانش نمی یابم .
این سخن با ذوالنون گفتند . گفت : خدای برادرم را - بایزید - بیامرزاد که با جماعتی که در خدای گم شده اند گم شده است .
نقل است که بایزید را گفتند : از مجاهده خود ما را چیزی بگوی !
گفت : اگر از بزرگتر گویم ، طاقت ندارید . اما از کمترین بگویم . روزی نفس را کاری بفرمودم ، حرونی کرد . یعنی فرمان نبرد . یک سالش آب ندادم . گفتم : یا نفس تن در طاعت ده یا در تشنگی جان بده .
و گفت :چه گویی در کسی که حجاب او حق است ؟ یعنی تا اوو می داند که حق است حجاب است . او می باید که نماند و دانش او نیز نماند تا کشف حقیقی بود .
و در استغراق چنان بود که مریدی داشت که بیست سال بودتا از وی جدا نشده بود . هر روز که شیخ او را خواندی گفتی : ای پسر ! نام تو چیست ؟
روزی مریدی گفت :ای شیخ ! مرا افسوس می کنی ! بیست سال است تا در خدمت تو می باشم و هر روز نام من می پرسی ؟
شیخ گفت : ای پسر ! استهزا نمی کنم . لکن نام او آمده است و همه نامه ا از دل من برده ، نام تو یاد می گیرم و باز فراموش می کنم .
نقل است که گفت : در همه عمر خویش می بایدم که یک نماز کنم که حضرت او را شاید و نکردم . شبی از نماز خفتن تا وقت صبح ، چهاررکعت نماز می گزارم . هربار که فارغ شدمی . گفتمی : الهی من جهد کردم تا در خور تو بود اما نبود . در خور بایزید است . اکنون تو را بی نمازان بسیاراند ، بایزید را یکی از ایشان گیر .
و گفت :بعد از ریاضات - چهل سال - شبی حجاب برداشتند . زاری کردم که راهم دهید . خطاب آمد که با کوزه ای که تو داری و پوستینی تو را بار نیست .
کوزه و پوستین بینداختم . ندایی شنیدم که بایزید ! با این مدعیان بگوی که بایزید بعد از چهل سال ریاضات و مجاهدت با کوزه شکسته و پوستینی پاره پاره تا نیدنداخت بار نیافت . تا شما که چندین علایق به خود بازبسته اید و طریقت را ندانه دام هوا ساخته اید کلا و حاشا که هرگز بار یابید .
نقل است که شبی بر سرانگشتان پای بود از نماز خفتن تا سحر گاه و خادم آن حال مشاهده می کرد و خون از چشم شیخ بر خاک می ریخت . خادم در تعجب ماند . بامداد از شیخ پرسید : آن چه حال بود ، ما را از آن نصیبی کن .
شیخ گفت : اول قدم که رفتم ، به عرش رفتم . عرض را دیدم چون گرگ لب آلوده و تهی شکم . گفتم ای عرش به تو نشانی می دهند که الرحمن علی العرش استوی . بیا تا چه داری .
گفت : چه جای این حدیث است که ما را نیز به دل تو نشانی می دهند که انا عند المنکره قلوبهم . اگر آسمانیانند از زمینینا می جوطند و اگر زمینیان اند از آسمانیان می طلبند . اگر جوان است از پیر می طلبد واگر پیر است از جوان می طلبد واگر خراباتی است از زاهد می طلبد . اگر زاهد است از خراباتی .
و گفت چون به مقام قرب رسیدم گفتند : بخواه !
گفتم :مرا خواست نیست ، هم تو از بهر ما بخواه .
گفتند : بخواه .
گفتم : تو را خواهم و بس .
گفتند : تا وجود بایزید ذره ای می ماند . این خواست محال است دع نفسک و تعال .
گفتم : بی زلت بازنتوانم گشت . گستاخی خواهم کرد .
گفتند: بگوی .
گفتم :بر همه خلایق رحمت کن .
گفتند : باز نگر !
بازنگرستم ، هیچ آفریده ندیدم ، الا او را شفیعی بود و حق را بر ایشان بسی نیکخواه تر از خود دیدم . پس خواموش شدم . بعد از آن گفتم : بر ابلیس رحمت کن !
گفتند : گستاخی کردی ! برو که او از آتش است ، آتشی را آتشی باید . تو جهد آن کن که خد را بدان نیازی که سزای آتش شوی که طاقت نیاری .
نقل است که گفت : حق تعالی مرا دو هزار مقام در پیش خود حاضر کرد و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد . من قبول نکردم . مرا گفت : ای بایزید ! چه می خواهی ؟
گفتم : آنک هیچ نخواهم .
و چون کسی از وی دعای خواستی ، گفتی : خداوندا ! خلق تواند و تو خالق ایشان . من در میانه کیستم که میان تو و خلق تو واسطه باشم .
و یکی پیش شیخ آمد و گفت : مرا چیزی آموز که سبب رستگاری من بود.
گفت : دو حرف یاد گیر ! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هرچه می کنی می بیند ؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نیاز است .
و یک روز شیخ می رفت . جوانی قدم به قدم شیخ نهاد و می گفت : قدم بر قدم مشایخ چنین نهند . و پوستینی در بر شیخ بود . گفت : یا شیخ پاره ای از این پوستین به من ده تا برکت تو به من رسد .
شیخ گفت : اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل بایزید نکنی.
و یک روز شوریده ای را دید که می گفت : الیه ! در من نگر .
شیخ گفت : از سر غیرت و غلبات وجد که نیکو سر و رویی داری ،که در تو نگرد؟
گفت : ای شیخ ! آن نظر از برا آن می خواهم تا سر و رویم نیکو شود .
شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد . گفت : راست گفتی .
نقل است که یک روز سخن حقیقت می گفت و لب خویش می مزید و می گفت : هم شراب خواره ام و هم شراب و هم ساقی .
نقل است که گفت : هفتاد زنار از میان گشادم یکی بماند . هرچند جهد کردم که گشاده شود ، نمی شد . زاری کگردم و گفتم : الهی قوت ده تا این نیز بگشایم . آوازی آمد که : همه زنارها گشادی . اطن یکی گشادن کار تو نیست .
و گفت :به همه دستها در حق بکوفتم آخر تا بدست نیاز نکوفتم نگشادند ؛ و به همه زبانها بار خواستم تا به زفان اندوه باز نخواستم بار ندادند ، به همه قدمها به راه او برفتم تا به قدم ذل نرفتم به منزلگاه عزت نرسیدم .
و گفت : سی سال بود تا من می گفتم چنین کن و چنین ده ، و چون به قدم اول معرفت رسیدم ، گفتم : الهی تو مرا باش و هرچه می خواهی کن .
و گفت : سی سال خدای را یاد کردم . چون خاموش شدم ، بنگریستم حجاب من ذکر من بود .
و گفت : یکبار به درگاه او مناجات کردم .و گفتم : کیف الوصول الیک . ندایی شنیدم که :ای بایزید ! طلق نفسک ثلثا ثم قل الله . نخست خود را سه طلاق ده ، و آنگه حدیث ما کن .
و گفت : اگر حق تعالی از من حساب هفتاد ساله خواهد من از وی حساب هفتاد ساله خواهم . از بهر آنکه هفتاد هزار سال است تا الست بربکم . گفته است ، و جمله را در شور آورده . از بلی گفتن جمله شورها که در سر آسمان و زمین است از شوق الست است .
پس گفت : بعد از آن خطاب آمد که :جواب شنو ! روز شمار ، هفت اندامت ذره ذره گردانیم و به هر ذره دیداری دهیم . گویم اینک حساب هفتاد هزارساله و حاصل و باقی در کنارت نهادیم .
و گفت : اگر هشت بهشت را در کلبه ما گشایند و ولایت هر دو سرای به اقطاع به مادهند هنوز بدان یک آه که در سحرگاه بریاد شوق او از میان جان ما برآید ندهیم بل که یک نفس که به درد او برآریم با ملک هژده هزار عالم برابر نکنیم .
و گفت : اگر فردا در بهشت دیدار ننماید چندان نوحه و ناله کنم که اهل هفت دوزخ از گریه و ناله من عذاب خود فراموش کنند .
و گفت : کسانی که پیش از ما بوده اند هرکسی به چیزی فروآمده اند . ما به هیچ فرونیامدیم. و یکبارگی خود را فدای او کردیم و خود را از برای خود نخواهیم که اگر یک ذره صفات ما به صحرا آید هفت آسمان و زمین درهم اوفتد .
و گفت : او خواست که ما را بیند و ما نخواستیم که او را بینیم . یعنی بنده را خواست نبود .
و گفت : چهل سال روی به خلق کردم و ایشان را به حق خواندم ، کسی مرا اجابت نکرد . روی از ایشان بگردانیدم چون به حضرت رفتم همه را پیش از خود آنجا دیدم . یعنی عنایت حق در حق خلق بیش از عنایت خود دیدم . آنچه خواستم حق تعالی به یک عنایت آن همه را بیش از من به خود رسانید .
و گفت : از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست . پس نگه کردم عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان بود .
و گفت : از خدای بخدای رفتم ، تا ندا کردند از من در من که ای تو من یعنی به مقام الفناء فی الله رسیدم .
و گفت : چند هزار مقام از پس کردم ، چون نگه کردم خود را در مقام حزب الله دیدم . یعنی به معنی الله که ان کنه است راه نیست .
و گفت : حق تعالی سی سال آینه من بود ، اکنون من آینه خودم . یعنی آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود ، چون من نماندم حق تعالی آینه خویش است . اینک بگویم که آینه خویشم . حق است که به زبان من سخن گوید و من در میان ناپدید .
و گفت : سالها بر این درگاه مجاور بودم ، به عاقبت حیرت بدیدم و جز حیرت نصیب ما نیامد .
و گفت : به درگاه عزت شدم ف هیچ زحمت نبود . اهل دنیا به دنیا مشغول بودند و محجوب ، وا هل آخرت به آخرت ، و مدعطان به دعوی ، وارباب طریقت و تصوف قومی به اکل و شرب و گریه ، و قومی به سماع و رقص ، و آنها که مقدمان راه بودند و پیروان سپاه بودند ، دربادیه ی حیرت گم شده بودند و در دریای عجزغرق شده .
گفت : مدتی گرد خانه طواف کردم ، چون به حق رسیدم خانه را دطدم که گرد من طواف می کرد .
گفت : شبی دل خویش می طلبیدم و نیافتم . سحرگاه ندایی شنیدم که ای بایزید ! به جز از ما چیزی دطگری می طلبی ! تو را با دل چه کار است ؟
و گفت : مرد نه آن استکه بر پی چیزی رود ، مرد آن است که هرجا که باشد هرچه خواهد پیش آید ، و با هرکه سخن گوید از وی جواب شنود .
و گفت : حق مرا به جایی رسانید که خلایق جمله در میان دو انگشت خود بدیدم .
و گفت : مرید را حلاوت طاعت دهند ، چون بدان خرم شود شادی او حجاب قرب او گردد .
و گفت : کمترین درجه عارف آن است که صفات حق در وی بود .
و گفت : اگر بدل خلایق مرا به آتش بسوزانند من صبر کنم ، از آنجا که منم محبت او را هنوز هیچ نکرده باشم ، و اگر گناه من و از آن همه خلایق بیامرزد از آنجا که صفت رافت و رحمت اوست هنوز پس کاری نباشد .
و گفت : توبه از معصیت یکی است و از طاعت هزار . یعنی عجب در طاعت بدتر از گناه.
و گفت : کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت .
و گفت : علم ازل دعوی کردن از کسی درست آید که اول برخود نور ذات نماید .
و گفت : دنیا را دشمن گرفتم و نزد خالق رفتم و خدای را بر مخلوقات اختیار کردم تا چندان محبت حق بر من مستولی شد که وجود خود را دشمن گرفتم . چون زحمات از میانه برداشتم انس به بقای لطف حق داشتم .
و گفت : خدای را بندگانند که اگر بهشت با همه زینتها بر ایشان عرضه کنند ایشان از بهشت همان فریاد کنند که دوزخیان از دوزخ .
و گفت : عابد به حقیقت و عامل به صدق آن بود که به تیغ جهد سر همه مرادات بردارد و همه شهوات و تمنای او در محبت حق ناچیز شود ، آن دوست دارد که حق خواهد و آن آرزو کند که حق شاهد او بود .
و گفت : نه خداوند تعالی رضای خود به کسی دهد آنکس بهشت را چه کند ؟
و گفت : یکی ذره حلاوت معرفت در دلی به از هزار قصر در فردوس اعلی .
و گفت : یگانگی او بسیار مردان مرد را عاجز کند و بسی عاجزان را به مردی رساند .
و گفت : اگر توانید به سرقاعده فنای اول بازروید تا بدین حدیث رسید ، و اگر نه این همه صلاح و زهد بادست که بر شما می زند .
و گفت : خدای شناسان ثواب بهشت اند و بهشت وبال ایشان .
و گفت : گناه شما را چنان زیان ندارد که بی حرمتی کردن و خوار داشتن برادری مسلمان .
و گفت : دنیا اهل دنیا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور در سرور است ، و دوستی حق اهل معرفت را نور در نور .
و گفت : در معاینه کار نقد است اما در مشاهده نقد نقد است .
و گفت : عبادت اهل معرفت را پاس انفاس است .
و گفت : چون عارف خاموش بود مرادش آن بود که یا سخن گوید ، و چون چشم بر هم نهد مقصودش آن بود که چون باز کند به حق نگردد . و چون سر به زانو نهد طلب آن کند که سر برندارد تا اسرافیل صور بدمد از بسیاری انس که به خدای دارد .
و گفت : سوار دل باش و بباد تن .
و گفت : علامت شناخت حق گریختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او .
و گفت : هرکه به حق مبتلا گشت مملکت از او دریغ ندارند و او خود به هردو سرای سرفرونیارد .
و گفت : عشق او درآمد و هرچه دون او بود برداشت واز ما دون اثر نگذاشت تا یگانه ماند چنانکه خود یگانه است .
و گفت : کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق .
و گفت : فردا اهل بهشت به زیارت روند ، چون بازگردند صورتها بر ایشان عرضه کنند هرکه صورت اختیار کرد او را به زیارت راه ندهند .
و گفت : بنده را هیچ به از آن نباشد که بی هیچ باشد . نه زهد دارد و نه علم ونه عمل ، چون بی همه باشد ، با همه باشد .
و گفت : این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید .
و گفت : عارف چندان از معرفت بگوید و در کوی او ببوید که معارف نماند ، و عارف برسد . پس معارف از عارف نیابت دارد ، و عارف به معرفت نرسد تا از معارف یاد نیارد .
و گفت : طلب علم و اخبار از کسی لایق است که از علم به معلوم شود و از خبر به مخبر . اما هرکه از برای مباهات علمی خواند و بدان رتبت و زینت خود طلب کند تا مخلوقی اورا پذیرد ، هر روز دورتر باشد ، و از او مهجورتر گردد .
و گفت : دنیا چه قدر آن دارد که کسی گذاشتن او کاری پندارد که محال باشد که کسی حق را شناسد و دوستش ندارند ومعرفت بی محبت قدری ندارد .
و گفت : از جویهای آب روان آواز می شنوی که چگونه می آید که چون به دریا رسد ساکن گردد و از درآمدن و بیرون شدن او دریا را نه زیادت بود و نه نقصان .
و گفت : او را بندگانند . اگر ساعتی در دنیا از وی محجوب مانند او را نپرستند و طاعتش ندارند . یعنی چون محجوب مانند نابود گردند ؛ ونابود عبادت چون کند ؟
و گفت : هرکه خدای را داند زبان به سخنی دیگر جز یاد حق نتواند گشاد .
و گفت : کمترین چیزی که عارف را واجب آمد آن است که از مال و ملک تبرا کند ، و حق این است که اگر هردو جهان در سر دوستی او کنی هنوز اندک باشد .
و گفت : ثواب عارفان از حق ، حق باشد .
گتف : عارفان در عیان مکان جویند و در عین اثر نگویند واگر از عرش تا ثری صدهزار آدم باشند با ذرایر بسیار و اتباع و نسل بی شمار و صدهزار فریشته مقرب ، چون جبرئیل و میکائیل - قدم از عدم در زاویه دل عارف نهند ، او در جنب وجود و معرفت حق ایشان را موجود نپندارد و از درآمدن و بیرون شدن ایشان خبر ندارد ، و اگر به خلاف این بود مدعی بود نه عارف .
و گفت : عارف معروف را بیند و عالم با عالم نشیند . عالم گوید : من چه کنم ؟ عارف گوید او چه کند ؟
و گفت : بهشت را نزد دوستان حق خطری نباشد ، و با این همه که اهل محبت به محبت مهجورانند ، کار آن قوم دارند که اگر خفته اند واگر بیدارند طالب و مطلوب اند ، و از طلبگاری ودوستداری خود فارغ اند . مغلوب مشاهده معشوق اند ، که بر عاشق عشق خود دیدن تاوان است ، و در مقابله مطلوب به طلبگاری خود نگرستن در راه محبت طغیان است .
و گفت : حق بر دل اولیای خود مطلع گشت ، بعضی از دلها که دید بار معرفت او نتوانست کشید ، به عبادتش مشغول گردانید .
و گفت : بار حق جز بارگیران خاص برندارند که مذلل کرده مجاهده باشند و ریاضت یافته مشاهده .
و گفت : کاشکی خلق به شناخت خود توانندی رسید که معرفت ایشان را در شناخت خود تمام بودی .
و گفت : جهد کن تا یک دم به دست آری که آن دم در زمین و آسمان جز حق را نبینی . یعنی تا بدان دم همه عمر توانگر نشینی .
و گفت : علامت آنکه حق او را دوست دارد آن است که سه خصلت بدو دهد : سخاوتی چون سخاوت دریا ؛ و شفقتی چون شفقت آفتاب ، و تواضعی چون تواضع زمین .
و گفت : حاجیان به قالب گرد کعبه طواف کنند ، بقا خواهند ؛ و اهل محبت به قول گردند گرد عرش و لقا خواهند .
و گفت : در علم علمی است که علما ندانند و درزهد زهدی است که زاهدان نشناسند .
و گفت : هرکه را برگزینند فرعونی را بدو گمارند تا او را می رنجاند .
و گفت : این همه گفت و گوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است . درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است .
و گفت : این دلیری چندان است که خواجه غایت است از حضرت حق ، و عاشق خود است . چون حضور حاصل آمد چه جای گفت و گوی است .
و گفت : صحبت نیکان به از کار نیک ، و صحبت بدان بتر از کار بد .
و گفت : همه کار ها در مجاهده باید کرد ، آنگاه فضل خدای دیدن نه فعل خویش .
و گفت : هرکه خدای را شناخت او را با سوال حاجت نیست و نبود ف و هرکه نشناخت سخن عارف درنیابد .
و گفت : عارف آن است که هیچ چیز مشرب گاه او تیره نگرداند ، هرکدورت که بدو رسد صافی گردد .
و گفت : آتش عذاب آنکس راست که خدای را نداند ، اما خدای شناسان برآتش عذاب باشند .
و گفت : هرروز هزار کس در این راه آیند . شبانگاه از ایمان برآیند .
و گفت : هرچه هست در دو قدم حاصل آید ، که یکی بر نصیبهای خود نهد ، و یکی بر فرمانهای حق . آن یک قدم را بردارد و آن دیگر برجای آن نهد .
و گفت : هرکه ترک هوا گفت به حق رسید .
و گفت : هرکه نزدیک حق بود همه چیز و همه جای او را بود ، زیرا که حق تعالی همه جای است و حق را همه چیز هست .
و گفت : هرکه به حق عارف است جاهل است و هرکه جاهل حق است عارف است .
و گفت : عارف طیار است و زاهد سیار است .
و گفت : هرکه خدای را شناخت عذابی گردد بر آتش ، و هرکه خدای را ندانست آتش براو عذاب گردد ، و هرکه خدای را شناخت بهشت را ثوابی گردد ، و بهشت براو وبالی گردد .
و گفت : عارف به هیچ چیز شاد نشود ، جز به وصال.
و گفت : آنچه روایت می کنند که ابراهیم و موسی و عیسی صلوات الله علیهم اجمعین گفتند خدایا ! ما را از امت محمد گردان ، گمان بری که آرزوی فضایح این مشتی ریاست جوی کردند ؟ کلاو حاشا بل ، که ایشان در این امت مردانی دیدند که اقدام ایشان برتحت ثری بود و سرهای ایشان از اعلی علیین برگذشته وایشان در میان گم شده .
و گفت : حظ اولیا در تفاوت درجات از چهار نامست ، و قیام هر فرقتی از ایشان به نامی است از نامهای خدای و آن قول خدای است هو الاول والاخر والظاهر والباطن. هرکه را حظ او از این نامها زطادت تر بود به ظاهر عجایت قدتر وی نگرانتر بود و هرکه را حظ او ازاین نامها باطن بود ، نگران بود بدانچه رود از انوار وا سرار و هرکه را حظ او از این نامها باطن بود ، نگران بود بدانچه رود از انوار واسرار وهرکه را حظ او ازاین نامها اول بود ، شغل او بدان بود که اندر سبقت رفته است ، هرکه را حظ او از این نامها اول بد ،شغل او بدان بود که اندر سبقت رفته است ، و هرکه را حظ او از این نامها آخر بود شغل او به مستقبل بسته بود با آنچه خواهد بود ، و هرکس را ازین کشف برقدر طاقت او بود .
و گفتند : اگر همه دولتها که خلایق را بود در حواله شما افتد در حواله مشوید و اگر ههم بی دولتی در راهتانافتد نومید مگردید که کار خدای کن فیکون بود و هرکه به خود فرونگرد و عبادت خویش خالص بیند واز صفای کشف خود حسابی برتواند گرفت ، ونفس خود را اخبث النفوس نبیند او از هیچ حساب نیست .
و گفت : هرکه دل خود را مرده گرداند به کثرت شهوات ، او را در کفن لعنت پیچند و در زمین ندمت دفن کنند ؛ و هرکه نفس خود را بمیراند به باز ایستادن شهوات ، او را در کفن رحمت پیچد ، و در زمین سلامت دفن کنند .
و گفت : به حق نرسید آنکه رسید ، مگر به حفظ حرمت . و از راه نیفتاد . آنکه از راه افتاد ، مگر به ترک حرمت کردن .
و گفت : هرگز این حدیث را به طلب نتوان یافت ، اما جز طالبان نیابند .
و گفت : چون مرید نعره زند و بانگ کند حوضی بود و چون خاموش بود دریایی شود پر در .
و گفت : یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی .
و گفت : هرکه را ثواب خدای به فردا افتد خود امروز عبادت نکرده است که ثواب هر نفسی از مجاهدات در حال حاصل است .
و گفت : علم عذر است و معرفت مکر است و مشاهده حجاب . پس کی خواهی یافت چیزی که می طلبی ؟
و گفت : قبض دلها در بسط نفوس است و بسط دلها در قبض نفوس است .
و گفت : نفس صفتی است که هرگز نرود جز به باطل .
و گفت : حیات در علم است و راحت در معرفت و رزق در ذکر .
و گفت : شوق دار الملک عاشقان است . در آن دار الملک تختی از سیاست فراق نهاده است ، و تیغی از هول هجران کشیده ، و یک شاخ نرگس وصال بردست رجا داده ، و در هر نفسی هزار سربدان تیغ بردارند .
و گفت : هفت هزار سال بگذشت و هنوز آن نرگس غصا طریا است که دست هیچ امل بدو نرسیده است .
و گفت : معرفت آن است که بشناسی که حرکات و سکنات خلق به خدای است .
و گفت : توکل زیستن را به یک روز بازآوردن است و اندیشه فردا پاک انداختن .
و گفت : ذکر کثیر نه به عدد است لکن به حضور بی غفلت است .
و گفت : محبت آن است که بسیار خود را اندک شمری و اندک حق بسیار دانی .
و گفت : محبت آن است که دنیا و آخرت را دوست نداری.
و گفت : اختلاف علما رحمت است مگر در تجرید و توحید .
و گفت : گرسنگی ابری است که جز باران حکمت نباراند .
و گفت : نزدیک ترین خلایق به حق آن است که بار خلق بیش کشد و خوی خوش دارد .
و گفت : فراموشی نفس یاد کردن حق است و هرکه حق را به حق شناسد زنده گردد ، و هرکه حق را به خود شناسد فانی گردد .
و گفت : دل عارف چون چراغی است در قندیلی از آبگینه پاک که شعاع او جمله ملکوت را روشن دارد ، او را از تاریکی چه باک .
و گفت : هلاک خود در دو چیز است . یکی خلق را حرمت ناداشتن ، و یکی حق را منت ناداشتن .
گفتند : فریضه و سنت چیست ؟ گفت : فریضه صحبت مولی است و سنت ترک دنیا .
نقل است که مریدی به سفری می رفت . شیخ را گفت : مرا وصیتی کن .
گفت : به سه خصلت تو را وصیت می کنم . چون با بدخویی صحبت داری ، خوی بد او را با خوی نیک خود آر تاعیشت مهیا و مهنا بود و چون کسی با تو انعامی کند اول خدای را شکر کن ، بعد زا ان ، آنکس را که حق دل او بر تو مهربان کرد و چون بلایی روی به تو نهد به عجز معترف گرد و فریاد خواه که تو صبر نتوانی کرد و حق باک ندارد .
پرسیدند از زهد گفت : زهد را قیمتی نیست که من سه روز زاهد بود م . روز اول در دنیا ، روز دوم در آخرت ، روز سوم از آنچه غیر خدا است . هاتفی آواز داد که ای بایزید ! تو طاقت ما نداری . گفتم : مراد من این است . به گوش من آمد که یافتی . یافتی .
و گفت : کمال رضای من از او تا حدی است که اگر بنده ای را جاوید به علیین برآرد و مرا به اسفل السافلین جاوید فرو برد من راضیتر باشم از آن بنده .
پرسیدند که بنده به درجه ی کمال کی رسد ؟
گفت : چون عیب خود را بشناسد و همت خلق برآرد ، آنگاه حق او را بر قدر همت وی و به قدر دوری از نفس خود به خوطش نزدیک گرداند .
گفتند : ما را زهد و عبادت می فرمایی و تو زیادت زهد و عبادت نمی کنی . شیخ نعره ای زد و گفت : زهد و بعادت از من شکافته اند .
پرسیدند : راه به حق چگونه است ؟
گفت : تو از راه برخیز که به حق رسیدی .
گفتند : به چه به حق توان رسید ؟
گفت : به کوری و کری و گنگی .
گفتند : بسیار سخنهای پیران را شنید م . هیچ سخن عظیمتر از آن سخن تو نیست .
گفت : ایشان در بحر صفای معاملت گفتند ، و من از بحر صفای منت می گویم . ایشان آمیخته می گویند ، من خالص می گویم . آمیخته آمیخته را پاک نکند . ایشان گفتند تو و ما ؛ و من می گویم تو بر تو .
یکی وصیت خواست . گفت :بر آسمان نگر!
نگه کرد گفت : می دانی که این که آفریده است ؟
گفت : دانم .
گفت : آنکس که آفریده است هرجا که باشی برتو مطلع است . از او برحذر باش.
یکی گفت : این طالبان از سیاحت نمی آسایند .
گفت : آنچه مقصود است ، مقیم است نه مسافر . مقیم را طلبیدن محال بود در سفر .
گفتند : صحبت با که داریم ؟
گفت : آنکه چون بیمار شوی تو را بازپرسد و چون گناهی کنی توبه پذیرد ، و هرچه حق از تو داند از او پوشیده نماند .
یکی گفت : چرا امشب نماز نمی کنی ؟
گفت :مرا فراغت نمازنیست . من گرد ملکوت می گردم . و هرکجا افتاده ای است دست او می گیرم . یعنی کاردر اندرون خود می کنم .
گفتند : بزرگترین نشان عارف چیست ؟
گفت :آنکه با تو طعام می خورد و از تو می گریزد و ازتو می خرد و به تو می فروشد و دلش در حضایر قدس پشت به بالش انس بازنهاده باشد .
و گفت : عارف آن است که در خواب جز خدای نبیند و با کس جز از وی موافقت نکند و سر خود جز با وی نگشاید .
پرسیدند از امر به معروف و نهی از منکر . گفت : در ولایتی باشید که در وی امر به معروف و نهی از منکر نباشد که هردو در ولایت خلق است . در حضرت وحدت نه امر معروف است و نه نهی منکر باشد .
فگتند : مرد کی داند که به حقیقت معرفت رسیده است ؟
گفت : آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق ،و باقی شود بر بساط حق بی نفس و بی خلق . پس او فانی بود باقی و باقیی بود فانی و مرده ای بود زنده و زنده ای بود مرده و مجوبی بود مکشوف و مکشوفی بود محجوب .
شیخ را گفتند : سهل عبدالله در معرفت سخن گوید .
گفت : سهل برکناره دریا رتفه و در گرداب افتاده .
گفتند : ای شیخ ! آنکه در بحر غرق شود ، حال او چو ن بود ؟
گفت :از آنجا که دیدار خلق است ناپروای هردو کون بود و بساط گفت و گوی درنوردد که من عرف الله کل لسانه .
گفتند :درویشی چیست ؟
گفت :آنکه کسی را در کنج دل خویش پای به گنجی فرو شود و آن را رسوای آخرت گویند ، در آن گنج گوهری یابد ، آن را محبت گویند . هرکه آن گوهر یافت او درویش است .
گفتند :مرد به خدای کی رسد ؟
گفت :ای مسکین ! هرگز رسد .
گفتند : به چه یافتی آنچه یافتی !
گفت :اسباب دنیا راجمع کردم و به زنجیر قناعت بستم و در منجنیق صدق نهادم وبه دریای ناامیدی انداختم .
گفتند :عمر تو چند است ؟
گفت : چهار سال .
گفتند :چگونه ؟
گفت :هفتاد سال بود تا در حجب دنطا بودم اما چهارسال است تا او را می بینم ، چنانکه مپرس ، و روزگار حجاب از عمر نباشد .
احمد خضرویه شیخ را گفت به نهایت توبه نمی رسم .
شیخ گفت : نهایت توبه عزتی دارد و عزت صفت حق است . مخلوقی که به دست تواند آوردن؟
پرسیدند از نماز . گفت : پیوستن است و پیوستن نباشد . مگر بعد از گسستن .
گفتند :راه به خدای چگونه است ؟
گفت :غایب شو از راه و پیوستی به الله .
گفتند : چرا مدح گرسنگی می گویی ؟
گفت : اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی .
و گفت : هرگز متکبر بوی معرفت نیابد.
گفتند :نشان متکبر چیست ؟
گفت : آنکه در هژده هزار عالم نفسی بیند خبیثتر از نفس خویش .
گفتند : بر سر آب می روی؟
گفت : چوب پاره ای بر آب برود .
گفتند : در هوا می پری؟
گفت : مرغ در هوا می پرد .
گفتند : به شبی به کعبه می روی ؟
گفت : جادوی در شبی از هند به دماوند می رود .
گفتند : پس در کار مردان چیست ؟
گفت : آْنکه دل در کس نبندد به جز خدای .
گفتند : در مجاهده ها چون بودی ؟
گفت : شانزده سال در محراب بودم و خود را چون زن حایض دیدم .
و گفت : دنیا را سه طلاق دادم و یگانه را یگانه شدم . پیش حضرت بایستادم ، گفتم : بارخدایا ! جز از تو کس ندارم و چون تو را دارم همه دارم . چون صدق من بدانست . فضل که کرد آن بود که خاشاک نفس از پیش من برداشت .
و گفت : حق تعالی امر و نهی فرمود . آنها که فرمود او را نگاه داشتند خلعت یافتند و بدان خلعت مشغول شدند و من نخواستم از وی جز وی را .
و گفت : چندان یادش کردم که جمله خلقان یادش کردند تا به جایی که یاد کرد من یاد کرد او شد . پس شناخت او تاختن آورد و مرا نیست کرد . دگر باره انداختن آورد و مرا زنده کرد .
و گفت : پنداشتم که من او را دوست می دارم . چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود .
و گفت : هرکسی در دریای عمل غرقه گشتند و من در دریای برغرقه گشتم . یعنی دیگران ریاضت خود دیدند و من عنایت حق دیدم .
و گفت : مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد . همه به حق گویند و من از حق گویم . لاجرم گفت هیچ چیز بر من دشوارت از متابعت علم نبود ، یعنی علم تعلیم ظاهر .
و گفت : نفس را به خدای خواندم اجابت نکرد ترک او کردم و تنها رفتم به حضرت .
و گفت : دلم را به آسمان بردند ، گرد همه ملکوت بگشت و بازآمد . گفتم :چه آوردی ؟ گفت : محبت و رضا که پادشاه این هردو بودند .
و گفت : چون حق را به علم خویش دانستم ، گفتم اگر به کفایت او تو را بس نیست به کفایت هیچ کس تو را بسنده نبود ، تا جوارح را در خدمت آوردم . هرگاه که یکی کاهلی کردی به دیگر اندام مشغول شدمی تا بایزید شد .
و گفت : خواستم تا سخت ترین عقوبتی بر تن خود بدانم که چیست . هیچ چیز بدتر از غفلت ندیدم و آتش دوزخ با مردان آن نکند که یک ذره غفلت کند .
و گفت : سالهاست تا نماز می کنم و اعتقادم در نفس به هر نمازی بوده ناپاکی و ما در همه عمر خود غسلی نکردیم در پاکی .
و گفت : اگر در همه عمر از بایزید این کلمه درست آید از هیچ باک ندارد .
و گفت : اگر فردا مرا در عرصات گویند چرا نکردی دوست تر دارم از آنکه گویند چرا کردی. یعنی هرچه کنم در وی منی من بود و منی شرک است و شرکت بدتر از گناه است ، مگر طاعتی بر من رود که من در میان نباشم .
و گفت : خدای تعالی بر اسرار خلق مطلع است به هر سر که نگرد خالی بیند مگر سر بایزید که از خود پر بیند.
و گفت : ای بسا کسا که به مانزدیک است و از مادور است و ای بسا کسی که از ما دور است و به ما نزدیک است .
و گفت : در خواب دیدم که زیادت می خواستم از حق تعالی . پس از توحید بیدار شدم ، گفتم : یارب ! زیادت نمی خواهم بعد از توحید .
و گفت : حق را به خواب دیدم ، مرا گفت : یا بایزید ! چه می خواهی ؟ گفتم : آن می خواهم که تو می خوهی . فرمود که من تو را هستم چنانکه تو مرا هستی .
و گفت : حق را به خواب دیدم . پرسیدمکه راه به تو چونست . گفت : ترک خود گوی که به من رسیدی .
و گفت : خلق پندارند که من چون ایشان یکی ام . اگر صفت من در عالم غیب بینند همه هلاک شوند .
و گفت : مثل من چون مثل دریاست که آن را نه عمق پدید است نه اول و آخر پیداست .
و یکی از وی پرسید : که عرش چیست ؟ گفت منم .
و گفت : کرسی چیست ؟ گفت : منم.
و گفت : لوح و قلم چیست ؟ گفت : منم.
گفتند :خدای را بندگانند بدل ابراهیم و موسی و عیسی صلوات الله علیهم اجمعین . گفت : آن همه منم .
گفتند : می گویند که خدای را بندگان اند بدل جبرئیل و میکائیل و اسرافیل . گفت : آن همه منم .
مرد خاموش شد . بایزید گفت : بلی ! هرکه در حق محو شد و به حقیقت هرچه هست رسید ، همه حق است . اگر آنکس نبود حق همه خود را بیند عجب نبود . والله اعلم واحکم .

معراج شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز
این را بیاریم و ختم کنیم .
شیخ گفت : به چشم یقین در حق نگریستم . بعد از آنکه مرا از همه موجودات به درجه استغنا رسانید و به نور خود منور گردانید و عجایب اسرار بر من آشکارا کرد ، و عظمت هویت خویش بر من پیدا آورد . من از حق بر خود نگرستم و در اسرار و صفات خویش تامل کردم . نور من در جنب نور حق ظلمت بود ، عظمت من در جنب عظمت حق عین حقارت گشت ، عزت من در جنب عزت حق عین پندار شد . آنجا همه صفا بود و اینجا همه کدورت . باز چون نگاه کردم ، بود خود به نور او دیدم ، عزت خود از عظمت و عزت او دانستم . هرچه کردم به قدرت او توانستم کرد . دیده قالبم هرچه یافت از او یافت . به چشم انصاف و حقیقت نظر کردم همه پرستش خود از حق بود ، نه از من . و من پنداشته بودم که منش می پرستم .
گفتم : بار خدایا چیست ؟
گفت :آن همه منم و نه غیر من . یعنی مباشر افعال تویی لیکن مقدر و میسر تو منم تا توفیق من روی ننماید از طاعت تو چیزی نیاید . پس دیده من از واسطه دیدن او از من دیده بردوخت و نگرش به اصل کار و هویت خویش در آموخت ، و مرا ازبود خود ناچیز کرد و به بقای خویش باقی گردانید و عزیز کرد خودی خود بی زحمت وجود من به من نمود ، لاجرم حق مرا حقیقت بیفزود . از گوش کوشش بیاگندم و زبان نیاز در کام تا مرادی کشیدم و علم کسبی بگذاشتم و زحمت نفس اماره از میان برداشتم - بی آلت ، مدتی قرار گرفتم و فضول از راه اصول به دست توفیق برفتم . حق را بر من بخشایش آمد . مرا علم ازلی داد و زبانی از لطف خود در کام من نهاد و چشم از نور خود بیافرید . همه موجودات را به حق بدیدم . چون به زبان لطف با حق مناجات کردم و از علم حق علمی به دست آوردم و به نور او بدو نگریستم ، گفت ای همه بی همه با همه مستغنی نشوم ، و توبی من مرا باشی به از آنکه من بی تو خود را باشم ، و به تو با تو سخن گویم بهتر که بی تو با نفس خود گویم .
گفت : اکنون شریعت را گوش دار و پای از حد امر و نهی در مگذار تا سعیت به نزد ما مشکور باشد .
گفتم :از آنجا که مرا دین است و دلم را یقین است تو اگر شکر گویی از خود گویی به از آنکه رهی ، واگر مذمت کنی تو از عیب منزهی .
مرا گفت : از که آموختی ؟
گفتم :سایل به داند از مسئول که هم مراد است و هم مرید ، و هم مجاب است و هم مجیب .
چون صفای سر من بدید ، پس دل من ندا از رضای حق بشنید ، و رقم خشنودی بر من کشید ، و مرا منور گردانید و از ظلمت نفس و از کدورات بشریت درگذرانید . دانستم که بدو زنده ام و از فضل او بساط شادی در دل افگندم .
گفت: هرچه خواهی بخواه .
گفتم : تو را خواهم که از فضل فاضلتری و ازکرم بزرگتری و از توبه تو قانع گشتم ، چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم در نوشتم ، از خودم بازمدار ، و آنچه ما دون توست در پیش من میار .
زمانی مرا جواب نداد ، پس تاج کرامت بر فرق من نهاد و مرا گفت : حق می گویی و حقیقت می جویی ، از آنچه حق دیدی و حق شنیدی .
گفتم : اگر دیدم به تو دیدم ، و اگر شنیدم به تو شنیدم . نخست تو شنیدی . باز من شنیدم . و بروی ثناها گفتم . لاجرم از کبریا مرا بر داد تا در میادین عز او می پریدم و عجایب صنع او می دیدم . چون ضعف من بدانست و نیاز من بشناخت مرا به قوت خود قوی گردانید و به زینت خود بیاراست و تاج کرامت بر سر من نهاد ، و درسرای توحید بر من بگشاد . چون مطلع شد که صفات من در صفات او برسید از حضرت خود مرا نام نهاد و به خودی خود مرا تشریف داد و یکتایی پدید آمد ، دویی برخاست و گفت : رضای ما آن است که رضای توست ورضای تو آن است که رضای ماست سخن تو آلایش نپذیرد و منی تو کس بر تو نگیرد .
پس مرا زخم غیرت بچشانید و بازم زنده گردانید . از کوزه امتحان خالص بیرون آمدم تا گفت : لمن الملک . گفتم : تو را . گفت : لمن الحکم . گفتم : تو را . گفت : لمن الاختیار . گفتم : تو را . چون سخن همان بود که در بدایت کار شنود خواست که مرا بازنماید که اگر سبق رحمت من نبودی خلق هرگز نیاسودی و اگر محبت نبودی قدرت دمار از همه برآوردی . به نظر قهاری به واسطه جباری به من نگریست . نیز از من کسی اثری ندید . چون در مستی خویش خود را به همه وادیها در انداختم و به آتش غیرت تن را بر همه بوته ها بگداختم و اسب طلب در فضای صحرا بتاختم ، به از نیاز صیدی ندیدم ، و به از عجز چیزی نیافتم . و روشنتر از خاموشی چراغی ندیدم . و سخن به از بی سخن نشنید م . ساکن سرای سکوت شدم و سدره صابری در پوشیدم تا کار به غایت رسید . ظاهر و باطن مرا از علت بشریت خالی دید . فرجه ای از فرج در سینه ظالمانی من گشاد و مرا از تجرید و توحید زبانی داد . لاجرم اکنون زبانم از لطف صمدانی است و دلم از نور ربانی است و چشم از صنع یزدانی است . به مدد او می گویم . و به قوت او می گیرم . چون بدو زنده ام هرگز نمیرم . چون بدین مقام رسید م اشارت من ازلی است و عبارت من ابدی است . زبان من زبان توحید است و روان من روان تجرید است . نه از خود می گویم تا محدث باشم یا به خود می گویم تا مذکر باشم . زبان را او می گرداند بدانچه خواهد و من در میان ترجمانی ام . گوینده به حقیقت او است نه منم . اکنون چون مرا بزرگ گردانید مرا گفت : که خلق می خواهند که تو را ببینند .
گفتم : من نخواهم که ایشان را ببینم . اگر دوست داری که مرا پیش خلق بیرون آوری من تو را خلاف نکنم . مرا به وحدانیت خود بیارای تا خلق تو چون مرا ببیند و در صنع تو نگرند صانع را دیده باشند و من در میان نباشم .
این مراد به من داد و تاج کرامت بر سر من نهاد و از مقام بشریتم در گذرانید . پس گفت : پیش خلق من آی !
یک قدم از حضرت بیرون نهادم . به قدم دوم از پای درافتادم . ندایی شنیدم که دوست مرا بازآرید که او بی من نتواند بودن ، و جز به من راهی نداند .
و گفت : چون به وحدانیت رسیدم و آن اول لحظت بود که به توحید نگرستم ، سالها در آن وادی به قدم الهام دویدم تا مرغی گشتم . چشم او از یگانگی ، پر او از همیشگی . در هوای چگونگی می پریدم . چون از مخلوقات غایب گشتم . گفتم : به خالق رسیدم . پس سر از وادی برآوردم . کاسه ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد ازتشنگی او سیراب نشدم . پس سی هزار سال در فضای وحدانیت او پریدم و سی هزار سال دیگر در الوهیت پریدم و سی هزار سال دیگر در فردانیت . چون نود هزار سال به سرآمد بایزید را دیدم و من هرچه دیدم همه من بودم . پس چهارهزار بایده بریدم و به نهایت رسیدم . چون نگه کردم خود را دیدم در بدایت درجه انبیا . پس چندانی در آن بی نهایتی برفتم که گفتم بالای این هرگز کسی نرسیده است و برتر ازین مقام ممکن نیست . چون نیک نگه کردم سر خود بر کف پای یکی نبی دیدم . پس معلوم شد که نهایت حال اولیا بدایت احوال انبیا است ، نهایت انبیا را غایت نیست . پس روح من برهمه ملکوت بگذشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و به هیچ التفات نکرد و هرچه در پیش او آمد طاقت آن نداشت و به جان هیچ پیغمبر نرسید ، الا که سلام کرد ، چون به جان مصطفی علیه السلام رسید . آنجا صدهزار دریای آتشین دید بی نهایت ،و هزار حجاب از نور که اگر به اول دریا قدم نهادمی بسوختمی و خود را به باد بر دادمی تا لاجرم از هیبت و دهشت چنان مدهوش گشتم که هیچ نماندم . هرچند خواستم تا میخ طناب خیمه محمد رسول الله بتوانم دید زهره نداشتم . با آنکه به حق رسیدم زهره نداشتم به محمد رسول الله بتوانم دید زهره نداشتم . با آنکه به حق رسیدم زهره نداشتم به محمد رسیدن . یعنی هرکسی بر قدر خویش به خدای توانند رسید که حق با همه است . اما محمد در پیششان در حرم خاص است .
لاجرم تاوادی لااله الا الله قطع نکنی به وادی محمد رسول الله نتوانی رسید ، و در حقیقت هردو وادی یکی است چنانکه آن معنی که گفتم : مرید بوتراب حق را می دیدید و طاقت دیدار بایزید نداشت . پس بایزید گفت : الهی ! هرچه دیدم همه من بودم . با منی مرا به تو راه نیست و از خودی خود مرا گذر نیست . مرا چه باید کرد ؟
فرمان آمد که : خلاص تو از خلاص تو از تویی تو در متابعت دوست ماست محمد عربی دیده را به خاک قدم او اکتحال کن و بر متابعت او مداومت نمای . تعجب از قومی دارم که کسی را چندین تعظیم نبوت بود، آنگاه سخن گوید به تحت لوای محمد علیه الصلوة و السلام باشند . گفت : به خدایی خدای که لوای من از لوای محمد زیادت است که پیغامبران و خلایق در تحت لوای من باشند . یعنی چون منی را نه در آسمان مثل یابند و نه در زمین صفتی دانند . صفات من در غیبت است ، و آنکه در سراپرده غیب است از او سخن گفتن جهل محض است و سراسر همه غیبت است . چون کسی چنین بود ، چگونه این کس ، این کس بود ؟ بل که این کس را زیان حق بود و گوینده نیز حق بود .
گفت : آن که نطق او بی نطق و بی تمتع و بی یبصر بود . تا لاجرم حق بر زبان بایزید سخنی گوید و آن ، آن بود که :لوائی اعظم من لواء محمد . بلی ! پدید آید ، روادار ، که :لوائی اعظم من لواءمحمد و سبحانی ما اعظم شانی از درخت نهاد بایزید پدید آید .
و اعلم و احکم .


مناجاة شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز
بایزید را مناجاتی است . بارخدایا ! تا کی میان من و تو تویی بود ؟ منی از میان بردار تا منیت من به تو باشد ، تا من هیچ نباشم .
و گفت : الهی !تا با توام بیشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه ام .
و گفت : الهی !مرا فقر و فاقه به تو رسانید و لطف تو آن را زایل نگردانید .
و گفت : الهی !مرا زاهدی نمی باید ، و قرایی نمی باید ، و عالمی نمی باید . اگر مر از اهل چیزی خواهی گردانید از اهل شمه ای از اسرار خود گردان ، وبه درجه دوستان خود برسان . الهی ! ناز به تو کنم و ازتوبه تو رسم . الهی ! چه نیکوست واقعات الهام تو برخطرات دلها ، و چه شیرین است روش افهام تو در راه غیبها ، و چه عظیم است حالتی که خلق کشف نتوانند کرد ، و زبان وصف آن دوست دارم . من بنده عاجز و ضعیف و محتاج . عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه مستغنی .
و گفت : الهی !که می ترسم اکنون به تو چنین شادم چگونه شادمان نباشم اگر ایمن گردم .
نقل است که بایزید هفتاد بار به حضرت عزت قرب یافت . هربار که بازآمدی زناری برستی و باز بریدی . عمرش چون به آخر آمد درمحراب شد ، و زناری بربست ، و پوستینی داشت باژگونه در پوشید و کلاه باژگونه برسرنهاد ، و گفت : الهی !ریاضت همه عمر نمی فروشم و نماز همه شب عرضه نمی کنم ، و روزه همه عمر نمی گویم ، و ختمهای قرآن نمی شمرم . و اوقات و مناجات و قربت بازنمی گویم . تو می دانی که به هیچ بازنمی نگرم ، و این که به زبان شرح می دهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح می دهم که از هرچه کرده ام ننگ دارم و این خلعتم تو داده ای که خود را چنین می بینم . آن همه هیچ ننگ می دارم . و این خلعت تو داده ای که خود را چنین می بینم . آن همه هیچ است . همان انگار که نیست . ترکمانی ام هفتاد ساله ، موی در گبری سفید کرده. از بیابان اکنون برمی آیم و تنگری تنگری می گویم . الله الله گفتن اکنون می آموزم ، زنار اکنون می برم ، قدم در دایره اسلام اکنون می زنم ، زبان به شهادت اکنون می گردانم کار توب ه علت نیست . قبول تو به طاعت نه و رد توبه معصیت نه . من هرچه کردم هبا انگاشتم تو نیز هرچه دیدی از من که پسند حضرت تو نبود خط عفو بر وی کش ، و گرد معصیت را از من فروشوی که من گرد پندار طاعت فروشستم .
نقل است که شیخ در ابتدا الله الله بسیار گفتی . در حالت نزع همان الله می گفت پس و گفت : الهی !هرگز تو را یاد نکردم ، مگر به غفلت ، و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافل ام . ندانم تا حضور کی خواهد بود .
پس در ذکر و حضور جان بداد . آن شب که او وفات کرد بوموسی حاضر نبود . گفت :به خواب دیدم که عرض را بر فرق سرنهاده بودم و می بردم . تعجب کردم . بامداد روانه شدم تا با شیخ بگویم . شیخ وفات کرده بود و خلق بی قیاس از اطراف آمده بودند . چون جنازه برداشتندمن جهد کردم تا گوشه جنازه به من دهند البته به من نمی رسید ، بی صبر شدم ، در زیر جنازه رفتم ، و بر سر گرفتم و می رفتم . و مرا آن خواب فراموش شده بود . شیخ را دیدم که گفت : یا بوموسی ! اینک تعبیر آن خواب که دوش دیدی که عرض بر سرگرفته بودی آن عرش این جنازه بایزید است .
نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید . گفت : از منکر و نکیر چون رستی ؟
گفت :چون آن عزیزان از من پرسیدند گفتم : شما را ازین سوال مقصودی برنیاید ،به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست این سخن از من هیچ نبود . لکن بازگردید و از وی پرسید که من او را کیم ؟ آنچه او گوید آن بود که اگر من صدبار گویم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فایده نبود .
بزرگی او را به خواب دید . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : از من پرسید :ای بایزید چه آوردی ؟ گفتم : خداوندا ! چیزی نیاوردم . حق تعالی فرمود ولا لیلةاللبن . آن شب شیر شرک نبود .
گفت :شبی شیر خورده بودم و شکمم به درد آمد . حق تعالی با من بدین قدر عتاب فرمود . یعنی جز از من چیزی دیگر بر کار است .
نقل است که شیخ را دفن کردند . مادر علی که زن احمد خضرویه بود به زیارت شیخ آمد . چون از زیارت او بازگشت گفت : می دانید که شیخ بایزید که بود ؟
گفتند : تو به دانی .
گفت : شبی در طواف کعبه بودم ، ساعتی بنشستم ، در خواب شدم ، چنان دیدم که مرا بر اسمان بردند و تا زیر عرش بدیدم و آنجا که زیر عرش بود بیابانی دیدم که پهنا و بالای آن پدید نبود و همه بیابان گل و ریاحین بود . بر هر برگ گلی نوشته بود که ابویزید ولیی .
نقل است که بزرگی گفت : شیخ را به خواب دیدم . گفتم : مرا وصیتی کن . گفت : مردمان در دریایی بی نهایت اند . دوری از ایشان کشتی است . جهد کن تا در این کشتی نشینی و تن مسکین را از این دریا برهانی .
نقل است که کسی شیخ را به خواب دید . گفت : تصوف چیست ؟ گفت : در آسایش برخود ببستن و در پس زانوی محنت نشستن .
و چون شیخ ابوسعید ابوالخیر به زیارت شیخ آمد . ساعتی بایستاد ، چون بازمی گشت گفت : این جایی است که هرکه چیزی گم کرده باشد در عالم اینجا بازیابد . رحمةالله علیه و الله تعالی اعلم واحکم .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656289


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها