<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385
 
 
   36
  ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه
آن تیز چشم بصیرت ، آن شاه باز صورت و سیرت ، آن صدیق معرفت ، آن مخلص بی صفت ، آن نور چراغ روحانی ، شاه شجاع کرمانی ، رحمةالله علیه ، بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عیاران طریقت و از صعلوکان سبیل حقیقت و تیزفراست . و فراست او البته خطا نیوفتادی و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنیف . او کتابی ساخته است نام او مرآة الحکما و بسیار مشایخ را دیده بود ، چون بوتراب و یحیی معاذ و غیر ایشان . و او قبا پوشیدی . چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را دید - خاست و پیش او آمد و گفت : وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. یافتیم در قبا آنچه در گلیم می طلبیدیم .
نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم می کرد تا چشمهای او چون دو قدح خون شده بود . بعد از چهل سال شبی بخفت خدای را به خواب دید . گفت: بارخدایا ! من تو را به بیداری می جستم در خواب یافتم . فرمود که ای شاه ! ما را در خواب از آن بیداریها یافتی . اگر آن بیداری نبودی چنین خوابی ندیدی . بعد از آن او را دیدندی که هرجا که رفتی بالشی می نهادی و می خفتی و گفتی: باشد که یکبار دیگر چنان خواب بینم . عاشق خواب خود شد ه بود . و گفت : یک ذره از این خواب خدو به بیداری همه عالم ندهم .
نقل است که شاه را پسری بود . به خطی سبز برسینه او الله نبشته بود .چون جوانی بر وی غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب می زد و آوازی خوش داشت و رباب می زد و می گریست . شبی مست بیرون آمد . رباب زنان و سرود گویان به محلتی فرو شد . عروسی از کنار شوهر برخاست و به نظار او آمد . مرد بیدار شد . زن را ندید . برخاست و آن حال مشاهده کرد . آواز داد که : ای پسر !هنوز وقت توبه نیست .
این سخن بر دل او آمد و گفت :آمد ،آمد .
و جامه بدرید و رباب بشکست و در خانه ای نشست و چهل روز هیچ نخورد . پس بیرون آمدو برفت . شاه گفت : آنچه ما را به چهل سال دادند او را به چهل روز دادند .
نقل است که شاه را دختری بود . پادشاهان کرمان می خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درویشی را دید که نماز نیکو می کرد . شاه صبر می کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : ای درویش ! اهل داری ؟ گفت : نه . گفت : زنی قرآن خوان خواهی ؟ گفت : مرا چنین زن که دهد که سه درم بیش ندارم ؟
گفت : من دهم دختر خود به تو . این سه درم که داری یکی به نان ده ، و یکی به عطر ، و عقد نکاح بند .
پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درویش فرستاد . دختر چون در خانه درویش آمد نانی خشک دید ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : این نان چیست ؟
گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم .
دختر قصد کرد که بیرون آید . درویش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد .
دختر گفت : ای جوان !من نه از بی نوایی تو می روم ، که از ضعف ایمان و یقین تو می روم ، که از دوش بازنانی نهاده ای فردا را . اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بیست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهیزگاری خواهد داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد .
درویش گفت : این گناه راعذری هست .
گفت : عذر آن است که در این خانه یا من باشم یا نان خشک .
نقل است که وقتی ابوحفص به شاه نامه ای نوشت . گفت :نظر کردم در نفس خود و عمل خود و تقصیر خود . بس ناامید شدم ، و السلام .
شاه جواب نوشت که : نامه تو را آینه دل خویش گردانیدم . اگر خالص بود مرا ناامیدی از نفس خویش امیدم به خدای صافی شود ، و اگر صافی شود امید من به خدای صافی شود ، خوف من از خدای . آنگه ناامید شوم از نفس خویش، و اگر ناامید شوم از نفس خویش آنگاه خدای را یاد توانم کرد ، و اگر خدای را یاد کنم خدا مرا یاد کند ، و اگر خدا مرا یاد کند نجات یابم از مخلوقات و پیوسته شوم به جمله محبوبات . والسلام .
نقل است که میان شاه و یحیی معاذ دوستی بود . در یک شهر جمع شدند و شاه به مجلس یحیی حاضر نشدی . گفتند : چرا نیایی؟ گفت : صواب در آن است .
الحاح کردند تا یک روز برفت و در گوشه ای بنشست . سخن بر یحیی بسته شد . گفت : کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اولیتر است .
شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نیست .
و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبینند .
چون فضل خود دیدند دیگرشان فضل نباشد . و اهل ولایت را ولایت است تا آنگاه که ولایت نبینند . چون ولایت دیدند دیگر ولایت نباشد .
و گفت : فقر سر حق است ، نزدیک بنده . چون فقر نهان دارد امین بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست .
و گفت : علامت صدق سه چیز است . اول آنکه قدر دنیا از دل تو برود ، چنانکه زر و سیم پیش تو چون خاک بود تا هرگاه که سیم و زر به دست تو افتد دست از وی چنان فشانی که از خاک ؛ دوم آنکه دیدن خلق از دل تو بیفتد ، چنانکه مدح و ذم پیش تو یکی بو دکه نه از مدح زیادت شوی و نه از ذم ناقص گردی ؛ و سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بیفتد تا چنان شوی از شادی گرسنگی و ترک شهوات که اهل دنیا شاد شوند از سیر خوردن و راندن شهوت . پس هرگاه که چنین باشی ملازمت طریق مریدان کن ، و اگر چنین نیستی تو را با این سخن چه کار؟
و گفت : ترسگاری اندوه دایم است .
و گفت : خوف واجب آن است که دانی که تقصیر کرده ای در حقوق خدای تعالی .
و گفت : علامت خوش خویی رنج خود از خلق برداشتن است .و رنج خلق کشیدن .
و گفت : علامت تقوی ورع است و علامت ورع از شبهات باز ایستادن .
و گفت : عشاق به عشق مرده درآمدند . از آن بود که چون به وصالی رسیدند از خیالی به خداوندی دعوی کردند .
و گفت : علامت رجا حسن ظاهر است .
و گفت : علامت صبر سه چیز است . ترک شکایت ، و صدق رضا ، و قبول قضا به دلخوشی .
و گفت : هرکه چشم نگاه دارد از حرام ، و تن از شهوات ، و باطن آبادان دارد به مراقبت دایم ، و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنت  ، و عادت کند به حلال خوردن ؛ فراست او خطا نشود .
نقل است که روزی یاران را گفت : از دروغ گفتن و خیانت کردن و غیبت کردن دور باشید . باقی هرچه خواهید کنید .
و گفت : دنیا بگذار و توبه کن ، و هوای نفس بگذار و به مراد رسیدی .
ازو پرسیدند : به شب چونی ؟
گفت : مرغی را که بر بابزن زده باشند و به آتش می گردانند حاجت نبود از او پرسیدن که چونی ؟!
نقل است که خواجه علی سیرگانی بر سر تربت شاه نان می داد . یک روز طعام در پیش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست .
ناگاه سگی آمد . خواجه علی بانگ بر وی زد . سگ برفت . هاتفی آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهی ، چون بفرستیم بازگردانی ؟
در حال برخاست و بیرون دوید و گرد محلتها می گشت . سگ را ندید به صحرا رفت . او را دید گوشه ای خفته . ماحضری که داشت پیش او نهاد . سگ هیچ التفات نکرد . خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بایستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم .
سگ گفت : احسنت ای خواجه علی ! مهمان خوانی . چون بیاید برانی ؟ تو را چشم باید . اگر نه سبب شاه بودی ، می دیدی آنچه دیدی . رحمة الله علیه.
 
 
 
 

چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1385


35
ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز
آن چشمه روضه رضا ، آن نقطه کعبه رجا ، آن ناطق حقایق ، آن واعظ خلایق ، آن مرد مراد ؛یحیی معاذ رحمة الله علیه ، لطیف روزگار بود و خلقی عجب داشت و بسطی با قبض آمیخته و رجائی غالب . کار خایفان پیش گرفته و زبان طریقت و محبت بود ، و همتی عالی داشت و گستاخ درگاه بود ، و وعظی شافی داشت - چنانکه او را یحیی واعظ گفتندی - و در علم و عمل قدمی راسخ او را بود ، و به لطایف و حقایق مخصوص بود و به مجاهده و مشاهده موصوف و صاحب تصنیف بود ، و سخنی موزون و نفسی گیرا داشت تا به حدی که مشایخ گفته اند : خداوند را دو یحیی بود ، یکی از انبیا و یکی از اولیا . یحیی زکریا صلوات الله علیهما طریق خوف را چنان سپرد که همه صدیقان به خوف او از فلاح خود نومید شدند ؛ و یحیی معاذ طریق رجا را چنان سلوک کرد که دست همه مدعیان رجا را در خاک مالید.
گفتند : حال یحیی زکریا معلوم است حال این یحیی چگونه بود ؟
گفت : چنین رسیده است که هرگز او را در طاعت ملالت نبوده است ، و بر وی کبیره ای نرفت ، و در معاملت و ورزش از خدای خطری عظیم داشت که کس طاقت آن نداشت .
از اصحاب او گفتند : ای شیخ ! معاملت رجا و معاملت خایفان چیست ؟
گفت : بدانکه ترک عبودیت ضلالت بود و خوف و رجا دو قایمه ایمانند . محال باشد که کسی به ورزش رکنی از ارکان ایمان به ضلالت افتد . خایف عبادت کند - ترس قطیعت را -وراجی امید دارد وصلت را تا عبادت حاصل نباشد نه خوف درست آید و نه رجا ، و چون عبادت حاصل بود بی خوف و رجا نبود .
و نخست کس از مشایخ این طایفه از پس خلفای راشدین که بر منبر شد او بود .
نقل است که یکی روز بر منبر آمد . چهارهزار مرد حاضر بودند . بنگریست نیکو ، و از منبر فرود آمد . گفت : از برای آنکس که بر منبر آمدیم حاضر نیست .
نقل است که برادری داشت . به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به یحیی نامه ای نوشت که مرا سه چیز آرزو بود . دو یافتم ، یکی مانده است . دعا کن تا خداوند آن یکی نیز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خویش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد ، کنیزکی شایسته خدای مرا عطا داد ، سوم آرزوی من آن است که پیش از مرگ تو را ببینم . بود که خداوند این روزی کند .
یحیی جواب نوشت : آنکه گفتی آرزوی بهترین بقعه بود تو را ، بهترین خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش ، که بقعه به مردان عزیز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود یافتم ، اگر تو را مروت بودی جوانمردی بودی ، خادم حق را خادم خویش نگردانیدی و از خدمت حق بازنداشتی و به خدمت خویش مشغول نکردی . تو را خادمی می باید بود ، مخدومی آرزو می کنی ؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده . بنده را بنده باید بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود . و اما آنکه گفتی مرا آرزوی دیدار توست ، اگر تو را از خدای خبر بودی زا من تو را یاد نیامدی . با حق صحبت چنان کن که تو را هیچ جا برادر یاد نیاید - که آنجا فرزند قربان باید کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رایافتی من تو را به چه کار آیم ؟ و اگر نیافتی از من تو را چه سود ؟
نقل است که یکبار دوستی را نامه ای نوشت که دنیا چون خراب است و آخرت چون بیداری. هرکه به خواب بیند که می گرید ، تعبیرش آن بود که در بیداری بخندد و شاد گردد ، و تو در خواب دنیا بگری تا در بیداری آخرت بخندی و شاد باشی .
نقل است که یحیی دختری داشت . روزی مادر راگفت : مرا فلان چیز می باید . مادر گفت : از خدای خواه .
گفت : ای مادر ! شرم می دارم که بایست نفسانی خواهم از خدای . بیا تو بده که آنچه بدهی از آن او بود .
نقل است که یحیی با برادری به در دهی بگذشت . برادرش گفت : خوش دهی است .
یحیی گفت : خوشتر از این ده ، دل آنکس است که ازین ده فارغ است . استغنی بالملک عن الملک .
نقل است که یحیی را به دعوتی بردند - او مردی بود که کم خوردی - چیزی نمی خورد . الحاح کردندش . گفت : یک درم تازیانه ریاضت از دست ننهیم که این هوای نفس ما در کمینگاه مکر خود نشسته است که اگر یک لحظه عنان به وی رها کنیم ما را در ورطه هلاک اندازد .
شبی شمعی پیش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . یحیی در گریستن آمد . گفتند : چرا می گریی ؟ هم این ساعت بازگیریم .
گفت : از این نمی گریم . از آن می گریم که شمعهای ایمان و چراغهای توحید در سینه های ما افروخته اند . می ترسم که از مهب بی نیازی بادی درآید - همچنین و آن همه را فرونشاند .
روزی به پیش او می گفتند :دنیا با ملک الموت به حبه ای نیرزد .
گفت : غلط کرده اید ! اگر ملک الموت نیست نیرزدی . گفتند : چرا ؟
الموت جسر یوصل الحبیب الی الحبیب . گفت مرگ جسری است که دوست را به دوست می رساند .
و یک روز بدین آیت پرسید که : آمنا برب العالمین . گفت : ایمان یک ساعته از محو کردن کفر دویست ساله عاجز نیامد . ایمان هفتاد ساله از محو کردن گناه هفتاد ساله کی عاجز آید ؟
و گفت : اگر خدای تعالی روز قیامت گوید : چه چیز خواهی ؟ گویم : خداوندا ! آن خواهم که مرا به قعر دوزخ فرستی و فرمایی تا از بهر من سراپرده های آتشین بزنند و در آن سراپرده تختی آتشین بنهند تا چون ما در قعر دوزخ بر سریر مملکت نشینیم دستوری فرمایی تا یک نفس بزنیم از آن آتش که در سر من ودیعت نهاده ای ، تا مالک را و خزنه دوزخ را با دوزخ جمله را به یکبار به کتم عدم برم و اگر این حکایت را از نص مسندی خواهی خبر یا مومن فان نورک اطفا لهبی تمام است .
و گفت : اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود او را صدبار سوخته است .
سایلی گفت : اگر آن عاشق را جرم بسیار بود او را نسوزی ؟
گفت : نه ، که آن جرم به اختیار نبوده است ، که کار عاشقان اضطراری بود نه اختیاری.
و گفت : هرکه شاد شود به خدمت خدای عزوجل جمله اشیا ، به خدمت او شاد شود و هرکه را چشم روشن بود به خدای جمله اشیا به نظر کردن در او روشن شود .
و گفت : نیست کسی که در خدای متحیر شود همچون کسی که متحیر شود در عجایبی که بر او می گذرد .
و گفت : خدای تعالی از آن کریمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت ، که ایشان راهمتی است که جز به دیدار خدای سر فرو نیارد .
و گفت : بر قدر آنکه خدای را دوست داری خلق تو را دوست دارند ؛ و بر قدر آنکه از خدای ترس داری خلق از تو ترس دارند ؛ و بر قدر آنکه به خدای مشغول باشی خلق به کار تو مشغول باشند و هرکه شرم داشته باشد از خدای در حال طاعت خدای عزوجل ، شرم کرم دارد که او را عذاب کند از بهر گناه .
و گفت : حیای بنده حیای ندم بود و حیای خدای حیای کرم .
و گفت : گمان نیکوی بنده به خدای بر قدر معرفت بود به کرم خدای ، و نبود هرگز کسی که ترک گناه کند برای نفس خویش که بر نفس خویش ترسد . چون کسی که ترک گناه کند از شرم خدای که می داند که خدای او را می بیند در چیزی که نهی کرده است . پس او از آن جهت اعراض کند نه از جهت خود .
و گفت : گمان نیکو به خدای نیکوترین گمانهاست چون به اعمال شایسته و مراقبت به هم بود ، و اما اگر با غفلت و معاصی بود آن آرزو بود که او را در خطر اندازد .
و گفت : از عمل نیکو گمان نیکو خیزد و از عمل بد گمان بد .
و گفت : مغبون آنکس است که مهمل گذارد روزگار خویش به بطالت ، و مسلط گرداند جوارح خود را بر هلاکت ؛ و بمیرد پیش از آنکه به هوش آید از جنایت .
و گفت : عبرت به خروار است و کسی که به عبرت نگرد به مثقال...
و گفت : هرکه اعتبار نگیرد به معاینه پند نپذیرد به نصیحت ، و هرکه اعتبار گیرد به معاینه مستغنی گردد از نصیحت .
و گفت : دورباش از صحبت سه قوم . یکی علمای غافل ؛ دوم قرای مداهن ، سوم متصوف جاهل .
و گفت : تنهایی آرزوی صدیقان است . و انس گرفتن به خلق وحشت ایشان است .
و گفت : سه خصلت از صفت اولیا است . اعتماد کردن بر خدای در همه چیزها ؛ و بی نیاز بودن بدو از همه چزها ؛ و رجوع کردن بدو در همه چیزها .
و گفت : اگر مرگ را در بازار فروختندی و بر طبق نهادندی سزاوار بودی اهل آخرت را که هیچشان آرزو نیامدی و نخریدندی جز مرگ .
و گفت : اصحاب دنیا را خدمت پرستاران و بندگان کند و اصحاب آخرت را خدمت احرار و ابرار و زهاد و بزرگواران کنند .
و گفت : مرد حکیم نبود تا جمع نبود در او سه خصلت . یکی آنکه به چشم نصیحت در توانگر نگرد ، نه به چشم حسد ؛ دوم آنکه به چشم شفقت در زنان نگرد ، نه به چشم شهوت ، سوم آنکه به چشم تواضع در درویشان نگرد ، نه به چشم تکبر .
و گفت : هر که خیانت کند خداری را در سر ، خدای پرده او را بدراند به آشکارا.
و گفت : چون بنده انصاف خدا بدهد از نفس خویش خدای او را بیامرزد .
و گفت : با مردمان سخن اندک گویید و با خدای سخن بسیار گویید .
و گفت : چون عارف با خدای دست از ادب بدارد هلاک شود با هلاک شدگان .
و گفت : هرکه را توانایی به خدای بود همیشه توانگر است و هرکه را توانگری به کسب خویش بود همیشه فقیر بود . به اول مجذوبان را می خواهد و به آخر مجاهدان را ، چنانکه گفت خدای را در سرا نعمت فضل است و در ضرا نعمت تطهیر . تو اگر بنده باشی در سرا باش.
و گفت : عجب دارم از آن موحدان در دوزخ زبانه زن که چگونه می سوزد آتش از صدق توحید او .
و گفت : سبحان آن خدایی که بنده گناه می کند و حق شرم از او دارد .
و گفت : گناهی که تو را محتاج گرداند بدو ، دوست تر دارم از عملی که بدو نازند .
و گفت : هرکه خدای را دوست دارد نفس را دشمن دارد .
و گفت : ولی مرائی و منافقی نکند و چنین کس را دوست کم بود .
و گفت : بد دوستی باشد که تو را حاجت آید چیزی از او پرسیدن ، یا او را گفتن مرا به دعا یاد دار یا در زندگانی که با او کنی حاجت آید مدارا کردن ، یآ حاجت آید به عذر خواستن از وی در زلتی که از تو ظاهر شود .
و گفت : نصیب مومن از تو سه چیز باید که بود . یکی آنکه اگر منفعتی نتوانی رسانید مضرتی نرسانی ؛ و اگر شادش نتوانی گردانید باری اندوهگن نکنی ؛ و اگر مدحش نگویی باری نکوهش نکنی .
و گفت : هیچ حماقت بیش از آن نیست که تخم آتش می اندازد و بهشت طمع می دارد .
و گفت : یکی گناه بعد از توبه زشت تر بود از هفتاد گناه پیش از توبه .
و گفت : گناه مومن که میان بیم و امید بود چون روباهی بود میان دو شیر .
و گفت : بسنده است شما را از داروها ترک گناه .
و گفت : عجب دارم از کسی که پرهیز کند از طعام از بیم بیماری . پس چرا پرهیز نکند از گناه از بیم عقوبت .
و گفت : کرم خدای در آفریدن دوزخ ظاهرتر است از آنکه در آفریدن بهشت . از بهر آنکه هرچند بهشت وعده کرده است اگر بیم دوزخ نبودی یک تن به طاعت نباشدی .
و گفت : دنیا جایگاه اشغال است و پیوسته بنده میان مشغولی و بیم است تا برچه قرار گیرد ؟ اماء بهشت و اماء دوزخ.
و گفت : جمله دنیا دکان شیطان است . زنهار که از دکان او چیزی ندزدی که از پس درآید و از تو بازستاند .
و گفت : جمله دنیا از اول تا آخر در برابر یک ساعت غم نیرزد . پس چگونه بود جمله عمر در غم بودن از او با نصیب اندک از او .
و گفت : دنیا خمر شیطان است . هرکه از آن مست شد هرگز به هوش بازنیاید مگر -در میان لشگر خدای- روز قیامت ، در ندامت و خسران .
و گفت : دنیا چون عروسی است و جوینده او چون مشاطه او و زاهد در او کسی بود که روی وی سیاه کند و موی او بکند و جامه او بدرد .
و گفت : در دنیا اندیشه است و غم ؛ و در آخرت عذاب و عقاب . پس از او راحت کی خواهد بود .
و گفت : خداوند می گوید از من شکایت مکنید . از غم دنیا شما را این پوشیده نیست که هردو جهان مراست و من شما را .
و گفت : در کسب کردن دنیا ذل نفوس است و در کسب کردن بهشت عز نفوس است ای عجب از کسی که اختیار کند خواری و مذلت در طلب چیزی که جاوید و باقی نخواهد ماند .
و گفت : شومی ندارد تو را بدان درجه است که آرزوی تو رااز خدای مشغول کند تا به یافت چه رسد ؟
و گفت : عاقل سه تن است . یکی آنکه ترک دنیا کند بیش از آنکه دنیا ترک وی کند ؛ و آنکه گور را عمارت کند پیش از آنکه در گور رود ؛ و آنکه خدای را راضی گرداند پیش از آنکه بدو رسد.
و گفت : دو مصیبت است بنده را ، که اولین و آخرین سخت تر از آن نشنوده اند ، و آن وقت مرگ بود . گفتند : آن کدام بود ؟ گفت : یکی آنکه مالی جمع کرده است از او بستانند ؛ دوم آنکه از یک یک چیز - از مال او -پرسند .
و گفت : دینار و درم کژدم است . دست بدان مکن تا افسون آن نیاموزی و اگر نه زهر آن تو را هلاک کند . گفتند : افسون او چیست ؟ گفت : آنکه دخل او از حلال بود و خرج او به حق بود .
و گفت : طلب دنیا عاقل را نیکوتر از ترک آوردن دنیا جاهل وار .
و گفت : ای خداوندان علم و اعتقاد !قصرهاتان قیصری است و خانه هاتان کسروی است و عمارتهاتان شدادی است و کبرتان عادی است . این همه تان هیچ احمدی نیست .
و گفت : جوینده این جهان همیشه در ذل معصیت است ، و جوینده این جهان همیشه در عز طاعت است ، و جوینده حق همیشه در روح و راحت است .
و گفت : صوف پوشیدن دکانی است و سخن گفتن در زهد پیش او است ، و خداوند نافله عرضه کننده است . این همه نشانه ها است .
و گفت : هرکه در توکل طعن کند در ایمان طعن کرده است .
و گفت : تکبر کردن بر آنکس که بر تو به مال تکبر کند تواضع بود .
و گفت : از پایگاه افتادن مردان آن باشد که در خویشتن به غلط افتند .
و گفت : مرید را از سه چیز گریز نیست . خانه ای که در آنجا متواری بود ؛ و کفایتی که بدان توان زیستن ؛ و عملی که بدان حرفتی تواند کرد . و خانه او خلوت است ، و کفایت او توکل است ، و حرفت او عبادت است .
و گفت : چون مرید مبتلا گردد به بسیار خوردن ، ملایکه بر او بگریند . و هرکه را به حرص برخوردن مبتلا کردند زود بود که به آتش شهوت سوخته گردد.
و گفت : در تن فرزند آدم هزار عضو است . جمله از شر و آن همه در دست شیطان است . چون مرید را گرسنه بود ، نفس را ریاضت دهد ، آن جمله اعضا خشک شود و به آتش گرسنگی جمله سوخته گردد .
و گفت : گرسنگی نوری است و سیر خوردگی ناری است و شهوت هیزم آن ، که از او آتش بزاید . آن آتش فروننشیند تا خداوند آن را نسوزد .
و گفت : هیچ بنده سیر نخورد که خداوند از او نبرد چیزی که هرگز بعد از آن ، آن را نتواند یافت .
و گفت : گرسنگی طعام خدای است در زمین ، که تنهای صادقان بان قوت یآبد .
و گفت : گرسنگی مریدان را ریاضت است ، تایبان را تجربت است ، و زاهدان را سیاست است ، و عارفان را مکرمت است .
و گفت : پناه می گیرم به خدای تعالی از زاهدی که فاسد گرداند معده خود را از بسیار خوردن طعامهای لون به لون توانگران .
و گفت : ایشان سه قوم اند .زاهد؛ و مشتاق ، و واصل . زاهد معالجه به صبر کند ؛ و مشتاق معالجه به شکر ، و واصل معالجه به ولایدت کند .
و گفت : چون بینی که مرد اشارت به عمل کند بدانکه طریقت او ورع است ، و چون بینی که اشارت به آلا می کند بدانکه طریق او طریق محبان است ، و چون بینی که تعلق به ذکر کند بدانکه طریق او طریق عارفان است .
و گفت : مادام که تو شکر می کنی شاکر نیستی و غایت شکر تحیر است .
و گفت : مرید آخرت در دل ساکن نشود ، مگر در چهار موضع . یا گوشه خانه ای ، یا مسجدی ، یا گورستانی ، یا موضعی که هیچ کس او را نتواند دید . پس با کی نشستن او ؟ مگر با کسی که سیر نگردد از ذکر خدای تعالی .
گفتند : بر مرید چه سخت تر ؟ گفت :هم نشینی اضداد .
و گفت : بنگر انس خویش به خلوت و انس به حق در خلوت . اگر انس تو به خلوت بود چون از خلوت بیرون آیی انس تو برود و اگر انس تو به خداوند برود همه جهان تو را یکی بود - دشت و کوه و بیابان .
و گفت : تنهایی ، هم نشین صدیقان است .
و گفت : در وقت نزول بلا حقایق صبر آشکارا گردد و در وقت مکاشفه مقدور حقایق رضا روی نماید .
و گفت : هرکه امروز دوست دارد آنچه دشمن دارد فردا از پس در آیدش ، و هرکه امروز دشمن دارد آنچه دوست دارد فردا آن چیز بدو رسد .
و گفت : ضایع شدن دین از طمع است وباقی ماندن دین در ورع .
و گفت : با خوی نیک معصیت زیان ندارد .
و گفت : مقدار یک سپندان دانه از دوستی نزدیک من دوست تر از آن است که هفتاد ساله عبادت بی دوستی .
و گفت : اعمال محتاج است به سه خصلت :علم ؛و نیت ، و اخلاص.
و گفت : به صدق توکل آزادی توان یافت از بندگی ، و به اخلاص استخراج جزا توان کرد ، و به رضا دادن به قضا عیش را خوش توان گردانید .
و گفت : ایمان سه چیز است : خوف و رجا و محبت .و در ضمن خوف ترک گناه تا از آتش نجات یابی ، و در ضمن رجا در طاعت خوض کردن است تا بهشت یابی ، و در ضمن محبت احتمال مکروهات کردن است تا رضای حق به حاصل آید .
و گفت : عارف آن بود که هیچ چیز دوست تر از ذکر خدای ندارد .
و گفت : معرفت به دل تو راه نیابد تا معرفت را به نزدیک تو حقی مانده است تا گزارده نگردد.
و گفت : خوف درختی است در دل و ثمره آن دعا و تضرع است . چون دل خایف گردد جمله جوارح به طاعت اجابت کند و از معاصی اجتناب نماید .
و گفت : بلندترین منزل طالبان خوف است ، و بلندترین منزل واصلان حیاست .
و گفت : هرچیزی را زینتی است ، و زینت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است .
و گفت : علامت فقر خوف فقر است .
و گفت : اخلاص خدای را پاک کردن عمل است از عیوب .
و گفت : علامت شوق آن است که جوارح از شهوات نگاه داری و علامت شوق به خدای دوستی زندگی است با راحت به هم . یعنی چون حیات بود و رنج نبود که بسوزاند شوقش زیادت شود .
و گفت : طاعت خزانه خدای است و کلید آن دعا .
و گفت : توحید نور است و شرک نار است . نور توحید جمله سیئات موحدان را بسوزاند و نار شرک جمله حسنات مشرکان را خاکستر گرداند .
و گفت : چون توحید عاجز نیست از هرچه در پیش رفته است ، از کفر و طغیان همچنین نیز عاجز نبود که محو گرداند هرچه بعد از آن رفته است از گناه و عصیان .
و گفت : ورع دو گونه باشد . ورعی بود در ظاهر که نجنبد ، مگر به خدای ، و ورعی بود در باطن ، و آن آن بود که در دلت به جز خدای درنیاید .
و گفت : زهد سه حرف است «زا» و «ها» و «دال» . اما «زان» ترک زینت است و «ها» ترک هوا و «دال »ترک دنیا .
و گفت : از زهد سخاوت خیزد به ملک و از حب سخاوت به نفس و روح .
و گفت : زهد آن است که به ترک دنیا حریصتر بود از حرص بر طلب دنیا .
و گفت : زاهد به ظاهر صافی است و به باطن آمیخته و عارف به باطن صافی است و به ظاهر آمیخته .
و گفت : فوت سخت تر است از موت زیرا که موت انقطاع است از خلق و فوت انقطاع است از حق تعالی .
و گفت : هرکه سخن گوید پیش از آنکه بیندیشد پشیمانیش بار آرد و هرکه بیندیشد پیش از آنکه سخن گوید سلامت یابد .
و گفت : علامت توبه نصوح سه چیز است . کم خوردن از بهر روزه ؛ و کم خفتن از بهر نماز ؛ و کم گفتن از بهر ذکر خدای تعالی .
و گفت : ذکر او جمله گناه را غرقه گرداند . خود رضای او چگونه بود ؟ و رضای او غرقه گرداند آمال را . خود حب او چگونه بود ؟ و حب او در دهشت اندازد عقول را . خود ود او چگونه بود ؟ و ود او فراموش گرداند هرچه دون اوست . خود لطف چگونه بود ؟
پرسیدند که به چه توان شناخت که خدای تعالی از ما راضی است یا نه ؟
گفتند : آنگاه کسی بودکه از او راضی نبود و دعوی معرفت او کند ؟
گفت : آری! هرکه غافل ماند از انعام او و در خشم به سبب مقدوری چه از نعمت و چه از محنت و چه از مصیبت .
و کسی گفت : کی بود که به مقام توکل رسم و ردای آز برافگنم و با زاهدان بنشینم ؟
گفت : آنگاه که نفس را در سر ریاضت دهی تا آنگاه که اگر سه روز تو را حق روزی ندهد ضعیف نگردی - در نفس خود - و اگر بدین درجه نرسیده باشی نشست توبه بساط زاهدان جهل بود و از فضیحت شدن تو ایمن نباشم .
گفتند : فردا که ایمنتر بود ؟
گفت : آنکه امروز بیشتر ترسد .
گفتند : مرد به توکل کی رسد ؟ گفت : آنگاه که خدای تعالی را به وکیلی رضا دهد .
گفتند : توانگری چه باشد ؟ گفت : ایمن بودن به خدای .
گفتند : عارف کی باشد ؟ گفت : هست نیست بود .
گفتند : درویشی چیست ؟ گفت : آنکه به خداوند خویش از جمله کاینات توانگری شوی مگر که یک روز در پیش او سخن توانگری و درویشی می رفت. گفت فردا نه توانگری وزنی خواهد داشت و نه درویشی صبر و شکر وزن خواهد داشت . باید که شکر آری و صبر کنی .
گفتند : ا زخلق در زهد که ثابت قدمتر؟ گفت : آنکه یقین او بیشتر بود .
گفتند : محبت را نشان چیست ؟ گفت : آنکه به نکویی زیادت نشد و به جفا نقصان نگیرد .
یکی گفتش :مرا وصیتی کن . گفت : سبحان الله ! چون نفس من از من نمی پذیرد دیگری چون از من پذیرد ؟
گفتند : جماعتی را می بینیم که تو را غیبت می کنند . گفت : اگر خدای مرا بخواهد آمرزید هیچ زیان ندارد مرا آنچه ایشان گویند ، و اگر نخواهد آمرزید پس من سزای آنم که ایشان می گویند .
گفتند : تو چرا همه از رجا سخن می گویی و همه از کرم و لطف او شرح می دهی ؟
گفت : لابد سخن چو منی با جوانمردی به جز از کرم و لطف نبود .
و او را مناجات است . و گفت : خداوندا ! امید من به توبه سیئات بیش از آن است که امید من به توبه حسنات . از بهر آنکه من خویشتن چنان می یابم که اعتماد کنم بر طاعت به اخلاص ، ومن چگونه طاعت به اخلاص توانم کرد ، و من به آفات معروف . ولکن خود را در گناه چنان می یابم که اعتماد دارم بر عفو تو و تو چگونه گناه من عفو نکنی و توبه جود موصوف.
و گفت : الهی ! مر موسی کلیم را هارون عزیز را به نزدیک فرعون طاغی باغی فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگویید . الهی ! این لطف تو است با کسی که دعوی خدایی کند . خود لطف چگونه بود تو با کسی که بندگی تو را از میان جان می کند .
و گفت : الهی ! لطف و حلم تو با کسی که انا الاعلی گوید این است . لطف و کرم تو با کسی که سبحان ربی الاعلی گوید چه کسی داند که چونه خواهد بود ؟
گفت : الهی !در جمله مال و ملک من جز گلیمی کهنه نیست . با این همه اگر کسی از من بخواهد - اگر چه محتاجم - از او باز ندارم . تو را چندین هزار رحمت است و به ذره ای محتاج نیی و چندین درمانده رحمت از ایشان دریغ داشتن چون بود ؟
و گفت : الهی ! تو فرموده ای که من جاء بالحسنة فله خیر منها . هرکه نیکویی به ما آرد بهتر از آن بدو باز دهم . هیچ نکوتر از ایمان نیست که به ما داده ای چه بهتر از آن به ما دهی جز لقای تو خداوندا!
و گفت : الهی ! چنانکه تو به کس نمانی کارهای توبه کار کس نماند . هرکسی که مر کسی را دوست دارد همه راحت آنکس جوید . تو چون مر کسی را دوست داری بلا بر سر او بارانی .
و گفت : خداوندا ! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده ، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو .
و گفت : الهی !چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا . اگر چه گناه می کنم تو همچنان عطا می دهی . پس من نیز اگر چه گناه می کنم از دعا باز نتوانم ایستاد .
و گفت : الهی !اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می توانی که گناهم بیامرزی .
و گفت : الهی ! هرگناه که از من در وجود می آید دو روی دارد . یکی روی به لطف تو دارد ؛ و یکی روی به ضعف من . یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد ،یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد .
و گفت : الهی ! به بدکرداری که مراست از تو می ترسم ، و به فضلی که توراست به تو امید می دارم . پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست .
و گفت : الهی ! بر من بخشای زیرا من ز آن توام .
و گفت : الهی ! چگونه ترسم از تو ؟ و تو کریمی . و چگونه نترسم از تو ؟ و تو کریمی . و چگونه تنرسم از تو ؟ و تو عزیزی .
و گفت : الهی ! چگونه خوانم تو را ؟ و من بنده عاصی . و چگونه نخواهم تو را ؟ و تو خداوند کریم .
و گفت : الهی ! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود .
و گفت : الهی ! ترسم از تو زیرا بنده ام و امید می دارم به تو . زیرا که تو خداوندی .
و گفت : الهی ! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم ، با آنکه بی نیازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم ؟
و گفت : الهی ! من غریبم و ذکر تو غریب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زیرا که غریب با غریب الفت گیرد .
و گفت : الهی ! شیرینترین عطاها در دل من رجای توست و خوشترین سخنان بر زبان من ثنای توست و دوست ترین هنگام بر من وقت لقای توست .
و گفت : الهی ! مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد .
و گفت : اگر فردا مرا گوید چه آوردی ؟ گویم : خداوند ا! از زندان موی بالیده و جامه شوخگن و عالمی از اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوی و خلعتی فرست و مپرس.
نقل است که یحیی صدهزار درم وام داشت - بر غازیان و حاجیان و فقرا و علما و صوفیان صرف کرده بود - و غرما تقاضا می کردند و دل او بدان مشغول بود . شب آدینه پیغمبر را صلی الله علیه و علی آله و سلم به خواب دید که گفت : ای یحیی ! دلتنگ مشو که از دلتنگی تو من رنجورم . برخیز و به خراسان رو که آن صدهزار درم که تو وام داری ، آن جایگه زنی از بهر تو سیصد هزار درم که تو وام داری نهاده است . گفت : یا رسول الله آن شهر کدام و آن شخص کیست ؟ گفت : شهر به شهر می رو ، و سخن می گوی ، که سخن تو شفای دلهاست ، که من خود چنانکه به خواب تو آمده ام به خواب آنکس روم .
پس یحیی به نشابور آمد و او را در پیش طاق منبر نهادند . گفت : ای مردمان نشابور !من اینجا به اشارت پیغامبر علیه السلام آمده ام که فرموده است : وام تو یک کس بگزارد . و من صد هزار درم نقره وام دارم و بدانید که سخن ما را به هروقت جمالی بود اکنون این وام حجاب آمد .
یکی گفت : من پنجاه هزار درم بدهم . دیگری گفت : چهل هزار درم بدهم . یحیی نگرفت و گفت : سید علیه السلام به یک کس اشارت کرده است .
پس در سخن آمد . روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند . پس چون در نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد . چون آنجا رسید مدتی بازداشتندش تا سخن گفت ؛ و توانگری را فضل نهاد بر درویشی . صدهزار درمش بدادند . شیخی در آن ناحیت بود . مگر این سخن خوش نیامد توانگری را فضل نهادن . گفت : خدای برکت مکناد بر وی .
چون از بلخ بیرون آمد راهش بزدند و مال ببردند . گفتند : اثر دعای آن پیر بود . پس عزم هرا کرد و گویند که به مرو رفت . پس به هرا آمد و خواب بازگفت . دختر امیر هرا در مجلس بود . کس فرستاد که :ای امام ! دل از وام فارغ دار که آن شب که سید عالم علیه السلام در خواب به تو گفت ، با من نیز گفت . گفتم : یا رسول الله من پیش او روم ؟ فرمود که او خود آید و من انتظار تو می کردم . چون پدر مرا به شوهر داد آنچه دیگران را روی و مس باشد مرا از نقره و زر ساخت . آنچه نقره است سیصد هزار درم است . جمله به تو ایثار کردم ،ولکن یک حاجت دارم و آن آن است که چهار روز دیگر مجلس بگویی .
یحیی چهار روز مجلس بگفت . روز اول ده جنازه برگرفتند ، و روز دوم بیست و پنج جنازه برگرفتند ، و روز سیم چهل جنازه ، و روز چهارم هفتاد جنازه و پسر روز پنجم از هری برفت با هفت شتروار نقره . چون به بلهم رسید پسربا او بود و آن مال می آورد .گفت : نباید که چون به شهر رسد حالی به غرما و فقرا دهد و مرا بی نصیب بگذارد . هنگام سحر مناجات می کرد . سر به سجده نهاد ، ناگهان سنگی بر سر او آمد . یحیی گفت : مال را به غریمان دهید .
و جان بداد. اهل طریقت او را بر گردن نهادند و به نیشابور آوردند و به گورستان معمر دفن کردند . رحمةالله علیه .




سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1385

34
ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه
آن مبارز بلا ، آن عارف صدق و صفا ، آن مرد میدان معنی ، آن فرد ایوان تقوی ، آن محقق حق و نبی ، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمةالله علیه ، از عیار پیشگان طریقت بود ، و از مجردان راه بلا بود و از سیاحان بادیه فقر بود ، و از سیدان این طایفه بود ، و از اکابر مشایخ خراسان بود ، و درمجاهده و تقوی قدمی راسخ داشت ، و در اشارات و کلمات نفسی عالی داشت . چهل موقف ایستاده بود و در چندین سال هرگز سر بر بالین ننهاده بود ، مگر در حرم .
یکبار در سحرگاه به خواب شد . قومی از حوران خواستند که خویشتن بر او عرضه کنند . شیخ گفت :ما را چندان پروایی هست به غفور که پروای حور ندارم . حوران گفتند : ای بزرگ ! هرچند چنین است اما یاران ما را شماتت کنند که بشنوند ما را پیش تو قبولی نبود.
تا رضوان جواب داد کی: ممکن نیست این عزیزان پروای شما بود . بروید تا فردا که در بهشت قرار گیرد و بر سریر ممکلت نشیند آنگاه بیایید و تقصیری که در خدمت رفته است به جای آرید .
بوتراب گفت : ای رضوان ! اگر خود به بهشت فرو آیم گو خدمت کنید .
ابن جلا گوید : بوتراب در مکه آمد . تازه روی بود . گفتم : طعام کجا خورده ای ؟
گفت : به بصره ، و دیگر به بغداد ، و دیگر اینجا.
و ابن جلا گوید : سیصد پیر را دیدم . در میان ایشان هیچ کس بزرگتر از چهارتن نبود . اول ایشان بوتراب بود .
نقل است که چون از اصحاب خویش چیزی دیدی که کراهیت داشتی خود توبه کردی و در مجاهده بیفزودی و گفتی : این بیچاره به شومی من در این بلا افتادست .
و اصحاب را گفتی : هرکه از شما مرقعی پوشید سوال کرد ، وهرکه اندر خانقاه نشست سوال کرد ، و هرکه از مصحف قرآن خواند سوال کرد.
یک روز یکی از اصحاب وی دست به پوست خربزه ای دراز کرد و سه روز بود تا چیزی نخورده بود . گفت : تو برو که تصوف را نشایی . تو را به بازار باید شد .
و گفت : میان من و خدای عهدی است که چون دست به حرام دراز کنم مرا از آن بازدارد .
و گفت : هیچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در بادیه می آمدم . آرزوی نان گرم و خایه مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبیله ای افتادم . جمعی ایستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بدیدند در من آویختند و گفتند : کالای ما برده ای .
و کسی آمده بود و کالای ایشان برده بود . شیخ را گرفتند و دویست چوب بزدند . در میان چوب زدن پیری از آن موضع بگذشت . دید یکی را می زدند . به نزدیک او شد . بدانست که او کیست . مرقع بدرید و فریاد برداشت و گفت : شیخ الشیوخ طریقت است . این چه بی حرمتی است ؟ این چه بی ادبی است که با سید همه صدیقان طریقت کردید ؟
آن مردمان فریاد کردند و پشیمانی خوردند و عذر خواستند . شیخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از این وقت ، سالها بود تا می خواستم که این نفس به کام خویش ببینم . بدان آرزو اکنون رسیدم .
پس پیر صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بیاورد . برفت و نان گرم و خایه مرغ بیاورد . گفت : ای نفس ! هر آرزویی که بر دل تو خواهد گذشت بی دویست تازیانه نخواهد بود .
نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پدید آمده بود . چند پسرش را بدرید . یک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بدید بازگشت .
نقل است که یکبار با مریدان در بادیه می رفت. اصحاب تشنه شدند . خواستند که وضو سازند . به شیخ مراجعت کردند . شیخ خطی بکشید ، آب برجوشید و وضو ساختند .
ابوالعباس سیرمی گوید : با بوتراب در بادیه بودم . یکی از یاران گفت مرا تشنه است .
پای بر زمین زد . چشمه ای آب پدید آمد . مرد گفت : مرا چنان آرزوست که به قدح بخورم .
دست بر زمین زد قدحی برآمد از آبگینه سپید که از آن نیکوتر نباشد . وی از آن آب بخورد و یاران را آب داد و آن قدح تا به مکه با ما بود.
بوتراب ابوالعباس را گفت : اصحاب تو چه می گویند در این کارها که حق تعالی با اولیای خویش می کند از کرامات ؟
گفت :هیچکس ندیدم که به دین ایمان آورد الا اندکی .
گفت : هرکه ایمان نیارد به دین کافر بود .
و یکابر مریدان گفتند : گریز نیست از قوت شیخ .
گفت : گریز نیست از آنکه از او گریز نیست .
بوتراب گفت : شبی در بادیه می رفتم - تنها - شبی تاریک بود . ناگاه سیاهی پیش آمد . چندانکه مناره ای ترسیدم . چون او را بدیدم گفتم : تو پری هستی یا آدمی؟
گفت : تو مسلمانی یا کافری؟
گفتم : مسلمان .
گفت : مسلمان جز خدای از چیزی نترسد .
شیخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غیب است . تسلیم کردم و خوف از من برفت .
و گفت : غلامی دیدم در بادیه بی زاد و راحله . گفتم : اگر یقین نیستی با او هلاک شود . پس گفتم : یا غلام به چنین جای می روی بی زاد ؟
گفت : ای پیر! سربردار تا جز خدای هیچ کس را بینی.
گفتم : اکنون هرکجا خواهی برو .
و گفت : مدت بیست سال نه از کسی چیزی گرفتم و نه کسی را چیزی دادم . گفتند : چگونه ؟ گفت : اگر می گرفتم از وی گرفتم و اگر می دادم بدو می دادم .
و گفت : روزی طعامی برمن عرضه کردند ، منع کردم . چهارده روز گرسنه ماندم ، از شومی آنکه منع کردم .
و گفت : هیچ نمی دانم مرید را مضرتر از سفرکردن بر متابعت نفس و هیچ فساد به مرید راه نیافت الا به سبب سفرهای باطل .
و گفت : حق تعالی فرموده است که دور باشید از کبایر ، و کبایر نیست الا دعوی فاسد و اشارت باطل و اطلاق کردن عبارات و الفاظ میان تهی بی حقیقت . ثم قال قال الله تعالی و ان الشیاطین لیوحون الی اولیاءهم لیجادلوکم .
و گفت : هرگز هیچکس به رضای خدای نرسد اگر یک ذره دنیا را در دل او مقدار بود .
و گفت : چون بنده صادق بود در عمل حلاوت یابد ، پیش از آنکه عمل کند و اگر اخلاص به جای آورد در آن حلاوت یابد ، در آن وقت که آن عمل کند .
و گفت : شما سه چیز دوست می دارید و از آن شما نیست نفس را دوست می دارید و نفس از آن خدای است ، و روح را دوست می دارید و روح از آن خدای است ، و مال را دوست می دارید و مال از آن خدای است . و دو چیز طلب می کنید و نمی یابید : شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود .
و گفت : سبب وصول به حق هفده درجه است . ادنای آن اجابت است و اعلای آن توکل کردن به خدای تعالی به حقیقت .
و گفت : توکل آن است که خویشتن را در دریای عبودیت افگنی ، دل در خدای بسته داری . اگر دهد شکر گویی و اگر بازگیرد صبر کنی .
گفت : هیچ چیز عارف را تیره نکند و همه تیرگیها با او روشن بود .
و گفت : از دلها دلی است که زنده به نور فهم خدای است .
و گفت : قناعت گرفتن قوت از خدای است .
و گفت : هیچ چیز نیست از عبادات نافعتر از اصلاح خواطر .
و گفت : اندیشه خویش را نگاه دار زیرا که مقدمه همه چیزها است که هرکه را اندیشه درست شد بعد از آن هرچه بر وی برود از افعال و احوال همه درست بود .
و گفت : حق تعالی گویا گرداند علما را در هر روزگاری مناسب اعمال اهل روزگار.
و گفت : حقیقت غناآن است که مستغنی باشی از هرکه مثل توست ، و حقیقت فقر آن است که نیازمند باشی به هرکه مثل توست .
نقل است که کسی گفتش :تو را هیچ حاجت هست به من ؟ بردار.
شیخ گفت : مرا چون به تو و مثل تو حاجت بود که مرا به خدای حاجت نیست . یعنی در مقام رضایم ؛ راضی را با حاجت چه کار.
و گفت : فقیر آن است که قوت او آن بود که بیابد و لباس او آن بود که عورتی بپوشد و مسکن او آن بود که در آنجا باشد .
نقل است که وفات او در بادیه بصره بود و از پس او به چندین سال جماعتی بدو رسیدند او را دیدند بر پای ایستاده و روی به قبله کرده و خشک شده و رکوه ای پیش نهاده و عصا در دست گرفته و هیچ سباعی گرد او نگشتی ؛ رحمةالله علیه.



   1      2      3      4      5      6      7      8    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 259211


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها