<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385

24
ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه
آن واعظ اقران ، آن حافظ اخوان ، آن زاهد متمکن ، آن عابد متدین ، آن قطب افلاک ، محمدبن سماک رحمةالله علیه ، درهمه وقت امام بود و مقبول انام بود . کلامی عالی و بیانی شافی داشت ، و در موعظت آیتی بود و معروف کرخی را گشایش از سخن او بود . و هارون الرشید او را چنان محترم داشت و تواضع کرد که گفت : ای امیرالمومنین ! تواضع تو در شرف شریفتر است . بسیاری از شرف تو .
و گفت : شریفترین تواضع آن است که خویشتن رابرهیچ کس فضل نبینی .
و گفت : پیش از این مردمان دوایی بودند که از ایشان شفا می یافتند ، اکنون همه دردی شده اند که آن را دوا نیست . پس طریق آن است که خدای را مونس خود سازی و کتاب او را همراز خود گردانی .
و گفت : طمع رسنی است در گردن و بندی برپای . رسن و بند را بینداز تا برهی .
و گفت : تا اکنون موعظت بر واعظان گران آمدی چنان عمل برعاملان واعظان اندک بودندی چنانکه امروز عاملان اندک اند .
احمد حواری گفت : این سماک بیمار شد ، تا آب او حاصل کردیم تا زند طبیب بریم ، نصرانی که دروقت او بود . در راه که می رفتیم مردی را دیدیم نیکوروی و خوش بوی و پاکیزه و جامه پاک پوشیده . پیش ما بازآمد و گفت : کجا می روید ؟
گفتم : به فلان طبیب ترسا خواهیم که سماک را تجربت کند و آب می بریم تا بر وی عرضه کنیم .
گفت : سبحان الله ! دوست خدای از دشمن خدای استعانت می جوید ؟ و به نزدیک وی می رود ؟ بازگردید و به نزدیک ابن سماک روید و بگویید تا دست بر آنعلت نهد و برخواند اعوذبالله من الشیطان الرجیم و بالحق انزلناه نزل الآیة.
مابازگشتیم و حال بدو نمودیم . او چنان کرد که فرموده بود در حال شفا یافت ، و گفت : بدانید که او خضر بود ، علیه السلام .
نقل است که چون وقت وفاتش آمد می گفت : بارخدایا ! دانی که درآن وقت که معصیت می کردم اهل طاعت ، تور ا دوست می داشتم . این کفارت آن گردان .
نقل است که او عزب بود . او را گفتند : کدخدایی خواهی ؟ گفت : نی . گفتند : چرا ؟
گفت : از بهر آنکه با من شیطانی است . یکی دیگر درآید و مرا طاقت آن نباشد که دو شیطان در یکی خانه چگونه بود .
بعد از آن وفات کرد . او را به خواب دیدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟
گفت : همه نواخت و خلعت و کرامت و اکرام بود ، ولکن آنجا هیچ کس را آبروی نیست الا کسانی را که ایشان بار عیال کشیده اند و تن در رنج دبه و زنبیل داده اند رحمةالله علیه .



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 278018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها