<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385

24
ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه
آن واعظ اقران ، آن حافظ اخوان ، آن زاهد متمکن ، آن عابد متدین ، آن قطب افلاک ، محمدبن سماک رحمةالله علیه ، درهمه وقت امام بود و مقبول انام بود . کلامی عالی و بیانی شافی داشت ، و در موعظت آیتی بود و معروف کرخی را گشایش از سخن او بود . و هارون الرشید او را چنان محترم داشت و تواضع کرد که گفت : ای امیرالمومنین ! تواضع تو در شرف شریفتر است . بسیاری از شرف تو .
و گفت : شریفترین تواضع آن است که خویشتن رابرهیچ کس فضل نبینی .
و گفت : پیش از این مردمان دوایی بودند که از ایشان شفا می یافتند ، اکنون همه دردی شده اند که آن را دوا نیست . پس طریق آن است که خدای را مونس خود سازی و کتاب او را همراز خود گردانی .
و گفت : طمع رسنی است در گردن و بندی برپای . رسن و بند را بینداز تا برهی .
و گفت : تا اکنون موعظت بر واعظان گران آمدی چنان عمل برعاملان واعظان اندک بودندی چنانکه امروز عاملان اندک اند .
احمد حواری گفت : این سماک بیمار شد ، تا آب او حاصل کردیم تا زند طبیب بریم ، نصرانی که دروقت او بود . در راه که می رفتیم مردی را دیدیم نیکوروی و خوش بوی و پاکیزه و جامه پاک پوشیده . پیش ما بازآمد و گفت : کجا می روید ؟
گفتم : به فلان طبیب ترسا خواهیم که سماک را تجربت کند و آب می بریم تا بر وی عرضه کنیم .
گفت : سبحان الله ! دوست خدای از دشمن خدای استعانت می جوید ؟ و به نزدیک وی می رود ؟ بازگردید و به نزدیک ابن سماک روید و بگویید تا دست بر آنعلت نهد و برخواند اعوذبالله من الشیطان الرجیم و بالحق انزلناه نزل الآیة.
مابازگشتیم و حال بدو نمودیم . او چنان کرد که فرموده بود در حال شفا یافت ، و گفت : بدانید که او خضر بود ، علیه السلام .
نقل است که چون وقت وفاتش آمد می گفت : بارخدایا ! دانی که درآن وقت که معصیت می کردم اهل طاعت ، تور ا دوست می داشتم . این کفارت آن گردان .
نقل است که او عزب بود . او را گفتند : کدخدایی خواهی ؟ گفت : نی . گفتند : چرا ؟
گفت : از بهر آنکه با من شیطانی است . یکی دیگر درآید و مرا طاقت آن نباشد که دو شیطان در یکی خانه چگونه بود .
بعد از آن وفات کرد . او را به خواب دیدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟
گفت : همه نواخت و خلعت و کرامت و اکرام بود ، ولکن آنجا هیچ کس را آبروی نیست الا کسانی را که ایشان بار عیال کشیده اند و تن در رنج دبه و زنبیل داده اند رحمةالله علیه .



چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385


23
ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه
آن مجرد باطن و ظاهر ، آن مسافر غایب و حاضر ،آن در ورع و معرفت عامل ، آن درصد گونه صفت کامل ، آن در دریای دانایی ، ابوسلیمان دارائی رحمةالله علیه ، یگانه وقت بود و از غایت لطف او را ریحان القلوب گفته اند . و در ریاضت صعب و جوع مفرط شانی نیکو داشت چنانکه او را بندار الجایعین گفتندی که هیچ کس از این امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی ، و در کلماتی است عالی واشارتی لطیف و دیگر دارا ، دیهی است در دمشق ، او از آنجا بود . احمد حواری که مرید او بود گفت :شبی در خلوت نماز می کردم و در آن میانه راحتی عظیم یافتم . دیگر روز با سلیمان گفتم . گفت : ضعیف مردی ای که تو را هنو زخلق در پیش است تا در خلا دیگرگونه ای و در ملا دیگرگونه ، و در دو جهان هیچ چیز را آن خطر نیست که بنده را از حق تواند باز داشت .
و ابوسلیمان گفت : شبی در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود . در وقت دعا دعا ی: دست پنهان کردم . راحتی عظیم از راه این دست به من رسید . هاتفی آواز داد : یا باسلیمان آنچه روزی آن دست بود ، که بیرون کرده بودی ، دادیم .
اگر دست دیگر بیرون بودی ، نصیب وی بدادمانی . سوگند خوردم که هرگز دعا نکنیم به سرما و گرما مگر هردو دست بیرون کرده باشم .
پس گفت : سبحان آن خدایی که لطف خود در بی کامی و بی مرادی تعبیه کرده است .
و گفت : وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد . حوری دیدم که مرا گفت خوش می خسبی . پانصد سال است که مرا می آرایند در پرده از برای تو .
و گفت : شبی حوری دیدم که از گوشه ای در من خندید ، و روشنی او به حدی بود که وصف نتوان کرد . وصف زیبایی او به جایی که در عبارت نمی گنجد . گفتم : این روشنی و جمال از کجا آوردی ؟
گفت : شبی قطره ای چند از دیده باریدی. از آن ، روی من شستند . این همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رویهای حوران است ، هرچند بیشتر از خوبتر .
و گفت : مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی . شبی درر آن نمک یک کنجد بود که خورده آمد . یکسال وقت خود گم کردم . جایی که کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد .
و گفت : دوستی داشتم که هرچه خواستمی . بدادی . یکبار چیزی خواستم ، گفت : چند خواهی ؟ حلاوت دوستی از دلم برفت .
و گفت : برخلیفه انکار کردم . دانستم که سخن من شنود و از آن نه اندیشیدم ، لکن مردمان بسیار بودند . ترسیدم که مرا بینند و صلابت به نظر خلق در دل من شیرین شود . آنگاه بی اخلاص گشته شوم .
و گفت : مریدی دیدم به مکه ، هیچ نخوردی الا آب زمزم . گفتم : اگر این آب خشک شود چه خوری؟ پس برخاست و گفت : جزاءک الله خیرا . مرا راه نمودی که چندین سال زمزم پست بودم . این بگفت و برفت .
احمد حواری گفت : ابوسلیمان در وقت احرام لبیک نگفتی . گفت : حق تعالی به موسی علیه السلام وحی کرد که ظالمان امت خود را بگوی تا مرا یاد نکنند کههرکه ظالم بود و مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم .
پس گفت : شنیده ام که هرکه نفقه حج از مال شبهت کند آنگاه گوید لبیک ! او را گویند : لالبیک و لاسعیدک حتی ترد ما فی یدیک .
نقل است که پسر فضیل طاقت شنیدن آیت عذاب نداشتی . از فضیل پرسیدند : پسر تو به درجه خوف به چه رسید ؟ گفت : به اندک گناه .
این با سلیمان گفتند : گفت :کسی را خوف بیش بود از بسیاری گناه بود ، نه از اندکی گناه .
نقل است که صالح عبدالکریم گفت : رجا و خوف در دل دو نور است.
با او گفتند : از این هر دو کدام روشنتر ؟ گفت : رجا.
این سخن را به بوسلیمان رسانیدند . گفت : سبحان الله ! ای« چگونه سخنی است که ما دیده ایم ، که از خوف تقوی و صوم و صلوة و اعمال دیگر می خیزد و از رجا نخیزد . پس چگونه روشنتر بود ؟
و گفت : من می ترسم از آتشی که آن عقوبت خدا است ، یآ می ترسم از خدایی که عقوبت او آتش است .
و گفت : اصل همه چیزها در دنیا واخرت خوف است .از حق تعالی بود هر گاه که رجا بر خوف غالب آید دل فساد یابد ، وهر گاه که خوف در دل دایم بود خشوع بر دل ظاهر گردد،وهر دایم نگرددوگاه گاه بر دل خوفی می گذرد ،هرگز دل راخشوع حاصل نیاید.
وگفت:هرگزاز دلی خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد.
ویک روز احمد حواری را گفت :چون مردمان را بینی که بر جا عمل می کنند ،اگر توانی که تو بر خوف عمل کنی بکن .لقمان پسر خود را گفت بترس ازخدای ترسیدنی که در او ناامید نشوی از رحمت او ، و امید دار به خدای امید داشتی که در او ایمن نباشی از مکر او .
و گفت : چون دل خود را در شوق اندازی بعد ز آن در خوف انداز ، تا آن شوق را خوف از راه برگیر . یعنی تو این تو این ساعت به خوف محتاجتری از آنکه به شوق .
و گفت : فاضلترین کارها خلاف رضای نفس است و هرچیزی را علامتی است . علامت خذلان دست داشتن از گریه است و هرچیزی را زنگاری است و زنگار نور دل سیر خوردن است .
و گفت : احتلام عقوبت است. از آن جهت می گوید علامت سیری است .
و گفت : هرکه سیر خورد شش چیز به وی درآید . عبادت را حلاوت نیابد ، و حفظ وی در یادداشت حکمت کم شود ، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانیان سیراند ، و عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زیادت گردند ، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد.
و گفت : جوع نزدیک خدای از خزانه ی است مدخر که ندهد به کسی الا بدان که او را دوست دارد .
و گفت : چون آدمی سیر خورد جمله اعضای او به شهوات گرسنه شد ، و چون گرسنه باشد جمله اعضای او از شهوات سیر گردد. یعنی تا شکم سیر نبود هیچ شهوت دیگر آرزو نکند .
و گفت : گرسنه کلید آخرت است ، و سیری کلید دنیا .
و گفت : گرسنگی کلیأ آخرت است ،و سیری کلید دنیا.
و گفت : هرگاه که تو را حاجتی بود از حوایج دنیآ و آخرت ، هیچ مخور تا آن وقت که آن حاجت روا بود از بهر آنکه خوردن عقل را متغعیر گرداند ، و حاجت خواستن زا متغیر ، متغیر بود . پس بر تو باد که بر جوع حرص کنی که جوع نفس را ذلیل کند و دل را رقیق کند و علم سماوی بر تو ریزد .
و گفت : اگر یک لقمه از حلال شبی کمتر خوردم دوست تر دارم از آنکه تا روز نماز کنم . زیرا که شب آن وقت درآید که آفتاب فرو شود . و شب دل مومنان آن وقت آید که معده از طعام پر شود .
و گفت : صبر نکند از شهوات دنیا ، مگر نفسی که در دل او نوری بود که به آخرتش مشغول می دارد .
و گفت : چون بنده صبر نکند بر آنکه دوست تر دارد چگونه صبر کند بر آنکه دوست ندارد .
و گفت : بازنگشت آنکه بازگشت الا از راه ، که اگر برسیدی بازنگشتی ابدا.
و گفت : خنک آنکه در همه عمر خویش یک خطوه ای به اخلاص دست دادش.
و گفت : هرگاه که بنده خالص شود از بسیاری وسواس و ریا نجات یابد .
و گفت : اعمال خالص اندکی است .
و گفت : اگر صادقی خواهد که صفت کند آنچه در او بود زبانش کار نکند .
و گفت : صدق با زبان صادقان به هم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان .
و گفت : هرچیزی را که بینی زیوری است ، و زیور صدق خشوع است .
و گفت : صدق را مظنه خویش ساز و حق را همیشه شمشیر خویش ساز ، خدای را غایت طلب خویش دان .
و گفت : قناعت از رضا به جای ورع است از زهد . این اول رضا است و آن اول زهد .
و گفت : خدای را بندگان اند که شرم می دارند که با او معاملت کنند به صبر پس معاملت می کنند به رضا . یعنی در صبر کردن معنی آن بود که من خود صبورم ، اما در رضا هیچ نبود و چنانکه دارد چنان باشد . صبر به تو تعلق دارد و رضا بدو .
و گفت : راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ پناه نطلبی .
و گفت : من نمی شناسم زهد را حدی ، و ورع را حدی ، و رضا را حدی و غایتی ، ولکن راهی از او می دانم.
و گفت : از هر مقامی حالی به من رسید ، مگر از رضا که به جز بویی از او به من نرسید با این همه اگر خلق همه عالم را به دوزخ برند و همه به کره روند من به رضا روم زیرا که اگر رضای من نیست درآمدن به دوزخ رضای او هست .
و گفت : ما در رضا به جایی رسیدیم که اگر هفت طبقه دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر مانگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند .
و گفت : تواضع آن است که در عمل خویشت هیچ عجب پدید نیاید .
و گفت : هرگز بنده تواضع نکند تا وقتی که نفس خویش را نداند ، و هرگز زهد نکند تا نشناسد که دنیا هیچ نیست و زهد آن است که هرچه تو را از حق تعالی باز دارد ترک آن کنی .
و گفت : علامت زهد آن است که اگر کسی صوفی در تو پوشد که قیمت آن سه درم بود ، در دلت رغبت صوفی نبود که قیمتش پنج درم بود .
و گفت : بر هیچ کس به زهد گواهی مده ، به جهت آن که او در دل غایب است از تو و در ورع حاضر است .
و گفت : ورع در زبان سخت تر از آن است که سیم و زر در دل .
و گفت : حصن حصین نگاه داشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی است ، و دوستی دنیا سر همه خطا هاست .
و گفت : تصوف آن است که بر وی افعال می رود که جز خدای نداند و پیوسته با خدای بود چنانکه جز خدای نداند .
و گفت : تفکر در دنیا حجاب آخرت است و تفکر در آختر ثمره حکمت و زندگی دلهاست .
و گفت : از غیرت ، علم زیادت شود و از تفکر خوف .
و در پیش او کسی ذکر معصیتی کرد . او زار بگریست ، وگفت : به خدای که در طاعت چندان آفت می بینم که به آن معصیت حاجت نیست .
و گفت : عادت کنید چشم را به گریه و دل را به فکرت .
و گفت : اگر بنده به هیچ نکرید مگر برآنکه ضایع کرده است از روزگار خویش تا این غایت ، او را این اندوه تمام است تا به وقت مرگ .
و گفت : هرکه خدای را شناخت دل را فارغ دارد و به ذکر او مشغول شود و به خدمت او ، و می گرید بر خطاهای خویش .
و گفت : در بهشت صحراهاست . چون بنده به ذکر مشغول شود ، درختان می کارند به نام او تا آنگاه که بس کند . آن فریشته را گویند چرا بس کردید ؟ گویند وی بس کرد .
و گفت : هرکه پند دهنده ای می خواهد گو در اختلاف روز و شب نگر.
و گفت : هرکه در روز نیکی کند در شب مکافات یابد و هرکه در شب نیکی کند در روز مکافات یابد .
و گفت : هرکه به صدق از شهوت بازایستد حق تعالی از آن کمتر است که او را عذاب کند و آن شهوات را از دل او ببرد .
و گفت : هرکه به نکاح و سفر و حدیث نوشتن مشغول شود روی به دنیا آورد ، مگر زنی نیک که او از دنیا نیست بلکه از آخرت است . یعنی تو را فارغ دارد تا به کار آخرت پردازی اما هرکه تو را از حق بازدارد از مال و اهل و فرزند شوم بود .
و گفت : هر عمل که آن را در دنیا به نقد ثواب نیابی بدانکه آن را در آخرت نخواهی یافت . یعنی راحت قبول آن طاعت باید که اینجا به تو رسد .
و گفت : آن یک نفس سرد که از دل درویشی برآید به وقت آروزویی که از یافت آن عاجز بود فاضلتر از هزار ساله طاعت و عبادت توانگر.
و گفت : بهترین سخاوت آن است که موافق حاجت بود .
و گفت : آخر اقدام زاهدان اول اقدام متوکلان است .
و گفت : اگر غافلان بدانند که از ایشان چه فوت می شود از آنچه ایشان در آن اند جمله به مفاجات سختی بمیرند .
و گفت : حق تعالی عارف را بر بستر خفته باشد که بر وی سر بگشاید و روشن کند آنچه هرگز نگشاید ایستاده را در نماز.
و گفت : عارف را چون چشم دل گشاده شد چشم سرشان بسته شود ، جز ا و هیچ نبینند چنانکه هم او گفت نزدیک ترین چیزی که بدان قربت جویند به خدای تعالی آن است که بدانی که خدای تعالی بر دل تو مطلع است . ا ز دل تو داند که از دنیا و آخرت نمی خواهی الا او را .
و گفت : اگر معرفت را صورت کنند برجایی هیچ کس ننگرد در وی الا کی بمیرد از زیبایی و جمال او و از نیکویی و از لطف او و تیره گردد همه روشنیها در جنب نور او .
و گفت : معرفت به خاموشی نزدیک تر است که به سخن گفتن و دل مومن روشن است به ذکر او وذکر او غذای او است . و انس راحت او ، و حسن معاملت او تجارت او ، و شب بازار او ، و مسجد دکان او و عبادت کسب او ، و قرآن بضاعت او ، و دنیا کشتزار او و قیامت خرمنگاه او ، و ثواب حق تعالی ثمره رنج او .
و گفت : بهترین روزگار ما صبر است و صبر بر دو قسم است . صبری است بر آنچه کاره آنی در هرچه اوامر حق است ولازم است گزاردن و صبری است از آنچه طالب آنی در هرچه تو را هوا بر آن دعوت کند و حق تو را از آن نهی کرده است .
و گفت : خیری که در او شر نبود شکر است در نعمت و صبر است در بلا .
و گفت : هرکه نفس خود را قیمتی داند هرگز حلاوت خدمت نیابد .
و گفت : اگر مردم گرد آیند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار گردانیدم نتوانند ، و اگر خواهند که مرا عزیز گردانند چنانکه من خود را نتوانند . یعنی خواری من در معصیت است و عز من در طاعت است .
و گفت : هرچیزی را کاوینی است و کاوطن بهشت ترک دنیا کردن است و هرچه در دنیا است .
و گفت : در هر دلی که دوستی دنیا قرار گرفت دوستی آخرت از آن دل رخت برداشت .
و گفت : چون حکیم ترک دنیا کرد دنیا را به نور حکمت منورکرد .
و گفت : دنیا نزدیک خدای کمتر است از پر پشه ای . قیمت آن چه بود تا کسی در وی زاهد شود .
و گفت : هرکه وسیلت جوید به خدای به تلف کردن نفس خویش خدای نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنت گرداند .
و گفت : خدای تعالی می فرماید که بنده من اگر از من شرم داری عیبهای تو را برمردم پوشیده گردانم و زلتهای تو را از لوح محفوظ محو گردانم و روز قیامت در شمار با تو استقصا نکنم .
و مریدی را گفت : چون از دوستی خیانتی بینی عتاب مکن ، که باشد در عتاب سخنی شنوی ، که از آن سخت تر . مرطد گفت : چون بیازمودم چنان بود .
احمد حواری گفت : یک روز شیخ جامه سفید پوشیده بود ، گفت : کاشکی دل من در میان دلها ، چون پیراهن من بودی در میان جامها.
و شیخ جنید گوید(رحمةالله علیه ) : احتیاط وی چنان بود که گفت .
بسیار بود که چیزی بر دلم آید از نکته این قوم به چند روز آن را نپذیرم الا به دو گواه عدل از کتاب وسنت .
و در مناجات گفتی :الهی چگونه شایسته خدمت تو بود آنکه شایسته خدمتگار تو نتواند بود ، یا چگونه امید دارد به رحمت تو آنکه شرم نمی دارد که نجات یابد از عذاب تو .
نقل است که وی صاحب معاذ جیل بود و علم از وی گرفته بود . چون وفاتش نزدیک آمد اصحاب گفتند : ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است .
گفت : چرا نمی گویید که به حضرت خداوند ی می روی که او به صغیره ای حساب کند و به کبیره ای عذاب سخت .
پس جان بداد . دیگری بعد از وفات او به خوابش دید . گفت : خدای با تو چه کرد ؟
گفت : رحمت کرده ، و عنایت نمود در حق من ولکن اشارت این قوم مرا عظیم زیانمند بو د. یعنی انگشت نمای بودم میان اهل دین . رحمةالله علیه .




یکشنبه 13 فروردین ماه سال 1385

22
ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه
آن سید اولیا ، آن عمده اتقیا ، آن محتشم معتبر ، آن محترم مفتخر ، آن ختم کرده ذوالمناقبی ، شیخ عالم ، حارث محاسبی رحمةالله علیه ، از علمای مشایخ بود و به علوم ظاهر و باطن ، و در معاملت و اشارات مقبول النفس و رجوع اولیای وقت در همه فن بدو بود ، و او را تصانیف بسیاراست در انواع علوم ، و سخت عالی همت بود ، و بزرگوار بود ، و سخاوتی و مروتی عجب داشت و در فراست و حذاقت نظیر نداشت ، و در وقت خود شیخ المشایخ بغداد بود ، و به تجرید و توحید مخصوص بود ، و در مجاهده و مشاهده به اقصی الغایه بودب ، و در طریقت مجتهد . و نزدیک او رضا از احوال است ، نه از مقامات . و شرح این سخن طولی دارد . بصری بود و وفات او در بغداد بود ، و عبدالله خفیف گفت برپنج کسی از پیران ما اقتدا کنید و به حال ایشان متابعت نماییدو دیگران را تسلیم باید شد ، اول حارث محاسبی ، دوم جنید بغدادی ، سوم رویم ، چهارم ابن عطا ، پنجم عمرو بن عثمان مکی رحمهم الله . زیرا که ایشان جمع کردند میان علم و حقیقت و میان طریقت و شریعت ، وهر که جز این پنج اند اعتقاد را شایند اما
این پنج را هم اعتقاد شاید و هم اقتدا شاید .
و بزرگان طریقت گفته اند : عبدالله خفیف ششم ایشان بود که هم اعتقاد را شاید و هم اقتدا را شاید اما خویشتن ستودن نه کار ایشان است .
نقل است که حارث را سی هزار دینار از پدران میراث ماند . گفت : به بیت المال برید تا سلطان را باشد ! گفتند : چرا ؟
گفت : پیغمبر فرموده است ، و صحیح استک ه القدری مجوس هذی الامة.قدری مذهب گیر این امت است و پدر من قدری بود و پیغعمبر علیه السلام فرمود میراث نبرد مسلمان از مغ ، و پدر من مغ و من مسلمان .
و عنایت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون درست به طعامی بردی که شبهت در او بودی رگی در پشت انگشت او کشیده شدی چنانکه انگشت فرمان او نبردی ، او بدانستی که آن لقمه به وجه نیست . جنید گفت : روزی حارث پیش من آمد . در وی اثر گرسنگی دیدم . گفتم یا عم ! طعام آرم ؟ گفت : نیک آید . در خانه شدم . چیزی طلب کردم . شبانه از عروسی چیزی آورده بودند . پیش اوب ردم .انگشت او مطاوعت نکرد . لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرونشد . دردهان نمی گردانید تا دیگر برخاست ودر پایان سرای افگند و بیرون شد . بعد از آن گفت : از آن حال پرسیدم . حارث گفت :گرسنه بودم ، خواستمکه دل تو نگاه دارم لکن مرا با خدداوند نشانی است که هرطعامی که در وی شبهتی بود به حلق من فرونرود و انگشت من مطاوعت نکند . هرچند کوشیدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم : از خانه ای که خویشاوند من بود . پس گفتم :امروز در خانه من آیی ؟
گفت : آیم . درآمدیم و پاره اینان خشک بآرودم . پس بخوردیم . گفت : جیزی که پیش درویشان آری ، چنین باید .
و گفت : سی سال است تا گوش من به چز از سر من هیچ نشنیده است پس سی سال دیپگر حال بر من بگردید که سر من به جز از خدای هیچ نشنید .
و گفت : کسی را که در نماز می بینند و او بدان شاد شود ، متوقف بودم بدان تانماز او باطل شود یا نه ؟ اکنون غالب ظن من آن است کمه باطل شود .
و در محاسبه مبالغتی تمام دشات . چنانکه او را محاسبی بدین جهت گفتندی . و گفت :اهل محاسبه را چند خصلت است که بیازموده اند در سخن گفن که چون قیام ننموده اند به توفیق حق تعالی به منازل شریف پیوسته اند و همه چیزها به قوت عزم دست دهد و به قهر کردن هوا و نفس که هرکه را عزم قوی باشد مخالفت هوا بر وی آسان باشد . پس عزم قوی دار و بر این خصلتها مواظبت نمای که این مجرب است . اول خصلت ان است که به خدای سوگند یاد نکنی ، نه به راست و نه به دروغ ، ونه به سهو و نه به عمد ، و دوم ا زدروغ پرهیز کنی ، و سوم وعده خلاف نکنی و چون وفا توانی کرد و تا توانی کس را وعده ندهی که این به صواب نزدیک است و چهارم آنکه هیچ کس را لعنت نکنی ، اگرچه ظلم کرده باشد ، و پنجم دعای بد نکنی ، و ششم بر هیچ کس گواهی ندهی نه بکفر و نه به شرک و نه به نفاق که این به رحمت بر خلق نزدیک تر است و از مقت خدای تعالی دورت راست ، و هفتم آنکه قصد معصیت نکین ، نه در ظاهر و نه در باطن و جوارح خود را از همه بازداری . و هشتم آنکه رنج خود برهیچ کس نیفنگنی و بار خود اندک و بسیار از همه کس برداری در آنجه بدان محتاج باشی ، و در آنچه بدان مستغنی باشی ، ونهم آنکه طمع از خلایق بریده گردانی و از همه نامید شوی از آنچه دانرد ، و دهم آنکه بلندی درجه و استکمال عزت نزدیک خدای و نزدیک خلق برآنچه خواهد در دنیا و آخرت بدان سبب به دست توان کرد . که هیچ کس را نبینی از فرزندان آدم علیه السلام . مگر که او را از خود بهتر دانی .
و گفت :مراقبت علم دل است در قرب حق تعالی .
و گفت :رضا آرام گرفتن است در تحت مجاری احکام .
و گفت :صبر نشانه تیرهای بلا شدن است .
و گفت :تفکر اسباب را به حق قایم دیدن است .
و گفت :تسلیم ثابت بودن است در وقت نزول بلا بی تغیری در ظاهر و باطن .
و گفت :حیا بازبودن است از جمله خوهای بد که خداوند بدان راضی نبود .
و گفت :محبت میل بود به همگی به چیزی ، پس آن را ایثار کردن است ،برخویشتن ، به تن و جان و مال ، و موافقت کردن در نهان و آشکارا . پس بدانستن که از توهمه تقصیر است.
و گفت :خوف آن است که البته یک حرکت نتواند کرد که نه گمان او چنان بود که من بدین حرکت ماخود خواهم بود در آخرت .
و گفت :علامت انس به حق وحشت است از خلق و گریز است و هرچه خلق در آن است و منفرد دشن به حلاوت ذکر حق تعالی برقدر آنکه انس حق در دل جای می گیرد ، بعد از آن انس به مخلوقات از دل رخت برمی گیرد .
و گفت :صادق آن باشد که او را پاک نبود اگرش نزدی: خلق هیچ مقدر نماند ، و جهت صلاح دل خویش داند و دوست ندارد که مردمان ذره ای اعمال او ببینند .
و گفت :در همه کارها از سستی عزم حذر کن که دشمن در این وقت بر تو ظفر یابد ، و هرگاه که فتور عزم دیدی از خود هیچ آرام مگیر به خدای پناه جوی .
و درویشی را گفت : کن لله و الا لاتکن . گفت : خدای را باش و اگر نه خود مباش ، این نیکو سخن است .
و گفت :سزاوار است کسی را که نفس خود را به ریاضت مهذب گردانیده است که او را راه بنماید به مقامات و
و گفت :هرکه خواهدک ه لذت اهل بهشت یابد ، گو در صحبت درویشان صالح قانع باش.
و گفت :هرکه باطن خود را درست کند به مراقبت و اخلاص خدای تعالی ظاهر او آراسته گرداند به مجاهده و اتباع سنت .
و گفت :آنکه به حرکات دل در محل غیب عالم بود بهتر از آنکه به حرکات جوارح عالم بود .
و گفت :پیوسته عارفان فرو می برند خندق رضا و غواصی می کنند در بحر صفا و بیرون می آرند جواهر وفا ، تا لاجرم به خدای می رسند در سر و خفا .
گفت : سه چیز است که اگر آن را بیابند از آن بهره دارند و ما نیافتیم : دوستی نیکو با صیانت ، و با وفا ، و باشفقت .
و نقل است که تصنیفی می کرد : درویشی از وی پرسید :معرفت ، حق حق است بربرنده یا حق بنده بر حق ؟ او بدین سخن ترک تصنیف کرد .یعنی اگر گویی معرفت بنده به خود می شناسد و به جهد خود حاصل می کند ، پس بنده را حقی بود بر حق ، و این روا نبود . و اگر معرفت حق حق بود ، بربنده روا نبود که حق را حقی ببیاد گزارد . اینجا متحیر شد و ترک تصنیف کرد . دیگر معنی آن است که چون معرفت حق حق است تا از جهت کرم این حق بگزارم . کتاب کردن در معرفت به چه کار آید ؟ حق خود آنچه حق بنده بود بدو دهد که اذبنی ربی . اگر کسی بود که حق آن حق خواهد گزارد در معنیانک لاتهدی من اجببت بود . لاحرم ترک تصنیف کرد . دیگر معنی آ« است که معرفت حق حق است بر بنده بدان معنی که چون حق بنده را معرفت داد بنده را واجب است حق آن حق گزاردن . چون هر حق که بنده به عبادت خواهد گزارد هم حق حق خواهد بود و به توفیق او خواهد بود . پس بنده را حقی که بود که با حق حق ، حق گزارد ، پس کتاب تصنیف کرد والله اعلم بالصواب .
ابن مسروق گفت : حارث آن وقت که وفات کرد به درمی محتاج بود ، و از پدرش ضیاع بسیار مانده بود ، وهیچ نگرفت و هم در آن ساعت که دست تنگ بود فروشد . رحمةالله علیه رحمةواسعة.


<<    1      2      3      4      5      6      7      8    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 271509


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها