<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
شیخ شهاب الدین سهروردی _ صفیر سیمرغ
 
 
 
رساله پیش رو رساله «صفیر سیمرغ» اثر حکیم و عارف بزرگ قرن ششم شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی ابن حبش ابن امیرک سهروردی  (549  - 587  ق) است
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
 
سپاس واهب حیوة را و مبدع موجودات را و درود بر خواجگان رسالت و ائمه نبوت سیّما بر صاحب شریعت کبری و هادی طریقت علیا محمّد مصطفی علیه الصّلوة و السلبام. امّا بعد. این کلمه ای چند است در احوال تجرید گفته آمد و سخن در آن محصور است در دو قسم: قسم اول در بدایا، قسم دوم در مقاصد، و این جزو موسوم است به صفیر سیمرغ، و زیانی ندارد که در پیش مقدمه یاد کنیم از احوال این سیمرغ و مستقرّ او. روشن روانان چنان نموده اند که هر آن هدهدی که در فصل بهار بترک آشیان خود بگوید و به منقار خود پر و بال خود برکند و قصد کوه قاف کند سایه کوه قاف بر او افتد در مقدار هزار سال این زمان که «و إنّ یوماً عند ربّک کالف سنة ممّا تعدّون» و این هزار در تقویم اهل حقیقت یک صبح دم است از مشرق لاهوت اعظم. درین مدت سیمرغی شود که صفیر او خفتگان را بیدار کند و نشیمن او در کوه قاف است. صفیر او به همه میرسد ولیکن مستمع کم دارد، همه باویند و بیشتر بی ویند.
 
با مائی و با ما نئی
 
جانی از آن پیدا نئی
 
و بیمارانی که رهین علت استسقا باشند و یا گرفتار دق، سایه او علاج ایشان است و مرض را سود دارد. و رنگهای مختلف را زایل کند و این سیمرغ پرواز کند بی جنبش و بپرد بی پر، و نزدیک شود بی قطع اماکن. و همه نقشهای مادروست، و او خود رنگ ندارد، و مشرقست آشیان او و مغرب ازو خالی نه. همه ازو مشغول و او از همه فارغ، همه از او پر و او از همه تهی. همه علوم از صفیر این سیمرغ است و ازو استخراج کرده اند و سازهای عجیب مثل ارغنون و غیر آن از صدا و رنّات او بیرون آورده اند. بیت
 
تو ندیدی شب سلیمان را
 
تو چه دانی زبان مرغان را
 
و غذای سیمرغ آتش است و هر که پری از آن او بر پهلوی راست بندد بر آتش بگذرد و از حرق ایمن بود. و نسیم صبا از نفس اوست، از برای این عاشقان راز دل و اسرار ضمایر با گویند. و این کلمات که متحرر میشود نفئه مصدور است و چیزی مختصر از آن و از ندای او
 
 
 
قسم اول
 
و آن سه فصل است: اول در تفضیل این علم، دوم در آنچه اهل بدایا را ظاهر شود، سیم در سکینه. قسم دوم سه فصل است: اول در فنا، دوم در آن که عر که عالم تر عارف تر. قسم سیم در اثبات لذة بنده مر حقّ را.
 
 
 
فصل اوّل از قسم اول
 
در تفضیل این علم بر جمله علوم
 
بر رأی روشن دلان نپوشد که ترجیح علمی بر دیگری از چند وجه باشد: اوّل آن است که معلوم شریف تر بود چنان که تفضیل زرگری بر پالان گری که تصرف این در زر است و آن دیگری در پشم. دوم، آن که علمی را ادّله قوی تر بود از علمی دیگر. سیّم آن که مهم تر بود اشتغال بدان و فایدۀ آن بیشتر بود، و جمله امارات ترجیح در این علم موجود است به نسبت با علمی دیگر. اما از جهت نظر به مقصد و معلوم ظاهر است که درین علم مقصود و مطلوب و معلوم حقست تعالی شأنه و دیگر موجودات را با عظمت او نسبت کردن ممکن نیست. امّا از جهت دلیل و برهان مبیّن است که مشاهده قوی تر از استدلال، و محققان کلامی جایز میدارند که حق تعالی بنده را علمی ضروری دهد بوجود او و صفاتش و غیر آن. پس چون این جایزست که بعضی را حاصل شود شک نیست که راجع باشد بر آنچه تحمل کلفت و از نظر مشقت استدلال و اقتحام مواقع مشکوک و محل شبهت باید کرد. و بعضی را از متصوّفه پرسیدند که «ما الدلیل علی وجود الصانع؟» فقال «قد اغنی الصباح عن المصباح» و یکی دیگر گوید هم از ایشان: «مثل کسی که معرفت حق را طلب کند به دلیل همچنان است که کسی آفتاب را به چراغ جوید. و محققان اصول مسلم داشته اند و اثبات کرده که در آخرت شاید که باری عز اسمه بندگان را ادراکی آفریند در حاسّۀ بصر، تا حق را ببینند بی واسطه دلیل و برهان، و دلیل و برهان شرط نیست پیش اهل حق، پس شاید که بدین قواعد مثال این ادراک ایجاد کند تا در دنیا او را ببیند بی حجتی. و از این است که عمر گفت: «رأی قلبی ربّی» و امیرالمؤمنین علی گفت رضی الله عنهما: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» و درین معنی سرهای پوشیده است که لایق این موضع نیست. و امّا از جهت اهمیت شکی نیست که انسان را مهمتر از سعادت ایمان چیزی نیست، بلکه جمله مطالب به نسبت با این مختصر باشد، و اعظم وسایل معرفت است، پس از جمله وجوه ثابت گشت که علم معرفت شریف تر است از جمله علوم. و جنید گفتی رضی الله عنه که: «اگر دانستمی که زیر آسمان علمی است شریف تر از آنکه محققان معرفت در آن خوض میکنند من جز بدان مشغول نبودمی و با بلغ الطرق در تحصیل آن سعی نمودمی.»
 
 
 
فصل دوم
 
در آنچه اهل بدایا را حاصل شود.
 
 اوّل بریدی که از حضرت عزت رسد بر ارواح طلاب، طوالع و لوایح باشد و آن انواری است که از عالم قدس بر روان گویا اشراق کند و لذیذ باشد، و هجوم آن چنان ماند که برقی ناگاه درآید و زود برود، و «هو الذی یریکم البرق خوفاً و طمعاً» خوفاً من الزوال و طمعاً فی الثبات. و در بطن دوم این آیت اشارت است به اوقات اصحاب تجرید. و صوفیان این طوالع را اوقات خوانند، و از اینجاست که یکی میگوید: «الوقت سیف قاطع» و گفته اند: «الوقت أمضی من السیف» و در کلام الهی اشارت بسیار است بدان چنان که میگوید: «یکاد یخطف بالابصار» و غیر آن. واسطی را پرسیدند که: «انزعاج بعضی مردم در حال سماع از کجاست؟» گفت: «انواری است که ظاهر بشود پس منطوی گردد» و مثل بدین بیت زد:
 
خطرت فی القلب منها خطرة
 
خطرة القلب بدائم اضمحل
 
«و لهم رزقهم فیها بکرة و عشیاً» و این لوایح همه وقتی نیامد، مدتی منقطع شود. و چون ریاضت بیشتر گردد برق بسیارتر آید تا بدان حد رسد که مردم در هرچه نگاه کند بعضی از احوال آن عالم با یاد آرد، و ناگاه این انوار خواطف مترادف شود، و باشد که در عقب آن متزلزل گردد. و مصطفی علیه السلام به انتظار این حالت میفرماید چنان که از لفظ نبوی مشهور است: «انّ لربّکم فی ایّام دهر کم نفحات ألا فتعرضعوا لها.» و مرتاض به فکر لطیف و ذکر خالص از شوایب هواجس در وقت فترت حواس استعانت کند از بهر استعادت این حالت. و روا باشد که کسی ریاضت ندارد در بعضی اوقات این حالت نیاید و او غافل باشد. و اگر کسی ترصد کند در ایام اعیاد که مردم قصد مصلی کنند و آوازها را افراشته و تکبیرهای برآمده و صیحه سخت درافتاده و آواز صنّوج و ابواق غلبه گرفته، اگر صاحب نظری باشد که طبعی سلیم دارد و تذکر احوال قدس کند حالی از این اثری بیابد سخت خوش. و همچنین در وقت حرب که وقت التقاء مردان باشد و صیحه مبارزان و شیهه اسبان و آوای طبل برآید و جنگ سخت شود، و مردم اقتحام کنند و سیوف متحرک گردد، و اگر کسی اندک مایه خاطر صافی دارد، اگر نیز صاحب ریاضت نباشد، از این حالت خبر دارد به شرط آن که ابدا تذکر احوال قدس کند و ارواح گذشتگان و مشاهدۀ کبریا و صفوف ملاء اعلی با یاد آرد. و اگر کسی بر اسب دونده باشد و اسب را به تاختی برانگیزاند و تقدیر کند که میرود و هیکل را به جای میگذارد و به جان مجرد به حضرت قیومیت میرود و در صف قدّوسیان منخرط میگردد، و هیبتی سخت در خود پدید آورد، و در مثل این جالت نیز از این بروق اثری بپاید، و اگر نیز مرتاض نباشد و در اینجا اسرار است که در این روزگار کم کسی بغور آن رسد. و چون مردم را این برقها برقی درآید اثری از آن به دماغ رسد و باشد که همچنان نماید که در دماغ و کتف و پشت، رگی سخت قوی جستن گیرد و نیک لذیذ باشد، و به سماع نیز استعانت کند، تا تمام تر بود.
 
 
 
فصل سیّم
 
در سکینه
 
پس چون این انوار به غایت رسید و به تعجیل نگذرد و زمانی دراز بماند، آنرا سکینه خوانند، و لذتش تمام تر باشد از لذت لوایح باشد. و مردم چون از سکینه بازگردد و به بشریت بازآید، عظیم پشیمان و مندم شود بر مفارقت آن، و در این معنی خوش گفته است آن مردم صالح:
 
با نسیم القرب ما أطیبکا
 
ذاق طعم الانس من حلّ بکا
 
أیّ عیش لاناس قربوا
 
قد سقوا بالقدس من مشربکا
 
و در قرآن مجید ذکر سکینه بسی است چنان که گوید: «فأنزل الله سکینته» و جای دیگر گفت: «هو الذی أنزل السکینة فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم.» و کسی را که سکینه حاصل آید، او را اخبار از خواطر مردم و اطلاع بر مغیبات حاصل آید و فراستش تمام گردد. و مصطفی علیه السلام در حق عمر گفت: «ان الحق لینطق علی لسان عمر» و گفت: «انّ فی امّتی محدّثین کلّمین و انّ عمر لمنهم.» و صاحب سکینه از جنبه عالیه نداهای به غایت لطیف شنود و مخاطبات بدو رسد و مطمئن گردد چنان که در وحی الهی مذکور است: «الا بذکر الله تطمئنّ القلوب» و صورتی به غایت لطیف با لطافت مشاهده کند از محاکات اتصال به مقامات علوی. و این مقام متوسط است از مقامات اهل محبت، و در خیال بین النوم و الیقظه آوازهای هایل و نداهای عجایب شنود، و در وقت غشیان سکینه نورهای عظیم بیند، و باشد که از غایت تلذّذ عاجز آید. و این وقایع بر راه محققان است نه در طریق جماعتی که در خلوات چشم بر هم نهند و خیال بازی میکنند. و اگر از انوار صادقات اثری یافتندی، بسا حسرت که ایشان را پدید آمدی و «خسر هنالک المبطلون»
 
 
 
فصل اوّل از قسم دوم
 
در فنا
 
و این سیکنه نیز چنان شود که اگر مردم خواهد که از خود باز دارد میسر نشود. مرد چنان شود که هر ساعتی که خواهد قالب رها کند و قصد عالم کبریا کند و معراج او بر افق اعلی هرگاه که خواهد میسر شود. پس هرگاه که نظر بذات خویش کند، مبتهج گردد که سواطع انوار حق بیند، و این هنوز نقص است. و چون توغّل کند از این مقام نیز بگذرد، چنان شود که البته به ذات خویش نظر نکند و شعورش به خودی خود باطل گردد و آن را «فناء اکبر» خوانند، و چون خود را فراموش کند، آن را «فناء در فنا» گویند. مادام که مرد به معرفت شاد شود، هنوز قاصر است و آن را نیز از جمله شرک خفی گیرند، بل که آن وقت به کمال رسد که معرفت را نیز در معروف گم کند، که هر کس به معرفت شاد شود و به معروف نیز همچنان است که مقصد دو ساخته اشت، مجرد آن وقت بود که در معروف از سر معرفت برخیزد. و چون اطلال بشریت نیز خرج گردد، آن حالت طمس است و مقام «کلّ من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» و بعضی از محققان گویند که «لا اله الا لله» مقام عوام است و «لا هو الا هو» توحید خواص است، و در تقسیم تساهل کرده است و مرتبه توحید پنج است: «لا اله الا الله» و آن توحید عوام است که نفی الوهیت میکنند از ما سوی الله و اینان اعم عوامند. و ورای این گروهی دیگرند که به نسبت با اینان خاصند. و به اضافت با آن کسانی دیگر که مقام ایشان بلند تر است از عوام، و توحید ایشان «لا هو الا هو» و این عالی تر از اوّل بشاد، از بهر آنکه در معرض هویت حق تعالی و گفتند که جز اوی او را کسی دیگر نتوان گفت که اوییها همه از اوست، پس اویی مطلق را او باشد. و ورای اینان گروهی دیگرند که توحید ایشان «لا انت الا انت» است، و این عالی تر از آن است که ایشان حق را «هو» گفتند. و «هو» غایب را گویند، و اینان همه تویی ها را در معرض تویی شاهد خویش نفی کردند و اشارت ایشان به حضور است. و گروهی دیگرند بالای اینان که گفتند کسی که دیگری را خطاب تویی کند او را از خود جدا داشته باشد و اثبات اثنیت میکند و دویی از عالم وحدت دور است. ایشان خود را گم کردند و گم گرفتند و توحید حق جل و علا، «لا أنا الا أنا» گفتند و محقق ترین اینان گفتند که اثنیت و انانیت و هویت همه عبارت زاید بود مر زات قیومیت را، هر سه لفظ را در بحر طمی غرق کردند، طاحت العبارات و فنیت الاشارات، «و کل شیء هالک الا وجهه» گفتند، و اینان را مقام رفیع تر است. و مردم تا با این عالم علامتهای ناسوت دارد به مقام لاهوت نرسد. بالای آن مقامی دیگر نیست. بزرگی را پرسیدند که «ما التصوف؟» گفت: «اوّله الله و آخره لا نهایة له.»
 
 
 
فصل دوم
 
در آن که هر که عارف تر عالم تر
 
حدیث نبوی مشهور است «ما اتخذ الله ولیّاً جاهلاً» صاحب شرع اعظم با همه کمال خویش مأمور بود باستزادت علم، و حق تعالی او را میگوید: «و قل ربّ زدنی علماً» و از الفاظ اوست علیه الصلوة و السلام، «کل یوم لا ازداد فیه علماً فلا بورک فی صباح ذلک الیوم» پس چون حال سید علیه السلام برین وجه است، کسی دیگر را حال چگونه بود؟ و این علم که عارف را کشف افتد لازم نیست از که باب طلاق و عتاق و خراج بود که این علم ظاهر است، بلکه از کشف حال قیومیت و کبریا و ربوبیت بود و ترتیب نظام موجود و عوالم ملکوت و سرهای آسمان و زمین بداند چندان که حق تعالی گفت: «قل انزله الذی یعلم السرٌ فی السماوات و الأرض» و دانستن سر قدر که فاش کردن آن حرام است، چندان که لفظ نبوی به نفی آن ناطق است «القدر سرّ الله فلا تفشلوه»، اهل حقیقت همه بر آنند که افشاء سر للربوبیة کفرونه. هرچه علم مخققان بدان محیط است در حیز عبارت آید، یا همه کس در آن شروع کند که جمال کبریای احدیت بیش از آن است که مورد هر وادی و مقصد هر قاصدی و مطلب هر طالبی باشد و قلیل «من عبادی الشکور». در فطرت انسیّت با کثرت جوارح هیکل یک نقطه بیش نیست که لایق افق قدسی باشد، «فلما وجدنا فیها غیر بیت المسلمین» پس چون کار بیت یک شخص بدین وجه است بدین قیاس باید کرد و مراست این دو بیت:
 
در کوی خرابات بسی رندانند
 
کز لوح وجود سرها میخوانند
 
بیرون ز شتر گربۀ احوال فلک
 
بینند شگفت ها و خر میرانند
 
مرد صاحب نظر باید که پیوسته باحث حقایق و غرایب باشد و بدان قدر که مسرای خاطر او باشد فرو نیاید. حسین منصور گفت رضی الله عنه: «محبت میان دو کس آن وقت مستحکم شود که میان ایشان هیچ سر مکتوم نماند.» پس چون محبت کامل گردد پوشیده بود. و چون غایت کمال کار بنده آن است که تشبه کند به حق تعالی، و علم از صفات او مستجهل نقص بود. پس لازم آید که هرکه عارف تر بود، ادراک او مر حقایق وجود را بیشتر بود و جهل قبیح است به همه حال.
 
 
 
فصل سیّم
 
در اثبات لذت بنده مر حق تعالی را
 
امّا مذهب متکلمان و جماهیر اصول آن است که نشاید که بنده خدا را دوست دارد، زیرا که دوستی عبارت است از میل نفس و میل به جنس خود بود و خدای تعالی منزه است از آنکه او را با مخلوقات مجانستی بود، بل محبت عبارت است از طاعت بنده مر حق تعالی را، و اهل محبت اثبات کرده اند محبت را و لذت را، و در آن جنسیت شرط نیست که مردم لونی را دوست دارد یا هیأتی را با آنکه از جنس او نیست. و محبت خدای تعالی به قوای جسمانی تعلق ندارد، بلکه نقطه ربانی که مرکز اسرار حق است بدو تعلق دارد. و محبت شاد شدن ذاتیست به تصور از محبتی که از حد گذشته باشد، و عشق با یافتن مراد بماند و نایافته، که اگر از جمال معشوق همه یافته بودی آرزوش نماندی، پس هر مشتاقی یابنده و نایابنده باشد. و در شوق نقصی است، زیرا که نایافتن در وی ضروری است. امّا حدیث اثبات لذت، بدان که لذت عبارت است از حاصل شدن کمال مر چیزی و حصول آن، کمال، که اگر کمال چیز حاصل شود و یابنده را خبر نبود، کمال نباشد. چشم را چون کمال چیز حاصل شود و آن صورت خوب است که دریابد و متلذذ گردد، و سمع را لذتی است و آن ادراک مسموع ملایم است از آواز خوش، و شم را لذت ادراک ملایم است از بوی های خوش، و همچنین برین قیاس، و روان گویا را کمال معرفت حق است و دانستن حقایق، پس چون او را آن حاصل آید با کمال اعلی و آن اشراق نور حق است، و انتفاش به کمال کبریا باید که لذت او عظیم تر بود، زیرا که او شریف تر است. و شریف تر دریابندگان انسان است و عظیم ترین معلومات حق است، پس لذت انسان کامل تر و وافرتر بود. و لکن عینین را از لذت جماع خبر نبود، اگر نیز شنود که مردان را از آن قسط تمامست، و خوش گفت آن مرد پیر: «من لم یذق لم یعرف» و این سخن اثبات لذت و محبت، در روزگار جنید از اهل تصوف نقل کردند و غلام خلیل و جماعتی از متکلمان و فقها بر احوال تجرید تشنیع زدند و به الحاد و کفر ایشان گواهی دادند و شهادت در محضرها ثبت کردند و جنید در آن واقعه روی در کشید. و امیرالقلوب ابوالحسین نوری را با جماعتی از کبار در مجلس سیاست حاضر کردند و سیاف قصد قتل کرد. و این قصه معروف است که ابوالحسین نوری مبادر گشت تمهید قتل را. وی را از آن پرسیدند، گفت: «خواستم که یک لحظه زندگانی، بر برادران ایثار کنم.» آن حدیث به خلیفه نقل کردند، سبب خلاص ایشان آمد. و پیش از آن بر ذوالنون مصری هم سگالیدند و حق جل و علا او را خلاص داد.
 
فصل
 
در خاتمیت کتاب
 
ذات منقسم معرفت نامنقسم را نشاید که معرفت نیز منقسم شود و معروف را نیز انقسام لازم آید. حلاج گفت رضی الله عنه: «الصوفی فی لا یَقتل و لا یُقتل لا یتجزی و لا یتغبص» و در وقت صلب گفت: «حب الواحد افراد الواحد له». و کسانی که خواهند که کارگاه عنکبوت فروگشایند نوزده عاون را از خود دور کنند، پنج پرندۀ آشکار، پنج پرندۀ نهان، و دو پرندۀ تند حرکت، و پنج روندۀ آهسته پوشیده حرکت. و این همه پرندگان را دشوار است از خود دور کردن، زیرا چندان که کسی خواهد که طیران کند این همه پرندگان از بیش بروند و از حرکتش منع کنند، و از همه پرندگان پنهانی را مشکل است دفع کردن. و در میان ایشان جزیره ایست که درو دوال پایان باشند، هرچند مردم پیشتر روند پایها بیندازند. ناگاه در گردن ایشان افکند و آن حرکت بازدارند تا آب حیوة درنیابند. و شنیدم که اگر کسی بر گردون نشیند یا در کشتی نوح، و عصای موسی در دست گیرد، از آن خلاص یابد. تم الکتاب و الحمد لواهب العقل و للصور بلانهایة و حسبنا الله و نعم الوکیل.
.

جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385
آواز پر جبرئیل
 

شیخ شهاب الدین سهروردی
 

متن رساله آواز پر جبرئیل را آقای Henry Corbin  و P. Kraus  به ضمیمه شرح فارسی آن و مقدمه در شرح احوال سهروردی و مطالعاتی در خصوص مطالب رساله به زبان فرانسه به ضمیمه Journal Asiatique  شماره ژوئیه - سپتامبر  1935  میلادی در پاریس به چاپ رسانیده اند. برای چاپ دو نسخه خطی که تاریخ تحریر آنها  677  و  731  بوده است در دست داشته اند و مأخذ چاپ آنها نسخه اول بوده است و در حواشی، نسخه بدلهای نسخه دوم را داده اند.
 

بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
 
تقدیس بی نهایت حضرت قیومیت را سزاوار است لا غیر؛ [و] تسبیح بی قصا را جناب کبریا را شایسته است بی شرکت. سپاس1  باد قدوسی را که اوئی هر که او را [او تواند] خواند، حاصل [اوئی] از اوست و هرچه شاید که بود، از بود او بود.2  و درود و آفرین بر [روان] خواجه ای باد که پرتوی (نور) طهارت او بر خافقین بتافت و شعاع شرع او را لمعان بمشارق و مفارب برسید؛ و بر اصحاب و انصار او.
 
درین یک دو روز از کسانی که رمد (تعصب) نقص [لازم] بصر (و بصیرت) ایشان شده است، یکی از برای کبر منصب سادات3  و ائمه طریقت از سر قصور در مشایخ سوالف بیهده ای میگفت و در اثناء آن از بهر تقریر تشدید انکاری4  را بر مصطلحات متأخران استهزاء میکرد تا تمادی او [در آن] بجایی رسید که حکایت [را] ایراد کرد از خواجه [ابو] علی فارمدی رحمةالله علیه، که او را پرسیدند (که چونست) که کبودپوشان بعضی اصوات را آواز پر جبرئیل میخوانند؟ [او] گفت، بدانکه بیشتر چیزها که حواس تو مشاهده آن میکند، [همه از] آواز پر جبرئیل است؛ و سائل را گفت، از جمله آواز [های] پر جبرئیل [یکی] تویی. [این] منکر مدعی، تعصب5  بی فایده میکرد که چه معنی این کلمه را6  فرض تواند کرد، الا هذیانات7  مزخرف؟
 
چون تجاسر او بدینجا8  رسید؛ [راستی را] من نیز از سر حدت، زجر او را متشمر گشتم9  و دامن10  مبالات با دوش انداختم و آستین تحمل [را] باز نوردیدم و بر سر زانوی فطنت [به] نشستم و او را طریق شتم کردم و عامی خواندن درآمدم11  و گفتم اینک من در شرح آواز پر جبرئیل بعزمی درست و رائی صائب شروع کردم. تو اگر مردی و هنر مردان داری، فهم کن. و این جزو12  را آواز پر جبرئیل نام کردم.13
 
[مبدأ التحدیث]
 
در روزگاری که من از حجره [زنان نفوذ برون کردم و از بعضی قید و حجر] اطفال خلاص یافتم، یک شبی که غسق شبه [شکل] در قعر14  فلک مینا رنگ مستدیر15  گشته بود و ظلمتی که دست برادر عدمست، در اطراف عالم سفلی متبدد شده [بود] بعد ما که از هجوم خواب قیوظی16  حاصل شد17، [از سر ضجرت] شمعی در دست داشتم، قصد مردان سرای ما [در] کردم و آن شب تا مطلع فجر در آنجا طواف میکردم.18  بعد از آن [هوس] دخول خانقاه19  پدرم سانح گشت (و) خانقاه را دو در بود: یکی در شهر و یکی در صحرا [و بستان] برفتم و این در که20  در شهر بود محکم ببستم و بعد از رتق آن قصد، فتق در صحرا کردم، چون نگه کردم21  ده پیر خوب سیما را دیدم که در صفه متمکن بودند؛ مرا [هیأت و] فر [و] هیبت [و] بزرگی [و نوای] ایشان، [سخت] عجب22  آمد و از او رنگ و زیب [و شیب] و شمایل (و سلب) ایشان، حیرتی عظیم در من ظاهر شد، چنان که گفتار23  [نطق] از (زبان) من منقطع شد.24  با وجلی عظیم و هراسی تمام، (یک) پای را در پیش مینهم25  و دیگری را بازپس میگیرم26  (پس) گفتم دلیری نمایم و به خدمت ایشان مستسعد27  گردم هرچه بادا باد. نرم نرم برفتم و پیری را که بر کناره صفه بود قصد سلام کردم (و) انصاف را، از غایت حسن خلق، به سلام من سبق برد و به لطف28  در روی من تبسمی بکرد چنان که شکل نواجذش در حدقه من ظاهر شد و با همه مطالعت مکارم شیم، از مهابت او در من بر نسق29  اول مانده بود.
 
پرسیدم که بی خرده بزرگان، از کدام صوب تشریف داده اند؟
 
آن پیر که بر کنار(ه) صفه بود، مرا جواب داد که ما جماعتی مجردانیم، از کجانا کجا باد30  میرسیم.
 
مرا فهم [بدان] نرسید. پرسیدم که آن31  شهر از کدام اقلیم است؟
 
گفت از آن اقلیم است32  که انگشت سبابه آنجا راه نبرد33.
 
[پس] مرا معلوم شد که [او] پیر[ی] مطلع است. گفتم به حکم کرم اعلام فرمای که بیشتر اوقات شما34  بر چه صرف میافتد؟
 
- گفت (بدان که) کار ما خیاطیست35  و (ما) جمله حافظیم کلام خدای را [عز سلطانه] و سیاحت کنیم.
 
پرسیدم، که این پیران که (بر) بالای تو نشسته اند، چرا ملازمت سکوت مینمایند؟
 
جواب داد، که از بهر آنکه، [امثال] شما را اهلیت محاورت ایشان نباشد. من زبان36  ایشانم و ایشان در مکالمت اشباء تو شروع کنند.37  رکوه یازده تو [را] دیدم در صحن افکنده و قدری آب در میان آن، و در میان آب ریگچه ای مختصر متمکن شده و بر جوانب آن ریگچه جانوری چند میگردیدند و بر هر طبقه ازین رکوه یازده تو از طبقات نه گانه بالای آن را38  انگله (بر) نشانده، الا بر طبقه دوم که انگلهای [نورانی] بسیار بود، بر نمط و نهاد ترکهای مغربی [که] صوفیان [بر سر مینهند] و طبقه نخستین هیچ انگله نداشت (و) با این همه این رکوه از گو(ئی) گردتر بود و دری39  نداشت و در سطوح آن هیچ فرجه [و رخنه] نبود و این اطباق یازده گانه رنگ نداشت و از غایت لطافت آنچه در مقعر40  ایشان بود محتجب41  نمیشد و [نه] توی بالا را هیچ سوراخی نمی شایست کردن. و لیکن دو طبقه زیرین42  به سهولت میشایست دریدن43.
 
پرسیدم شیخ را، که این رکوه44  چیست؟
 
گفت بدان که، توی اول که جرمش از همه عظیم تر است از جمله اطباق45؛ او را آن پیر[ی ترتیب و ترکیب] کرده است که (بر) بالای همه نشسته است و دوم را، دوم46، همچنین تا بمن رسد، این اصحاب و رفقای47  نه گانه، این نه تو را حاصل کرده اند و آن48  فعل و صناعت ایشان است و این دو طبقه زیرین [را] با جرعه آب و سنگ ریزی در میان،49  من تحصیل کرده ام. [و] چون بنیت ایشان قوی تر بود، آنچه صناعت ایشان است متمزق و مثقوب نمیگردد و لیکن آنچه (از) صناعت من است آن را تمزق50  توان کرد.
 
پرسیدم شیخ را،51  که این شیوخ به چه52  تعلق دارند؟
 
گفت بدانکه، این53  شیخ که سجاده او در صدر است، شیخ و استاد و مربی پیر دوم است که در پهلوی او نشسته است و پیر دوم را در جریده او ثبت کرده است و همچنین پیر دوم، (پیر) سوم را و سیم چهارم را، تا به من رسد (و) مرا آن54  پیر نهم در جریده ثابت55  کرده است و خرقه داده و تعلیم [کرده].
 
پرسیدم که شما را فرزند و ملک [و] امثال این53  هست؟
 
گفت، مارا جفت نبوده است و لیکن هر یکی فرزندی داریم و هریکی آسیایی56  و هر فرزندی [را] بر آسیایی56  گماشته ایم تا تیمار آن میدارد و (ما) تا این آسیا57ها را بنا کرد(یم) هرگز در آن ننگریسته ایم58  و لیکن فرزندان ما، هر یکی بر سر (هر) آسیایی57  به عمارت مشغول است و به یک چشم به آسیا57  مینگرد و به یک جانب59، پیوسته به جانب پدر خویش نگاه میکند. و (اما) آسیا57ی من چهار طبقه است و فرزندان [من] بسیارند، چنان که محاسبان هرچه زیرکتر60، احصاء ایشان نتوان61  کرد[ن] و هر وقتی مرا فرزندی چند حاصل شود، (من) ایشان را به آسیای57  خویش فرستم (و) و هر یکی را مدتی است معین در تولیت عمارت. چون وقت ایشان منقضی شود، ایشان پیش من آیند و دیگر از من مفارقت نکنند و فرزندانی دیگر که نو حاصل [شده] باشند، آنجا روند، و بدین قیاس میبود و از بهر آنکه آسیای57  (من) مضیقی سخت است و در نواحی مخاوفی و مهالکی62  بسیار است (و) از فرزندان من هر که [نوبت] رعایت (خود) به جا(ی) آورد (و) از آنجا مفارقت کند. دیگر [میل] عود از او متصور63  نشود و لیکن این پیران دیگر را [هر یکی] فرزندی بیش نیست که متکمل است آسیا را  64  و پیوسته بر شغل خویش ثبات مینماید و فرزند هر یکی، قوی تر از [جمله] فرزندان من است و مدد آسیا57  و فرزندان من از آسیا57  و اولاد ایشان است.
 
گفتم: این توالد و تناسل [ترا] بر سبیل تجدد چگونه میافتد؟
 
گفت، بدان که (من) از حال خود متغیر نشوم و مرا جفت نیست الا کنیزک حبشی؛ هرگز من در وی نگاه نکنم و از من حرکتی صادر نشود65  الا، آن است که [او] در میانه آسیا57ها متمکن است (و) نظر او در آسیاا57  [و] گردش وتد او را رهن66  شده است و چنان که احجار متحرک است و نظر و حدقه او در گردش ظاهر شود.
 
هر گه که در میانه گردش حدیقه67  کنیزک سیاه و نظرش بر من آید و در برابر(ی) من افتد از من بچه ای در رحم او حاصل شود (و) بی آنکه [در من] تحرکی و تغیری افتد.
 
گفتم (که) این برابری و نظر و محاذات او بتو چگونه68  متصور شود؟
 
گفت، مرا از این الفاظ، صلاحیتی69  و استعداد(ی) بیش نیست.
 
پیر را گفتم، چون است که تو درین خانقاه70  نزول کردی؛ بعد ما که دعوی عدم تحرک (و تغیر) از تو ظاهر شد؟
 
گفت، ای سلیم دل، آفتاب پیوسته در فلک است؛ و لکن اگر مکفوفی را شعار71  و ادراک و احساس حال حال او نباشد، نابود احساس او موجب عدم [بود یا] سکون آفتاب در محل خویش نباشد. اگر مکفوف را، آن نقص زائل شود،72  او را از آفتاب مطالمت73  نرسد که (تو) چرا پیش از این در عالم نبودی و مباشر درو74  نگشتی، زیرا که او همواره در دوام حرکت ثابت بوده است؛ (اما) تغیر در (حال) مکفوفست نه در حال آفتاب75. ما نیز پیوسته، درین صفه ایم و نادیدن او، دلیل نابودن ما نیست و بر تغیر و انتقال دلالت ندارد. تبدیل76  در حال توست.
 
[گفتم، شما تسبیح کنید خدای را عز و جل؟
 
گفت نه، استغراق در شهود فراغ تسبیح را نگذاشت و اگر نیز تسبیحی باشد نه به واسطه زبان و جارحه بود و حرکت و جنبش بدان راه نیابد.]
 
گفتم مرا علم خیاطت بیاموز77.
 
تبسمی کرد و گفت هیهات؛ اشباه و نظایر تو را بدین دست نرسد و نوع تو را [این علم] میسر نشود78  که خیاطت ما در فعل بازنگنجد و لکن79  تو را از علم خیاطت، آن قدر تعلیم رود که اگر وقتی خیس و مرقع خود را به عمارت حاجت بود، توانی کردن80.
 
[گفتم، کلام خدای را به من آموز.
 
گفت عظیم دور است که تا تو درین شهر باشی از کلام خدای تعالی] آن قدر نمیتوانی آموخت81  و لیکن آنچه میسر شود تو را، تعلیم کنم.
 
زود لوح مرا بستد. بعد از آن هجاء بس عجب82  به من آموخت، چنان که بدان هجاء، هر سری83  که میخواستم میتوانستم دانست.
 
گفت، هر که این هجا [را] در نیابد، او را اسرار84  کلام خدای چنانکه واجب کند، حاصل نشود85  و هر که بر احوال این هجاء مطلع شد، او را شرف و منابتی با دید آید86  پس از آن علم ابجد بیاموختم و لوح را بعد از [فراغ] تحصیل آن مبلغ منقش گردانیدم، بدان قدر که مرتقای قدرت و مسرای خاطر87  من بود، از کلام باری عز سلطانه و جل کبریاؤه و چندانی عجایب88  مرا ظاهر شد، که در حد (و) بیان نگنجد. هر وقتی که شکلی89  طاری گشتی بر شیخ عرضه90  کردمی و از بحث، آن اشکال حل گشتی91  گاهی در نفث روح سخنی میرفت؛ شیخ چنان اشارت کرد که آن از روح القدس حاصل میشود.
 
[از وجه مناسبت سؤال کرده آمد.
 
در جواب چنین نمود، که هر چه در چهار ربع عالم سافل میرود از پر جبرئیل حاصل میشود.]
 
از شیخ کیفیت این نظم [را] بحث کردم.
 
گفت، بدان که حق را سبحانه و تعالی چندان کلمات است92  کبری؛ که آن93  کلمات نورانیست94  از [شعاع] سبحات وجه کریم [او]. و بعضی بالای بعضی. نور اول95  کلمه علیاست که از آن عظیم تر کلمتی [دیگر] نیست.
 
نسبت او در نور و تجلی96  با کلمات دیگر، چون نسبت آفتاب است با دیگر کواکب، همانا [که] مراد از لفظ پیغمبر علیه السلام که در خبر میگوید: لو کان وجه الشمس ظاهرا لکانت تعبد من دون الله؛ اوست و از شعاع این کلمه، کلمه دیگر؛ و همچنین از یکی با97  عدد کامل حاصل شد و این98  کلمات طامات است و آخر این کلمات جبرئیل است علیه السلام و امداح99  آدمیان از [این] کلمه آخرتیست100  (چنانکه پیغمبر گفت صلی الله علیه،) در حدیث دراز، در فطرت آدمی (که): یبعث الله ملکا فینفخ فیه الروح. و در کلام الهی [گفته است] بعد از آن [که] گفت: خلق الانسان من طین و101  جعل نسله من سلالة من ماء مهین ثم سویه و نفخ فیه من روحه: و در حق مریم گفت: فارسلنا الیها روحنا. و این102  (کلمه) جبرئیل است و عیسی را در روح الله خواند و با او همه را کلمه خواند103  و روح نیز چنان که فرمود: انما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمة القاها الی مریم و روح منه. هم کلمه خواند، هم روح او.104  و آدمیان یک نوعند. (پس) هر که کلمه است روح است105. بل [که] هر دو [اسم] یکی حقیقت است در آنچه بیشتر تعلق دارد. و از کلمه کبری که آخر کبریاتست، کلمات صغری بی حد ظاهرند106  (که در حصر و بیان نگنجد) چنان که کلمات الله107  و گفت: لنفد(ت) البحر قبل ان تنفذ کلمات ربی. هم108  از شعاع کلمه کبری که بازپسین109  طایفه کبریاتست مخلوق شده است؛ چنان که در توریة آمده است:
 
و خلقت ارواح المشتاقین من نوری. و این110  نور روح القدس است و آنچه از سلیمان تمیمی111  نقل (می)کنند که یکی او را گفت: یا ساحر قال الست بساحر انما انا کلمة من کلمات الله. هم درین معنی است و حق را تعالی [هم] کلمات وسطی اند. اما کلمات کبری آنکه112  در کتاب الهی گفت: فالسابقات سبقا فالمدبرات امرا. (فالسابقات سبقا، کلمات کبری است؛ فالمدبرات امرا، ملائکه محرکات افلاکند که کلمات وسطی اند. و انا لنحن الصافون [اشارت به کلمه کبری است] و انا لنحن المسبحون، اشارت بکلمات113  وسطی است و از بهر این114  هر جای الصافون، مقدم باشد115  در قرآن [مجید] چنانکه (در) و الصافات صفا فالزاجرات زجرا؛ [و آنرا] عمقی [عظیم] است که لایق این محل نیست و کلمه در قرآن بمعنی سر(ی دیگر) است، (چنانکه: و اذا ابتلی ابراهیم ربه کلمات، جای دیگر شرح کرده شود.)
 
گفتم، مرا از پر جبرئیل خبر[ی] ده.
 
گفت، بدانکه جبرئیل را دو پر ست] یکی راست، و آن نور محض است و از پر مجرد اضافت بوده است.116  بحق؛ و پریست چپ، پاره نشان تاریکی برو، همچون کفلی117  بر روی ماه؛ همانا که بپای طاوس ماند و آن نشانه ای118  بود اوست که با119  جانب نابود دارد و (چون) نظر باضافت بود او کنی، نابود120  حق، صفت نا بود او121  دارد و (چون) نظر باستحقاق ذات او کنی استحقاق عدم دارد و [آن لازم شاید بود است] این معنی در مرتبت دو پر ست اضافت بحق عینی122  و (اعتبار) و استحقاق [او] در نفس (خود) یساری؛ چنانکه حق [سبحانه] تعالی گفت123  و جاعل الملائکة رسلا اولی اجنحة مثنی و ثلاثة و رباع. و مثنی، بدان در پیش داشت که نزدیکتر اعدادی بیکی، دو است، پس سه، پس124  چهار. همانا، آنچه [او] دو پر دارد و شریفتر از آن است که سه [و] چهار. و این را در علوم حقایق مکاشفات، تفصیلی بسیار است؛ که فهم هرکس بدان نرسد [براستیش را] چون از روح125  قدسی شعاعی فرو افتاد126، شعاع او آن کلمه127  است که او را کلمه صغری میخوانند128. نه بینی آنجا که حق تعالی گفت:129  و جعل کلمةالذین کفرواالسفلی و کلمةالله هی العلیا کافرانرا نیز کلمه است؛ الا، آنست که کلمه ایشان130  صدا آمیز است؛ زیرا که ایشانرا دانیست131  و از پر چپش که ظلمت قدر باز اوست، سایه ای فرو افتاد. عالم زور و غرور از آنست؛ چنانکه پیغمبر گفت علیه السلام [که]:
 
ان الله [تعالی] خلق الخلق فی ظلمة ثم رش علیهم من نوره. (خلق الخلق فی ظلمة، اشارت بسیاهی پر چپ است. ثم رش علیهم من نوره.) اشارت بشعاع پر راست است، و در کلام مجید میگوید132: و جعل الظلمات و النور. این ظلمتی که او را به فعل نسبت کرده، عالم غرور133  تواند بود و این نور که بعد از ظلمت134، است، [شعاع] پر راست است؛ زیرا که هر شعاع که در عالم غرور افتد، پس از بوده135  او باشد هم بدان136  معنی [است] که:
 
ثم رش علیهم من نوره الیه یصعد الکلم الطیب. و این نور137  هم از [آن] شعاع است و مثل کلمه طیبه، یعنی نورانیست کلمه صغری138. و اگر این کلمه صغری بغایت شرف نبودی، صعود بحضرت حق کی توانستی کرد؟! و علامت آن که کلمه و روح یک معنی است139. آنست (که) اینجا، الیه یصعد الکلم الطیب، گفت و جای دیگر: تعرج الملائکة و الروح الیه140  و هر دو الیه راجع است بحق جلت قدرته. و نفس مطمئنه، همین معنی دارد؛ چنان که گفت: ارجعی الی ربک (راضیة مرضیه) پس عالم غرور از ظل  141  جبرئیل است اعنی پر چپ و روانها روشن از پر راست اوست و حقایقی که القا (می)کنند در خواطر؛ چنانکه گفت:
 
و کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح [منه]. و نداء قدس [چنانکه]: و نادینا ان یا ابراهیم و غیر آن، آواز پر جبرئیل است و قهر و صیحه و حوادث هم از پر اوست.142
 
پرسیدم شیخ را، این پر جبرئیل آخر  143  چه صورت دارد؟ گفت، ای غافل،144  (ندانی که) این همه، رموز است145  که [اگر] بر ظاهر بدانند،146  (این همه) طامات بی حاصل باشد.
 
گفتم، هیچ کلمتی مجاور147  روز و شب باشد؟
 
گفت، ای غافل144  ندانی که مصعد کلمات، حضرت حق است [چنان که گفت الیه یصعد الکلم الطیب] و در حضرت حق [تعالی] نه شب باشد148  و نه روز! لیس عند ربکم ماء و لا صباح. در جانب ربوبیت، زمان نباشد.
 
گفتم: این قریه که حق تعالی گفت: اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها، چیست149؟
 
گفت، آن150  عالم غرور است؛ [که] محل تصرف151  کلمه صغری است و کلمه صغری، نیز قریه ای است (بسر خویش؛) زیرا که خدای152  تعالی گفت: و تلک القری نقصه علیک منها153  قائم و حصید (آنچه قائم است، کلمه است و آنچه حصید است) هیکل کلمه است که خراب میشود. و هرچه مکان ندارد، زمان ندارد؛ و هرچه بیرون از این هردوست، کلمات حق است، کبری و صغری.
 
پس چون در خانقاه154  پدرم روز نیک برآمد. در بیرونی به بستند و در شهر بگشادند155  و بازاریان درآمدند و جماعت پیران (از چشم من) ناپدید شدند156  و من در حسرت [صحبت] ایشان انگشت در دندان بماندم و آوخ میکردم و زاری بسیار مینمودم، سود(ی) نداشت!
 
تمام شد آواز پر جبرئیل، در شوال سنه اربع و خمسین و ستمأیة. و حسبنا الله و نعم الوکیل.
 
 
 
*          *          *          *
 
 
 
زیر نویس ها
 
1.       ستایش
 
2.       و بود هر چه در شاید بودست از بود که نشاید نبود اوست
 
3.       یکی از رائی می نمود بر منصب سادات.
 
4.       از بهر تشدید نکیر را بر مصطلحات
 
5.       این منکر متعسف مرا ابای
 
6.       درین کلمه
 
7.       هذیان
 
8.       بدانجا
 
9.       شدم
 
10.   دامان
 
11.   و از طریق شتم او را کودن و عامی خواندم
 
12.   حروف
 
13.   نهادم
 
14.   مقعر
 
15.   مستطیر
 
16.   قنوطی
 
17.   گشت
 
18.   طوافی کردم
 
19.   خانگاه
 
20.   و دری که
 
21.   پس از رفع قلق نگاه کردم.
 
22.   عجیب
 
23.   مکنت
 
24.   گشت
 
25.   می نهادم
 
26.   می گرفتم
 
27.   مستعد
 
28.   و از لطف
 
29.   و با همه مکارم اخلاق و شیم او مهابت او در من به نسق
 
30.   از جانب ناکجا آباد میرسیم
 
31.   این
 
32.   از اقلیمی
 
33.   ندادند
 
34.   در
 
35.   خیاطت است
 
36.   لسان
 
37.   ننماید
 
38.   بالائین
 
39.   فرجه
 
40.   مقاعیر
 
41.   متحجب
 
42.   زیر را
 
43.   بریدن
 
44.   شیخ را گفتن که آن
 
45.   جرمش عظیم تر از جمله اطباق است
 
46.   و دوم دوم را و سوم سوم را
 
47.   رفاق
 
48.   و از
 
49.   میانه
 
50.   تمزیق
 
51.   پس پیر را سؤال کردم
 
52.   بتوچه
 
53.   آن
 
54.   این
 
55.   ثبت
 
56.   آسیایی
 
57.   آسیاب
 
58.   ننگریستم
 
59.   چشم
 
60.   ذکی تر
 
61.   نتوانند
 
62.   و بر نواحی آن مخاوف مهالک
 
63.   مقصود
 
64.   که قایم است بتکفل آسیاب او
 
65.   الا کنیزکی حبشی دارم هرگز من در او نگاه نکنم که حرکتی از من صادر شود
 
66.   و تدویر او رهین
 
67.   صدقه
 
68.   این نظر او و برابر و محاذات او بتو چون
 
69.   صلاحیت است
 
70.   خانگه
 
71.   شعور
 
72.   گردد
 
73.   مطالبت
 
74.   دور
 
75.   خورشید
 
76.   تبدل
 
77.   گفتم علم خیاطت مرا نیاموزی
 
78.   نگردد
 
79.   در قصد و آلت نگنجد ولیکن
 
80.   این قدر تعلیم کنم که خرقت جشن و مرقع خود را نوع عمارتی توانی کرد
 
81.   قدری بسیار نتوان آموخت
 
82.   مرا پس از آن بستد و هجائی عجیب
 
83.   سورتی
 
84.   سور
 
85.   واجب حاصل نگردد
 
86.   مطلع گردد او را رسوخی و متانتی پدید آید
 
87.   طاقت
 
88.   چندان عجایب از معانی کلام خدای عز سلطانه
 
89.   مشکلی
 
90.   عرض
 
91.   ازاحت آن اشکال حاصل گشتی
 
92.   چند کلمه است
 
93.   از
 
94.   انواری هستند
 
95.   از حق نزول
 
96.   که از نور و تجلی نسبت او با
 
97.   یکی تا یکی تا عدد
 
98.   شود ازین
 
99.   ارواح
 
100.            است
 
101.            ثم
 
102.            آن
 
103.            نیز و اینهمه او را کلمه خوانده است
 
104.            هم کلمه و هم روح خواند او را
 
105.            هر که را روح است کلمه است
 
106.            ظاهر آید
 
107.            چنانکه در کتاب ربانی اشارت کرد مانفذت کلمات الله
 
108.            همه
 
109.            بازپس
 
110.            آن
 
111.            نبی
 
112.            آنند که
 
113.            بکلمه
 
114.            آن
 
115.            همه جا صافون معتقدند
 
116.            همگی آن پر مجرد اضافت بود اوست
 
117.            بر آن پرست همچنان که کلف
 
118.            شاید
 
119.            یک
 
120.            با وجود
 
121.            باید بود
 
122.            یعنی
 
123.            فرمود
 
124.            و
 
125.            اوج
 
126.            فرا افتد
 
127.            او روان
 
128.            خوانده اند
 
129.            فرمود
 
130.            آن کلمه
 
131.            نیز روان است
 
132.            و در قرآن کریم آمده است
 
133.            این ظلمات که آنرا جعل نسبت کرد عالم زور
 
134.            که از پس ظلمات
 
135.            نور
 
136.            بر آن
 
137.            کلمه
 
138.            و مثلا کلمه طیبه هم کلمه شریفه است نورانی اعنی کلمه صغری
 
139.            دارد
 
140.            تعرج الیه الملائکة و الروح
 
141.            صدا و ظلل پر
 
142.            همه از پر راست است از آن او و قهر و صیحه و حوادث بعالم غرور از پر چپ اوست علیه الصلاة و سلم
 
143.            گفتم پیر را که آخر آن پر جبرئیل
 
144.            جواب داد که ای عاقل
 
145.            رمزهاست
 
146.            دانی
 
147.            کلمه را مجاورت
 
148.            است
 
149.            کدامست
 
150.            این
 
151.            اقرب
 
152.            حق من انبائها و فیها
 
153.            و هرچه زمان ندارد مکان ندارد
 
154.            خانگه
 
155.            در آن میان در برانی بسته گشت و در شهر بگشودند
 
156.            گشتند
 
 
 
 

پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1385
گیله مرد

بزرگ علوی

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر می‌کشید،‌ می‌آمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود می‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آبها از هر طرف جاری بود.

دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن می‌بردند. او پتوی خاکستری رنگی به گردنش پیچیده و بسته‌ای که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب می‌زد و قدمهای آهسته و کوتاه برمی‌داشت. بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می کرد. زیر چشمی به ماموری که کنار او راه می‌رفت و سرنیزه ای که به اندازه‌ی یک کف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چکه چکه آب می‌آمد، تماشا می‌کرد. آستین نیم تنه‌اش کوتاه بود و آبی که از پتو جاری می‌شد به آسانی در آن فرو می‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یکبار پتو را رها می‌کرد و دستمال بسته را به دست دیگرش می‌داد و آب آستین را خالی می‌کرد و دستی به صورتش می‌کشید، مثل اینکه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع می کند. فقط وقتی سوی کمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و چشمهای سفید و درشت و بینی شکسته‌ی او را روشن می‌کرد،‌ وحشتی که در چهره‌ی او نقش بسته بود نمودار می‌شد.

مامور اولی به اسم محمد ولی وکیل باشی از زندانی دل پری داشت. راحتش نمی‌گذاشت. حرفهای نیش‌دار به او می‌زد. فحشش می‌داد و تمام صدماتی را که راه دراز و باران و تاریکی و سرمای پاییز به او می‌رساند، از چشم گیله‌مرد می‌دید.
«ماجراجو،‌ بیگانه پرست. تو دیگه می‌خواستی چی کار کنی؟ شلوغ می‌خواستی بکنی! خیال می‌کنی مملکت صاحب نداره...»

«بیگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولی از فرمانده یاد گرفته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ملی آموخته بود.

«شش ماهه دولت هی داد می‌زنه، می‌گه بیایید حق اربابو بدید، مگه کسی حرف گوش می‌ده، به مفت‌خوری عادت کردند. اون ممه را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالک از کجا زندگی کنه؟ مالیات را از کجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تکلیف ما چیه؟ همین طوری کردید که پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما دیگه حالا دولت قوی شده. بلشویک بازی تموم شد. یک ماهه که هی می‌گم تو قهوه خونه. از این آبادی به آن آبادی می‌رم: می‌گم بابا بیایید حق اربابو بدید. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم که اگه رعایا نخوان سهم مالکو بدند «به سرکار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسیله امنیه، کلیه بهره‌ی مالکانه‌ی آنها وصول و ایصال شود.» بهشون گفتم که سرکار فرمانده‌ی پادگان کیه، تو گوششون فرو کردم که من همه کاره‌اش هستم. بهشون حالی کردم که وصول و ایصال یعنی چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه می‌گید: مالک زمین بده،‌ مخارج آبیاری رو تحمل کنه و آخرش هم ندونه که بهره مالکونه شو میگیره یا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو می‌گیره. ما که هستیم. گردن کلفت‌تر هم شدیم. لباس امریکایی، پالتوی امریکایی، کامیون امریکایی، همه چی داریم. مگر کسی گوش می‌داد. سهم مالک چیه؟ دریغ از یک پیاله چای که به من بدند. حالا... حالا...»

بعد قهقهه می‌زد و می‌گفت: « حالا، ‌خدمتتون می‌رسند. بگو ببینم تو چه کاره بودی؟ لاور(1) بودی؟ سواد داری...»

گیله مرد گوشش به این حرفها بدهکار نبود و اصلا جواب نمی‌داد. از تولم تا اینجا بیش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولی وکیل باشی دست بردار نبود. تهدید می‌کرد، زخم زبان می‌زد، حساب کهنه پاک می‌کرد. گیله‌مرد فقط در این فکر بود که چگونه بگریزد.

اگر از این سلاحی که دست وکیل‌باشی است، یکی دست او بود، گیرش نمی‌آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا کسی او را سر زراعت نمی‌‌دید که به این مفتی مامور بیاید و او را ببرد. چه تفنگهای خوبی دارند! اگر صد تا از اینها دست آدمهای آگل بود،‌ هیچ‌کس نمی‌توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از این تفنگها داشت،‌ اصلا خیلی چیزها، اینطوری که امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شیرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولمانی را تحمل کند که به او می‌گفت: «تو مرد نیستی، تو ننه‌ی بچه‌ات هستی.» اگر صد تا از این تفنگها در دست او و آگل لولمانی بود، دیگر کسی اسم بهره‌ی مالکانه نمی‌برد. تفنگ چیه؟ اگر یک چوب کلفت دستی گیرش می‌آمد، کار این وکیل‌باشی شیره‌ای را می‌ساخت. کاش باران بند می‌آمد و او می‌توانست تکه چوبی پیدا کند. آن وقت خودش را به زمین می‌انداخت، با یک جست برمی‌خاست و در یک چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتی بر سرنیزه وارد می‌کرد که تفنگ از دست محمدولی بپرد... کار او را می‌ساخت... اما مامور دومی سه قدم پیشاپیش او حرکت می‌کرد! گویی وجود او اشکالی در اجرای نقشه بود. او را نمی‌شناخت. هنوز قیافه‌اش را ندیده بود، با او یک کلمه هم حرف نزده بود.

کشتن کسی که آدم او را ندیده و نشناخته کار آسانی نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گیرش می‌آمد، می‌دانست که باش چه کند. با دندانهایش حنجره‌ی او را می‌درید. با ناخنهایش چشمهایش را درمی‌آورد... گیله‌مرد لرزید، نگاه کرد. دید محمدولی کنار او راه می‌رود و از سرنیزه‌اش آب می‌چکد. از جنگل صدای زنی که غش کرده و جیغ می‌زند، می‌آید.

محض خاطر بچه‌اش امروز گیر افتاده بود. حرف سر این است که تا چه اندازه اینها از وضع او با خبر هستند. تا کجایش را می‌دانند؟ محمدولی به او گفته بود: «خان‌نایب گفته یک سر بیا تا فومن و برو. می‌خواهند بدانند که از آگل خبری داری یا نه.» به حرف اینها نمی‌شود اعتماد کرد و آگل تا آن دقیقه آخر به او می‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بکند؟ او را به که بسپرد؟ اگر بچه نبود، دیگر کسی نمی‌توانست او را پیدا کند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ی صدها از اینها بر می‌آمد. اما آگل لولمانی آدم دیگری بود. چشمش را هم می‌گذاشت و تیر در می‌کرد. مخصوصا از وقتی که دخترش مرد، خیلی قسی شده بود. او بی‌خودی همین طوری می‌توانست کسی را بکشد. آگل می‌توانست با یک تیر از پشت سر کلک مامور دومی را که سه قدم پیشاپیش او پوتینهایش را به آب و گل می‌زند بکند،‌ اما این کار از دست او برنمی‌آمد. از او ساخته نیست. محمدولی را دیده بود. او را می‌شناخت، ‌شنیده بود روزی به کومه‌ی او آمده و گفته بوده است:«اگه فوری پیش نایب به فومن نره،‌ گلوی بچه را می‌زنم سرنیزه و می‌برم تا بیاید عقب بچه‌اش.» این را به مارجان گفته بود.

مامور دومی پیشاپیش آنها حرکت می‌کرد. از آنها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فکر بدبختی و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی خبر از هیچ جا،‌ آمده بود گیلان. برنج این ولایت بهش نمی‌ساخت. همیشه اسهال داشت،‌ سردش می‌شد. باران و رطوبت بی‌حالش کرده بود. با دو پتو شب‌ها یخ می‌کرد. روزهای اول هر چه کم داشت از کومه‌های گیله‌مردان جمع کرد. به آسانی می‌شد اسمی روی آن گذاشت. «اینها اثاثیه‌ایست که گیله‌مردان قبل از ورود قوای دولتی از خانه‌های ملاکین چپاول کرده‌اند.» اما بدبختی این بود که در کومه‌ها هیچ‌چیز نبود. در تمام این صفحات یک تکه شیشه پیدا نشد که با آن بتواند ریش خود را اصلاح کند، چه برسد به آینه. مامور بلوچ مزه‌ی این زندگی را چشیده بود. مکرر زندگی خود آنها را غارت کرده بودند. آنجا در ولایت آنها آدمهای خان یک مرتبه مثل مور و ملخ می‌ریختند توی دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه داشتند می‌بردند. به بچه و پیرزن رحم نمی‌کردند. داغ می‌کردند،‌ یکی دو مرتبه که مردم ده بیچاره می‌شدند، ‌کدخدا را پیش خان همسایه می‌فرستادند و از او کمک می‌گرفتند و بدین طریق دهکده‌ای به تصرف خانی در می‌آمد. این داستانی بود که بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نکرده بود. او همیشه از وقتی که بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است. اما در بچگی مزه‌ی غارت و بی‌خانمانی را چشیده بود. مامور بلوچ وقتی فکر می‌کرد که حالا خود او مامور دولت شده است وحشت می‌کرد. برای اینکه او بهتر از هرکس می‌دانست که در زمان تفنگداریش چند نفر امنیه وسرباز کشته است. خودش می‌گفت: «به اندازه‌ی موهای سرم.» برای او زندگی جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمکشی برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای که شاید از آدمکشی متاثر شد، موقعی بود که با اسب، سرباز جوانی را که شتر ورش داشته بود،‌ در بیابان داغ دنبال کرد. شتر طاقت نیاورد،‌ خوابید،‌ سرباز تفنگش را انداخت زمین و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تیر انداخت و نزدیکش رفت. تفنگ او را برداشت و می‌خواست سرش را که از پشت کوهان شتر دیده می‌شد،‌ هدف قرار دهد که سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نکش.» او گفت: «پس چکارت کنم؟ نکشمت که از بی‌آبی می‌میری!» بعد فکر کرد پیش خودش و گفت:« یک گلوله هم یک گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «یه میدان آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمی شتر را یدک کشیده و بعد خواست او را رها کند،‌ چون‌که بدرد نمی‌خورد. دید، نمی‌شود سرباز و شتر را همین طور به حال خودشان گذاشت،‌ برگشت و با یک تیر کار سرباز را ساخت. این تنها قتلی است که گاهی او را ناراحت می‌کند. خودش هم می‌دانست که بالاخره سرنوشت او نیز یک چنین مرگی را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب کسانش نیز با ضرب تیر دشمن جان سپرده بودند. وقتی خان‌ها به تهران آمدند و وکیل شدند، او نیز چاره نداشت جز اینکه امنیه شود. اما هیچ انتظار نداشت که او را از دیار خود آواره کنند و به گیلانی که آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهی به گیله‌مرد نداشت و برای او هیچ فرقی نمی‌کرد که گیله‌مرد فرار کند یا نکند. به او گفته بودند که هر وقت خواست بگریزد با تیر کارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمینان داشت. مامور بلوچ در این فکر بود که هرطوری شده پول و پله‌ای پیدا کند و دومرتبه بگریزد به همان بیابانهای داغ، بالاخره بیابان آنقدر وسیع است که امنیه‌ها نمی‌توانند او را پیدا کنند. هر کدام از این مامورین وقتی خانه کسی را تفتیش می‌کردند، چیزی گیرشان می‌آمد. در صورتی که امروز صبح در کومه‌ی گیله‌مرد، وکیل باشی چهارچشمی مواظب بود که او چیزی به جیب نزند. خودش هرچه خواست کرد، پنجاه تومان پولی که از جیب گیله‌مرد درآورد،‌ صورت جلسه کردند و به خودش پس دادند. فقط چیزی که او توانست به دست آورد، یک تپانچه بود. آن را در کروج، لای دسته‌های برنج پیدا کرد. یک مرتبه فکر تازه‌ای به کله‌ی مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان می‌ارزد. بیشتر هم می‌ارزد، پایش بیفتد،‌ کسانی هستند که صد تومان هم می‌دهند،‌ ساخت ایتالیاست. فشنگش کم است... حالا کسی هم اسلحه نمی‌خرد. این دهاتی ها مال خودشان را هم می‌اندازند توی دریا. پنجاه تومان می‌ارزد. به شرط آنکه پول را با خود آورده و به کسی نداده باشد.

باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توی گوش و چشم مامورین و زندانی می‌زد. می‌خواست پتو را از گردن گیله‌مرد باز کند و بارانی‌های مامورین را به یغما ببرد. غرش آب‌های غلیظ،‌ جیغ مرغابی‌های وحشی را خفه می‌کرد. از جنگل گویی زنی که درد می‌کشید، شیون می‌زند. گاهی در هم شکستن ریشه‌ی یک درخت کهن،‌ زمین را به لرزه درمی‌آورد.

یک موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ی وحشیانه‌ای ختم می‌شد. تا قهوه‌خانه‌ای که رو به آن در حرکت بودند، چند صد ذرع بیشتر فاصله نبود،‌ اما در تاریکی و بارش و باد،‌ سوی کمرنگ چراغ نفتی آن،‌ دور به نظر می‌آمد.

وقتی به قهوه‌خانه رسیدند، محمدولی از قهوه‌چی پرسید: « کته داری؟»

- داریمی.(2)

- چای چطور؟

- چای هم داریمی.(3)

- چراغ هم داری؟

- ها ای دانه.(4)

- اتاق بالا را زود خالی کن!

- بوجورو اتاق، توتون خوشکا کودیم.(5)

- زمینش که خالی است.

- خالیه.

- اینجا پست امنیه نداره؟

- چره، داره.(6)

- کجا؟

- ایذره اوطرف‌تر. شب ایسابید،‌ بوشوئیدی.(7)

- بیا ما را ببر به اتاق بالا.

«اتاق بالا» رو به ایوان باز می‌شد. از ایوان که طارمی چوبی داشت، افق روشن پدیدار بود. اما باران هنوز می‌بارید و در اتاق کاهگلی که به سقف آن برگهای توتون و هندوانه و پیاز و سیر آویزان کرده بودند، بوی نم می‌آمد. محمدولی گفت:«یاالله،‌ می‌ری گوشه اتاق،‌ جنب بخوری می‌زنم.» بعد رو کرد به قهوه چی و پرسید: «آن طرف که راه به خارج نداره؟»

قهوه‌چی وقتی گیله‌مرد جوان را در نور کمرنگ چراغ بادی دید، ‌فهمید که کار از چه قرار است و در جواب گفت: «راه ناره. سرکار، انم از هوشانه کی ماشینا لوختا کوده؟»(8)

- برو مردیکه عقب کارت. بی‌شرف، نگاه به بالا بکنی همه بساطتو بهم می‌زنم. خود تو از این بدتری.

بعد رو کرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اینجا باش، من پایین کشیک می‌دم. بعد من می‌آم بالا، تو برو پایین کشیک بکش و چایی هم بخور.»

گیله‌مرد در اتاق تاریک نیمتنه آستین کوتاه را از تن کند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش کشید. آب صورتش را جمع کرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، کمی ساق پا و سر زانو و ران‌هایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تکانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محکم گرفته و در ایوان باریکی که مابین طارمی و دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا می‌کرد.

در تاریکی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابی‌های وحشی، صدایی شنیده نمی‌شد. گویی در عمق جنگل زنی شیون می‌کشید، مثل اینکه می‌خواست دنیا را پر از ناله و فغان کند.

برعکس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایه‌ی او در زمینه‌ی ابرهای خاکستری که در افق دایما در حرکت بود، علامت و نشان این بود که راه آزادی و زندگی به روی گیله‌مرد بسته است. باد کومه را تکان می‌داد و فغانی که شبیه به شیون زن دردکش بود، خواب را از چشم گیله‌مرد می‌ربود، بخصوص که گاه‌گاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراکنده می‌کرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ چشم او را خسته می‌ساخت.

صدایی که از جنگل می‌آمد، شبیه ناله‌ی صغرا بود، درست همان موقعی که گلوله‌ای از بالا خانه‌ی کومه‌ی کدخدا، در تولم به پهلویش خورد.

صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون کشید...

«نمی‌خواهی فرار کنی؟»

«نه!»

بی اختیار جواب داد: «نه»، ولی دست و پای خود را جمع کرد. او تصمیم داشت با این‌ها حرف نزند. چون این را شنیده بود که با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر کلمه ای که از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتیجه می‌گیرند. در استنطاق باید ساکت بود. چرا بی‌خودی جواب بدهد. امنیه می‌خواست بفهمد که او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی‌دهد.

«ببین چه می‌گم!» صدای گرفته و سرماخورده‌ی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می‌کرد، ولی در اتاق سکوت وحشتزایی حکمفرما بود. گیله‌مرد نفسش را گرفته بود.

«نترس!»

گیله مرد می‌ترسید. برای اینکه صدای زیر بلوچ که از لای لب و ریش بیرون می‌آمد، او را به وحشت می‌افکند.

«من خودم مثل تو راهزن بودم.»

بلوچ خاموش شد. دل گیله‌مرد هری ریخت پائین، مثل اینکه اینها بویی برده‌اند. «مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ می‌گوید، میخواهد از او حرف دربیاورد.

هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش کرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح که تو کروج تفتیش می‌کردم...»

در تاریکی صدای خش و خش آمد، مثل اینکه دستی به دسته‌های برگ توتون که از سقف آویزان بود، خورد.

«تکان نخور می‌زنم!» صدای بلوچ قاطع و تهدید کننده بود. گیله‌مرد در تاریکی دید که امنیه بطرف او قراول رفته است.

«بنشین!»

دهاتی نشست و گوشش را تیز کرد که با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا کلماتی را که از دهان امنیه خارج می‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ می‌کرد.

«تو کروج -می‌شنوی؟- وسط یک‌دسته برنج یه تپونچه پیدا کردم. تپونچه رو که می‌دونی مال کیه. گزارش ندادم. برای آنکه ممکن بود که حیف و میل بشه. همراهم آورده‌ام که خودم به فرمانده تحویل بدم، می‌دونی که اعدام روی شاخته.»

سکوت. مثل اینکه دیگر طوفان نیست و درختان کهن نعره نمی‌کشند و صدای زیر بلوچ، تمام این نعره‌ها و هیاهو و غرش و ریزش‌ها را می‌شکافت.

«گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، می‌دونم تو چه می‌کشی، ما از دست خان‌های خودمان خیلی صدمه دیده‌ایم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آنها بدتر امنیه‌ها هستند. من خودم یاغی بودم، به اندازه‌ی موهای سرت آدم کشته‌ام، برای این است که امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمی‌آد که جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یک ماهه که از زن و بچه‌ام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود،‌ حالا اینجا نبودم. می‌خواهی این تپونچه را بهت پس بدهم؟»

گیله‌مرد خرخر نفس می‌کشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش می‌تپید، عرق روی پیشانیش نشسته بود. صورت مخوفی از امنیه‌ی بلوچ در ذهن خود تصویر کرده و از آن در هراس بود، نمی‌دانست چکار کند. دلش می‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بکشد.

«تکون نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر نیست، بخواهی تیراندازی کنی،‌ باید گلنگدن را بکشی، من این تپونچه را بهت میدم.»

دیگر گیله‌مرد طاقت نیاورد. «نمی‌دی، دروغ میگی! چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ زجرم می‌دی! مسلمانان به دادم برسید! چی می‌خواهی از جونم؟» اما فریادهای او نمی‌توانست بجایی برسد، برای اینکه طوفان هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه می‌کرد.

« داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنیه‌ی فومن برسه، کارت ساخته است. مگه نشنیدی که چند روز پیش یک اتوبوسو توی جاده لخت کردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمی‌آد که ...»

گیله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خیلی از آنها را گرفته‌اند. از او می‌خواهند تحقیق کنند.

«چرا داد می‌زنی؟ بهت میدم! اصلا بهت می‌فروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم که تو خونه‌ی تو پیدا کردم، خودت می‌دونی که اعدام رو شاخته، به خودت می‌فروشم، پنجاه تومن که می‌ارزه،‌ تو، تو خودت می‌دونی با محمدولی، هان؟ نمی‌ارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به کسی؟»

گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست کرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای که همراه داشت باز کرد و پنجاه اسکناس یک تومانی را که خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت.

«بیا بگیر!»

حالا نوبت بلوچ بود که بترسد.

«نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌کنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تکون بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همه‌ی حقه‌هایی را که تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام مدتی که من کشیک میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی،‌ تکان بخوری گلوله توی کمرت است. وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وکیل‌باشی.»

***

شرشر آب یکنواخت تکرار می‌شد. این آهنگ کشنده، جان گیله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمه‌ی کوچکی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل و جگر گیله‌مرد را می‌خورد. دستهایش را به دیوار تکیه داده بود. گاه باد یکی از بسته های سیر را به حرکت درمی‌آورد و سر انگشتان او را قلقلک می‌داد. پیراهن کرباس تر، به پشت او می‌چسبید. تپانچه در جیبش سنگینی می‌کرد. گاهی تا یک دقیقه نفسش را نگاه می‌داشت تا بهتر بتواند صدایی را که می‌خواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود که به پله‌های چوبی بخورد. گاهی زوزه‌ی باد خفیف‌تر می‌شد، زمانی در ریزش یک نواخت باران وقفه‌ای حاصل می‌گردید و بالنتیجه در آهنگ شرشر ناودان نیز تاثیر داشت،‌ ولی صدای پا نمی‌آمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: «آهای محمد ولی؟ آهای محمدولی!» نفس راحتی کشید. این یک تغییری بود. «آهای محمدولی...» گیله‌مردگوشش را تیز کرده بود. به محض اینکه صدای پا روی پله های چوبی به گوش برسد،‌ باید خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌ای که امنیه‌ی بلوچ جای خود را به محمدولی می‌دهد، برگردد و از چند ثانیه‌ای که آنها با هم حرف می‌زنند و خش خش حرکات او را نمی‌شنوند، استفاده کند، هفت تیر را از جیبش در آورد و آماده باشد. مثل اینکه از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت.

ای‌کاش باران برای چند دقیقه هم شده،‌ بند می‌آمد، کاش نفیر باد خاموش می‌شد. کاش غرش سیل آسا برای یک دقیقه هم شده است، ‌قطع می‌شد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ثانیه یا کمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یک نواخت آب ناودان بند می‌آمد، با گوش تیزی که دارد، خواهد توانست کوچکترین حرکت را درک کند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده می‌شد. می‌رود پیش بچه‌اش، بچه را از مارجان می‌گیرد، با همین تفنگ وکیل باشی میزند به جنگل و آنجا می‌داند چه کند.

از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌های درختان نمی‌شنید. گویی زنی در جنگل جیغ می‌کشید، ولی بلوچ داشت صحبت می‌کرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قوای بدنی او متوجه صدایی بود که از پایین می‌رسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای دیگری جلوگیری می‌کرد.

«تکون نخور،‌ دستت را بذار به دیوار!»

گیله مرد تکان خورده بود، بی اختیار حرکت کرده بود که بهتر بشنود.

گیله مرد آهسته گفت:« گوش بدن بیدین چی گم.»

بلوچ نشنید. خیال می‌کرد،‌ اگر به زبان گیلک بگوید، محرمانه تر خواهد بود. «آهای برار،‌ من ته را کی کار نارم. وهل و گردم کی وقتی آیه اونا بیدینم.»

باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتین‌هایی که روی پله‌های چوبی می‌خورد، او را ترسانده و در عین حال به او امید داد.

«عجب بارونی، دست بردار نیست!»

این صدای محمدولی بود، این صدا را می‌شناخت. در یک چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. برگشت. دست در جیبش برد. دسته‌ی هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود که گلنگدن کشیده شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنکه در این صورت مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی کند و از عهده‌ی هر دو آنها نمی‌توانست برآید. ای کاش می‌توانست گلنگدن را بکشد تا دیگر در هر زمانی که بخواهد آماده برای حمله باشد. هفت تیر را که خوب می‌شناخت از جیب درآورد. آن را وزن کرد، مثل اینکه بدین وسیله اطمینان بیشتری پیدا می‌کرد. در همین لحظه صدای کبریت نقشه‌ی او را برهم زد. خوشبختانه کبریت اول نگرفت.

«مگر باران می‌ذاره؟ کبریت ته جیب آدم هم خیس شده.»

کبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا کرده بود، هفت تیر را به جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشه‌ی اتاق کز کرد.

«آهای، چراغو بیار ببینم، کبریت خیس شده.»

بلوچ پرسید: «چراغ می‌خواهی چیکار کنی؟»

- هست؟ نرفته باشد؟

- کجا می‌تونه بره؟ بیداره،‌ صداش بکن، جواب می‌ده.

محمدولی پرسید: « آی گیله مرد؟... خوابی یا بیدار...»

در همین لحظه کبریت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قیافه‌ی دهاتی را روشن کرد. از تمام صورت او پیشانی بلند و کلاه قیفی بلندش دیده می‌شد،‌ با همان کبریت سیگاری آتش زد: «مثل اینکه سفر قندهار می‌خواد بره. پتو هم همراه خودش آورده. کته‌ات را هم که خوردی؟ ای برار کله ماهی‌خور. حالا باید چند وقتی تهران بری تا آش گل گیوه خوب حالت بیاره. چرا خوابت نمی‌بره.»

محمدولی تریاکش را کشیده، شنگول بود. «چطوری؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودی یا نبودی؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودی؟ ها؟ جواب نمیدی؟ ها- ها- ها- ها.»

گیله مرد دلش می‌خواست این قهقهه کمی‌بلندتر می‌شد تا به او فرصت می‌داد که گلنگدن را بکشد و همان آتش سیگار را هدف قرار دهد و تیراندازی کند.

«بگو ببینم، آن روزی که با سرگرد آمدیم تولم که پاسگاه درست کنیم،‌ همین تو نبودی که علمدار هم شده بودی و گفتی: ما اینجا خودمان داروغه داریم و کسی را نمی‌خواهیم؟ بی شرف‌ها، ‌ما چند نفر را کردند توی خانه و داشتند خانه را آتش می‌زدند. حیف که سرگرد آنجا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو می‌کردم. آن لاور کلفتتون را خودم به درک فرستادم، بگو ببینم، تو هم آنجا بودی؟ راستی آن لاورها که یک زبون داشتند به اندازه‌ی کف دست، حالا کجاند؟ چرا به دادت نمی‌رسند؟ بعد چندین فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. دیگه کسی جرات نداره جیک بزنه، بلشویک می‌خواستید بکنید؟ آنوقت زناشون! چه زنهای سلیطه‌ای؟ واه،‌ واه، محض خاطر همون‌ها بود که سرگرد نمی‌ذاشت تیراندازی کنیم. چطور شد که حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمی‌دونم چکارت می‌کردم؟ چرا گفتند که تو را صحیح و سالم تحویل بدم؟ حتما تو یکی از آن کلفتاشون هستی. والا همین امروز صبح وقتی دیدمت، کلکت را می‌کندم. جلو چشمت زنتو... اوهوه،‌ چیکار داری می‌کنی؟ تکون بخوری می‌زنمت.»

صدای گلنگدن تفنگ، گیله مرد را که داشت بی‌احتیاطی می‌کرد، سرجای خود نشاند.

گیله مرد بی اختیار دستش به دسته هفت تیر رفت. همان زنی که چند ماه پیش در واقعه تولم تیر خورد و بعد مرد،‌ زن او بود، صغرا بود، بچه‌ی شش ماهه داشت و حالا این بچه هم در کومه‌ی او بود و معلوم نیست که چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمی نیست که بچه نگهدارد. اصلا از مارجان این کار ساخته نیست. دیگر کی به فکر بچه‌ی اوست. گیله مرد گاهی به حرفهای