X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

سلام بر همگی دوستان عزیز

 

یه مدتی میشه که بر اثر مشکلاتی که پیش اومد اینجا حضور ماورایی نداشتیم و اسباب زحمت دوستان هم نشدیم و خدا را شاکریم که کسی را آزرده خاطر نکردیم .

غرض و مرض از مزاحمت . چندین سوال بی جواب یافته با خود اندیشیده که جوابشان را از دوستان اینترنتی خود گرفته هرچند مطمئن بر این که دوستان یا جواب نداده یا اینکه جوابی نداشته که داده .

شادی را تعریف کنید ( ۱.۲۵ نمره )

غم چیست ؟ ( ۲.۵ نمره )

خوشبختی چیست ؟ ( ۳ نمره )

دوستی و دوست داشتن در جامعه کنونی معنایی دارد ؟ ( ۰.۵ نمره )

عشق چیست ( خانومها به این قسمت پاسخ ندهند - مخصوص آقایان - کمتر از سن بلوغ این را نخوانند . ) ( ۲.۵ نمره )

خوشبخت کیست ( البته بدون توجه به پول و موقعیت اجتماعی )( ۱.۵ نمره )

در حالت کلی دوست دارید چه احساسی داشته باشید ( غم >شادی > الکی خوش > الکی غمگین ....) (۲.۵ نمره )

 

دوستان عزیز ما هم هی ننوشتیم ننوشتیم و حالا هم که نوشتیم نگارشمان اینگونه شد . از دادن جواب های بی ربط خود داری فرمائید چون تایید نخواهد شد .

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: ف.م. از [ ایران ]
آقای نائینی عزیز ٬ اتفاقا به وبلاگ شما برخوردم. از ترجمه کتاب تماشاخانه که نخستین بار با نام <<ژنرالی که به یک فرشته شلیک کرد>> منتشر شد و برای خودم بسیار جالب بود بیش از بیست سال می گذرد٬ و تا کنون ندیده بودم که نظر کسی به عمق آن جلب شده باشد. هاوارد فاست در واقع این کتاب را بهترین اثر خود می نامد! از اینکه می بینم زحمت ترجمه آن عبث نبوده است خوشحالم. برایتان لطیفه ای انگلیسی می نویسم که گرچه ممکن است تکراری باشد٬ اما چون همچون اغلب لطیفه های انگلیسی طنزی عمیق دارد به تکرارش می ارزد: آورده اند که در یک روز سرد زمستانی گنجشکی نحیف که در دشتی پوشیده از برف و یخ زده پرواز می کرد٬ تاب شدت سرما را نیاورد و خود را تسلیم مرگ کرد و بیحال روی برفها در غلتید. از قضا گاوی از آن دشت می گذشت و گذارش به محل سقوط گنجشک افتاد و هنگام عبور سرگین تازه بر سر گنجشک فرو ریخت. گنجک بی رمق ناگهان از گرمای سرگین گاو به حال آمد و از زنده بودن خود احساس وجد کرد . از دانه های میان سرگین برچید و به جبک جیک کردن پراخت. پس از سیر شدن از اینکه در حجاب سرگین محبوس بود غمگین شد و به جستجوی آزادی با تقلا و بال و پر زدن پرداخت. اتفاقا روباهی از آن نزدیکی می گذشت. از دیدن اینکه سرگینی تکان می خورد و جیک جیک می کند دانست که گنجشکی در زیر آن نهفته است. پس به سراغ سرگین رفت و آن را پس زد و گنجشک را گرفت و خورد. و داستان گنجک ما به پایان رسید!
اما از این داستان سه نتیجه می گیریم:
نخست آنکه گمان نکن اگر کسی بر تو می ریند الزاما دشمن تو است٬ می تواند ناجی تو باشد!
دوم آنکه گمان نکن اگر کسی تو را از میان گهی به در می آورد الزاما دوست تو است. می تواند دشمن قهار تو باشد!
سوم آنکه اگر در میان گهی گرم و نرم زنده ای خوش باش و سر و صدا و تلاش زیادی مکن که می ترسم بلایی که بر سر گنجشک آید بر سرت آید (یا آمده باشد!).
ای راد مرد جهان سومی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 03:47 ب.ظ
امتیاز: 0 0