<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
جمعه 12 آبان‌ماه سال 1385
سلام

در روزگار قدیم مردی زندگی میکرد که زندگی خود را وقف تکامل فکری و جسمی جوانان و مردان شجاع می کرد و در این راه مصمم و صادق بود عقاید بخصوصی داشت که کم افرادی پیدا میشوند آن را درک کنند . مردی از جزایر « اوکیناوای ژاپن » بنام « جوی یونگ اوی » که بعدها به « ماسوتاتسواویاما » معروف شد . اویاما در خانواده ای متوسط به دنیا آمد و همراه خانواده خود در سن هفت سالگی به جزایر اوکیناوا مهاجرت کرد . سالها می گذشت و دوستی اویامای نوجوان با طبیعت عمیق تر می شد . رشد خوبی داشت و به ورزشهای رزمی علاقه خاصی داشت چندین ورزش را یکجا تمرین می کرد از جمله « ته کیون کره » ، « کاراته ژاپن» و « کنپوی چینی » . ولی در وجود خود پس از سالها تلاش و کاوش احساس رضایت بخشی نمی دید . حس بی تابی و ناتوانی فکری تمام وجودش را پر کرده بود . با خود می اندیشید و می گفت : « انسان بی هدف مزه واقعی زندگی را حس نمی کند » در کودکی والدین اویاما و دیگر بچه های هم سن او به آنها شعری چینی یاد میدادند که مضمون آن اینگونه بود : « هرگاه خانه خود را برای رسیدن به آرزوها و آمال خود ترک کردید تا موقعیکه به آنها جامع عمل نپوشانده اید به خانه باز نگردید حتی به قیمت مرگ » هنگامی که از اویاما سوال کردند که خانه آرزو چیست ؟؟ او گفت : « خانه ، وجود ناپاک آدمی است و آرزو جایگزین کردن فضایل بجای رزایل اخلاقی است و راه آن فقط و فقط مراقبه است « ذن » .

اویاما در سن بیست و دو سالگی به خدمت ارتش ژاپن در آمد و در آنجا به دلیل توهین کردن به یک افسر امریکایی به زندان رفت . زندانی که اویاما در آن بود مشرف بود به اقیانوسی بزرگ ، آزاد ولی پشت میله های زندان با چشمی تر .

در زندان مجله ای بود که زندگینامه سیاموتوموسائی کبیر در آن نوشته شده بود . مقاله هایی از کنفسیوس و ... این نوشته ها تکانی به اویاما داد و باعث شد فکری سازنده که در وجودش سیر می کرد به واقعیت مبدل شود
اویاما لحضه ها را سپری می کرد چون بدنبال یک هدف والا می گشت ، هدفی که ارضا کننده روح و جسم باشد ، هدفی که به او بقبولاند کیست ؟ و به دنبال چیست ؟ در هر صورت هدف خود را با تردید انتخاب کرد و مصمم به اجرای این چنین هدفی بود و بالاخره روی به اقیانوس پهناور نمود و با خود تصمیم گرفت که پس از آزاد شدن زندگی و جان خود را فدای هدف بزرگ خود کند هدفش در یک واحد دو کلمه ای خلاصه می شد و آن « حقیقت نهایی » بود ، ولی ابعاد گسترده ای داشت و شاخه گسترده و پر معنایی از آن منشعب می شد که زبرگترین و پر اهمیت ترین آن مطرح نمودن عدالت بود . اویاما پس از آزاد شدن از زندان راهی کوهستانهای دور شد و در چند مرحله به مدت هشت سال و نیم در انزوای وحشی طبیعت به خود سازی پرداخت . در چنین انزوایی پست ترین غرایز آدمی برجسته می شود و انسان اگر توانست بر آنها غلبه کند ، موفقیتهای از دست نرفتنی حاصل می شود و در صورت کنترل نکردن در واقع در لحظات اولیه آن مکان را ترک می کند و به روحیه خود آسیب می رساند .

اویاما روزها را به تمرین کاراته می پرداخت که در حال توسعه بود و شبها را به مراقبه و خود سازی می پرداخت .

در کلبه ای که در آن زندگی می کرد در یک سمت دیوار آن « آرام » و در سمت دیگر دیوار کلمه « عمل » را نوشته بود و خود را مورد تطابق قرار می داد . در آنجا درختان سر به فلک کشیده ، صخره های بزرگ و باوقار ، ریشه های کاجهای کهنه سال که روی سنگها و شیارهای کوچک را پوشانیده بود و به انسان درس تواضع میداد و چشمه های زلال و پرنده های مهاجر و سبزه زار به اویاما درس لطافت و نرمی می داد . اویاما برای رسیدن به به مراحلی از تکامل زحمات بسیاری می کشید ، بالاخره پس از هجده ماه تمرین به مرحله « سامادهی » رسید .

در این مرحله اویاما می توانست در کاراته ضربه بعدی حریف را شناسایی کند و عکس العمل نشان دهد .

او به تمرینات خود ادامه می داد . روزها ده الی دوازده ساعت تمرین جسمی و فکری می کرد و شبها را باز به مراقبه « ذن » می پرداخت و پس از مدتی وارد مرحله بی فکری شد « مرحله بی فکری یا آزادی مرحله ای است که ابعاد گسترده و مفیدی دارد که می توان توسط آن به درون شخصیتها پی برد و رخنه کرد ، بگذارید از یک داستان شروع کنم : روزی اویاما پس از دوران سخت تمرین یعنی در سن 48 سالگی شاگردان بزرگ و وفادار خود را دعوت کرد هنگامی که آنها به منزل اویاما آمدند یکی از شاگردان برگشت و به اویاما گفت : استاد دفعه قبل که به منزل شما آمدیم گربه ای در منزل بود که حالا نشانی از آن نیست ، اویاما در جواب گفت : من به درون شخصیتها واقفم و از آنجایی که یکی از شما ها از گربه بدش می آید و با من صحبت نکرده ، بدلیل رابطه استادی و شاگردی من امروز گربه را از چشم همه دور کردم .

یا مثالی دیگر :

روزی دیگر شاگرد ارشد اویاما بنام « گودا » با عجله به سراغ او رفت . اویاما در جلوی منزل روی چمن زیر سایه درخت بید دراز کشیده بود که از فاصله چند متری بلند شد و بدون اینکه چشمهایش را باز کند بلند داد زد این خبری که « گودا » حاملش است حتما بهترین خبر امسال است و گودا در حالتی متعجب خشکش زد و گفت : شما از کجا فهمیدید که من هستم و از کجا فهمیدید که حامل خبر خوشی هستم . بعد اویاما گفت تصمیم داری جشن ازدواجت را چه زمانی برگزار کنی .. ؟!

بعدها گودا گفت « اویاما » دارای قدرتی فوق العاده است چرا که من این خبر را به هیچ کس نگفته بودم و اویاما اولین شخصی بود که داشتم این خبر را به او می گفتم .

بله قدرت فوق العاده فکری در یک لحظه ، آگاهی کامل داشتن از درون شخصیتها ، حس هوشیاری کامل در خواب و بیداری و آزادی از ارمغانهای این مرحله است که اویاما به آن دست پیدا کرده بود . این قدرتها در مراحلی به تکامل می رسند که با تجربه عجین شده باشند . از آنجایی که خود اویاما می گوید :« اوج قدرت یک مرد ماجراجو در سنین چهل الی پنجاه سال است چرا که اوج تجربه و سن تکامل عقل است »

اویاما در انزوا و وحشت قله « کیوسومس درا » به تمرین خود ادامه می داد . باحیوانات تجربه کسب می کرد و شبها تمریم شجاعت می کرد ، بلاخره توانست بر ترس غلبه کند تا اینکه مکاتب دیگر از این کار اویاما به وحشت افتادند و به فکر کشتن اویاما افتادند تا اینکه.....

این داستانی بود که سال 82 دوست خوبم حقیقت نهایی برام می فرستاد و من اون رو تایپ می کردم و داخل سایت قرار می دادم . چند سالی بود که حقیقت نهایی رو ندیده بودم و این داستان نیمه کاره موند . بعد از گذشت چندین سال اون رو دیدم و با هم تصمیم گرفتیم که این داستان رو تموم کنیم . امیدوارم خوشتون بیاد ...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656920


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها