X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو


 حکایت

در یکى از جنگها، عده اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
 
ملک پرسید: این اسیر چه مى گوید؟
یکى از وزیران نیک محضر گفت : ای خداوند همی گوید:
والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی .  چنانکه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز
هر که شاه آن کند که او گوید
 
حیف باشد که جز نکو گوید
 
و بر پیشانى ایوان کاخ فریدون شاه ، نبشته بود:
جهان اى برادر نماند به کس
 
دل اندر جهان آفرین بند و بس
 
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
 
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
 
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
 
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: بهشت از [ ایران ] http://nochagh
آفرین.مفید به حال من بود.خوبید؟کجایید؟کم پیدایید
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 04:52 ق.ظ
امتیاز: 0 0