X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

حکایت 
رهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه ی او پیدا.
بالاى سرش ز هوشمندى
 
مى تافت ستاره بلندى
 
فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند  توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .
ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت : در سایه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم آن که نیازارم اندرون کسى
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است 
بمیر تا برهى اى حسود کین رنجى است
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
 
شوربختان به آرزو خواهند
 
مقبلان را زوال نعمت و جاه
 
گر نبیند به روز شب پره چشم
 
چشمه آفتاب را چه گناه ؟
 
راست خواهى هزار چشم چنان
 
کور، بهتر که آفتاب سیاه
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)