<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
جمعه 6 بهمن‌ماه سال 1385
حکایت
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز
 
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
 
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک
 
امید نیست که عمر گذشته باز آید
 
کوس رحلت بکوفت دست اجل
 
اى دو چشم ! وداع سر بکنید
 
اى کف دست و ساعد و بازو
 
همه تودیع یکدیگر بکنید
 
بر من اوفتاده دشمن کام
 
آخر اى دوستان حذر بکنید
 
روزگارم بشد به نادانى
 
من نکردم شما حذر بکنید

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656118


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها