X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

حکایت
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز
 
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
 
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک
 
امید نیست که عمر گذشته باز آید
 
کوس رحلت بکوفت دست اجل
 
اى دو چشم ! وداع سر بکنید
 
اى کف دست و ساعد و بازو
 
همه تودیع یکدیگر بکنید
 
بر من اوفتاده دشمن کام
 
آخر اى دوستان حذر بکنید
 
روزگارم بشد به نادانى
 
من نکردم شما حذر بکنید
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)