X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

حکایت
 یکی از وزرا پیش ذالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگریست و گفت : اگر من خدای را عزوجل چنین پرستیدمی که تو سلطان را ، از جمله صدیقان بودمی.
گرنه امید و بیم راحت و رنج
 
پاى درویش بر فلک بودى
 
ور وزیر از خدا بترسیدى
 
همچنان کز ملک ، ملک بودى
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)