<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
عموسیبیلوو
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 21 بهمن ماه سال 1385
 حکایت
  مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد . درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت : من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت : چندین روزگار کجا بودی؟ گفت : از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.  
ناسزایى را که بینى بخت یار
 
عاقلان تسلیم کردند اختیار
 
چون ندارى ناخن درنده تیز
 
با ددان آن به ، که کم گیرى ستیز
 
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
 
ساعد مسکین خود را رنجه کرد
 
باش تا دستش ببندد روزگار
 
پس به کام دوستان مغزش برآر

جمعه 20 بهمن ماه سال 1385
حکایت
غافلی را شنیدم که خانه ی رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند ، بی خبر از قول حکیمان که گفته اند هر که خدای را عز و جل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
آتش سوزان نکند با سپند
 
آنچه کند دود دل دردمند
 
سرجمله حیوانات گویند که شیرست و اذل جانوران خر و باتفاق خر بار بر به که شیر مردم در.
مسکین خر اگر چه بى تمیز است
 
چون بار همى برد عزیز است
 
گاوان و خران بار بردار
 
به ز آدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در شکنجه کشید و به هنواع عقوبت بکشت.
حاصل نشود رضاى سلطان
 
تا خاطر بندگان نجویى
 
خواهى که خداى بر تو بخشد
 
با خلق خداى کن نکویى
 آورده اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت:
نه هر که قوت بازوى منصبى دارد
 
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
 
توان به حلق فرو برد استخوان درشت
 
ولى شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
 
نماند ستمکار بد روزگار
 
بماند بر او لعنت پایدار

پنجشنبه 19 بهمن ماه سال 1385
 حکایت
 آورده اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازین قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى
 
برآورند غلامان او درخت از بیخ
 
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
 
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 269661


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها