X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

 حکایت
 پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس بسر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند .
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
 
تلخى و خوشى و زشت و زیبا بگذشت
 
پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد
 
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
 
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست .
نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام

حکایت جالبی بود . به خاطر انتخابش از تو تشکر می کنم.

موفق باشی
پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 08:41 ق.ظ
امتیاز: 0 0