<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1385
حکایت
  دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به که کمر شمشیر زرین بخدمت بستن.
به دست آهک تفته کردن خمیر
 
به از دست بر سینه پیش امیر
 
عمر گرانمایه در این صرف شد
 
تا چه خورم صیف  و چه پوشم شتا
 
اى شکم خیره به نانى بساز
 
تا نکنى پشت به خدمت دو تا

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656117


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها