X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

حکایت
عربی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه ای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است ، باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است .
در بیابان خشک و ریگ روان

تشنه را در دهان ، چه در چه صدف

مرد بى توشه کاو فتاد از پاى

بر کمربند او چه زر، چه خزف
نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
حکایت جالبی بود. واقعن گندم بهتر از اون مرواریدا بود.
یکشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 09:59 ب.ظ
امتیاز: 0 0