X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

حکایت
یکى از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب درآمد . خانه دهقانی دیدند . ملک گفت : شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد . یکی از وزرا گفت : لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن ، هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم . دهقان را خبر شد ، ماحضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت : قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد ، شبانگاه به منزل او نقل کردند ، بامدادانش خلعت نعمت فرمود . شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می گفت :
ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزى کم

از التفات به مهمانسراى دهقانى

کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد

که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانى
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)