X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

حکایت
یکی را از دوستان گفتم : امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید . گفت : دشمن آن به که نیکی نبیند .
هنر به چشم عداوت ، بزرگتر عیب است

گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است

نور گیتى فروز چشمه هور

زشت باشد به چشم موشک کور

* * * *
حکایت
بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد . پسر را گفت : نباید که این سخن با کسی درمیان نهی . گفت : ای پدر ، فرمان توراست ، نگویم ولی مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست ؟ گفت : تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
مگوى انده خویش با دشمنان

که لا حول گویند شادى کنان

* * * *
حکایت
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر ، چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر ، تو نیز آنچه دانی بگوی . گفت : ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
نشنیدى که صوفیى مى کوفت

زیر نعلین خویش میخى چند؟

آستینش گرفت سرهنگى

که بیا نعل بر ستورم بند

* * * *
حکایت
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علی حده و به حجت با او بس نیامد ، سپر بینداخت و برگشت . کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند ؟ گفت : علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدینها معقد نیست و نمی شنود . مرا شنیدن کفر او به چه کار آید .
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهى

آنست جوابش که جوابش ندهى

* * * *
حکایت
یک روز جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد . گفت : اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدینجا نرسیدی .
دو عاقل را نباشد کین و پیکار

نه دانایى ستیزد با سبکسار

اگر نادان به وحشت سخت گوید

خردمندش به نرمى دل بجوید

دو صاحبدل نگهدارند مویى

همیدون سرکشى ، آزرم جویى

و گر بر هر دو جانب جاهلانند

اگر زنجیر باشد بگسلانند

یکى را زشتخویى داد دشنام

تحمل کرد و گفت اى خوب فرجام

بتر زانم که خواهى گفتن آنى

که دانم عیب من چون من ندانى

* * * *
حکایت
یکی از حکما را شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند .
سخن را سر است اى خداوند و بن

میاور سخن در میان سخن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش

نگوید سخن تا نبیند خموش

* * * *
حکایت
تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت ؟ گفت : بر شما هم پوشیده نباشد . گفتند : آنچه با تو گوید به امثال ما گفتن روا ندارد . گتف : به اعتماد آنکه داند که نگویم ، پس چرا همی پرسید؟
نه سخن که برآید بگوید اهل شناخت

به سر شاه سر خویشتن نباید باخت
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)