<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
جمعه 18 خرداد‌ماه سال 1386

حکایت
حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند ، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی ندارد ؟ گفت : هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید .
هر که سلطان مرید او باشد

گر همه بد کند، نکو باشد

وآنکه را پادشه بیندازد

کسش از خیل خانه ننوازد327

کسى به دیده انکار گر نگاه کند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى

و گر به چشم ارادت نگه کنى در دیو

فرشته ایت نماید به چشم کروبى

* * * *
حکایت
گویند خواجه ای را بنده ای نادرالحسن بود و با وی سبیل مودت و دیانت نظری داشت . بایکی از دوستان گفت : دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی. گفت : برادر ، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست .
خواجه با بنده پرى رخسار

چون درآمد به بازى و خنده

نه عجب کو چو خواجه حکم کند

وین کشد بار ناز چون بنده

* * * *
حکایت
پارسایى را دیدم به محبت شخصی گرفتار ، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی :
کوته نکنم ز دامنت دست

ور خود بزنى به تیغ تیزم

بعد از تو ملاذ و ملجاءیى نیست

هم در تو گریزم ، ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد ؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت ک
هر کجا سلطان عشق آمد، نماند

قوت بازوى تقوا را محل

پاکدامن چون زید بیچاره اى

اوفتاده تا گریبان در وحل

* * * *
حکایت
یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک . نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد .
چو در چشم شاهد نیاید زرت

زر و خاک یکسان نماید برت

باری بنصیحتش گفتند : ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر . بنالید و گفت :
دوستان گو نصیحتم مکنید

که مرا دیده بر ارادت او است

جنگجویان به زور و پنجه و کتف

دشمنان را کشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به اندیشه جان ، دل از مهر جانان برگرفتن.
تو که در بند خویشتن باشى

عشق باز دروغ زن باشى

گر نشاید به دوست ره بردن

شرط یارى است در طلب مردن

گر دست رسد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او ، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.
دردا که طبیب ، صبر مى فرماید

وى نفس حریص را شکر مى باید

آن شنیدى که شاهدى بنهفت

با دل از دست رفته اى مى گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد

پیش چشمت چه قدر من باشد؟

آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می گوید و نکته های بدیع ازو می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد . پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او . مرکب به جانب او راند . چون دید که نزدیک او عزم دارد . بگریست و گفت :
آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش

مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش

چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی ، در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت .
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى

چو آشفتى الف ب ت ندانى

گفتا : سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم . آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم محبت سر برآورد و گفت :
عجب است با وجودت که وجود من بماند

تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند!!

این بگفت و نعره ای زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم ؟

* * * *
حکایت
یکی از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی :
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى

که یاد خویشتنم در ضمیر مى آید

ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم

و گر مقابله بینم که تیر مى آید

باری پسر گفت : آنچنان که در اداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آن م اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم . گفت : ای پسر ، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تو است جز هر نمی بینم .
چشم بداندیش که بر کنده باد

عیب نماید هنرش در نظر

ور هنرى دارى و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یک هنر

* * * *
حکایت
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد . چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد .
سرى طیف من یجلو بطلعته الدجى

شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا؟

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی ؟ گفتم : به دو معنی : یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود .
چون گرانى به پیش شمع آید

خیزش اندر میان جمع بکش

ور شکر خنده اى است شیرین لب

آستینش بگیر و شمع بکش

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656289


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها