<bgsound src="http://www.ayene.org//008Azady/azady.swf" autostart="true" loop="-1" >
X
تبلیغات
رایتل
عموسیبیلوو
آرشیو
چهارشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1386
حکایت
رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده . آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در مجمعی همی گفت :
نگار من چو در آید به خنده نمکین

نمک زیاده کند بر جراحت ریشان

چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى

چو آستین کریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده . معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست . این بیتها فرستادم و صلح کردیم.
نه ما را در میان عهد و وفا بود

جفا کردى و بد عهدى نمودى ؟

به یک بار از جهان دل در تو بستم

ندانستم که برگردى به زودى

هنوز گر سر صلح است بازآى

کز آن مقبولتر باشى که بودى

* * * *
حکایت
یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش .
یکی گفتا : چگونه ای در مفارقت یار عزیز ؟ گفت : نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن .
گل به تاراج رفت و خار بماند

گنج برداشتند و مار بماند

دیده بر تارک سنان دیدن

خوشتر از روى دشمنان دیدن

واجب است از هزار دوست برید

تا یکى دشمنت نباید دید

* * * *
حکایت
یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم . به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی ، از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم ، مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت ، یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید ، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات بدر آید ، قدحی بر فاب بر دست و شکر د رآن ریخته و به عرق برآمیخته . ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده . فی الجمله ، شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم .
خرم آن فرخنده طالع را که چشم

بر چنین روى اوفتد هر بامداد

مست بیدار گردد نیم شب

مست ساقى روز محشر بامداد

* * * *
حکایت
در سالى محمد خوارزمشاه ، رحمه الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد . به جامع کاشغر درآمدم ، پسری دیدم نحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند.
معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت

جفا و عتاب و ستمگرى آموخت

من آدمى به چنین شکل و خوى و قد و روش

ندیده ام مگر این شیوه از پرى آموخت

مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند : ضرب زید عمروا و کان المتعدی عمروا . گتفم : ای پسر ، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست ؟ بخندید و مولدم پرسید. گفتم : خاک شیراز . گفت : از سخنان سعدی چه داری ؟ گفتم :
بلیت بنحوی یصول مغاضبا
علی کزید فی مقابله العمرو
علی جر ذیل یرفع راسه
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر
لختی به اندیشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست ، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد . کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد

اى دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی .گفتم : با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا : چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم : نتوانم بحکم این حکایت :
بزرگى دیدم اندر کوهسارى

قناعت کرده از دنیا به غارى

چرا گفتم : به شهر اندر نیایى

که بارى ، بندى از دل برگشایى

بگفت : آنجا پریرویان نغزند

چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟

هم در این لحظه کردنش به درود

سیب گویى وداع بستان کرد

روى از این نیمه سرخ ، و زان سو زرد

* * * *
حکایت
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود . یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند . دزدان خفا جه ناگاه برکاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند . و فریاد بی فایده خواندن .
گر تضرع کنى و گر فریاد

دزد، زر باز پس نخواهد داد

مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده . گفتم : مگر معلوم تو را دزد نبرد ؟ گفت : بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
نباید بستن اندر چیز و کس دل

که دل برداشتن کارى است مشکل

گفتم : مناسب حال من است اینچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او .
مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر

به حسن صورت او در زمین نخواهد بود

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم :
کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل

دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر

تا در این روز، جهان بى تو ندیدى چشمم

این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

آنکه قرارش نگرفتى و خواب

تا گل و نسرین نفشاندى نخست

گردش گیتى گل رویش بریخت

خار بنان بر سر خاکش برست

بعد از مفارقتش عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم .

* * * *
حکایت
یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده . بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت :
کاش آنانکه عیب من جستند

رویت اى دلستان ، بدیدنى

تا به جاى ترنج در نظرت

بى خبر دستها بریدندى

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی . فذلکن الذى لمتننى فیه . ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه ، بفرمودش طلب کردن . در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند . ملک در هیات او نظر کرد ، شخصی دید سیه فام ، باریک اندام . در نظرش حقیر آمد ، بحکم آنکه کمترین خدام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش . مجنون بفراست دریافت ، گفت : از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند.
تندر ستانرا نباشد درد ریش

جز به هم دردى نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بى حاصل بود

با یکى در عمر خود ناخورده نیش

تا تو را حالى نباشد همچو ما

حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگرى نسبت نکن

او نمک بر دست و من بر عضو ریش

* * * *
حکایت
جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد

مبادا کاندر آن حالت بمیرد

همى گفت از میان موج و تشویر

مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وى بر آشفت

شنیدندش که جان مى داد و مى گفت :

حدیث عشق از آن بطال منیوش

که در سختى کند یارى فراموش

چنین کردند یاران ، زندگانى

ز کار افتاده بشنو تا بدانى

که سعدى راه و رسم عشقبازى

چنان داند که در بغداد تازى

اگر مجنون لیلى زنده گشتى

حدیث عشق از این دفتر نبشتى

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 656110


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها