X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

هم نفس چون می
از دل نالان شکوه ها دارد
روی دل هر شب
تا سحرگاهان
با خدا دارد
همنفس آهی است
کز دل خونین
لحظه های عمر این سامان
می رود سنگین
اشک خون آلود هم دامان
می کند رنگین
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمیها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها خدایا
نه امیدی در دل من
که کشاید مشکل من
نه فروغی روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان درد و آگاهی
که ناله می خرد با آهی
داد از این بی دردیها خدایا
نه صفایی ز دمسازی به جان می
که گرد غم زدل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد ، روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم باده به خون زد
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نا فرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)