X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

یک داستان

می خواستم پر بگیرم ... پر بگیرم ، پرواز کنم ، و بر اوج آسمان ها ،از اوج آسمان ها ، فریاد بکشم که ای دو پایان چهار پا صفت خوشبخت :

به دادم برسید ... ببینید این سایه های صامت و یخ بسته مرگ ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه می خواهند؟!

باور کنید ، آن شب ، شب وحشتناکی بود ! وحشتناک چرا !؟ شب وحشت بود ؟ وحشت از تنهایی فریاد شکنی که هیچ دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد ! وحشت از جیغ و داد بادهای سرگردان ، که در و دیوار کلبه محقرم را دیوانه وار به گریه انداخته بودند ! ...

من آن شب از همه چیز می ترسیدم ! حق داشتم ! برای اینکه آن شب همه و هر چه در اطراف من بود ، از دیوار ترک خورده ای که داشت بر سرم خراب می شد ، تا گل سرخ پژمرده ای که گلدان سر شکسته ام، تابوت طراوت از یاد رفته ای او بود، بر همه چیز، سایه سنگینی از وحشت یک فاجعه ی پیش بینی نشده موج می زد.

قلبم داشت در چارچوب سینه ام منفجر می شد... ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پردیده ام را از نفس می انداخت ، نمی دانستم چه کار کنم؟ بلند شدم به هر فلاکتی بود ، خودم را به نزدیک پنجره رساندم... پنجره ی بد بخت زیر دست و پای باد وحشی ، بیچاره شده بود ، احساس کردم که می خواهد از لابه لای دیوار فرار کند ! محکم چسبیدمش که اگر رفت مرا هم ببرد ، ولی نرفت ، نظری به آسمان افکندم ... خاک بر سر آسمان ! دلش صد بار بدتر از دل تپش رمیده ی سینه ی دریده ی درد آفریده ی من ، گرفته تر بود ! ستاره ها همه مرده بودند ! و مشتی ابر ظلمت بار ، در تراکم یک سیاهی وهم انگیز
، همه ی آنها را همراه با مشعل دار کاوران های آسمان پیمان ،که در قاموس طبیعت ، ماهش می نامند ، در قبرستان بدون خاک آسمان ، به خاک سپرده بودند ! فکر کردم که پهنه ی آسمان چقدر به زندگی من شبیه است ! چه ستاره ها که در پهنه ی زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام ، مردند ... و جه آرزوهای لطیف تر از لطافت ماه ، که در پژمردگی جوانی جوان مرده ام ، ناکام و تیره فرجام ! پژمرده ند ! دلم می خواست می توانستم خودم را کمی بیشتر ، تا صبح ، با این  گونه خیالات مشغول می کردم ، ولی مگر می شد؟ آن وحشت مبهم. استخوان هایم را آب می کرد ! ناگهان فکر خوبی به ذهنم رسید: تصمیم
گرفتم برای نخستین بار هم سایه ام را بخواهم، تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرا یاری کند: گفتم همسایه ی من ... شما که نمی دانید همسایه ی من که بود پس گوش کنید. بگذارید اول به طور مختصر شما را با او آشنا کنم ... همسایه ی من بیوه زن زیبائی بود که بیست و چهار پاییز بیشتر ندیده بود. اینکه نمی گویم، بیست و چهار بهار ، برای اینست که در طبیعت انسان های گرسنه ، بیشتر از دو فصل وجود ندارد : پاییز ... و زمستان ! در سر تاسر زندگی محنت زده شان این پاییز لخت و دوره گرد است که صورت زندگی بخت برگشته شان را نوازش می دهد ، وزمستان هنگامی فرا می رسد ، که قلب انسان
گرسنه ، در سینه ی سرمازده ی فقر ، مثل مرغ سر بریده ، جان می کند ... باری ، این بیوه زن بد بخت ، بر عکس بخت بدی که داشت آن قدر زیبا بود که من از ترجمان زیبائیش عاجزم. نگاهش مظهر یک حسرت بی تمنا بود : لبانش ، ترجمان سکوت ناکامی یک عشق: مو هایش ! پریشانی یک موشت فریاد پریشان که شیون سکوت در به درشان کرده بود!. خودش یک بار به من گفت که نامش «لائورا» ظاهراً هیچ کس را جز دختر سه ساله اش را ، که پاک نویس تمام عیار مادرش بود. نداشت !.. در عرض یک سالی که  با او همسایه بودم ، هیچ کس حتی برای یک بار ، سراغ او را نگرفت خودش هم جز برای خرید از سر کوچه ، پا از منزل
بیرون نمی گذاشت!

در تمام مدت یکسال ، تنها یک بار با من حرف زد و آن روزی بود که دخترش از پله ها افتاد و پای چپش شکست ... تنها آن روز بود که از من خواست تا به سراغ طبیب بروم ... رفتم .. با چه اشتیاقی ، چه شوری ، خدا می داند... برای اینکه می دانستم لا اقل به این وسیله می توانم برای نخستین بار داخل زندگی او شوم ... شدم ، همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز کردم .. ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف می زدم تنها یک کلام پاسخ می شنیدم :

« نه » .. « شاید » « خدا می داند » : همین !. ولی خوب. من از همین کلمات ناقص و نارسا،خیلی از چیزها را می توانستم بفهم. وانگهی اتاق او از سرگذست درد ناک دو انسان تیره بخت ، داستان ها داشت ! سرگذشتی آمیخته با یک  عشق ، عشقی آمیخته از چوبه ی دام ناکامی ! در یک طرف تختخواب رنگ و رو رفته ی فرسوده ای بود که قشر ضخیمی از گرد ، رختخواب در هم ریخته آن را می پوشاند. معلوم بود که از مدت ها پیش کسی در این بستر آشفته ، نخفته بود ... و آن قشر گرد ، از چند قطره عرق سرد، که انسان محتضری سالها پیش عشقی آمیخته در گرمی آن بستر بی صاحب ، به عنوان آخرین قطرات یک مشت اشک را
گم کرده ، تحویل داده بود، حکایت می کرد. بالای آن رختخواب، در واقع تنها زینت اتاق، یک تابلو گرد گرفته ی نقاشی بود. تابلو، گاریچی پیری را نشان می داد، که چرخ گاری اش به گل فرو رفته بود و گاریچی بد بخت ، دستی به ریش سپید گذاشته ، به صورت اسب نحیف خود نگاه می کرد. مثل اینکه از اسب خواهش می کرد که: « ... به هر وسیله هست چرخ را از گل بیرون بکش... بچه ام گرسنه است ..!.. »

مدت ها به این تابلو ، نگاه کردم ، دلم می خواست می دانستم کار کیست ؟ با چشمان اشک آلود پرسیدم که: « خانم .. این تابلو.. » نگذاشت حرفم تمام شود ، آهسته بیرون رفت ، و من از پشت در صدای او را می شنیدم : زار زار گریه می کرد. وجود من در آن لحظات یکپارچه تأثر بود. دلم داشت کباب می شد. بلند شدم، پیشانی بچه را که داشت بی سر و صدا داشت می نالید بوسیدم و بدون آنکه خدا حافظی کنم ، به اتاق خود رفتم. فراموش نکنم که علاوه بر آنچه در باره ی اتاق او گفتم پیانو ی کهنه ای هم در پرت ترین گوشه ی اتاق دیدم که دو شمع ، یکی نیم سوخته و دیگری تمام سوخته در دو طرف آن، از
دندانه های سپید پیانو پاسداری می کردند !.. این دو شمع ، که می داند؟ شاید مظهر دو قلب آتش کرفته بود ، دو قلبی که یکی شان پاک خاکستر شده و رفته بود، و یکی داشت خاکستر می شد!..

***

بیش از آنچه که در بالا گفتم، من دیگر هیچ چیز درباره ی «لائورا» نمی دانستم ، اصولا شاید اگر موضوع پیانو نواختن اش نبود هیچ وقت بیادم نمی آمد که انسان زنده ای در همسایگی من وجود دارد .. «لائورا» هر شب ، بدون استثناء درست سر ساعت دوازده ، با پیانوی خود آهنگ غم انگیز «تریستس » شوپن را می نواخت. هرشب، نیمه ی شب ، در سکوت مطلق ، تریستس شوپن !.. این آهنگ، برای من به صورت لالایی پیدا کرده بود... من هر شب تا نیمه ی شب می نشستم ، تا ناله ی پیانو تمام نمی شد چشمان من به خواب نمی رفت...

***

باری... برگردیم.. بریم سراغ آن شب... همان شبی که گوئی همه ی امواج جان گرفته بودند، تا شاعری را که نمی خواست، گمنام بمیرد با خود بگور ببرند! تا آنجا، افسانه ی تولد مرگ را، پس از مرگ زندگی، بصورت حماسه های فنا ناپذیر، برایشان بسراید!.. گفتم آن شب از فرط تنهایی! خود تنهایی نه،  از فرط وحشت تنهائی! تصمیم گرفتم که « لائورا » را بخواهم...

تصمیم خوبی بود، ولی مگر می توانستم انجامش دهم؟ هر چه به گلوی خود فشار می دادم مگر صدایم بیرون می آمد؟

فریاد ها، همه از ترس، ترس نه،  از یک نوع نگرانی مرگبار، در سینه ام خفه شده بودند... ولی یک بار اتفاقی رخ داد، که در انجام تصمیم، برای من کمک بزرگی شد، همان طور که به اتاق لائورا نگاه         می کردم، یکباره نظرم به کوچه افتاد... این بار دیگر رعب و وحشت تا اعماق سلول های ناراحتم رخنه کرد..

نمی دانید...دیدم سایه ی موجودی، افتان و خیزان،در کوچه سرگردان است. مثل اینکه سراغ خانه ای را می گیرد.. به هر دری که می رسید،با مشقت کمرشکنی... بلند می شد، نگاهی به سرو روی در می کرد، بعد نومید و حسرت زده به زمین می افتاد..

دلم داشت از جا کنده می شد!این بار دیگر سکوت برای من، جنایت بود... یکباره تمام قوای پراکنده ام را متمرکز کردم و با صدائی که سکوت شب را به لرزه می انداخت،

فریاد کردم: «لائورا.. لائو... را...!...»

ای خاک بر سر من! کاش فریاد در گلویم ناله می شد و ناله به سینه ام بر می گشت و همانجا می مرد!. تعجب نکنید، اگر این حرف را می زنم: چون فریاد من بجای اینکه زن همسایه را به کمک من آورد،   سایه ی سرگردان را دیوانه کرد! سایه، وقتی صدای من را شنید جان گرفت، بلند شد و یکسره بطرف          خانه ای دوید که آن شب قبرستان وجود مادر مرده ی من بود!. احساس کردم که دارم! همانطور ساده، می میرم. زانوهایم سست شد. سایه داشت در را با شدت هر چه تمام تر می کوبید! بیش از این تحمل جایز نبود. من احساس کردم که واقعا مرگ از سر من دست بر دار نیست.فکر کردم، خوب لاقل بگذار ببینم این
کیست؟

شاید، خود مرگ است خانه ی مرا گم کرده! بروم او را راهنمایی کنم، هم او را راحت کنم هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه ای. برای اینکه هنوز پا به دهلیز نگذاشته، باد چراغم را خاموش کرد! ساعت رنگ و رو رفته ی دیوار اتاق من که تنها یادگار پدر از دست رفته ام بود یازده و نیم را اعلام کرد. من چون با همه جای خانه، همه ی سوراخ سنبه های آن آشنا بودم، همانطور در تاریکی رفتم که در را باز کنم، در این هنگام « لائورا » پنجره را باز کرده بود و نگران به اتاق تاریک من نگاه می کرد.

شما را به خاطر هر که دوستش دارید، بخاطر هر که دوستتان می دارد، از من مخواهید که من هر چه را دم در منزلمان دیدم، بطور مفصل شرح دهم برای اینکه باور کنید، دلم به حال خودم می سوزد، برای اینکه من سراینده ی دردهای ملتی هستم که پریدگی رنگ صورتشان را با تازیانه ی ستم سرخ می کند، یا سیلی پنجه ی فقر، یا سرخی تب سل..

بطور خلاصه می گویم که وقتی در را باز کردم، در گیرو دار وحشیگری باد، جوان ژولیده، گل آلوده ی غرق در خونی را دیدم که آخرین نفسهای یک زندگی بی نفس را با تک سرفه های خون آلود، به این محیط نکبت بار پس می داد.. با دو دست لرزان، او را از زمین بلند کردم و آهسته آهسته بسوی اتاقم روان شدم: با کمک پای راستم تختخواب خودم را در قلب تاریکی پیدا کردم، و جوان مسلول را با احتیاط روی آن خواباندم. یک لحظه بعد چراغ روشن بود، وقتی چراغ را روشن کردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، برای نخستین بار ظلمت را ستایش کردم! کاش چراغ نداشتم...نمی دیدم!. یک مشت استخوان
پوک در هم برهم، چند لکه خون سیاه ، پیرهنی صد پاره وآن وقت... گل.. تا نوک پا.. شما خودتان را به جای من بگذارید: باور کنید، به مرگ مادرم، می خواستم سقف را، سقفش را چرا، همه ی اتاق را زیر و رو کنم! این میهمان من، مظهر جاندار اجتماعی بود، که درد و بدبختیشان، مرا در پوست خود زنده به گور کرده بود!.. درنگ جایز نبود.. با سطل آب آوردم.. سر و صورتش را، دستهایش را، پاهایش را با آب شستم، آهسته چشمانش باز شد، و آهسته خندید! بعد یکباره خنده در گوشه ی لبانش یخ بست. تکانی به خود داد و نگاهی به سراپای من افکند. آمد که چیزی بپرسد.. سرفه شروع شد و همراه با سرفه خون!..

نمی دانستم چکار کنم؟ باز لکه های خون را پاک کردم، آهسته دستم را به پیشانی اش گذاشتم، می خواستم کلمه ای امید بخش بزبان بیاورم، ولی نمی توانستم، زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عمیقی کشید، باز آهسته خندیدو گفت: «..شما..» سراپا گوش بودم، دلم می خواست، حرف بزند ولی دیگر نتوانست، ضعفی شدید، ضعفی که مقدمه ی خواب بدون بیداریست، سراپای وجودش را احاطه کرده بود. بار دیگر کمی آب سرد بصورتش زدم، تاثیرش عالی بود. این بار، آهسته سر از روی متکا برداشت.. نشست، با اشاره آب خواست، دادم. با چه لذتی سر کشید....بعد شروع کرد به حرف زدن و گفت: « هیچ فراموش
نخواهم کرد شما یکپارچه انسانید.. من دارم می میرم.. ولی می خواهم قبل از مرگ، خواهشی از شما بکنم.. می دانم آنقدر جوانمرد هستید که انجامش بدهید..».. در اینجا سرفه ها حمله کردند. ولی این بار همراه تکه های خون که با سرفه هایش پایین می آمدند، اشک هم در اطراف دیدگانش موج می زد! پس از اینکه سرفه ها قطع شدند. سخنش را ادامه داد:« من نقاش بودم نقاش مرده های متحرکی که زندگی را مسخره می کنند.. و زندگان نفس مرده ای که بر مرگ غالب اند!..

من در تابلو های خودم، درد بی پایان ملتم را نشان می دادم، و در خم و پیچ رنگها، دروازه های سعادت گمگشته را، بر روی آنها که کلمه ی سعادت، افسانه ای بیش برایشان نیست، می گشادم!

من سرشک سرگردان یک فریاد، و فریاد جان به لب رسیده ی بیدادم! من نقاش بودم، ولی چکار کنم، که بخاطر انسانیتی که داشتم، در عنفوان جوانی به چنگ مرگ موسوم به زندگانی افتادم!

پدر من، کارگر راه آهن بود، یک روز خبر مرگش را برای من و مادرم آوردند، پدرم زیر چرخ های ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنیدن این خبر، و در نتیجه ی استیصال، یکسال پس از مرگ پدرم دیوانه شد! درست بخاطر دارم، وقتس برای نخستین بار برای دیدن مادرم به دارالمجانین رفتم، وقتی مرا دید اصلا نشناخت. و از من یک مشت کبریت خواست! دادم.. از رئیس دارالمجانین پرسیدم که موضوع چیست؟ این کبریت ها را برای چه می خواهد؟

گفت: « دیوانه ی عجیبی است از همه کس این خواهش را می کند چوب کبریت ها را می گیرد و در یک گوشه ی اتاق با گریه و خنده ی آمیخته به هم با آنها خط آهن درست می کند!»

در اینجا شدت گریه، به مهمان مسلول من اجازه نداد که سخنش را ادامه دهد، مدتها سرفه کرد، مدتها اشک ریخت، به ساعت نگاه کردم، ده دقیقه بیشتر به نیمه ی شب نمانده بود.

سرفه ها که دست کشیدند، باز با گریه سخنش را ادامه داد:

«..پس از دیوانه شدن مادرم، و پس از دیدار با او بود که من احساس کردم که می خواهم به وسیله ای، به هر وسیله که هست، فریاد بکشم، من نقاش بودم، و نقاش به دنیا آمده بودم، رفتم سراغ قلم و رنگ، باور کنید، شبها تا صبح گرسنه و تنها، فریاد خودم را به سر و روی تابلوهای صامت می کوبیدم یکسال گذشت، یعنی چهار سال پیش بود که اتفاقا دختری مسیحی را در کارگاه یکی از دوستان نقاشم دیدم.    

هر دو در یک لحظه، بدون آنکه بدانیم چرا، دل به هم بپرسیم،هر دو در یک لحظه ی ناتمام، بدون آنکه بپرسیم چرا، برای یکدیگر، بجای یکدیگر مردیم! اسم آن دختر «لائورا» بود!

«لائورا!..»

وقتی این کلمه را شنیدم، بی اختیار از جایی که نشسته بودم پریدم دو سه بار بیرون رفتم و آمدم، چند دسته از مویی که در سر شوریده داشتم، با فشار انگشتان لرزان کندم غیر ممکن بود این نقاش مسلول، آنوقت، لائورا؟خاک بر سرم! به ساعت نگاه کردم، نزدیک نیمه شب بود، فکر کردم چند دقیقه بعد، فریاد شوپن، از لابلای دندانه های پیانوبلند می شود و آنوقت تکلیف من با این انسان ناکام چیست؟

نقاش بدبخت، ماتمزده به من به حرکات من نگاه می کرد.

اعصاب خودم را کنترل کردم، رفتم در کنارش نشستم، گفتم: معذرت می خواهم «من شاعرم و گاهی اوقات تاثرات مرا دیوانه می کند!» انسان بود، انسانی بود که خوب درک می کرد، قانع شد، با یک نگاه انسانی به من فهماند که می فهمد خوشحال شدم و از او خواستم که ادامه دهد ادامه داد: «...عشق من و لائورا، از همان کارگاه شروع شد، و در همان کارگاه پایان یافت: اینکه می گویم پایان یافت، مقصود این است که ما با هم ازدواج کردیم، ازدواج ما سر و صدای عجیبی به راه انداخت محافل مسیحی، زن مرا کوبیدند، که چرا با آنهمه زیبائی، از میان اینهمه جوان مسیحی، مرا برای ازدواج انتخاب
کرده است!... و محافل مسلمان مرا بیچاره کردند و پایه ی تهمتشان همان بود که درباره ی لائورا گفتم: که چرا من میان این همه دختر مسلمان زن مسیحی را گرفتم! من داشتم دیوانه می شدم، چطور می توانستم به این انسان های از خود راضی بفهمانم که احساس و فهم متقابل بالاتر از این حرفهاست، من و او همدیگر را می فهمیدیم درد او را، تمنای او، را من «با تبادل بدون حرف نگاه ها » درک می کردم و او ترجمان احساسات انسانی من بود شش ماه به این وصف گذشت: در عرض این شش ماه، علی رقم همه ی تهمتها، من و لا ئورای من، در کنار هم بخاطر هم، زندگی می کردیم و او تا آنجا که نفس داشت،
در پرورش استعداد من می کوشید. چون من به شوپن علاقه داشتم، هر شب، نیمه ی شب به خاطر من، تریستس شوپن را می نواخت.

همه شب، نیمه شب، تریستس شوپن ای داد و بیداد!... غیر ممکن است می خواستم فریاد بکشم: که خاموش دیگر چیزی مگو، تعریف مکن، دیوانه شدم، مردم ای نقاش ولی احتیاج به گفتن من نداشت سرفه ها به داد من رسیدند، این بار سرفه ها شدیدتر و خونین تر از دفعات گذشته بود، سرفه نبودند، عصاره ی وجود او بود که بصورت لخته های خون از بدنش خداحافظی می کردند!.. دلم می خواست علی رقم میل انسانی من!... او قبل از نیمه شب می مرد!...

تنها، بخاطر اینکه تریستس شوپن را نشنود...! ولی یکباره قلبم پارچه پارچه فرو ریخت! ساعت دیواری فریادش بلند شد که: نیمی از شب گذشت!.. مهمان من سرفه می کرد، که ناگهان پیانو ناله کرد!.. «شوپن» شوپن نه، «لائورا» شکوه ی دیرینه اش را سر داد شکننده بود! مرگ بود! جنون بود!سرسام بود و بدبختی شما نمی دانید، شما چه می دانید چه می گویم؟ چه می خواهم بگویم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، یکدفعه لال شد سرفه ها به زوزه تبدیل شدند، زوزه شد فریاد، فریاد گنگ، فریاد گیج! بلند شد، همان مهمان من که از جا نمی توانست تکان بخورد، یک دفعه از جا پرید، رفت به طرف پنجره،
پنجره ای که به طرف اتاق لائورا باز می شد! طوفان بیداد می کرد، و ناله ی پیانو، در پریشانی فریاد بادهای سرگردان، دل همه ی آسمان را به لرزه می انداخت! نقاش، لحظه ای سراپا گوش، دم پنجره ایستاد، سراپای پیکر نحیفش در آن لحظات بحرانی، یکپارچه سوال بود!.. بر گشت نگاهی بصورت رنگ پریده ی من افکند، یک دفعه قهقه ای دیوانه کننده سر داد، فریاد کشید: « شما! آه.. شما هم می شنوید؟ این آهنگ را می گویم؟ شما نمی شنوید؟» بعد خنده اش بلندتر شد، آنوقت یکدفعه خنده را قطع کرد، سیل سرشک، دیدگانش را با هر چه تمنای مبهم در حسرت بیکرانشان بود، غرق آب کرد! من احساس
کردم قبل از آنکه شاهد پایان این فاجعه باشم، جانم دارد به لبم می رسد، سراپا حیرت و وحشت به او نگاه      می کردم، لائورا، خونسرد و بی خبر از همه جا و همه چیز، آهنگ را ادامه می داد! ناگهان نقاش با صدایی که من تصور نمی کردم از پیکری چنان در هم شکسته و ضعیف بیرون آمدنش ممکن باشد، فریاد کرد: « لائورا، آخ لائورای من؛ مزن؛ ناله مکن؛ دیوانه شدم، مردم، مردم لائو..ر..ا.. آخ لائو...» نفسش بند آمد؛ سرفه ها شروع شدند چند تکه سرفه ی خون آلود پیچ و تابی محتضرانه. آنوقت... سکوت!..

آهنگ پیانو قطع شد، همه جا سکوت، همه جا ساکت، تنها بادهای سرگردان بودند که فریادشان به شیون تبدیل شده بود! شیون مرگ، مرگ یک انسان، انسان نقاش!

نقاش بخت برگشته، آخرین لحظات زندگی را در آغوش لرزان من طی می کرد نه حرف می زد، نه سرفه می کرد، همه ی تک سرفه ها، تک نفس شده بودند... تک تک نفس می کشید، تقلا می کرد دست مرا می فشرد، می خواست چیزی بگوید، خیلی دلش می خواست، حتما چیزی گفته باشد «پیامی، وصیتی  ولی قدرتش را نداشت، بلند شدم سرش را که روی زانویم بود، آهسته زمین گذاشتم، کمی آب به صورتش زدم، زنده شد! نفس عمیقی کشید، گفت: «من رفتم... اگر او را دیدید... دستش را بخاطر من بفشارید، به او بگویید که من با همان آهنگی که نخستین بار... پش از پایان آن تو را بوسیدم حالا حالا!... دیگر هیچ نه هیچ به او
نگویید که من کجا و چگونه مردم، اصلا نگویید که مردم!.. دلم هیچ... نمی خواهد دلش را دل شکسته اش را یکبار دیگر بشکنم. اگر پرسید چه به سر من آمد، بگویید...» داشت حرف می زد، که یکدفعه در اتاق باز شد! خاک بر سر من! چه می دیدم، خداوندا! اشتباه نبود! نه نبود... خودش بود، بیجامه ای وصله کرده بر تن، موهای آشفته، سر و صورت رنگ آلود، آنوقت ساکت، خیلی ساکت، همه اش در فکر این بودم که حالا چه خواهد شد!... از هر گونه پیش بینی عاجز بودم... اصلا دلم نمی خواست هر گونه پیش بینی کرده باشم. لائورا، همانطور ساکت دم در ایستاده بود،... تا اینکه نقاش بخت برگشته بر زمین
افتاد، سرش را آهسته بلند کرد، نتوانست نگه دارد، سرش با ضربت به زمین خورد، دوباره تلاش کرد نشد، شروع کرد به خزیدن... لائورا همانطور مثل مجسمه ایستاده بود!... نقاش بدبخت، خزیده به طرف او می رفت... آنقدر رفت تا به زیر پایش افتاد. و دیگر هیچ!... همانطور که افتاد... مرد!...

امروز یکسال از آنشب می گذرد. یکسال است که دختر کوچولوی نقاش، شوهر لائورا در خانه ی من است، او از گذشته ی خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هیچ خبر ندارد.

مرا «پاپا» صدا می کند، وتنها هنگام خوابست که دلش مادرش را می خواهد! پس از مرگ نقاش، یادداشت کوچکی در جیب او یافت شد، که از گذشته ی او هیچ اطلاعی نمی داد تنها در دو جمله ی ناقص خواسته بود که او را در دامنه ی همان کوهی که نخستین بار، با لائورای خودش، شب را در آنجا گذرانده بودند، بخاک سپارند، و بر فراز مزارش، فقط بخاطر یاد بود لائورای خودش که مسیحی بود، صلیبی نصب کنند... من این کار را کردم، ولی درباره ی لائورا، از من چیزی نپرسید.

همان قدر بدانید که کسانی که به دارالمجانین می روند، بیش از همه، دو دیوانه ی بدبخت، موجبات تاثرشان را فراهم می کند.

یکی از آنها پیر زنی است که مرتبا با چوب کبریت خط آهن می سازد، و دیگری زن زیبا روی جوانی که عکس روی کبریت ها را با زحمت زیاد می کند، به دیوار می زند و قوطی کبریتها را به صورت دندانه های پیانو ردیف می چیند، به عکس های روی دیوار نگاه می کند... و با انگشتان لرزان... روی قوطی کبریتها پیانو می نوازد!..
 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)