X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

سینوهه - ۳

یک خیابان طولانی که دو طرف آن ابوالهول در فواصل معین نشسته بود تا معبد کشیده می شد و وقتی به معبد رسیدیم من دیدم که به قدری حصارمعبد بلند است که من بالای آن را به زحمت می بینم .وقتی وارد صحن معبد شدیم فروشندگان کتاب اموات(قدیمی ترین کتابی که در جهان نوشته شده کتاب اموات مصر است- مترجم) کتاب خود را به مادرم عرضه می داشتند ولی ما در منزل یک کتاب اموات داشتیم و محتاج خرید آن نبودیم .مادرم یک حلقه مس از دست خود بیرون آورد و برای حق حضوردرمراسم قربانی پرداخت و من دیدم که کاهنین معبد لباس سفید دربردارند و سر های تراشیده و روغن خورده آنها برق میزند و می خواهند گاوی را ذبح نمایند و وسط دوشاخ گاو مهری آویخته بود که نشان می داد در تمام بدن آن گاویک موی سیاه وجود ندار د .من دیدم که وقتی گا و را ذبح میکنند چشم مادرم اشک آلود شد لیکن من توجهی به کشتن گا و نداشتم بلکه ستونها ی بزرگ معبد ،وتصاویرجنگها راکه روی دیوارها نقش کرده بودندتماشا می نمودم.بعد اینکه از معبد خارج شدیم مادرم کفشهای مرا از پایم بیرون آورد و کفش های نو به من پوشانید و وقتی به خانه رسیدیم ،پس ازصرف غذای روز،پدرم دست را روی سرم گذاشت و پرسید تواکنون هفت ساله شده ای وباید شغلی انتخاب نمایی ،بگوچه میخواهی بشوی؟من گفتم که قصددارم سربازبشوم زیرابهترین بازی ،که من درکوچه با بچه ها می کردم بازی سربازی بود ومی دیدم که
سربازهااسلحه درخشنده دارند و ارابه های آنها با صدای زیاد از روی سنگفرش کوچه ها عبور می کند و بالای ارابه ها ، بیرق رنگارنگ آنها در اهتزاز است . دیگر اینکه می دانستم که سربا ز احتیاج به خواندن و نوشتن ندارد ومن ازاطفال بزرگترکه به مدرسه می رفتند سرگذشتهای وحشت آورراجع به شکنجه خواندن و نوشتن شنیده بودم ومی گفتند که معلم موهای سرطفلی را که از روی غفلت لوح خود را شکسته ، یکایک می کند .پدرم ازجواب من متفکرو متأثر شد وبعد به مادرم گفت که سبوی سفالین به ا و بدهد و مادرم سبویی به او داد و پدرم دست مرا گرفت و دردست دیگر سبو ،مرا کنار نیل برد و من می دیدم که عده ای ازباربران مشغول خالی کردن محمولات کشتی هستند یک مباشربا شلاق بر پشت آنها میکوبد و آنها عرق ریزان و نفس زنا ن ،بارها را خالی می کنند.پدرم گفت نگاه کن ،اینها که می بینی باربر هستند و پوست بدن آنها آنقدر آفتاب و باد خورده که از پوست تمساح ضخیمتر شده و ناچارند که تا غروب آفتاب با شلاق زحمت بکشند و شب که به کلبه گلی خود میروند غذای آنها یک قطعه نان و یک پیازاست .وضع زندگی زارعین نیز همینطور می باشد و به طور کلی هرکس که با دو دست خود کارمیکند این طور زندگی می نماید .گفتم پدرم من نمی خواهم باربر و زارع شوم بلکه قصد دارم که یک سرباز
باشم و سربازان اسلحه درخشنده دارند و در گردن بعضی از آنها طوق طلا دیده می شود و از جنگ زر و سیم و غلام و کنیزمی آورند و مردم شرح جنگها و دلیریهای آنان را به یکدیگر می گویند .
پدرم چیزی نگفت و مرا با خود برد وازآنجا دورشدیم و سبویی را که در دست داشت پر از شرابی که ازیک شراب فروشی خریداری کرد نمود و به راه افتادیم تا به یک کلبه گلی کنارنیل رسیدیم و پدرم سررا درون کلبه کرد و بانگ ز د (این تب)...(این تب ).مردی پیر وکثیف که بیش ازیک دست نداشت و لنگ اوازفرط کثافت معلوم نبود چه رنگ داشته از کلبه خارج شد ومن حیرتزده گفتم پد ر آیا(این تب )سرباز معروف وشجاع همین است؟پدرم به پیرمرد سلام داد وآن مرد دست
خود را بلند کرد و با سلام سربا ز ی جواب گفت و چون مقابل کلبه او نیمکت و چهار پایه نبود ما روی زمین نشستیم وپدرم سبوی شراب رامقابل پیرمردنهاد و وی سبو را با یگانه دست خودبه لب برد وبا حرص زیاد نوشید .پدرم گفت (این تب)پسرمن(سینوهه)میل داردسربازشود ومن او را نزد توآوردم تا اینکه تو را که یگانه با ز مانده قهرمانان جنگهای بزرگ ماهستی ببیند و شرح این جنگها را از زبان تو بشنو د .(این تب ) سبوی شراب را از لبها دور کرد وبا نگاهی خشمگین و دهانی بی دندان و قیافه ای دژم و ابروهایی سفید و انبوه خطاب به من گفت تو را به (آمون)سوگند مگر دیوانه شده ا ی .بعد با دهان بدون دندان خود ،خنده ای مهیب نمو د وگفت اگرمن ،برای هرنفرین وناسزا که حواله خودکردم که چراسربازشدم یک جرعه شراب دریافت میکرد م ،با آن شرابها نه فقط می توانستم دریاچه ای را که فرعون برای تفریح زن خود حفرکرده پرکنم ،بلکه
قادربودم تمام سکنه شهرطبس را تامدت یک سال،با شراب سیر نمایم .من گفتم شنیده ام که شغل سربازی با افتخارترین شغلهای دنیا میباشد .(این تب )گفت افتخار وشهرت سربازی در این کشورعبارت از زباله و فضول حیوانات است که مگس روی آن جمع میشوند وتنها استفاده ای که من ازافتخارات خود کرده ام این است که امروز باید آنها را برای دیگران نقل کنم تا یک لقمه نان و یا یک جرعه شراب به من بدهند وآن هم ازصد نفرفقط یک نفرمی دهد و لذا من به تو میگویم ای پسر،دربین شغلهای دنیا هیچ شغلی بدترازسربازی نیست و پایان تمام افتخارات سربازی،این زندگی من است که مشاهده می کنی .بعد(این تب ) سبوی شراب را تا قطره آخرنوشید وحرارت شراب صورتش را قدری سرخ کرد سررا بلند نمود و گفت آیا این گردن لاغر و پراز چین مرا می بینی ،این گردنی است که روزی پنج طوق ازآن آویخته بود و خود فرعون این طوقها رابه گردن من آویخت ووقتی من ازمیدان جنگ برمی گشتم آنقدردستهای بریده می آوردم که مقابل خیمه من انبوه میگردید.ولی امروزازآن همه افتخارات و طلاها هیچ چیز برای من باقی نمانده است .طلاهای من از بین رفت و غلامان و کنیزانم از گرسنگی مردند یا گریختند و دست راست من درمیدان جنگ باقی ماند .تا وقتی جوان بودم روز و شب در بیابانها با گرسنگی و تشنگی میدان جنگ ،مبارزه می کردم واینک پیرشده ام بازگرسنه و تشنه هستم .اگراز پدرت بپرسی که وقتی دست مجروح یک سربازرا قطع می کنند وبازمانده آن را درروغن داغ فرومی نمایند چه حالی به ا و دست می دهد او که طبیب است این موضوع ر ا برایت شرح خواهد دا د .هر قطعه از گو شت بدن من در یک میدان جنگ باقی مانده و دندانها و موهای سر را از دست داده ام وامرو ز اگر مردانی خیرخواه مثل پدر تو گاهی به من کمک نمی کردند ،باید مقابل معبد(آمون)گدایی نمایم
بعدازاین حرفها (این تب ) نظری به سبوی شراب انداخت وگفت متاسفانه تمام شد .پدرم یک حلقه مس ازمچ بیرون آورد و به او داد که خمرخریداری نماید و (این تب ) بانگی ازشعف زد وطفلی را طلبید وحلقه مس را به او داد وگفت این سبو را ببروشراب خریداری کن وبه فروشنده بگو که لازم نیست شراب اعلی بدهد بلکه با شراب وسط ،سبورا پرنماید وبقیه مس را برگرداند.طفل رفت و من گفتم فایده سربازی این است که یک سربازاحتیاجی به خواندن ونوشتن ندارد ونباید زحمت رفتن به مدرسه را تحمل کند .(این تب )گفت راست میگویی ویک سرباز محتاج خواندن ونوشتن نیست وفقط باید بجنگد ،ولی اگرسواد داشته باشد ،به سربازان دیگر حکم فرمایی میکند و دیگران تحت فرمان او خواهند جنگید .محال است که یک بیسوادصاحب منصب شود و حتی یک دسته صدنفری رابه کسی که نمیتواند بنویسد واگذارنمی نمایند و پیوسته اینطوربوده و بعد ازاین هم چنین خواهد بو د . بنابراین ای پسر ،اگر تو میخواهی درآینده به سربازان فرماندهی کنی باید نوشتن را بیاموزی و آن وقت کسانی که طوق طلا دارند مقابل تو سرتعظیم فرود خواهند آورد و در موقع جنگ ،سوار تخت روان می شوی وغلامان تو را به میدان جنگ خواهند برد . طفلی که رفته بود شراب خریداری کند با سبوی پراز شراب مراجعت کرد وچشمهای پیرمرد از مسرت برق زد وسرباز قدیمی گفت : پدر توهرگز جنگ نکرده و نمی تواند زه یک کمان را بکشد ویک
شمشیر را ازنیام بیرون بیاورد ولی چون می تواند بنویسد امروزبه راحتی زندگی می نماید و نظر به اینکه مردی نیک نهاد است من به او رشک نمی برم من وقتی دیدم که پیرمرد سبوی شراب را بلند کرد از بیم آنکه مستی او در ما اثر کند و ما در جوی آب بیافتیم و دیگران لباس ما را به یغما ببرند آستین پدرم را کشیدم که از آنجا دور شویم و وقتی ما دور می شدیم (این تب ) یکی ازسرودهای جنگی را می خواند و طفلی که برای او شراب خریداری کرده بود می خندید
ولی من که (سینوهه) هستم ازتصمیم خود که سربازشوم منصرف گردیدم و روزبعد مرا به مدرسه بردند .

اهتشوناپ رودخانه نیل که مصررا مشروب میکرد (و میکند) برخلاف رودخانه های شمال آسیا واروپا (از جمله ایران ) درفصل پاییزطغیان مینماید ومردم مصرآغازطغیان رود نیل را در پاییز جشن میگرفتند زیرا زمینهای کشاورزی را مستوراز آب میکرد ویک طبقه کود طبیعی به جا میگذاشت که خیلی از لحاظ فزونی محصولات کشاورزی مفید بودوحتی امروزهم کشور مصر فقط با رود نیل مشروب میشود ولی ازوقتی که سد العالی درجنوب مصرساخته شده آب نیل درفصل پاییززمینهای کشاورزی را نمی پوشاند ودراین دوره اراضی  کشاورزی مصر را با کود شیمیایی رشوه میدهند.- مترجم
پدران باسواد ما درایران وقتی دارای فرزندی میشدند تاریخ تولد او را پشت قرآن مینوشتند که فراموش ننمایند .اما رسم به ثبت رسانیدن نام نوزادان به طور رسمی در مصر ابتکار شد و آنگاه آن رسم به اروپا سرایت کرد و دراروپا پدر ومادرمکلف شدند که تاریخ تولد و اسم نوزاد خود را دفترکلیسا به ثبت برسانند و ادرات ثبت احوال رسمی در همه جای دنیا از این رسم به وجود آمد و به طوری که دراین کتاب میخوانیم این رسم اول در کشور مصرمتداول شد و باز به طوری که در همین جا می خوانیم اجرای رسم ختان درمردان نیز در کشور مصر معمول گردید.- مترجم
تمام اطلاعاتی که در این کتاب راجع به وضع زندگی یک خانواده متوسط الحال شهر طبس و چیزهای دیگرمی خوانید مستند به مدارک تاریخی و پاپیروسها یعنی اسناد مکتوب
مصری است و تصور نکنید که نویسنده به تقلید وضع زندگی امروز،اینها را جعل کرده است.- مترجم.
ساعت آبی کاسه ای بود دارای یک سوراخ کوچک که آن را روی تشتی پرازآب مینهادندو آب ازسوراخ کوچک وارد کاسه میشد وآن را پر می کرد و هربار که کاسه پراز
آب میشد یک ساعت طول می کشید و کاسه را خالی می کردند و دوباره روی آب می گذاشتند و تا 65 سال قبل ساعت آبی در شهر طبس واقع درجنوب خراسان متداول بود .-
.مجرتم
خانه های فقرا درطبس به وسیله دیوار از کوچه جدا نمی شد بلکه به وسیله نرده ای از نی از کوچه جدا می گردید.- مترجم.
 (میکا والتاری ) این کتاب را ازروی اسناد تاریخی که روی کاغ ذ(پاپیروس) نوشته شده به رشته تحریردرآورده واسنادی که نویسنده فنلاندی ازآنهااستفاده کرده لااقل مسبوق به یک هزار و پانصد سال قبل ازمیلاد مسیح است ودرسه هزار و پانصد سال قبل در کشور مصرتا کسی سواد نمی داشت صاحب منصب ارتش نمیشد ولی دروطن مادرگذشته عده ای بالنسبه زیاد ازصاحب منصبان ارتش سواد نداشتند وخود من دو نفر ازآنها را می شناختم که یکی از آن دو به بالاترین مقام نظامی رسید ولی مردانی وطن پرست و باایمان بودند.- مترجم

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: 1pars.com از [ اوکراین ]
بزگترین مجله اینترنتی و بزرگترین چت ایرانی
WWW.1PARS.COM

جمعه 5 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 09:01 ب.ظ
امتیاز: 0 0