X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

سینوهه - ۴

فصل دوم 

ورود به مدرسه 

پدرم نمیتوانست مرا به مدرسه هایی که درمعبد به وجو د آمده بود بفرستد زیرا درآن مدارس پسران و دختران نجبا و کاهنین درجه اول درس می خواندند وهزینه باسواد شدن در آنجا خیلی گران بو د . آموزگارمن،یک کاهن ازدرجه پنجم محسوب میگردید که درایوان خانه خود مدرسه ای به وجود آورده بود و ما در بهار و تابستان در ایوان تحصیل می کردیم و فصل زمستان به اتاق می رفتیم . شاگردان اوعبارت بودند ازپسران افسران جزء وسوداگران و کاهنین کوچک ، که پدران آنها آرزو داشتند روزی پسرشان بتواند به وسیله پیکان روی لو ح ،حساب اجناس دکان را نگهدارد یا اینکه بتواند حساب کند که درازگوشان ارتش در اصطبل چقدر علیق مصرف می کنند و مصرف علیق اسبهای هر ارابه در میدان جنگ چقدر است . درشهرطبس پایتخت بزرگ دنیا ،ازاین مدارس که درخانه ها به وجود آمده زیاد یافت میشد و هزینه محصلین دراین آموزشگاهها گران نبود زیرا شاگردان به آموزگارخودحلقه مس نمیدادند بلکه برایش غذا و پارچه می آوردند مثلا پسر زغال فروش در فصل زمستان برای آموزگار ذغال و هیزم می آورد وپسرنساج ،هر سال چند زرع پارچه به آوزگار تقدیم میکرد وپسرعلاف ، به او گندم میدا د . واما پدرمن هزینه تحصیل رابا دوا میپرداخت وگاهی من جوشانده گیاه هایی که درشراب خیس میکردند برای    آموزگار می بردم .چون ما وسایل زندگی آموزگاررا فراهم میکردیم او به ما سخت نمی گرفت و اگرطفلی روی لوح خود می خوابید مجازاتش این بود که روز بعد برای آموزگار قدری عسل یا قدری باقلا بیاورد .
در روزهایی که یکی از شاگردها برای آموزگار یک کوزه آبجو می آورد روز جشن ما بود زیرا آموزگارهمین که آبجو رامینوشید تعلیم ونویسندگی رافراموش میکرد و با دهان بدون دندان خود ، برای ما راجع به خدایان حکایات خنده آورنقل مینمود و ما طوری می خندیدیم که آدمهایی که از کوچه می گذشتند توقف می کردند وگوش فرامی دادند که بدانند ما برای چه می خندیم . ولی وقتی که من بزرگ شدم فهمیدم که آموزگار ما یک هدف عالی داشت و می خواست به وسیله آن حکایات مضحک ما را به وظایف زندگی آشنا کند وبفهماند که در بین خدایان یک خداهست که سرش مانند شغال میباشد واین خدا پیوسته،مواظب اعمال انسان است وهرکس که عملی بد بکند ،خدای مزبوراو را به کام جانوری که نیمی شبیه به تمساح و نیمی شبیه به اسب آبی است می اندازد تا اینکه او را ببلعد .او می گفت یک خدای دیگرهست که روی رودها قایق می راند
وبعد از مرگ ، انسان را به جایی که باید به آنجا برویم تا سعادتمند شویم می برد.
بعد ازاینکه مدتی من درآن مدرسه تحصیل کردم میتوان گفت اعجازی به وقوع پیوست وآن اعجاز این بو د که وقتی  دو شکل را به هم متصل کردم معنای آن را فهمیدم .وقتی یک شکل را به وسیله پیکان روی لوح نقش می کنند ،نفهم ترین افراد هم می توانند معنای آن را بفهمند .ولی فقط یک آدم با سواد می تواند بفهمد که معنای دویا چند شکل که به هم متصل میشود چیست .اگرشما شکل یک آدم را روی لوح بکشید و به دست یک نفربی سواد بدهید او می فهمد که او یک آدم است.اگرشکل یک تمساح راروی لوح بکشید وبه دست یک بی سواد بدهیداومیفهمد که یک تمساح است .ولی اگرکسی بود که معنای یک آدم ویک تمساح و یک درخت و یک ارابه را که به هم چسبیده شده است بفهمد ، و بگوید که منظور شما از چسبانیدن آنها به یکدیگر چیست،این شخص را باسواد می گویند ازروزی که من توانستم معنای دوشکل را که به هم چسبیده شده است بفهمم دیگرلزومی نداشت که آموزگارسالخورده مرا تشویق به فراگرفتن کند .خودمن طوری به ذوق آمده بودم که وقتی به منزل مراجعت می کردم ازپدرم درخواست می نمودم که اشکال رابه هم متصل نمایدکه من بتوانم معانی آنهارا بفهمم .
در همان موقع که من در تحصیل پیشرفت می کردم متوجه شدم که شبیه به دیگران نیستم زیرا صورت من بیضوی ودست وپاهایم ظریف ،ورنگ صورتم روشنترازدیگران بودواین موضوع سبب میشد که بعضی ازشاگردها مرا اذیت می کردند ، و پسرعلاف ، گلوی مرا می گرفت ومی فشرد و می گفت تو مثل دخترها هستی و من مجبور بودم با پیکان خود به او نیش بزنم که مرا رها کند . و لی درعوض یکی ا ز شاگردها که پدرش افسر جزء بود مرا دوست میداشت این شاگرد هر روز مقداری خاک رس به آموزشگاه می آورد ، و درآنجا ، مجسمه حیوانات را میساخت ویک روزمجسمه مراساخت وبه من داد ولی وقتی مجسمه مزبوررا به خانه آوردم مادرم اندوهگین شد وگفت اینکارجادوگری است ولی پدرم او را ازاشتباه بیرون آ ورد وبه اوفهمانید که اگرساختن مجسمه جادوگری باشد ،آن همه مجسمه رادرکاخ فرعون نصب نمیکنند . مدتی ازتحصیل من در آموزشگاه گذشت تا اینکه روزی پدرم جامه نوی خود را دربرکرد و دست مرا گرفت و به معبد آمون برد وگفت قصد دارم که تورا وارد دارالحیات کنم تا اینکه درآنجا طبابت راتحصیل کنی . برای ورود به مدرسه دار الحیات موافقت کاهنین معبد لزوم داشت ولی پدرم که درهمه عمر ، گدایان را معالجه میکرد ،از معاشرت با کاهنین محروم گردیده بود و این موضوع خیلی به زندگی او لطمه زد . چون در مصر ، همه چیز وتمام کارها دردست کاهنین است وآنها هستند که شاگردان را برای ورود به مدرسه طب دارالحیات انتخاب میکنند ومالیات را وضع مینمایند وهنگام طغیان رود نیل ،میزان طغیان را اندازه میگیرند وقدرت آنها به قدری است که اگرکسی را فرعون محکوم کند وآن شخص در بین کاهنین دوستانی داشته باشد ، آنها حکم فرعون را لغو مینمایند. پدرم چون هیچ کس را در معبد نمی شناخت مجبورشد که درحیاط روی زمین بنشیند تا مثل سایرین نوبت پذیرفتن اوازطرف یکی از کاهنین برسد و ما که صبح به معبد رفته بودیم تاعصرآنجا نشستیم ونوبت ما نرسید . دراین موقع مردی وارد معبد شد ، و تا پدرم او را دید شناخت وگفت این (پاتور) می باشد که وقتی دردارالحیات تحصیل می کردم اوهم شاگرد من
بود ، واینک سوراخ کننده جمجمه فرعون است . من درآن موقع نمیدانستم که سوراخ کننده جمجمه چه میکند وچه شایستگی دارد که دیگران ندارند وبعدها که خود طبیب شدم فهمیدم که سوراخ کننده جمجمه کسی است که کاسه سر فرعون ودیگران را سوراخ می نماید وغده های زاید را که درون سرروی مغز به وجود می آید ازسر بیرون میکند .ازاین گذشته سوراخ کننده جمجمه کسی است که کاسه سر را سوراخ می نماید تا اینکه بخارهای خطرناک و مسموم کننده را که درون جمجمه جمع می شود و سبب ناخوشی انسان می گردد ،از سر بیرون بیاورد پدرم وقتی (پاتور) را دید برخاست و به اوسلام داد . و پاتوراو را شناخت و دستش را روی شانه او نهاد و پرسید برای چه اینجا آمدی وچکارداری . پدرم گفت آمده است که ازکاهنین اجازه بگیرد که مرا وارد مدرسه دارالحیات کند (پاتور) گفت اقدام شما بدون فایده است و به درخواست شما ترتیب اثر نخواهند داد ولی من خودم به منزل شما می آیم ودراین خصوص با شما مذاکره می کنم .
روزبعد صبح زود پدرم به بازاررفت وبرای پذیرایی از (پاتور) یک غازوچند ماهی ومقداری عسل وآشامیدنی خریداری کرد وآنها را به مادرم داد که غازرا طبخ وماهی ها را سرخ کند و با عسل نان شیرینی تهیه نماید . وقتی بوی مطبوع غازدرفضا پیچید ، گداها وکورها مقابل خانه ما جمع شدند وهرچه مادرم به آنها گفت ازآنجا بروند نرفتند و مادرم مجبورشد که مقداری نان را در چربی غاز فرو کند و بین آنها توزیع نماید که بروند .پدرم یک سبو را پرازآب معطر کرد و به دست من داد گفت وقتی (پاتور) آمد روی دست او آب بریز ، ومادرم یک قطعه پارچه کتان را که برای روپوش جنازه خود تهیه کرده بود درکنارمن نهادوگفت وقتی روی دست اوآب ریختی با این کتان دست او را خشک کن . ما تصور می کردیم که (پاتور) طبق معمول هنگام عصر به خانه ما خواهد آمد ولی ساعات عصرگذشت و شب فرارسید و (پاتور ) نیامد . من چون گرسنه بودم ازتأخیر (پاتور) اندوهگین شدم زیرا میدانستم تا او نیاید به من غذا نخواهند داد . پدرم طوری ملول بود که بعد از فرود آمدن تاریکی چراغ روشن نکرد ومن و پدرم ، درایوان خانه روی چهار پایه نشسته،جرأت نمی کردیم که نظر به صورت یکدیگر بیاندازیم و آن روز من فهمیدم که کم اعتنایی یا غفلت بزرگان نسبت به کوچکان ، چقدر برای آنهایی که کوچک و فقیر هستند کسالت آور است بالاخره درکوچه مشعلی نمایان شد ودرعقب مشعل تخت روانی به نظر رسید که دوسیاهپوست آن را حمل می کردند ولی مشعلدار مصری بو د . وقتی (پاتور) قدم به زمین نهاد پدرم دو دست را روی زانو گذاشت ومقابل او خم شد (پاتور ) برای ابرازمحبت یا برای اینکه تکیه گاهی داشته باشد ، دست را روی شانه پدرم نهاد . آنگاه (پاتور) وپدرم ، به طرف ایوان رفتند ومادرم باعجله ، یک هیزم مشتعل ازمطبخ آورد و دو چراغ ما را روشن کرد . پدرم (پاتور) را بالای صندلی نشانید ومن روی دست وی آب ریختم و با کتان دستش را خشک کردم . هیچ کس حرف نمیزد . تا اینکه (پاتور) نظری به من انداخت وبه پدرم گفت پسرتو زیبا می باشد و آنگاه اظهارتشنگی کرد و شراب خواست وپدرم به او شراب د اد و قدری شراب را بویید ومزه کرد وبعد ازاینکه مطمئن شد خوب است آشامید هنگامی که اومشغول آزمودن ونوشیدن شراب بود من به دقت او را از نظر گذرانیدم و دیدم مردی است سالخورده که موهای سراو کوتاه میباشد و پاهایی کوتاه و سینه ای فرورفته و شکمی بزرگ دارد و یک طوق طلا ازگردن آویخته وروی لباس وی لکه های فراوان دیده می شد وبعد ازاینکه شراب نوشید پدرم مقابل او نان شیرینی و ماهی بریان و غاز و میوه گذاشت . با اینکه محسوس بود که (پاتور) قبل از اینکه به خانه ما بیاید در یک ضیافت حضور داشته برای ابراز نزاکت ازغذاها خورد وازمزه آنها تعریف کرد ومن متوجه بودم که مادرم ازتعریف خوشوقت شده است . (پاتور) گفت که مشعل دارمن به قدری غذا خورده که احتیاج به اکل ومشروب ندارد ولی بد نیست که برای دو سیاهپوست قدری غذا وآبجو ببرید . من برای آنها غذا وآبجو بردم ولی آنها به اینکه خوشوقت شوند ناسز ا گفتند و اظهارکردند آیا نمی دانید این پیرمرد چه موقع برمی خیزدکه ازاینجا برویم؟ گفتم من ازاین موضوع اطلاع ندارم ومراجعت کردم و دیدم که مشعلدار (پاتور) زیر درخت نارون ما خوابیده است . آن شب پدرم به مناسبت اینکه میهمان خود را وادار به نوشیدن کند درنوشیدن افراط کرد و بعد ازاین که شراب خریداری شده ازبازار را خوردند شرابهای طبی پدرم را نوشیدند وآنگاه یک سبوی آبجو را که    در منزل بود خوردند وهردوبه نشاط آمدند وراجع به سنوات تحصیل خود دردارالحیات صحبت کردند وحوادث گذشته را به یاد آوردند و (پاتور)میگفت که شغل من یعنی سوراخ کننده سر فرعون برای یک آدم تنبل مناسب است زیرا در بین رشته های طبی هیچ رشته آسان تر از جمجمه و مغز سر به استثنای دندان و گوش و حلق نیست زیرا دندان و گوش وحلق احتیاج به متخصص جداگانه دار د . (پاتور) اظهارمیکرد من اگر مردی تنبل نبودم و رشته دیگر را انتخاب میکردم یک طبیب معمولی مثل تومیشدم ومی توانستم که مردم رامعالجه نمایم وبه آنها زندگی بدهم درصورتی که امروزکارم این است که مردم را بمیرانم . وقتی مردم از پیرمردان و پیر زنان و کسانی که مرض آنها معالجه نمی شود به تنگ می آیند ، آنها را نزد من می آورند که من سر آنان را بشکافم . و من هم  کاسه سررا می شکافم که بخارهای موذی را ازسربیرون کنم و پیران و بیماران میمیرند آنگاه (پاتور) خطاب به پدرم گفت من اگرمانند پزشک فقرابودم دارای این شکم فربه نمیشدم واین شکم که مانع ازراه رفتن من شده ازاین جهت به وجودآمده که طبیب فرعون می باشم وپیوسته غذاهای مقوی ولذیذ میخورم ولی توچون کم بضاعت هستی غذاهایی را که محتاج سلامت توست تناول مینمایی ودر نتیجه شکم توبزرگ نمیشود و دو برابرمن عمرخواهی کرد زیرا برای کوتاه کردن عمرهیچ چیز موثرترازاین نیست که انسان غذایی بخورد که محتاج به پختن آنها باشد پاتوردهان پدرم را بازکرد ودندانهای او را دید وبعد دهان خود را بازنمود واظهار کرد نگاه کن ، من دردهان خود بیش از سیزده دندان ندارم درصورتی که تودارای بیست و نه دندان هستی و دندانهای من قربانی غذای پخته شده ولی توچون کم بضاعت می باشی واغلب غذاهای ساده و طبیعی می خوری دندانهای خود را حفظ کرده ای . سپس سررا باحسرت تکان داد وگفت من بسیارتنبل وبی استعداد می باشم و زروسیم و مس فراوان ، مرا چون یک حیوان کرده است پدرم خطاب به من گفت (سینوهه) این حرفها را باورمکن برای اینکه (پاتور) امروز بزرگترین مغز شکاف جهان است و صدها نفر ازکاهنین و نجبا به دست او ازمرگ رهایی یافته اند و به قدری این مرد درفن خود بصیرت دارد که میتواند غده ای به بزرگی یک تخم مرغ را از مغز بیرون بیاورد و کاهنین ونجبایی که ازمرگ رهایی یافته اند به او طوق زر وشمش نقره وظروف مس داده اند . ولی (پاتور) کماکان با حسرت سر را تکان داد و گفت درقبال هریک نفر که بعد از شکافتن سرزنده می ماند ده نفر بلکه صد نفربه دست من می میرند .آیا تو شنیده ای که یک    فرعون ،بعد ازاینکه سرش را شکافتند ، بیش ازسه روز زنده بماند؟ آنهایی که می گویند که کارد جراحی من از سنگ سماق است سعادت بخش میباشد ، ازیک جهت راست میگویند زیرا کارد  سنگی من ، یک کاهن ویک شاهزاده و یکی ازنجبا را درظرف چندروز میمیراند و زرو سیم و گاو و گوسفند وانبارهای غله او برای وراث باقی می ماند وآنها راسعادتمند می کند و هروقت که فرعون از یکی از زنهای خود به تنگ می آید به من مراجعه می نماید تا اینکه به وسیله کارد سنگی خود ، او را آسوده کنم و حتی گاهی از اوقات خود فرعون را ... ولی (پاتور ) در این موقع مثل اینکه متوجه شد که نزدیک است چیزی بگوید که بعد ،ازگفتن آن پشیمان شود سکوت کرد ، و لحظه ای دیگر گفت من خیلی چیزها می دانم ..، وبسیاری از رازها نزد من نهفته است و مردم که ا ز این موضوع مطلع هستند از من می ترسند . ولی خود من بدبخت هستم برای اینکه خیلی چیزها می دانم وهرقدردانایی انسان زیادترشود زیادتراحساس اندوه می نماید در این وقت (پاتور) به گریه درآمد واشک از چشم را با پارچه کتان مادرم پاک کرد وبه پدرم گفت تو مردی فقیر ولی شریف هستی لیکن من ثروتمند و در عوض فاسد هستم .ومن از فضله گاو که در راه افتاده است پست ترمیباشم ودرحالی که این حرفها را میزد طوق طلای خود را ازگردن خویش خارج کردوبه گردن پدرم انداخت . ولی پدرم طوق مزبوررا .......

منتظر ادامه داستان باشید ....

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: آرش از [ ایران ]
سلام دوست خوبم
وبلاگ قشنگی داری.با تبادل لینک با سایت زاویه موافقی؟
www.zavyeh.com
اگه موافقی من رو به اسم بهترین سایت ایرانی لینک کن و خبرم کن.
اگه سایت به هر دلیلی بسته بود:
www.arash-soft.blogsky.com
و اگه قبلا لینکم کردی یه نگاهی به صفحه اول سایت زاویه بکن.ببین تو چند تا صفحه لینک شدی!
اگه لینکم کردی و لینکت نبود سریع خبرم کن.
آرش مدیریت سایت زاویه
www.zavyeh.com
دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 10:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0