X
تبلیغات
رایتل

عموسیبیلوو

دختر و رودخانه

دو نفر که ادعای معتقد بودن داشتند و مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد.
وقتی ان دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. یکی از انها بلا درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام دوستش   که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزیز! ما  نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»
او  با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی .

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
عمو سبیلوی عزیز سلام این اولین باری بود که به وبلاگت سر زدم از داستانی که خوندم خیلی لذت بردم امیدوارم موفق باشی
یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1388 ساعت 04:33 ب.ظ
امتیاز: 0 0
امان از مقدس مآبانی که فقط پوسته دین را می شناسند و ایمان در قلب آنها نفوذ نکرده است.
یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:17 ق.ظ
امتیاز: 0 0