سلام
امروز می خوام که بر خلاف این چند مدت که جمله های زیبا رو که خونده بودم براتون می نوشتم می خوام که یه داستان زیبا رو بنویسم . امیدوارم که تا آخرش اونو بخونید .
یک روز هنگامی که « ویشتاسب » شاه ایران از یک سفر جنگی باز می گشت ، به جایی رسید که در آن زرتشت شاگردانش را آموزش می داد و خود با شاگردانش در آن مکان که باغی بود زندگی می کردند . نام زرتشت در آن زمان نامی مشهور و مورد اعتنا بود و شاه مدت هایی در انتظار فرصت بود تا زرتشت را ملاقات کند و درباره جهان و خلقت و بسا مسایل دیگر از وی پرسش هایی کند . پرسش هایی که دانایان و حکیمان درباری نمی توانستند به آنها پاسخ گویند . پس شاه و همراهانش به باغ وارد شدند . مردی دیدند که در نخستین نظر ، آموزگاری می نمود که شاگردان پیرامونش را فرا گرفته بودند . آنان در حین کار زراعت و پرورش گیاهان و درختان و دانه ها ، تعلیم می دیدند . شاگردان چون شاه را دیدند از پیرامون استاد خود کنار رفتنه و راه را باز کردند . « ویشتاسب » برابر زرتشت ایستاد و گفت : ط توصیف تو را بسیار شنیده ام و می دانم مرد بزرگی و دانایی هستی . من به نزدت آمده ام تا در باره راز آفرینش و قوانین طبیعت و آن چه که به این جهان نظم می بخشد پرسش کنم . هرگاه در واقع آن چنان که مشهور است دانا باشی ، پاسخ این سوالات برایت بسیار آسان خواهد بود و من نمی توانم مدتی چندان در این جا درنگ کنم چون برای مسائل و مشکلات کشوری بایستی هر چه زودتر پس از این غیبت در پایتخت باشم.» زرتشت درحالی که اندیشمندانه « ویشتاسب » شاه را می نگریست ، دانه گندمی از زمین برداشته و در دست وی نهاد و به او گفت : « این دانه کوچک گندم هرگاه نیک بیندیشی در بر دارنده همه پرسش های تو می باشد و شامل راز آفرینش و قوانین و ناموس طبیعت و نظامی است که بر این جهان حکم فرماست . » شاه را از این گفته و کردار شگفتی آمد و چیزی درک نکرد . چون اطرافیان را ملاحظه کرد که می خندند ، خشم بر وی چیره شد. اندیشید که مورد استهزا قرار گرفته ، پس دانه گندم را بر زمین افکند و خطاب به زرتشت گفت : « چنین باور داشتم که تو دانایی بزرگ و بی همتایی می باشی . اینک می بینم که مردی نادان هستی و این نادانی را با اعمال شگفت و حیرت بار توجیه کرده و پنهان می کنی و من نیز نادان بودم که وقت با ارزش خودم را این گونه تباه کرده و به دیدار تو شتافتم . » ویشتاسب این سخنان را گفت و مزرعه را ترک کرد و به سوی پایتخت روان شد . زرتشت به آرامی دانه های گندم را از زمین برداشت . با اندیشه و تفکر بدان نگریست و به شاگردان گفت : « این دانه گندم را نگاه خواهم داشت ، چون به زودی روزی فرا میرسد که مورد نیاز شاه و آموزگار وی واقع خواهد شد . » سالیانی چند بر این ماجرا گذشت . شاه « ویشتاسب » هم چون یک مرد بهره مند از زندگی پرتجمل در کاخ خود و یک شاه پیروزمند در جنگ بود و زندگی می کرد . اما روحش از نعمت دانش و اندیشمندی خرسند نبود . شباهنگام ، در تنهایی بسیاری از اندیشه ها ، فکرش را به خود مشغول می کرد . به بسا مسائل می اندیشید و و برای آنها پاسخی پیدا نمی کردکه : فقر از چیست و ثروت از کجا ناشی میشود ، علت عدم مساوات مردم بر چه اصل و قرار است . من در اینجا با ناز و نعمت زندگی می کنم و از خور و خواب و وسایل باشکوه برخودارم اما پشت دیوارهای این کاخ عده ای گرسنگی و فقر و سرما و بینوایی دست به گریبانند . چرا من یک شاهم و چرا بیش از دیگران قدرت دارم . مرگ چیست ، آیا هنگامی که مرگ مرا درربود چه خواهم شد ؟ آیا پس از مرگ نیز زندگی هست ؟ آیا این مقام و قدرت و جلال برایم باقی خواهد ماند ووو
منتظر بقیه این داستان زیبا باشید .
امیدوارم همیشه شاد باشید . |