سلام

 

داری از کنار خیابون رد میشی ، یک لحظه مکث ، بعدش هم یه چهره آشنا ، یه جایی قبلا دیدیش ، کمی فکر ، آره میشناسیش ، آره خودشه ...

 

.

..

....

بعد ظهر با هم قرار میگزارید .

....

چقدر عوض شده دیگه اون آدم سابق نیست ، کلی تغییر کرده ، پژمرده و غمگین ، زیر چشماش گود رفته ، آب دماغش پایینه ، گونه هاش تو رفته ، تو هم  به روش نمیاری ....

.

.

.

از بچگی میگید..........

  ازاون زمانی که میخواستید با هم صابون بسازید وکلی آزمایش به خیال خودتون انجام داده بودید وکلی علم شیمی رو دست انداخته بودید............

  از اون موقعی که گنجشک کوچولوها رو میگرفتید ( چقدر گنجشک ها به هم شبیه بودن ، نمیدونم چرا فکر میکردم که ما هر روز یه گنجشک رو شکار می کنیم ،همون گنجشک روز قبل ، عجب گنجشک خری بود ، نه !!!!!!! ) اونم پس از ساعتها کشیک دادن تا اینکه یه گنجشک بخت برگشته به دامتون میوفتاد و دیگه روزش سیاه بود تا  مثل سرخپوستها بلایی  سرش نمیاوردید آزادش  نمیکردید ، یه بار هم خواستید کبابش کنید که نگذاشتن این کارو بکنید، چقدر قشنگه حس بزرگ شدن توی اون سن ( اما بعد که بزرگ شدید این حس اصلا قشنگ نیست )........

 از اون موقعی که سنجاقک ها رو میگرفتید به دمشون نخ می بستید تا اینکه پروازشون به اختیار شما باشه، اگه زیاد بالا میرفتن با زور میکشیدشون پائین ، اینقدر این کار رو ادامه میدادید تا اون بنده خدا از زندگیش پشیمون بشه ، حالا اگه لطف کردنتون گل میکرد آزادش میکردید که بره اگه نه میگذاشتید که خستگی در کنه ، بعدش روز از نو و روزی از نو، چقدر قشنگ بود حس پرواز ...............

از اون موقعی که از ساعت نه صبح تا نه شب با هم بودید و کلی با هم بازی میکردید.......

 از اون موقعی که با هم سوار دوچرخه میشدید ، بعد هم اون جلو مینشست و تو هم عقب دوچرخه و برعکس اون مینشستی ، جوری که دو تا پشتاتون به هم میخورد، اون عقب نشسته بودی و اون با تمام قدرتش رکاب میزد که تند تر بره و تو هم همه چیز رو در حال دور شدن میدیدی.......

از اون موقعی که تو همیشه تو خونه اونها پلاس بودی.................

  از اون موقعی که مادر بزرگت بهتون به زور سوپ میداد و تو هم که از چربی بدت میومد و میدونستی که اگه نخوری مجبورت میکنن که بخوری و به اون میدادی که بخوره و جور تو رو بکشه ، اون هم با اینکه خوشش نمیومد ولی جورتو میکشید( آخه یه بار انداخته بودید دور و بعدا متوجه شدن و کلی نوازش شده بودید ، باید حتما سر به نیست میشد این چربی لعنتی و این فکری بود که اون موقع به نظرتون میرسید و اون رفتن چربی توی شکم یکی از شما دوتا بود ).......

  از اون موقعی که با هم میرفتید و با بچه ها  دعوا میگرفتید و اون از تو دفاع میکردبا اینکه کوتاهتر از تو بود.......................

از اون موقعی که اونقدر بازی کرده بودید که همه چیز رو فراموش کرده بودید حتی وقت رو... و اون وقت دیر میریی خونه کلی نوازش میشی و بعد فردا که می بینیش ، کلی با همدیگه میخندید ، آخه اون هم نوازش شده بود.....................

 ازون موقعی که همش به فکر ساعت چهار بعد ظهر میشدید که از خونه بزنید بیرون ( آخه مجبور بودید بعدظهر ها بخوابید و تو از این کار متنفر بودی ، اصلا چه فلسفه ای داشت ،الانشم نمیدونم ؟؟؟ )..................

 از اون روزی که یکی از بچه های بزرگتر از خودتون رو اذیت کرده بودید و اون هم میخواست که شما رو بگیره و شما هم فرار میکردید و اون هم مثل همیشه جلو رکاب میزد و تو هم عقب نشسته بودی ، همون طور که مثل همیشه مینشستی و تو اون پسره رو میدیدی که داره دنبالتون میکنه و اون نمیتونست که اونو ببینه ، تو واون ترسیده بودید و تو همش داد میزدی و اون هم همش رکاب میزد آخرش هم اون پسره خسته شد و دیگه دنبالتون نکرد اما بعد حسابی جبران کرد و نتیجه اش این شد که تا یه مدتی توهیچ بازی فوتبال اجازه نمیداد که شما بازی کنید ، شما هم انگار نه انگار که تحریم اقتصادی میشید میرفتید برای خودتون بازی میکردید.............

 ازاون موقعی که تو داشتی از پیشش میرفتی و اون هم بغض کرده بود و تو هم میخواستی گریه کنی..............

 از این بهترین دوست دوران کودکی ....

.

.

.

کم کم حرفاتون تموم میشه ، دیگه چیزی ندارید که تعریف کنید ، میخواید برید توی خیابون ، اما اون میگه بریم پارک بشینیم ، اون نمیخواد کسی تو رو با اون ببینه ، هنوز مثل گذشته هواتو داره ، دیگه حرفی نیست ،..... ، سکوت..... ، سکوت ،...

فاصله خیلی زیادی بین شما بوجود اومده  .....

 

اون سیگارشو در میاره و شروع میکنه به کشیدن ، اولش خجالت میکشه ، ولی بعد ....

دومی و سومی ....

 

با اون سیگار میکشی ، یه نخ و دو نفر ( اولشو تو میکشی و آخرشو میدی که اون بکشه ، میخوای باز باهاش باشی ، حتی از کاری که ازش متنفری ، این عشق تو نسبت به اونه) ....

 

این اولین و آخرین سیگاریه که با هم میکشید ...

 

فاصله کمتر میشه ....

میگی : چیه ؟ سرما خوردی؟ ( خودتو میزنی به خریت ) اونم جواب میده آره. بهش میگی برو دکتر ، اونم میگه که دیگه دارم خوب میشم .

هنوز هم همون قدر خلاقه ، همون طور که نمیتونی فکرشو بکنی ، دقیقه ای یک میلیون نظریه، اونم نظریه های عجیب قریب ، دوباره یاد بچگی ها میوفتی ....

.

.

.

با هم برمیگردید خونه ....

 

.....................................

 

تنها سوال توی ذهن تو اینه ، چرا هیچ وقت باهاش قهر نکردی ؟ چرا هیچ وقت باهش دعوا نگرفتی ؟ چرا هیچ وقت اونو نزدیش ؟...........حتی حالا؟؟؟؟؟؟

 

....................................

.

.

.

زمان همه چیز رو تغییر میده به خصوص اخلاق و رفتار انسانها رو........ ولی........  زمان نمیتونه طبیعت انسانها رو تغییر بده...

.

.

.

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم ...............................................................................

 

خوش باشید.